خانه > شعر > چند شعر زیبا

چند شعر زیبا

کفشهایت چه خوشبختند
در
پا به پای تو
مثل چشمهایم
هستی و ُ
نمی بینم ات
تو می چسبی
مثل بوی پیپ
برای دیگران
به اجبار زندگی ست
دوستت دارم ها
حالا تو هی بگو
» تویی زندگی م «
از تو نه شعری می خواهم وُ
نه نگاهی
گاهی فقط
یک لبخند / یک لبخند
برایم بخند
سهیل پاشازاده

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
مریم حیدرزاده

با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
احمد شاملو

About these ads
دسته‌ها:شعر
  1. مه 3, 2008 در 3:56 ب.ظ. | #1

    وبلاگ قشنگی داری وقت کردی به ما سر بزن

  2. زکیه
    مه 20, 2008 در 7:26 ب.ظ. | #2

    خیلی قشنگه خیلی هم جالبه دست شما مرسی

  3. ژوئن 27, 2008 در 7:01 ق.ظ. | #3

    salam vaghean ziba bood

  4. m
    اکتبر 20, 2008 در 2:11 ب.ظ. | #4

    salam
    sheraye ghashangi entekhab kardi khieli ghashang bud

  5. m
    اکتبر 20, 2008 در 2:13 ب.ظ. | #5

    salam
    sheraye ghashangi entekhab kardi

  6. امیر حسین
    نوامبر 2, 2008 در 8:14 ب.ظ. | #6

    بالای تخت یوسف کنعان نوشته است هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

  7. saeed
    دسامبر 20, 2008 در 11:13 ق.ظ. | #7

    barikala

  8. زهرا
    دسامبر 24, 2008 در 9:09 ب.ظ. | #8

    سلام عزيزم شعر زيبايي بودانشاالله توكارات موفق شي بوس بوس باي

  9. ژانویه 4, 2009 در 5:31 ب.ظ. | #9

    آزاده بود و آزادانه زیست
    آزاد باشیم و آزاده
    مرد باشیم و مردانه زندگی کنیم
    عاشورا بیبینیم و حسینی عمل کنیم

    سلام شعرهای وبتون خیلی زیباست دوست داشتی یک سری هم به من بزن.
    http://www.donyayeziba69.blogfa.com

  10. بهزاد
    ژانویه 5, 2009 در 10:45 ق.ظ. | #10

    اصولا» بسیار لذت میبرم زمانیکه یک شعر زیبا میخونم
    اما زمانی این لذت افزونی پیدا می کنه که شعر قالب اجتماعی پیدا میکنه پس لطف کنید از شعر ; شعرایی استفاده کنید که به مصداق» شاعری وام گرفت … شعرش آرام گرفت نباشه»
    نباشند.

  11. فوریه 5, 2009 در 10:57 ب.ظ. | #11

    سلام
    مرسی
    از
    شعر هایی که نوشته بودی
    با اجازه من یه مقداری از اونا رو توی وبم استفاده کردم
    موفق باشی

  12. ناشناس
    فوریه 7, 2009 در 2:20 ب.ظ. | #12

    ايول افشين اتمام

  13. مارس 2, 2009 در 7:11 ب.ظ. | #13

    خیلی رمانتیک بود شعری درباره ی شهید هم در وبلاگ قرار دهید .

  14. مارس 2, 2009 در 7:14 ب.ظ. | #14

    خیــــــــــــــــــــــلی خـــــــــــــــــری

  15. محمد
    مارس 8, 2009 در 3:55 ب.ظ. | #15

    وبلاگ جالبی نداری دوست داشتی برات شعر میدم

  16. Ocean
    مارس 22, 2009 در 3:44 ب.ظ. | #16

    امشب به قصه دل من گوش می کنی
    فردا منو همچو قصه فراموش می کنی
    دسته دستم نمی رسد که در اغوشت بگیرم
    ای ماه با کی دست در اغوش می کنی

  17. Ocean
    مارس 22, 2009 در 3:46 ب.ظ. | #17

    محمد درست میگه…شعرات وخصوصا design بلاگت افتضاح!!!

  18. رز خانم
    آوریل 11, 2009 در 7:21 ب.ظ. | #18

    خیلی مزخرف بود جیگر خر

  19. sahra
    آوریل 24, 2009 در 3:54 ب.ظ. | #19

    سلام خسته نباشید
    باید یکم بیشتر کار کنید
    اما در کل خوبه موفق باشید

  20. محسن
    آوریل 29, 2009 در 12:30 ق.ظ. | #20

    شعر زیبایی نبود ولی در کل مرسی. جیگرت برم. در جواب اقای غضنفر چرخ پیغ خرازی نیا باید بگم خر خودتی.

  21. شعله
    مه 4, 2009 در 2:43 ب.ظ. | #21

    یه شعر باحاله لری تقدیم به سجاد گلم:
    کوچنی که بی قرارم ، طاقت دیری نیارم
    ار بری ترکم کنی تو ، تا قیامت سیت ایبارم

  22. ناشناس
    مه 25, 2009 در 10:18 ق.ظ. | #22

    ghhgh

  23. مه 25, 2009 در 10:19 ق.ظ. | #23

    ghhgh

  24. علی جون
    ژوئن 12, 2009 در 4:32 ب.ظ. | #24

    خیلی بده.بد تر از این نمیشد.

  25. بهاره
    ژوئن 18, 2009 در 6:09 ب.ظ. | #25

    خیلی زشت بود

  26. رها
    ژوئن 22, 2009 در 5:45 ب.ظ. | #26

    میشد بهتر از اینا باشه ولی بازم مرسی!

  27. کبوترمهاجر…
    ژوئن 23, 2009 در 3:13 ب.ظ. | #27

    جالب وزیبابود…

  28. مهشید
    ژوئن 26, 2009 در 11:09 ب.ظ. | #28

    میشه گفت خوب بود عزیزم دوست داشتی به من سر بزن http://www.mahshid041.blogfa.com

  29. ژوئن 30, 2009 در 10:20 ق.ظ. | #29

    به نظرم كه جالب بود مي تونه بهتر از اينم باشه .
    البته كساني كه در انتقاداتشون از بدگويي استفاده كردن شخصيت خودشون رو نشون دادن …
    به منم سر بزن .

  30. لمپارد
    ژوئیه 1, 2009 در 10:19 ب.ظ. | #30

    مريم هميشه زيبا شعر ميگه.دمش گرم.

  31. ناشناس
    ژوئیه 6, 2009 در 6:05 ب.ظ. | #31

    مرسي جالب بيد . دم جيز

  32. صحرا
    ژوئیه 7, 2009 در 12:48 ب.ظ. | #32

    همین که یه کاری می کنی و وقتت هدر نمیدی خودش کلیه ،ارتباط و دوستی تنها چیزی که واسه آدما مونده .شعراتم قشنگ بود ، ، سعی کنی شعرای قشنگتری هم می تونی انتخاب کنی ممنون

  33. قلی
    ژوئیه 7, 2009 در 3:27 ب.ظ. | #33

    ریدی. این ها چیه@

  34. بارون
    ژوئیه 10, 2009 در 7:55 ق.ظ. | #34

    سلام-از اونايى كه نميدونن شعر چيه خواهش ميكنم نظر ندن-

  35. بارون
    ژوئیه 10, 2009 در 8:28 ق.ظ. | #35

    خون دلم ازغم عشق تو نيست\
    ازغم عشقىاست كه خداداده است@از غم عشقىاست كه صرف تو شد\حيف ازاين عشق كه خدا داده است@عشق به تو عشق به ليلى كه نيست\عشق به عشقىاست كه خداداده است@كاش ز دل سنگى تو زره اى هم عشق بود\عشق به من نه به عشقىكه خدا داده است@نه مجنونم نه فرهادم فقط در فكرو اين يادم\اين عشق چه عشقىاست كه خدا داده است@كه اين عشق چه عشقىاست كه به ما داده است\دربه درو خانه خرابيم به عشقىكه خدا داده است@آخر شعراست خداياچه عشقىاست به ما داده اى\دربه در او شديم او راهيچ نيازرده اى-شعراز خودمه اميدوارم بپسندين:-)

  36. ژوئیه 10, 2009 در 6:31 ب.ظ. | #36

    سلام خیلی کار جالب و قشنگی میکنین میشه خواهش کنم شعر نو با وزن وخیلی قشنگ تر تلاش کنین بذارین!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  37. بارون
    ژوئیه 10, 2009 در 10:02 ب.ظ. | #37

    عشق توتلخ بودومن ديوانه بودم بىخبر\مست توبودم عاشق ميشدم من بيشتر@من نداستم دروفايت بىوفايىميكنى\عشق شيرين بودندانستم كه تلخش ميكنى@من ندانستم كه چشمانت نگاهم ميكند\من دلم خوش بودكه عشقت صدايم ميكند@هرچه گفتم من زتو بودازدل ديوانه ام\آرزوهايم توكشتىدردل بيچاره ام@زچشمان توقصرروياداشته بودم من زسر\قصرراخواهم فروريخت نيست رويايىدگر@حالاكه دلت زيادمايادىبرد\طلب مرگ توراپيش خداخواهم برد@گويم به خداكه نبودىتو وفاداردلم\دل ربودى زمنوخاركرده اى دلم@گويم خدايااين نبودرسم عاشقىما\كه مادل شكسته باشيم اوازهمه دنيارها

  38. joo joo
    ژوئیه 14, 2009 در 12:11 ب.ظ. | #38

    بی تابم ودل برای دیدار تو تنگ است تقصیر دلم نیست نگاه تو قشنگ است

  39. بارون
    ژوئیه 14, 2009 در 10:23 ب.ظ. | #39

    گشته بودم آسمانهارا به دنبالش\اورا من درزمين كردم پيدايش@دلم خوش بودكه پيداكرده ام جان را\ندانستم باديدنش گم ميكنم خودرا@مانده ام حالا چگونه خودكنم پيدا\منىكه زپيداكردنش يك عمرشدم گمراه@ميگشتم وميپرسيدم نشانه خود را\هركه راگفتم نشدبامن يك همراه@همه گفتندكه ديوانه شدى دربريارت\كه توخود هستىونيست زيادت@خدايامن كجاهستم نشانم ده زخود\من چراگم كردم نامىزخود@توخودرا درآن جانت نشان كردى\ندانىكه خودرا كجانهان كردى@يادم آمدكه كجاگم شده ام\كه كجارفتموبه چه ديوانه شدم@آرىخدايامن زاو هستم\به كىگويم كه من دل رابه اوبستم

  40. سربه هوا
    ژوئیه 22, 2009 در 2:01 ب.ظ. | #40

    اتل متل توتوله حال گلم چه جوره اینو بخون یادم کن لبخند بزن شادم کن…
    مهدی جان وبلاگ زیبایی بود اگه یکمم رنگی بود بهترم میشد مرسی. با عرض پوزش از انتقادم.

  41. a
    ژوئیه 28, 2009 در 3:43 ب.ظ. | #41

    vaghan zibast ,khili lezat bordam khoshal misham be vebloge manam sar bezani.

  42. مرتضی
    ژوئیه 28, 2009 در 9:21 ب.ظ. | #42

    در این دنیا که مجنون غرق رنگ است
    و عشق پاک بازاری ندارد
    به جز هنگام قطع ریشه دل
    کسی با تیشه ها کاری ندارد
    نفهمیدن چه دشوار است اما
    برای نسل ما کاری ندارد

  43. اوت 1, 2009 در 10:05 ب.ظ. | #43

    سلام-واقعا متاسفم برای کسایی که انقدر با بی احترامی نظرشونو گفتن-………
    آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
    یوسف عوض شده ست زلیخا عوض شده ست
    سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
    در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست
    خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسی
    خوکن که جای قایق و دریا عوض شده ست
    آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
    اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست
    حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
    من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست
    خوشحال میشم در آینده شعر های زیباتری توی وبلاگتون ببینم…………
    اگه به وب منم سر بزنید خوشحال میشم

  44. اوت 3, 2009 در 9:52 ق.ظ. | #44

    فاطمه خانم اگه افتخار بدید تماس بگیرید ممنون میشم منتظرم…

  45. بارون
    اوت 9, 2009 در 3:56 ب.ظ. | #45

    سلام-شعر خيلى زيبايى بود زهرا جون-بازم از اين شعرها بنويسيد-

  46. پارميس
    اوت 12, 2009 در 11:39 ق.ظ. | #46

    خيلى شعر مريم قشنگ بود

  47. معصومه
    اوت 13, 2009 در 11:26 ق.ظ. | #47

    كاش قلب وسعت ميگرفت-
    شمع با پروانه الفت ميگرفت-
    كاش توى جاده هاى زندگى-
    خنده هم از گريه سبقت ميگرفت

  48. ÷ارمیس
    اوت 24, 2009 در 1:11 ب.ظ. | #48

    مرسی زیبا بود

  49. حسين
    سپتامبر 3, 2009 در 12:03 ق.ظ. | #49

    داني از چه رو گاه گاه آيد زلزله
    چون زمين هم مي كند با نام زينب هلهله
    داني از چه رو گاه گاه طوفان مي شود
    صحنه ي جنگيدن عباس اكران مي شود

    تعجيل در فرج امام زمان (عج) صلوات بفرستيد.
    يا علي (ع)

  50. ساناز
    سپتامبر 5, 2009 در 12:42 ب.ظ. | #50

    اع اع اع
    بابا حالم بد شد از بسکه چپ رفتم راست رفتم یه عاشق داشت جون میداد یکی عشقشا ازش گرفته بودن یا ………….. به هر حال خوب بود

  51. سام
    سپتامبر 6, 2009 در 7:38 ق.ظ. | #51

    سلام
    انتقاد صحیح راه اصلاح است
    زهرا خانم دو بیت اول شعر خیلی زیبا بود اما به نظر می اد که شاعرش می خواسته به هر نحوه ای هین شعر رو طولانی کنه .
    بیتهای بعدیش به نظر من خیلی ضعیف تر از ابتدای شعر بود .
    به هر حال از این که وقت می ذارین ممنون .

  52. ذاکر
    سپتامبر 6, 2009 در 9:55 ب.ظ. | #52

    جمع کنید این مزخرفاتو
    امام زمان کیه دیگه
    1400 ساله تو جمع کرانه هنوز از چاه در نیومده
    خودمونو گول نزنیم اینارو آخوندا گفتن

  53. امير
    سپتامبر 10, 2009 در 9:28 ق.ظ. | #53

    اميدوارم حالتون خوب باشه اگه خواستيد زنگ بزنيد با هم گفتگويي داشته باشيم
    09353353292

  54. maryam
    سپتامبر 12, 2009 در 10:27 ق.ظ. | #54

    خوب بود مر30

  55. اکتبر 20, 2009 در 5:15 ب.ظ. | #55

    اینو برای اون نادان فرستادم

    آسیب های مهدویت

    آسیب های مهم در فرهنگ مهدویت، تفسیرها و برداشت های نادرست از آن است، که به چند نمونه از آن اشاره می کنیم :

    آسیب های مهدویت

    آسیب های مهم در فرهنگ مهدویت، تفسیرها و برداشت های نادرست از آن است، که به چند نمونه از آن اشاره می کنیم :

    بعضی گمان می کنند به دلیل اینکه اصلاح جهان از ظلم ها و فساد ها به دست امام عصر (عج) خواهد بود در برابر تباهی ها هیچ وظیفه ای ندارند و بلکه ممکن است گفته شود که برای نزدیک شدن ظهور امام مهدی(عج) باید بدی ها و زشتی ها را در جامعه ترویج کنیم . این اندیشه ی نادرست در مقابل دیدگاه قرآن و اهل بیت (ع) است که امر به معروف و نهی از منکر را از وظایف حتمی هر مسلمانی می داند .

    یکی دیگر از از برداشت های غلط در فرهنگ مهدویت ، نشان دادن چهره ی خشونت آمیز از آن حضرت است . بر خلاف تصور برخی افراد که می اندیشند امام مهدی (عج) با شمشیر عدالت ، دریایی از خون به راه می اندازد ، امام عصر (عج) مظهر رأفت و رحمت پروردگار مهربان است و مانند پیامبر گرامی اسلام (ص) ابتدا همگان را با بیان روشن و دلایل آشکار به اسلام و قرآن فرا می خواند و مردم و جوانان دعوت وی را می پذیرند. بنابراین امام (ع) فقط با مخالفانی مبارزه ی سرسختی دارند که آگاهانه از پذیرفتن حق سر باز بزنند .

    از دیگر آسیب های جدی فرهنگ مهدویت، استعجال ظهور است . استعجال به معنای عجله کردن و خواستن چیزی قبل از رسیدن وقت آن و تحقق زمینه های لازم برای آن است .انسان منتظر با تمام وجود و اشتیاق ، پیوسته در طلب ظهور است و برای تعجبل امر فرج سراسیمه تلاش می کند ولی هرگز عجله نمی کند و هرچند غیبت به درازا بکشد و انتظار ، طولانی شود ،باز هم صبر و شکیبایی را از کف نمی دهد و در برابر اراده ی پروردگار روحیه تسلیم دارد .

    برخی به دنبال تعیین زمان ظهور هستند ، در حالی که زمان ظهور برای مردم مخفی است و در روایات پیشوایان دینی از تعیین وقت برای ظهور به شدت نهی شده است و وقت گذاران ، دروغگو شمرده شده اند . کم ترین اثر بد تعیین وقت، احساس یأس و ناامیدی برای کسانی است که این وعده های دروغین را باور کرده اند ولی خلاف آن را مشاهده نموده اند . بنابراین منتظران واقعی باید خود را از دام شیادان و نادانان حفظ کنند و درباره ی زمان ظهور تنها منتظر اراده ی خداوند باشند .

    از دیگر آسیب های مهدویت ،ظهور مدعیان دروغین است . در طول غیبت امام مهدی (ع) افرادی به دروغ ادعا کرده اند که با آن حضرت ارتباط خاص دارند و یا از سوی آن بزرگوار، به مقام نیابت خاص رسیده اند . بسیاری از این دروغ گویان پا را فراتر نهاده و پس از ادعای نیابت، مدعی مهدویت شده اند و در پی ادعای باطل خود، مکتب ها و فرقه های انحرافی جدیدی را بنیان نهاده اند . شکل گیری این فرقه ها و بعضی افراد ساده لوح به این مدعیان ، ریشه در جهل و نادانی آنان دارد .

  56. rohallah
    اکتبر 24, 2009 در 11:04 ق.ظ. | #56

    سلامممممممممممممممم…. همگی خوبییین….خدا قوت….
    راستش می خواستم از همگی پیام ده های عزیز تشکر کنم…خصوصااقا یا خانوم (بلا)
    خواهش می کنم منو از پیام های قشنگتون محروم نکنید… rohallahmahdavi@gmail.com

  57. saye
    اکتبر 27, 2009 در 6:31 ب.ظ. | #57

    خسته نباشید ..شعرهای قشنگی رو انتخاب کردین ..مخصوصا از شعر مریم و شاملو خیلی خوشم اومد …ولی منم با یکی از دوستان موافقم..رنگی بشه بهتره…راستی به نظر من کسی که اهل شعر نیست انتقاد اشتباهی نکنه…اگه مطمئنه انتقادشو بکنه…در ضمن کسی نباید به مقدسات مذهب توهین کنه..اینجا جای این حرفها نیست .واقعا براتون متاسفم. (ذاکر)…

  58. مهدی
    اکتبر 27, 2009 در 10:03 ب.ظ. | #58

    خیلی خیلی زیبا بود من که کیف کردم

  59. نوامبر 7, 2009 در 3:25 ب.ظ. | #59

    بسيار زيبا و قشنگ بود . من تو كار چت اينجور چيزا نيستم واسه همين پست الكتروني ندارم

  60. mina
    نوامبر 19, 2009 در 12:55 ب.ظ. | #60

    سلام وبلاگ خوبی دارین بهتون تبریک میگم شاید از لحاظ تعداد شعری کم بود از اشعار فاضل نظری و هیوا مسیح هم بذارید و به دوستانییهم که نظر مخالف دارند میگم که انتقاد بهتر مودبانه باشه چون اینطوری شخصیت خودشونو نشون میدن.ممنون

  61. ميلاد
    نوامبر 24, 2009 در 12:25 ق.ظ. | #61

    دم از مهدي زدن امروز باب است دل مهدي از اين بابت كباب است
    دم از مهدي شعاري دل فريب است جرا در جامعه مكر و فريب است
    جرا تهمت زدن كرديده آسان جرا غافل شديم از حكم قران
    شما را بس كه بر كرسي سواريد امام عصر را راحت كزاريد

    با تو هستم كه درباره معشوق من جنين كفتي
    روزي كه نه دور است نه دير به اشتباهت ميرسي
    خدا هممون رو اصلاح كند تو رو بيشتر

  62. نجله
    نوامبر 29, 2009 در 7:48 ق.ظ. | #62

    تقريبا خوب بود اما ميشد كاري بهتر از اين انجام بدي

  63. دسامبر 1, 2009 در 1:06 ق.ظ. | #63

    از سایت قشنگتون ممنونم به نظر من اگر کسی انتقاد کنه این یک نشانی برای پیشرفته اما کسی که توهین میکنه در واقع داره کمبود های شخصیتیشو ارتقا میده
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
    ارزو میکنم که همیشه توی کارتون موفق باشید بای

  64. دسامبر 1, 2009 در 8:35 ق.ظ. | #64

    سلام دوست عزيز من شما رو لينك كردم ……….
    دوست دارم شنما هم منو با اسم «يوسف زهرا «لينك كنيد ……….
    من شعرهاي شما رو تو وبم قرار دادم اگه اشكالي ندارده
    باي…………….باي…………

  65. ميلاد
    دسامبر 3, 2009 در 3:10 ق.ظ. | #65

    در این دتیای نامردی که مردانش عصا از کور میدزدند
    من خوش باور نادان محبت ارزو کردم

  66. دسامبر 11, 2009 در 1:00 ق.ظ. | #66

    سلام
    عرض ارادت

  67. دسامبر 15, 2009 در 12:10 ب.ظ. | #67

    با سلام به شما شعر هاي قشنگي سروده ايد

  68. مهناز
    دسامبر 15, 2009 در 9:27 ب.ظ. | #68

    هرگاه عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا میداشت
    اما قسم بر نام تو آن کار را این بار خواهم کرد

  69. maryam joooon
    دسامبر 19, 2009 در 7:43 ب.ظ. | #69

    سلام .خوبي [jigar؟شعرهات عالي بود.واقعااونايي كه بدنظردادن،آسيب هاي جامعه هستن. عزيزمارو به خاطره نه،به خاطربسپار.

  70. ميلاد
    دسامبر 21, 2009 در 3:23 ق.ظ. | #70

    ما در ره عشق نغض پيمان نكنيم
    گر جان طلبد دريغ از جان نكنيم
    گر دنيا از يزيد لبريز شود
    ما پشت به سالار شهيدان نكنيم

  71. الهام
    دسامبر 22, 2009 در 8:22 ب.ظ. | #71

    سلام.شعرهاي خوبي داري.خواستم به اونايي كه از شعر سردر نميارن بگم كه لطف كنن نظراتشونو واسه خودشون نگه دارن…

  72. فريما
    دسامبر 24, 2009 در 6:25 ب.ظ. | #72

    شعر هاي زيبايي اميد وارم از اين زيباتر هم بشه

  73. فريما
    دسامبر 24, 2009 در 6:28 ب.ظ. | #73

    داشت يادم مي رفت وقت كردي به ما هم سر بزن

  74. سما
    دسامبر 26, 2009 در 9:00 ب.ظ. | #74

    مسخره كردين چه شعر بي ريختي

  75. سما
    دسامبر 26, 2009 در 9:01 ب.ظ. | #75

    مسخره كردين

  76. ABBAS
    ژانویه 2, 2010 در 4:06 ب.ظ. | #76

    تبریک میگم قشنگ بید

  77. ژانویه 21, 2010 در 1:10 ق.ظ. | #77

    سلام
    وبلاگت خیلی قشنگه و منو خیلی مشغول کرد مرسی
    به منم سر بزن
    خدانگهدار

  78. یاسین
    ژانویه 23, 2010 در 10:35 ق.ظ. | #78

    وبلاگ قشنگی دارین .شعرها جالبه .یکی هست که براتون ارزش قایل بشه ودر خارج از کشور بخونه شعراتونو. به نطر من کسی که توهین میکنه مریضه. یه بیماری روانی داره.حسود به تمام معنا

  79. ميلاد
    ژانویه 25, 2010 در 3:52 ق.ظ. | #79

    در كنج خرابات كسي پير نشد
    ز خوردن آدمي زمين سير نشد
    با خودم گفتم پير شوم توبه كنم
    صد جوان مرد و كسي پير نشد

    جالبه خوبه خوبترهم ميشه همگي خسته نباشيد

  80. سهیل
    ژانویه 25, 2010 در 12:13 ب.ظ. | #80

    به این میگن شعر:
    قیامت قامت و قامت قیامت
    قیامت کرده ای ای سرو قامت
    موکبر گر ببیند قامتت را
    به قد قامت بماند تا قیامت

  81. سایه
    ژانویه 31, 2010 در 7:31 ب.ظ. | #81

    سلام عالی بود. حالا این و داشته باش. عشق یعنی پاک ماندن در فساد. آب ماندن در دمای انجماد. در حقیقت عشق یعنی سادگی. در کمال برتری افتادگی.

  82. ناشناس
    فوریه 2, 2010 در 7:16 ب.ظ. | #82

    ميلاد :در كنج خرابات كسي پير نشدز خوردن آدمي زمين سير نشدبا خودم گفتم پير شوم توبه كنمصد جوان مرد و كسي پير نشد
    جالبه خوبه خوبترهم ميشه همگي خسته نباشيد

  83. سهیل
    فوریه 9, 2010 در 11:40 ق.ظ. | #83

    سایه شعرت بد نبود
    حالا اینو ببین
    گفته بودم چو بیای غم دل با تو بگویم
    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیای
    ————————————-
    مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
    یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت
    قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
    تا بوت مگر بشنوم از رخنه ی تابوت

  84. سهیل
    فوریه 9, 2010 در 11:44 ق.ظ. | #84

    در دیده بجای خواب آبست مرا
    زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
    گوین بخواب تا به خوابش بینی
    ای بی خبران چه جای خوابست مرا

  85. فوریه 9, 2010 در 1:26 ب.ظ. | #85

    سلام
    وبلاگتون خیلی زیباست البته فقط مطالبش.
    برای بهتر شدنش این شعرو هدیه میکنم به همه دوستانم(البته با شخصیتها)و و لعنت میفرستم به گستاخی که به مقدسات توهین کرد.
    پيش از اينها فكر ميكردم خدا
    خانه اي دارد ميان ابرها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتي از الماس وخشتي از طلا
    پايه هاي برجش از عاج وبلور
    بر سر تختي نشسته با غرور
    ماه برق كوچكي از تاج او
    هر ستاره پولكي از تاج او
    اطلس پيراهن او آسمان
    نقش روي دامن او كهكشان
    رعد و برق شب صداي خنده اش
    سيل و طوفان نعره توفنده اش
    دكمه پيراهن او آفتاب
    برق تيغ و خنجر او ماهتاب
    هيچكس از جاي او آگاه نيست
    هيچكس را در حضورش راه نيست
    پيش از اينها خاطرم دلگير بود
    از خدا در ذهنم اين تصوير بود
    آن خدا بي رحم بود و خشمگين
    خانه اش در آسمان دور از زمين
    بود اما در ميان ما نبود
    مهربان و ساده وزيبا نبود
    در دل او دوستي جايي نداشت
    مهرباني هيچ معنايي نداشت
    هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
    از زمين، از آسمان،از ابرها
    زود مي گفتند اين كار خداست
    پرس و جو از كار او كاري خطاست
    آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
    هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
    تا ببندي چشم ، كورت مي كند
    تا شدي نزديك ،دورت مي كند
    كج گشودي دست، سنگت مي كند
    كج نهادي پاي، لنگت مي كند
    تا خطا كردي عذابت مي كند
    در ميان آتش آبت مي كند
    با همين قصه دلم مشغول بود
    خوابهايم پر ز ديو و غول بود
    نيت من در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه مي كردم همه از ترس بود
    مثل از بر كردن يك درس بود
    مثل تمرين حساب و هندسه
    مثل تنبيه مدير مدرسه
    مثل صرف فعل ماضي سخت بود
    مثل تكليف رياضي سخت بود
    *****
    تا كه يكشب دست در دست پدر
    راه افتادم به قصد يك سفر
    در ميان راه در يك روستا
    خانه اي ديديم خوب و آشنا

    زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
    گفت اينجا خانه خوب خداست!
    گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
    گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
    با وضويي دست ورويي تازه كرد
    با دل خود گفتگويي تازه كرد
    گفتمش پس آن خداي خشمگين
    خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
    گفت آري خانه او بي رياست
    فرش هايش از گليم و بورياست
    مهربان وساده وبي كينه است
    مثل نوري در دل آيينه است
    مي توان با اين خدا پرواز كرد
    سفره دل را برايش باز كرد
    مي شود درباره گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
    چكه چكه مثل باران حرف زد
    قيصر امين پور

    بد نیست به من هم سربزنیدwww.moein92.ning.com

  86. فوریه 10, 2010 در 11:41 ب.ظ. | #86

    خیلی خوشم اومد مچکرم

  87. سهیل
    فوریه 16, 2010 در 4:30 ب.ظ. | #87

    معین شعرت عالی بود

  88. فوریه 17, 2010 در 6:55 ب.ظ. | #88

    ریدی تو هر چی شعره اینا چیه گزاشتی؟؟؟

  89. فوریه 18, 2010 در 3:21 ب.ظ. | #89

    دوباره سلام
    اینم فلسفه زندگی
    پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

    وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.

    سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: «بله».

    بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. «در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!» همه دانشجویان خندیدند.

    در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: » حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.»
    پروفسور ادامه داد: «اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
    …..
    اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.»
    یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
    پروفسور لبخند زد و گفت: » خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،

    همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!
    یادتون نره به نت ورکم سر بزنیدwww.moein92.ning.com

  90. فوریه 18, 2010 در 11:52 ب.ظ. | #90

    سلام با مهر خواندمتان
    زلال بودید و شفاف چون باران
    با چند رباعی منتظر حضور گرمتان هستم
    سبز باشید

  91. فوریه 25, 2010 در 6:03 ب.ظ. | #91

    سلام دوستان
    خانوم بارون خانوم بد نیست بعضی وقی ها عفت کلام رو حفظ کنید
    هر چقدر هم که شعر بدی باشه مستحق بی احترامی نیست در ضمن خانوم بی سواد گزاشتن نه گذاشتن
    همین نشون میده سواد مبارکتون در حدی نیست که بهاین اثر هنری نظر بدی!!!
    so dont eat extra shit
    if you dont know something you dont have to talk so be quite and listen may be you can learn some thing

  92. فوریه 28, 2010 در 10:21 ب.ظ. | #92

    سلام من زهرام مثل خودت باحالم بهم سر بزن خيلي زود

  93. سهیل
    مارس 1, 2010 در 12:05 ب.ظ. | #93

    شاید آن روز که سهراب نوشت
    تا شقایق هست
    زندگی باید کرد
    خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
    باید اینگونه نوشت:
    هر گلی باشی
    چه شقایق چه گل پیچک و یاس
    زندگی اجباریست

  94. مارس 1, 2010 در 12:11 ب.ظ. | #94

    یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت
    شاه دل بودم و با کیش رخت مات شدم

  95. امیر
    مارس 12, 2010 در 3:30 ق.ظ. | #95

    اشعار زیبایی بودند خصوصا شعر شاملو مرسی
    dear moin you had some mistakes in your text,you typed quite instead of quiet and there isnt any space between may & be,excuse me for my boldness,good luck

  96. ناشناس
    مارس 18, 2010 در 5:33 ب.ظ. | #96

    غضنفر چرخ پیغ خرازی نیا :خیــــــــــــــــــــــلی خـــــــــــــــــری

    عزیزم گلم از تو خر تر وجود نداره میدونستی؟؟؟؟؟؟؟اگه نمیدونی بدون…

  97. مارس 18, 2010 در 5:33 ب.ظ. | #97

    غضنفر چرخ پیغ خرازی نیا :خیــــــــــــــــــــــلی خـــــــــــــــــری

    عزیزم گلم از تو خر تر وجود نداره میدونستی؟؟؟؟؟؟؟اگه نمیدونی بدون…

  98. مارس 18, 2010 در 5:36 ب.ظ. | #98

    بارون عزیز ریدم تو دهنه تو بیشعور بی سواد
    شعور شعر نداری نیا تو وب مردم

  99. آوریل 12, 2010 در 3:22 ب.ظ. | #99

    سلام
    فوق العاده زیبااااااااااااااااااااااااااااااا
    خیلی قشنگ بودن مرسی

  100. آوریل 12, 2010 در 3:25 ب.ظ. | #100

    من اولین بار بود که به این وب اومدم
    لذت بخش بود
    بازم ممنون

  101. آوریل 17, 2010 در 11:36 ب.ظ. | #101

    سلام دوست خوبم
    در ابتدا برای افرادی که با این لحن بد حرف زدند …
    من هم رشته ی درسیم ادبیات هست
    شعرهای زیبایی بود
    به وبلاگ من هم سر بزنید
    www,hamedrahmati.blogfa.com

  102. mahsa
    آوریل 20, 2010 در 11:45 ب.ظ. | #102

    سلام خوب بود آقای معین از شما هم ممنون قشنگ بود وبتم دیدم

  103. آوریل 21, 2010 در 2:46 ب.ظ. | #103

    بــــــــــــــــــــــــــــــد نیـــــــــــــــــســـت ……………..

  104. آوریل 26, 2010 در 10:55 ب.ظ. | #104

    خیلی قشنگ بود خیلی لذت بردم

  105. آوریل 28, 2010 در 7:41 ب.ظ. | #105

    تنها انتقامي كه مي شه از دنيا گرفف اينه كه شاد باشي

  106. ملیکا
    مه 3, 2010 در 7:27 ب.ظ. | #106

    دیشب به در خانه شان رفتم مست/انگشت به زنگ نهادم/به گمانم که هست/همسایه سر از پنجره بیرون اورد گفت ماه عسل رفتند سپس پنجره را بست.

  107. ملیکا
    مه 3, 2010 در 7:32 ب.ظ. | #107

    همی نالم که مادر در برم نیست/صفای سایه او بر سرم نیست / مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نیست/ مهدی جون از شعرا استفاده کردم مرسی عالی بودد.

  108. ملیکا
    مه 14, 2010 در 5:14 ب.ظ. | #108

    مهدی جون چرا شعرای جدید نمیزاری

  109. مه 18, 2010 در 9:06 ق.ظ. | #109

    سلام
    خیلی عالی…………بود مخصوصا
    کفشهایت چه خوشبختند….
    بازم از این نوع شعرها بزارید یعنی شعر های شاملو رو بیشتر….
    موفق باشی خیلی عالیه وبت
    انگشتانت چه خوشبخت اند که شعر هایی به این قشنگی رو تایپ میکنند
    ممنون

  110. مه 18, 2010 در 1:20 ب.ظ. | #110

    سلام
    کارتون خوبه
    شعرهای انتخابی جالب بودن
    یه سری به ما بزن

  111. مهدیس
    مه 18, 2010 در 4:34 ب.ظ. | #111

    نمی دانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد
    بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
    به وقت عیش و هستی می زند بر طبل بد مستی
    به وقت نیستی مومن و دیندار می گردد….

  112. مه 20, 2010 در 9:06 ق.ظ. | #112

    بسيار زيبا بود .موفق باشيد .

  113. مهتاب
    مه 20, 2010 در 3:14 ب.ظ. | #113

    سلام اقا مهدی/میتونم بپرسم دانشجوی جه رشته ای و کدوم دانشگاهید؟مطالبتون جالب بود !مرسی

  114. setereh
    مه 24, 2010 در 12:41 ق.ظ. | #114

    kheili khoob bood

  115. مه 25, 2010 در 7:33 ب.ظ. | #115

    سلام عزیزم
    وبلاگ قشنگی داری
    بمنم سر بزن
    وبلاگ نوپایی دارم
    اگه پیشنهادی برای بهتر نوشتن داشتی بهم بگو
    حتما استقبال میکنم

  116. ميلاد
    مه 26, 2010 در 1:08 ق.ظ. | #116

    از زندگانيم گله دارم اي جوانيم
    شرمنده جواني از اين زندگانيم
    دارم هواي صحبت ياران رفته را
    ياري كن اي اجل كه به ياران رسانيم

    دستهايي كه كمك ميكنند مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا ميكنند

  117. مه 26, 2010 در 6:03 ب.ظ. | #117

    سلام…
    اسمتو نمیدونم ولی بهم سر بزن میگم یه سوال اشکال نداره بعضی از شعرهات رو با ذکر منبع بزنم تو وبلاگم حتما بهم بگو.

  118. مه 31, 2010 در 9:17 ق.ظ. | #118

    سلامي به گرماي شعراي قشنگت . وبت عاليه . من و دوستم همين تازگيا وب زديم و تازه كاريم و خوش حال ميشيم به ما سري بزنيد و با نظرات زيباتون دل مارو شاد كنيد . از همه دعوت مي كنم به وب ما سر بزنيد . منتظريم . به اميد ديدار دوباره شما در وب ما .

  119. abolfazl
    ژوئن 23, 2010 در 11:35 ب.ظ. | #119

    09375580630

  120. سیده زهرا حسینی از دیلم.
    ژوئن 24, 2010 در 12:24 ب.ظ. | #120

    سلام مرسی خیلی عالی بود دوست دارم بازم تکرارشود.

  121. سیده زهرا حسینی از دیلم.
    ژوئن 24, 2010 در 12:28 ب.ظ. | #121

    اگربارگران بودیم ورفتیم اگر نامهربان بودیم ورفتیم
    گرچه این دنیاندارداعتباری این رانوشتم تابماندیادگاری.رفیق

  122. عاطي
    ژوئن 24, 2010 در 5:36 ب.ظ. | #122

    ديده در هجر تو شرمنده احسانم كرد /بس كه شبها گهر اشك به دامانم كرد/ماجراي دل ديوانه بگفتم با شمع/ آنقدر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد

  123. ژوئن 24, 2010 در 5:46 ب.ظ. | #123

    در فصل تگرگ عاشقت میمانم / با ریزش برگ عاشقت میمانم

    هر چند تبر به ریشه ام میکوبی / تا لحظه مرگ عاشقت میمانم . . .

    .

    آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم

    عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم . . .

    .

  124. ژوئیه 4, 2010 در 8:34 ق.ظ. | #124

    سلام وبلاك قشنگي به ما سر بزن mamadreza .mihanblog .com

  125. سپیده
    ژوئیه 14, 2010 در 6:00 ب.ظ. | #125

    نگاهی کردی واز خود نگرانم کردی
    نگران پیش نگاه دگرانم کردی
    من نظرباز نبودم تو به یک چشم زدن
    در چراگاه نظر چشم چرانم کردی

  126. ميلاد
    ژوئیه 15, 2010 در 4:01 ق.ظ. | #126

    مانا :وبلاگ قشنگی داری وقت کردی به ما سر بزن

    وتن.

  127. جنجیسکو
    ژوئیه 24, 2010 در 9:56 ق.ظ. | #127

    سلام محیط جالبیه
    خواستم چند تا از اشعارمو واستون بفرستم تا نظرتون و بدین

    آفتاب آتشین آسمان آبی آبان چه شد؟
    آبروی آدمی در آیه های آخر قرآن چه شد؟
    آه آنان آمدند و آب و آتش را به هم آمیختند
    آری اما آینه آزادی آگاهی انسان چه شد؟

  128. جنجیسکو
    ژوئیه 24, 2010 در 10:29 ق.ظ. | #128

    بیا با باد بر بتها بتازیم
    به بزم بوسه باران بنازیم
    بیا تا بر بلندای بهاران
    بهشتی بر سر بلبل بسازیم

  129. جنجیسکو
    ژوئیه 24, 2010 در 10:33 ق.ظ. | #129

    پنجه پائیز پشت پنجره
    پرتگاهی پیش پای یاس بود
    پاره های پرده اسرار من
    پرچم پیروزی احساس بود

  130. جنجیسکو
    ژوئیه 24, 2010 در 10:36 ق.ظ. | #130

    تشنه تاریکی چشمان تابان توام
    تارتار و تکه تکه تا ابد آن توام
    تیغ تنهایی فکنده شعله ای بر جان و تن
    ای تبار تازگی تسلیم فرمان توام

  131. shima
    ژوئیه 25, 2010 در 2:10 ب.ظ. | #131

    kheili ali bood. mersi

  132. احمد
    ژوئیه 27, 2010 در 10:58 ب.ظ. | #132

    سلام واقعا قشنگ بودن من وبلاگ یا سایت خاصی ندارم ولی میلمو هر روز چند بار چک می کنم و خشگلاشو واسه رفقا می فرستم و متقابلا اونا هم …
    اگه حس و حال داشتی و میل قشنگ تو دست و بالت بود واسم بفرست .
    ad.zolfaghari@yahoo.com

  133. جنجیسکو
    ژوئیه 29, 2010 در 10:58 ق.ظ. | #133

    سهراب بیا که آب را خشکاندند
    بنگر ک طلای اب را خشکاندند
    سهراب ببین که قلب مردم یخ شد
    حتی نم پشت قاب را خشکاندند

  134. جنجیسکو
    ژوئیه 29, 2010 در 11:00 ق.ظ. | #134

    سهراب بیا که آب را خشکاندند@
    بنگر ک طلای اب را خشکاندند@
    سهراب ببین که قلب مردم یخ شد@
    حتی نم پشت قاب را خشکاندند@

  135. جنجیسکو
    ژوئیه 29, 2010 در 11:02 ق.ظ. | #135

    سهراب بیا که آسمان گل کردند
    بر دیده ما عذاب نازل کردند
    سهراب ببین عقیده ها طوفانیست
    صد جور و جفا به حق این دل کردند

  136. ژوئیه 31, 2010 در 8:07 ب.ظ. | #136

    سلام
    زیبا بود
    پیش ما هم بیاین

  137. جنجیسکو
    اوت 1, 2010 در 6:49 ق.ظ. | #137

    المیرا_مصطفی :سلامزیبا بودپیش ما هم بیاین

  138. جنجیسکو
    اوت 1, 2010 در 11:14 ق.ظ. | #138

    سلام jonjiscoo.blogfa.com
    منتظر دیدگاههای شما هستم

  139. هستی
    اوت 1, 2010 در 5:59 ب.ظ. | #139

    سلام میشه طریقه درست کردن وبلاگ را به من یاد بدید

  140. هستی
    اوت 1, 2010 در 6:04 ب.ظ. | #140

    طبیبان بر سره بالین من آهسته می گفتن
    که امشب تا سحر این عاشق دل لخسته میمیرد
    به هرجا میرود تابوت من غوغا بپا خیزد
    چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد
    من اولین باره که تو وبلاگ شما میام دوستان خوبی تو این وبلاگ هستند جز بعضی ها که خودشون را زیادی زرنگ میدونند

  141. مسعود
    اوت 2, 2010 در 7:54 ق.ظ. | #141

    تکدرختها زاده میشوند ،رشد میکنند اما در تنهایی میمیرند .در حالیکه جنگل هرگز نمیمیرد ،مگر اینکه آفتی به نام نفرت و خشونت به جانش بیفتد .

  142. مسعود
    اوت 2, 2010 در 9:10 ق.ظ. | #142

    خاکستر می گوید آتش را می توانم ببخشم ولی تبر را هرگز .

  143. مسعود
    اوت 2, 2010 در 9:22 ق.ظ. | #143

    می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم . (احمد شاملو)

  144. هستی
    اوت 2, 2010 در 5:59 ب.ظ. | #144

    جواب مرا ندادید.اما حداقل برام دعا کنید تا عشقمو فراموش کنم عشقی که مجبور شدم بخاطر خودش ازش بگذرم از چشم اون من یه انسان مغروریم که به خودم می نازم و از اینکه اینطور دوستم دارن لذت می برن اسمش طاها بود بخاطر من حتی از خانوادش گذشت و من بخاطر خوشبختیش از خودش گذشتم همینجا به عشقم میگم منم نمی تونم بدونه تو باشم اما من مغرور نیستم تا ابد دوست دارم

  145. اوت 3, 2010 در 7:52 ق.ظ. | #145

    سلام
    لذت بردم خوب بود ممنون

  146. جنجیسکو
    اوت 3, 2010 در 7:53 ق.ظ. | #146

    سلام خانوم یا آقای هستی
    سایت blogfa
    تو این سایت برین کاملا راهنمایی کرده که چه جوری وبلاگ بسازین
    اگه کمک خواستین به وب من سری بزنین و مشکلتون و مطرح کنین
    منم همینطور وبم و طراحی کردم
    jonjiscoo.blogfa.com

  147. هستی
    اوت 3, 2010 در 9:59 ق.ظ. | #147

    مگه هستی اسم پسره .از راهنماییتون ممنونم

  148. آیین
    اوت 3, 2010 در 3:53 ب.ظ. | #148

    ممنون ازسایت زیبایتان

    هستی جان امیدوارم هرچی صلاحته همون بشه
    اگرتونستی توسایت فال روزانه قسمت فال روزانه به روز میشود بیای چون اونجا همه بچه ها هستن
    ودرد ودلاشون مینویسن
    وباهم گفتگو میکنند امیدوارم پیام من ودریافت کنه

  149. Sara
    اوت 4, 2010 در 11:18 ق.ظ. | #149

    خيلي شعراتون خوشگل بود.
    مرسي
    منم يه شعر خوشگل براتون مي نويسم.

    درشهرباران صداقت جاری ست.
    همشهریهایم درجیبشان سادگی دارند.
    درچشمهای آبی مابرای دروغ جایی نیست.
    هنوزازمعجزه ی انگورمست میشویم
    مستی راهی ست برای تنهاشدن باخدا.
    سفیدرودازشوق هم آغوشی باران اشک درچشمهایش حلقه زده.
    اینجادستهای مردم بوی نان میدهد.
    هنوزازبرکت شالیزارخواهرانم عروس میشوندوکودکان راازشیرسیراب میکنند.
    اینجادرختان هرگزنمیمیرند.
    درشهرباران مال دنیاملاک سنجش نیست
    هرکه فقیرترباشدغنی ترمیرود.
    اینجاکبوترباکبوتر،بازبابازراکسی نمیفهمد.
    شهرماهمیشه بارانی ست

  150. Sara
    اوت 4, 2010 در 11:22 ق.ظ. | #150

    راستي اين آقاي قلي خيلي بي ادب تشريف دارن.
    بهشون بگين ادب چيز خوبيه.

  151. هستی
    اوت 4, 2010 در 7:52 ب.ظ. | #151

    ایین جان از لطفت ممنونم
    گفتا اگه من مردم تا چند به من وفاداری
    عشق را به فراموشی چند روزه تو می سپاری
    گفتم تو که می دونی سر خاک تو میمیرم
    ولی تا لحظه مردن دل از تو نمی گیرم
    حتما تو این سایت میام

  152. هستی
    اوت 4, 2010 در 8:05 ب.ظ. | #152

    من به سایت فال روزانه رفتم
    میشه بهم بگی کدوم صفحه و کدوم خطه ممنونم

  153. هستی
    اوت 5, 2010 در 11:19 ق.ظ. | #153

    من رفتم تو سایت فال روزانه اما قسمت فال روزانه به روز می شود نوشته نبود لطف می کنی دقیق تر بهم بگی

  154. هستی
    اوت 7, 2010 در 11:14 ق.ظ. | #154

    کاش تو این نوشته را می خواندی کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد کاش شمع آرزوهای مرا باد جدایی تو خاموش نمی کرد کاش می دانستی جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیست.

  155. ميلاد
    اوت 8, 2010 در 1:17 ق.ظ. | #155

    پير است حال دل ز پريشانيم ولي
    هر كس سوال ميكند انكار ميكنم

    چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
    كه در شهر بدان ميراثي از انسان نميابي

    كوچ كردن نزديك است
    (حضرت امير نهج البلاغه حكمت 187)

  156. جنجیسکو
    اوت 10, 2010 در 7:59 ق.ظ. | #156

    بازم سلام
    هستی جان بهم حق بده
    اخه خیلیااسم مجازیشون تو وب با هویت واقعیشون تفاوت داره

  157. هستی
    اوت 10, 2010 در 11:02 ب.ظ. | #157

    اشکالی نداره من واقعا اسمم هستی یکی از دوستهام بهم گفت تو این وبلاگ می تونی حرف بزنی
    من اسم واقعیتو نمی دونم اما اومدم تو این وبلاگ تا عشقم بخونه بدونه من بی وفایی نکردم جوابمو نمی ده اما کلاغه بهم گفته میادو حرفهامو می خونه از همین جا بهش میگم طاها جان من همون هستی توام اما رفتم فقط بخاطر تو طاها جان می دونم تو هم میایی تو این وبلاگ پس بهت میگم چرا رفتم چرا نموندم چرا؟تا دیگه بهم نگی مغرورو از خود راضی تا دیگه فکر نکنی من بی وفام پس هر روز بیا تو این وب تا بدونی چرا رفتم بخاطر چی رو عشقمون پا گذاشتم

  158. هستی
    اوت 11, 2010 در 10:02 ق.ظ. | #158

    می دونم هر شب میایی تو این وبلاگ یه سر میزنی اخه تو هم فهمیدی که منم اینجام می دونم هنوزم دوسم داری میدونم هنوز عکسم رو دیواره اتاقته میدونم هنوزم دلتنگم میشی و واسم اشک میریزی یادته می گفتی هستی از عشقمون پیش کسی نگو اما حالا واسه اینکه بهت بگم من هنوز دوستت دارم مجبورم بگم با اینکه خیلی ها می خونن اره به قول خودت دیونم اونم دیونه همیشگی بذار از اول بگم از اون روزی که عاشقم شدی بدونه اینکه من بفهمم اخه دیونه قرار نبود اینجوری بشه تو پاک و ساده بودی مهربون عاشق مهربونیت بودم ای بابا منه سنگدل چطور به تو دل دادم چطور از تو گذشتم طاهای من یادته وقتی می گفتم طاها می گفتی جان زندگیم جان عمرم جان جونیم چیه فکر کردی فراموش کردم نه هیچ وقت
    طاها می دونم چه زجری را واسم تحمل کردی اما طاها جان من از تو گذشتم چون مادرت نخواست گفت از زندگی پسرم برو بیرون گفت تو حتی پری دریا هم باشی طاها فقط باید با خواهرزادم ازدواج کنه یادته شب خواستگاری بین این همه جمع بهم چی گفت گفت مادر خیلی بده دختر تو این سن ارایش کنه سرخ شدم نتونستم حرف بزنم مادرم گفت هستی اهل ارایش نیست خدا بهش چنین لطفی کرده اما با اینکه فهمید اما پیش همه به بدی ازم یاد میکرد به خودم گفتم هستی مهم طاهاست که دوستت داره اما روزی ارزوهام بر باد رفت که مادرت منو به خونتون دعوت کرد خدای من تو اتاقت پر بود از عکسهای من که رو دیوار کشیده بودی اما مادرت جلوی چشمهام با چاقو خراش خراشش داد قلبم پاره شد مادرت دستهامو گرفتو گفت اگه از زندگی پسرم نری نفرینت میکنم طاها من شکستم بخاطر تو تو نابود شدی بخاطر من ما هر دو داغون شدیم بخاطر مادرت اون عشق ما را ندید پاکی قلب ما را ندید فکر میکرد تو عاشق چهرم شدی اما نمی دونست عشق به زیبایی چهره نیست طاها من رفتم چون نمی خواستم تو از چشمه مادرت بیفتی من رفتم تا تو عزیزش بمونی چون مادرته گریه هاتو تو جمکران شنیدم تو حرم امام رضا شنیدم اما فکر کردی تو دلم اثر نداشت نه بخدا تو دل مادرت اثر نداشت یادته علی بهت چی گفت گفت طاها 6 ساله به پای هستی نشستم اما تو ازم گرفتیش اما نذار کسی دیگه اونو ازت بگیره تو جنگیدی اما من گذشتم بگو طاها بگو باید چکار میکردم خاطراتت قلبمو می سوزونه اما نمی تونم برگردم از نفرین مادرت می ترسم طاها فقط نگو هستی بی وفاست نگو دلش جای دیگست نگو دیگه اشکم امونم نمیده

  159. ناشناس
    اوت 11, 2010 در 12:14 ب.ظ. | #159

    * قایــم مــوشـک *

    دیــروز که می خواستی بــری
    گفتی بیــا بــازی کنیـــم
    با چنــد تا بــوسـه و نگــاه
    همدیگــر رو راضــی کنیـم
    گفتــی که چشمــاتو ببنــد
    می خــوام یه چیـز بهت بــدم
    یـه خنـــده ای کـردم و بعــد
    بستــم و منتظــر شـدم
    گــرمی و سـرخــی لبــات
    پلکــامـو جـابجـا می کــرد
    صـدای خنــده هـات که داشـت
    چشـامــو از هم وا می کــرد
    نگـام یهــو آتیـش گــرفت
    آدم نبــود فــرشتـه بــود
    یــه کـاغــذی دادی که روش
    دوسـت دارم نــوشتـه بــود
    دیــدم یهــو گـریت گــرفت
    افتــاده بــودم تــوی شـک
    بعــدش بهــم زل زدی و
    گفتــی بــریـم قــایـم مــوشک
    گفتــی بهــم تـو چشــم بــذار
    پیــدام کنــی جــون می دمـت
    دنیــا رو گشتــم دنبــالـت
    امــا هنــوز نـدیـدمـت
    کــاشکـی بــریـم تـو قصـه هــا
    هم بــازی متــرسکــا
    من مثـل آدم کـوکـی و
    تـو هــم مثــل عــروسکـا
    مگــه بهم قــول نــدادی
    که تنهــایـی سفــر نــری
    حتــی اگـه خــوابــم می ری
    چشــامــو همــرات ببــری
    مگــه یــه روز نپــرسیــدی
    چقــدر منــو دوستــم داری
    جــواب دادم یــه عــالمــه
    نـــری و تنهــام بـــزاری
    تمـــام خــاطـراتــم و
    وقـف چشــات کــرده بــودم
    نگــاهمو قــربـــونــی
    گلایـــه هــات کــرده بــودم
    مگــه نمی گفتــی اگــه
    یــه روز بـاهــات حـرف نــزنــم
    سقف چشــات ابــری می شــه
    بــارونــی میشه بــدنـــم
    الهــی قـربـونت بــرم
    بازم میگــم دوسـت دارم
    اما تــوی قـایــم مــوشک
    من دیگــه چشــم نـمی زارم
    م.عرب

  160. جنجیسکو
    اوت 11, 2010 در 12:28 ب.ظ. | #160

    منم با خلق و خوی ایلیاتی
    تمام حرفهایم قاتی پاتی
    به جای مهربانی با دل من
    به من گفتی برو گم شو دهاتی

  161. جنجیسکو
    اوت 11, 2010 در 12:31 ب.ظ. | #161

    شب و نور و فانوس و خفاش و مــن
    دو تا چشم گریون و نقاش و من
    سر کوچه تنگ و تـــاریک بهت
    نگاهی به پاهای کفاش و من
    م.عرب

  162. هستی
    اوت 11, 2010 در 9:59 ب.ظ. | #162

    چیه چشات قرمز شده لپات مثل همیشه سرخ شده اخه چی شده من که چیزی نگفتم فقط گفتم من بی وفا نیستم چرا مثل سیل بهار گریه کردی چرا امروز فریاد زدی خدا یا هستی یا مرگ چرا امروز نشستی پای دیوار بازم چهرمو نقاشی کنی اخه تو نمی گی من دق میکنم تو نمیگی کلاغه واسم خبر میاره تو نمیگی من طاقت نمیارم همیشه از حرص گریمو در میاوردی تا فقط رنگ و چشامو ببینی تو که طاقت نداشتی من حتی غصه بخورم اما ببین امروز تا شنیدم گریه کردی من خون گریه کردم حالا بیا چشامو ببین که از دوریت چه دیدنی شده 18 سالمه اما بد شکستم خورد شدم چرا گریه کردی نمیگی من دق میکنم اخه بی وفا تو که انقدر دلتنگمی پس چرا جوابی نمیدی چرا گفتی انقدر جواب نمیدم تا هستی بیاد پیشم اخه دیونه من کجا بیام مادرتو منو نمی خواهد من نمی تونم بیام طاها یه وقت غصه نخوریا بهت بگم تا بهت بازم بر بخوره غصه نخور کچل میشی اگه الان پیشم بودی یکی میزدی تو سرم تا تلافی نمی کردی محال بود که بگذری خوب حالا بیا تلافی کن اگه می تونی دیدی من بی وفا نبودم دیدی دلم مال کسی نبود فکر کردی عاشق کسری شدمو تو را فراموش کردم اخه من چطور میتونستم تو خنده هاتو مهربونیتو از یاد ببرم من فقط یه بار عاشق شدم اونم عاشق تو نه هیچ کسه دیگه.می دونی که باید برم چشم انتظارم نشین امروز واست پیغام گذاشتم نبینم بازم کولی بازی در بیاریا اون وقت میزنمتا
    .دلم برات تنگ شده نمی دونم چکار کنم جوابم بدهبذار دلم به جوابت خوش باشه میدونی مامانت منو نمی خواهد یادته بهم چی گفت می گفت تو مطمعنی انسانی اجنه ای پریزادی نیستی حتما می ترسه بیام بخورمش طاها غصه نخوریا واسه دیدنت همشه بیقرارم به کلاغه گفتی از خاطراتمون برات بنویسم باشه دیونه می نویسم تا هر دو واسه روزهای از دست رفته اشک بریزیم

  163. nina
    اوت 15, 2010 در 2:15 ق.ظ. | #163

    سلام
    شعرای زیبایی بودن
    نمیدونم چرا بعضیا هی بد گویی کردن
    در ضمن انتقاد کردن هم بلد نیستن بیشتر شبیه خالی کردن عقده هاشون بود تا انتقاد

  164. اوت 15, 2010 در 10:43 ق.ظ. | #164

    در جواب (ما در انتظار رویت خورشیدیم)

    هر چند که خسته ایم از این حال، نیا
    شرمند، اگر ندارد اشکال، نیا
    ما خط تمام نامه هامان، کوفی است!!!
    آقای گلم، زبان من لال، نیا

    جلیل صفر بیگی

  165. اوت 16, 2010 در 9:34 ب.ظ. | #165

    هر کسی دوتاست .

    و خدا یکی بود .

    و یکی چگونه می توانست باشد ؟

    هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

    و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

    عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

    خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

    و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

    و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

    و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

    و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

    اما کسی نداشت …

    و خدا آفریدگار بود .

    و چگونه می توانست نیافریند .

    زمین را گسترد و آسمانها را برکشید …

    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

    و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

    و خدا بود و با او عدم بود .

    و عدم گوش نداشت .

    حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

    و حرفهایی است برای نگفتن …

    حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

    و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد …

    و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

    درونش از آنها سرشار بود .

    و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

    و خدا بود و عدم .

    جز خدا هیچ نبود .

    در نبودن ، نتوانستن بود .

    با نبودن نتوان بودن .

    و خدا تنها بود .

    هر کسی گمشده ای دارد .

    و خدا گمشده ای داشت …

  166. ميلاد
    اوت 17, 2010 در 1:32 ق.ظ. | #166

    در عشق هزار مصيبت نهفته است (مثل عربي)
    عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد(افلاطون)

    به خاطر يك گل سرخ باغبان نوكر هزار خار ميشود(مثل تركي)

    باغبان باش تا به گل سرخ برسي كم نيار

  167. هستی
    اوت 17, 2010 در 4:45 ب.ظ. | #167

    سلام عشقم دلتنگ که نشدی فقط چند روز ازت دور بودم اخه می دونی چرا عشقت بیمارم کرده راستی تو چطوری نگفتی یه خبر از من بگیری ها حتی تو خوابمم نیومدی نگفتی من دلتنگت میشم اره فکر کردی بی وفام نه دیونه من که بی وفا نیستم عشقت منو از پا در اورد یه وقت فکر نکنی کسی دیگه تو قلبم جاتو گرفته و فراموشت کردم نه نه بخدا دوری تو مرا از پا در اورد طاها چی میشه بهم جواب بدی حداقل بگی سلام بگی هنوز دوستم داری بگی هنوز به یادمی
    اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده به کلاغه گفتی انقدر جوابشو نمیدم تا بیاد پیشم اخه قربونت برم اگه بیا تو منو نخواهی چی اگه بیام مامانت منو نخواهد چی بگو من کجا بیام کجا بیام کجا بیام چی را ببینم بیام چی را ببینم طاها چیزهایی را که از دست دادم چیزی را که دیگه نمی تونم بدست بیارم بیام سنگ مزارتو ببینم بیام عکسمو که وصیت کردی رو سنگ مزرارت نقاشی کنند ببینم بیام چی را ببینم طاها بیام ببینم که دارم با یه مشت خاطره حرف میزنم بیام ببینم که اره دیوانه شدم دارم با خیالت حرف میزنم بیام بدبختیهامو ببینم چی را ببینم طاها می خواهی اشک چشمهامو سر مزارت ببینی مگه ندیدی خون گریه کردم می خواهی شکستنمو ببینی مگه ندیدی اخه چرا اخه چرا این کارو کردی طاها چرا من ئحالا بدونه تو چکار کنم چرا قلبت طاقت دوریمو نداشت چرا باید قلب نازت از دوری من احمق از حرکتن میایستاد مگه من تو قلبت نبودم مگه من قلب تو نبودم پس چرا منو از پا انداختی صدامو می شنوی طاها بگو من بدون تو تا کی با خیالاتم زندگی کنم بگو

  168. مریم
    اوت 17, 2010 در 10:25 ب.ظ. | #168

    سلام و خوشبخت و شاد باشید.
    از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانت چه بیاموزند؟
    گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشندو بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند.
    از یگانه محبوبم بهترین ها را برای شما خواستارم.

  169. اوت 18, 2010 در 11:30 ق.ظ. | #169

    سلام، سایت زیبایی داری از مطالب و شعرات ممنون. به من سر بزنید…
    کبریای توبه را بشکن پشمیانی بس است
    از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
    خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم
    بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
    یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
    هفتصد سال است می بارد فراوانی بس است
    نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
    دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
    بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
    سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است…

  170. مینو
    اوت 29, 2010 در 1:04 ق.ظ. | #170

    سلام خوب بود

  171. مهرگان
    اوت 29, 2010 در 10:40 ب.ظ. | #171

    سلام بچه ها همگی خسته نباشید. سایته جالبیه ولی برای بهتر شدنش خوبه که یک سری کارا انجام بگیره. اولا که یه نظر هر چقدر خوب باشه یا بد احترامش واجبه و چه خوبه که وقتی میخواییم نقدش کنیم بی احترامی نکنیم. نظراتون باید خارج از هرگونه تعصبه دینی و ضد دینی باشه یعنی حرف حق رو باید زد.
    من خودم به این معتقدم که:
    گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل بر آن نتوان بست پ
    گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد فرداست که ببینی که بهشت همچون کف دست باشد
    باز این نظر شخصیه منه و همه نظر ها هم قابل احترام هستند.
    موفق باشید

  172. سپتامبر 2, 2010 در 2:52 ق.ظ. | #172

    سلام خدمت دوستان.من به صورت کاملا اتفاقی این وبلاگ روپیدا کردم و از شعرهای زیبای دوستان لذت بردم…و برای هدیه چند بیت از سروده های خودم رو مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد!

    نگاه تو ,نگاه بچه گانه ایست/که در درون من خدایی میکند/صدای تو ,صدای زنگه خانه ایست/که از صدای,بی صدایی میکند/عروسکه به دسته تو,کبوتریست/که با نبوده پر شراره میکند/قلم به دسته تو فقط بهانه ایست/که نقش را به دل روانه میکند/حروف برای شعره من ترانه ایست/که عشق را چو من کلافه میکند,,,,,مهدی جهانی

  173. سپتامبر 4, 2010 در 1:29 ب.ظ. | #173

    سلام بعضي از مردان نظر خيلي بدي دارن يعني چي مي خوان صابت كنن

  174. سپتامبر 5, 2010 در 11:25 ق.ظ. | #174

    سلام خسته نباشید خوب بود ما هم یک وبلاگه فقیرانه داریم دوستان سری هم یه وبلاگه ما بزنید ضرر نمیکنیدwww.lilijon72.mihanblog.com

  175. ساره
    سپتامبر 5, 2010 در 9:49 ب.ظ. | #175

    خیلی دلنشین بود

  176. سپتامبر 6, 2010 در 9:02 ق.ظ. | #176

    خیلی قشنگ بود وبلاگت خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنی

  177. Atiyeh
    سپتامبر 7, 2010 در 4:31 ب.ظ. | #177

    Salam Wedet kheyli khob bod va sheraye ghashngi dasht

  178. سپتامبر 17, 2010 در 10:19 ب.ظ. | #178

    سلام
    شعرات قشنگ بود مرسی وقت کردی به وبلاگم سر بزن

  179. سپتامبر 18, 2010 در 1:30 ب.ظ. | #179

    قشنگ بودددددددددددددد

  180. سپتامبر 18, 2010 در 1:31 ب.ظ. | #180

    مهدي به منم سر بزن

  181. سپتامبر 20, 2010 در 8:02 ب.ظ. | #181

    حسين :
    داني از چه رو گاه گاه آيد زلزله
    چون زمين هم مي كند با نام زينب هلهله
    داني از چه رو گاه گاه طوفان مي شود
    صحنه ي جنگيدن عباس اكران مي شود
    تعجيل در فرج امام زمان (عج) صلوات بفرستيد.
    يا علي (ع)

  182. سپتامبر 20, 2010 در 8:05 ب.ظ. | #182

    سلام عزيز شعرت خيلي زيبا بود آفرين انشا الله با ايشان هحشور شوي

  183. هستی
    سپتامبر 20, 2010 در 9:03 ب.ظ. | #183

    باز امشب دلتنگت شدم اما باز تو را ندارم چرا چرا سرنوشت اینچنین برایم نوشت مدتهاست ننوشتم چون توان نداشتم اخه بی معرفت تو رفتی نگفتی من بدونه تو چکار کنم مگه نمی گفتی طاقت یه لحظه غم تو را ندارم حالا ببین چطور از دوریت خون گریه می کنم دوباره داره پنج شنبه میاد من تا کی بیام باهات حرف بزنم اما تو جوابی ندی اخه دیونه تو چرا باور کردی من می خواهم مال کسی دیگه بشم چرا ازم نپرسیدی جرا دل تو طاقت نیوورد چرا دلت فکر دله منو نکرد می دونم تو منو میبینی اما من واسه دیدنت ارزوی مرگو دارم اما من واسه دیدنت فقط به قاب عکس رو دیوار نگاه می کنم طه خیلی بدی خیلی بی وفایی منو اینطور تنها گذاشتی اصلا دیگه دوستت ندارم دیگه قلبتو دوست ندارم قلبت می دونست من بدون تو می میرم پس چرا دیگه به تپش نیوفتاد چرا دگه دستهای سردت با دستهام گرم نشد چرا چشمهای قشنگت دیگه واسه دیدنه چشام بی تاب نبود چرا حرارت نفسهاتو ازم گرفتی چرا سردیه خاکو به گرمای اغوشه من ترجیح دادی ای خدا کاش یارم بر می گشت یا منو میبردی پیشش

  184. Gity
    سپتامبر 24, 2010 در 1:28 ق.ظ. | #184

    سلام به همه
    رو به تو سجده ميكنم دري به كعبه باز نيست
    بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
    به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
    مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
    زخم به من نمی زنی كه مبتلا ترم كني
    از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
    قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
    تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
    عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
    وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

  185. ناشناس
    سپتامبر 24, 2010 در 11:04 ب.ظ. | #185

    سلام خوب بود

  186. سپتامبر 26, 2010 در 1:47 ق.ظ. | #186

    سلام
    من عاشق شاملو هستم و ممنون از شعر شاملو

    بی ادبا این چه وضع نظر گذاشتنه مثلا وبلاگ نویسی کار فرهنگیه برید دیوار نویسی کنید با این فرهنگتون

  187. Gity
    سپتامبر 27, 2010 در 12:31 ق.ظ. | #187

    سلام دوباره
    وبلاگ خوبي داري
    خسته نباشي
    —-
    به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
    که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

    لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

    با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
    هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

    هر کسی در دل من جای خودش را دارد
    جانشین تو در این سینه خداوند نشد

    خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
    فاضل نظری

  188. hassan
    سپتامبر 29, 2010 در 5:38 ب.ظ. | #188

    سلام به همه دوستان كه تاالان هرچي بود يا درد دل بود يا گلايه يه كمي هم ازاون حرفها ناخوشايند دوستان خوب توي اين وبلاگ خوب اين همه شعرهاي خوب اين همه دوست هاي خوب بااين كه هم ديگررو نديديم يا اصلاً با هم صحبت هم نكرديم چقدر خوب به هم اعتماد مي كنيم حرف دلمون روبهم ميگيم شايد يك كم دلمون باز بشه توي اين روزگار بد به قول استادمون كه شايد يه روزي خدا مارو هم نگاه كنه خيلي سخت آدم به كسي اعتماد كنه ولي شايد يه آدم خوبي پيدا بشه به كسي كه كمك بخواد از ته دل كمكش كنه خدا رو چي ديدي ميگن يه عروسي با آقا داماد به سرشون ميزنه به از عروسي همه رو قال بزارن برن يه جاي خلوت با هم درباره عشقشون يا هرمسئله ديگه صحبت كنند توي راه اين كارو مي كنند انقدر ميرند تا جاي كه دست هيچ كسي به اونها نمي رسه از غذا توي اون عروسي بچه ها دور ماشين عروس بازي مي كردند يكي از بجه ها دختر كوچلويي بود كه
    سه سال داشت ميره توي ماشين توحين بازي خوابش مي بره غافل ازاينكه عروس وداماد ازاين موضوع بي خبرند توي صحنه دل خراش كه واقعاً خيلي ناگوار بود بعلت سرعت خيلي زياد ماشين عروس به……………. بخدا من آدم بدي نيستم اسم حسن و نام 29 ساله كارشناس روابط عمومي اگه
    بقيه داستان براتون مهم حتماً ايميل بزنيد براتون مي نويسم شايد خدا هم ازاين كار خوشنود
    بشه ايميلم http://www.hassansouremi@yahoo.com منتظرتون مي مونم براي هم دعا كنيم 89.7.7

  189. هستی
    اکتبر 3, 2010 در 11:20 ب.ظ. | #189

    اقاحسن چقدر دلت خوشه درد عشق جان از بدن میگیره مثل من که مدتهاست در ارزوی چیزی نشستم که هرگز بر نمی گرده این روزگارو ادمهاش در حقم بد کردند خیلی

  190. اکتبر 6, 2010 در 1:00 ب.ظ. | #190

    سلام
    وبلاگ قشنگی داری.با اجازتون از چندتا مطلبش واسه وبلاگم استفاده کردم
    خوشحال میشم شمام به ما سر بزنید

    موفق باشید

  191. اکتبر 6, 2010 در 1:01 ب.ظ. | #191

    اینم وبلاگ ما!

    safoo00oora.blogfa.com

  192. سانی
    اکتبر 7, 2010 در 3:07 ب.ظ. | #192

    سلام خوب بود ممنون.

  193. سانی
    اکتبر 7, 2010 در 3:08 ب.ظ. | #193

    اقا مهدی دستتون درد نکنه خیلی با حالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  194. حميد
    اکتبر 9, 2010 در 4:24 ب.ظ. | #194

    سلام وب جالبي داري اميدوارم كه موفق باشي …….
    گفته بودم كوچكم حتي كم ام
    من براي ان همه دريا كم ام
    گفته بودم ساده ام چون شيشه ام
    در نگاهت ريشه دارد ريشه ام
    بر دو دست نا اميدم بر ضريح
    آه جان سور م رسيده بر ضريح
    من تو را از ابتدا مي خواستم
    در ازل بود از خدا مي خواستم
    اين شب بي حوصله فردا نشد
    من دلم مانند تو دريا نشد
    اين دقايسق خسته از خوابم كند
    بي قراري باز بي تابم كند
    انقدر مردم كه با تو جان گرفت
    قصه ام با نام تو پايان گرفت
    اين منم از دست خود دلگير تر
    سالها از عمر دنيا پير تر
    تا شبيه اين خيابان ها شدم
    هم نژاد اين بيابان ها شدم
    گر چه طعم نارس آلوچه ام
    من شبيه عابران كوچه ام
    كي به پايان مي رسد اين راه دور
    خسته ام از اين هواي سوت كور
    من همينم ساده ام گاهي بدم
    من همين جوري به دنيا امدم
    دارم از دست خودم صدها گله
    بايد از اين «من»بگيرم فاصله
    بايد اين «من» را شبي دارش زنم
    شيشه شد بر سنگ ديوارش زنم
    شايد از خوابش نيارم باز پس
    سد كنم بر جان راه نفس
    شايد از عرض خيابان رد شود
    طعمه يك ترمز ممتد شود
    يا بيفتد از بلنداي خودم
    تابميرد زير پاهاي خودم
    يا به صخره كوبمش تا جان دهد
    نا خداي چشم تر فرمان دهد …..

  195. سارا
    اکتبر 9, 2010 در 6:51 ب.ظ. | #195

    همه دنیارو نامردا گرفتن
    وفا رو از شما مردا گرفتن
    خبر اومد که مجنون را پریشب
    به همراه سه تا لیلا گرفتن

  196. hassan
    اکتبر 10, 2010 در 5:49 ب.ظ. | #196

    هستي خانوم مثل اينكه دل پر از دردي داري
    توي اين دنيا كه پر از پيچ و گذر بهتر آدم خودش دست سرنوشت بسپاره نه دست روزگار
    توي سرنوشت شما هم اينجوري طالع قرار دادن كه براي پيدا كردن خودتون بايد چيزي رو
    گم كني كه پيدا كردنش يه كوله باري از تجربه ميشه براي خودتون و امسال من
    هستن آدمهايي كه توي يه چشم زدن مثل نور رد ميشن ولي خانوم مواظب باش زيرورو نكشن
    آدم بهتر به يه چيزي تكيه كنه كه از خودش محكم تر باشه مثل ديوار
    من خودم بهترين دوستم خداست چون واسه ديواري كه به اون تكيه دادم يه كوه
    من عاشق نشدم ولي عشق به خدا عاشقم كرده نه عاشق كسي ها عاشق درس شدم ازش مي خوام كمكم كنه
    تا براي ديگران هم دعاي خير كنم نه اسباب دردسر ديگران
    شعر سارا جان خيلي خوب بود راست ميگه بنده خدا شايد توي اين زمونه همين طور كه ميگه باشه
    در آخر برايت دعا مكنم به عشقت برسي

  197. ميلاد
    اکتبر 11, 2010 در 5:16 ق.ظ. | #197

    باز سلام
    ميگن هر آمدي يه رفتي داره
    اومدن راحت بعضي وقتا ولي رفتن
    ازاونجايي كه دوست داري خيلي سخته
    خدايا كمك كن رفتنمون مثل اومدنمون راحت
    باشه
    باز خداحافظ

  198. عبداله
    اکتبر 11, 2010 در 3:36 ب.ظ. | #198

    سلام مرسی از این وبلاگ قشنگ درست کردی انشالله موفق باشی

  199. سروش
    اکتبر 13, 2010 در 3:35 ب.ظ. | #199

    جمع كنيد امملا سايت رو به حوزه علميه تبديل كرديد
    ميخوان اينجا رو هم به گند بكشوننن
    منم با حرف (ذاكر)موافقم اين شيخا دارن مثل كشيش ها مردم رو گول ميزنن و توبه نامه و سند بهشت ميفروشن اينا همه چرنده

    يكم چشما تونو باز كنيد

  200. هستی
    اکتبر 13, 2010 در 9:43 ب.ظ. | #200

    اره دل پراز دردی دارم اما تو از دل من از عشق من چه میدونی از عشقی که میتونستی پشتش باشی اما تنهاش گذاشتی و عشقی که بخاطره تو تا جمکران با گریه وپای پیاده رفت عشقی که شب و روزش تو بودی رو دیوارهای اتاقش پر بود از عکس تو با خون دستش رو دیوار اسمتو بنویسه اما تو در قبال این همه عشق تنهاش بذاری چرا چون مادرش راضی نیست چراچون ترسیدی اه مادرش تو را بگیره عشقمو از دست دام عشقی که فقط تو قصه هاست میفهمید من چه گناهی کردم که این چهرمه یکی میگه زیبایی یکی میگه شبیه جنی مثل مادره طاها بهم می گفت مطمعنی از جنس انسانی اخه چرا مگه جرم من چییه.پاشو طاها پاشو نگام کن چطور شکستم پاشو ببین چقدر راحت از نبودت حرف میزنند یادته منو تو روزه جداییمون خون گریه کردیم اما کسی درده ما را نفهمید طاها منو هم با خودت ببر تو که طاقت اشکمو نداشتی ببین از دوریت چطور شکستمو دل از همه بریدم

  201. hassan
    اکتبر 14, 2010 در 1:03 ب.ظ. | #201

    سلام خدمت همه دوستاي خوب و خيلي خوب تالار و (وبلاگ مهدي )
    باز اومدم ديدم هستي خانم داره از عشق گمشدش مي ناله
    هستي جان مگه آدم براي خودش تلاش كردن رو بايد به رخ ديگران بكشه هر چقدر زحمت بكشي همون قدر
    حاصلش رو مي بيني هستي خانم اگه طاها جون دوست داشته باشه حتما براي ديدن روزهاي خوب زندگيش مثل شما تلاش مي كنه ولي هستي خانوم بايد توي ازدواج بزرگترها دخالت كنند چون توي تموم اين بگيرو ببند اين بزرگترها هستند كه تصميم نهايي رو مي گيرند ببينم اگه براي مراسم خواستگاري به غير ازطاها جون كسي ديگه باشه مستقيم سراغ شما كه نمي ياد هر مكاني هر زماني قانون بخصوص خودش رو داره فقط كمي زمان مي بره راستي چرا دست زمان نمي سپاري باور كن زمان همچي رو درست مي كنه
    داداش من با يه دختري هشت سال دوست بود بعد از هشت سال حالا دلايلش رو نمي دونم ازدواج
    صورت نگرفت بچه خوب و ساكتي هم بوده و هست بعد از زماني خيلي كوتاه با يك پزشك ماما ازدواج
    كرده ماحصل ازدواجشون يك پسر خيلي خوشگل خوشگل خوشگل وزندگي خيلي شيرين وخوبي هم دارند
    درضمن خودش هم تحصيل كرده است كارشناس ارشد حقوق و الان هم داره براي دكترا حقوق بين الملل ادامه تحصيل ميده هستي جان دخترم خوب بيشتر وقت ها زمونه با آدم سر جنگ داره با كمي صبروتحمل وكمي دلالت حتماً مي توني زمان رو به نفع خودت مديريت كني باور كن براي هر كاري توكل جايز هست مگه پاي پياده نرفتي جمكران مگه التماس آقاي مهربوني كه هواي همه رو داره نكردي بازم برو برو از ته دل براي همه دعا كن برو سر چاه عريضه نويسي اونجا بنويس كه دوستش دارم اونو بهم برسون مي دونم انجام دادي بازم انجام بده هستي جان من چهار سال كه هر سه شنبه مهمون آقا هستم بازم ميرم تا آخر عمرم آنقدر بهم چيزهاي خوب داده آنقدر مهربوني ديدم كه براي گفتنش چند هزار خط بايد برات بنويسم اگه شهرت مي خواي اگه پول مي خواي اگه طاها رو مي خواي اگه قبولي توي امتحان مي خواي هر چيزي كه مي خواي هر چيزي كه فكرشو كه نمي كني اگه به صلاحت باشه از سر كرمش بهت ميده چون خودم گرفتم دارم ميگم برو اونجا نذر كن حتماً چند هفته ديگه بصورت رسمي باآقا طاها ميري زيارت جمكران فقط زياد عجله نكن
    درآخر براي شما طاها جان وهمه جونها مثل شما وخودم آرزوي روزهاي خوب رو دارم اميدوارم همه عزيزان تالار يا (وبلاگ مهدي) براي همه خوبها مثل شما وخودشون وبد ها مثل من دعا كنند تا به خواسته شان برسند در آخر چندبيت شعراز حضرت حافظ رو براي بچه هاي خوبه اين وبلاگ مي نويسم

    باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
    اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
    تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
    با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
    نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد کشيد اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
    ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
    کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش

  202. hassan
    اکتبر 14, 2010 در 1:06 ب.ظ. | #202

    باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش — بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
    اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال — مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار — کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
    تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست — راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
    با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام — هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
    نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد کشيد — اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
    ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند — دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
    کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود — عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش

  203. هستی
    اکتبر 14, 2010 در 3:08 ب.ظ. | #203

    دیدی تو حتی متوجه عشقم نشدی اون طاهای من بود که پای پیاده تا جمکران رفت با خونش اسممو نوشت اون طاهای من بود میدونید چرا می نالم چون طاهای من از این دنیا رفت بهش گفتن من با یکی دیگه دارم ازدواج میکنم طاهای من سکته کرد میفهمید من چی میگم و من فقط نگاش کردم نتونستم کاری کنم جلو چشمام تنهام گذاشت فقط انگشترشو به دستم کردو واسه همیشه چشماشو بست .میگین بزرگتر اره بزرگتر اما این خودخواهی بزرگترها نیست که نظرشون را تحمیل کنند

  204. هستی
    اکتبر 14, 2010 در 11:13 ب.ظ. | #204

    حالا بگو چطور دوری کسی که سالها کنارم بود من فقط 14 سالم بود که عاشقم شد 4 سال به پام نشست بخاطره من از همه چیز برید اما من باهاش چکار کردم نمیدونم پس من چرا زندم

  205. هستی
    اکتبر 16, 2010 در 12:06 ق.ظ. | #205

    بازم سلام طاهای من میبینی این ادمها چی میگن حتی نمیدونند تو دیگه از پیشم رفتی حتی نمیدونند که تو دیگه بر نمیگردی اما به از صبر میگن به من از اینکه تو برمیگردی اخه مگه مرده برمیگرده طاها دلم داره از غصه میترکه امشب علی باز هم اومد به خواستگاریم مثل تمام این سالها که پا به پای تو میاومد تا مبادا کم بیاره منو تو یادته چقدر کنفش میکردیمو کلی میخندیدیم طاها از وقتی رفتی علی اتیش به قلبم میزنه دیگه با دلهره نمیاد دیگه نمیترسه نکنه تو پیشقدم بشی دیگه از خنده من خبری نیست امشب میدونی بهم چی گفت بهم گفت هستی دیگه طاهایی نیست تو را از من بگیره دیگه طاها رفته من طاهای تو میشم دیدی چه راحت گفت طاهای تو میشم چرا نمیفهمن طاهای من رفته .طاها جونم بعد رفتنت من دلخوش چی بشم توی زندگیم یادته عاشق رانندگی بودم از وقتی تو رفتی حتی یه بار هم رانندگی نکردم طاها خیلی خستم اما هیچ کسی منو نمیفهمه فقط میگن صبور باش اما با یادت چه کنم به یاده خنده هات چه کنم به یاد جان گفتنت چه کنم طاها به یاده گریه کردنت چه کنم طاها به یاده روزه خداحافظیمون چه کنم بگو لعنتی بگو دیونه بگو به یاده لحظه اخری که واسه همیشه چشمهاتو بروم بستی چه کنم بگو با انگشترت تو دستم چه کنم پاشو جواب بده بگو چه کنم

  206. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 11:30 ق.ظ. | #206

    هلالم كنيد ببخشيد عذر خواهي مرا بپذير
    هستي جان نمي دونم اين ضايع بزرگ رو چه جوري ميشه توصيف كرد
    غم خيلي بزرگيه خدا بهت صبر جليل بده اين هم عنايت خداست مگه نشنيدي كه ميگن خوبان همه ميميرند
    فقط مي تونم بگم من رو هم توي غمت شريك بدون
    براي طاها جان بهترين علو درجات رو از ايزد منان خواستارم
    نمي دونم چي بگم چطور مي توني با اين مصيبت بزرگ كنار بياي ولي فقط براي رهايي از اين
    غم بزرگ پناه ببر به خداي مهربون كه خودش هم داناست و هم توانا
    طاها جون عمرش به دنيا نبود چه شما چه كسي ديگه بلاخره بايد توي اين تايم دنيا رو وداع مي گفتند سرنوشتش اين طور نوشته شده بود هستي جان منم هم از روي ناراحتي به اين وبلاگ سر زدم باور كن شرايط شمارو كاملاً درك مي كنم منم هم غم پدرم رو هنوز بعد از گذشت سه سال نتونستم فراموش كنم درك مي كنم
    غم عزيز از دست دادن غم فراموش نشدني هست غم خيلي بزرگيه ولي چه كنم كه بااين همه نارحتي فقط براش دعا مي كنم قسم به همون يك مشت خاكي كه از سر مزارش برداشتم هيچ وقت كاري نمي كنم كه باعث آزردگي روحش بشم شما هم لاقل تا ياد طاها از ذهنتون فراموش نشده براش قرآن بخونيد دعا كنيد كه خدا در بهترين جايگاها از بهترين روزي ها نصيبش كنه
    ميگن كسي كسي رو دوست داشته باشه اگه توي اين دنيا بهم نرسند توي اون دنيا دربهترين شرايط
    هم ديگررو ملاقات مي كنند
    هستي جان چه بايد كرد كه اين دست تقدير اين بازي بد سرنوشت كه توي برگ سبز خاطراتت بايد
    نوشته مي شد حالا براي آيندت كه مي دونم خيلي هم برات مهم هست بدون طاها بايد راهي رو انتخاب كني كه طاها جان هم روحش شاد بشه
    درآخر شعري كه خودم گفتم شايد توي اين حال و هوا بدرت بخوره مي نويسم
    من از چشمان خود آموختم ز اين رسم محبت را —– كه هر عضوي به دردآيد به حالش ديده مي گريد
    نه خود كردم چنين كار ي كه بهت كرده خيالم را—- مرا درياب خداي من كه كه آن هم تقدير دارد
    ببين رسم وفا داري كه نالانم مگريم —— چنين كردي چه خود خواهي كه من او را دوست مي دارم
    چنين دوستي مثل من تو ديدي ونمي گريم — به عشقم كه هجران شد تمام وقت مي گريم
    مرا اين گونه وا مگذار كه من بي تو هيچم هيچ—- تو خود داني رازم را دلم تنگ صدايش هم
    ببين گويي كه مگويند كه خود كرده چه تبري —- تواين تبر خواستي كه آن هم تقدير دارد
    الهي تودانايي، كه درآن نيست شكي —- بدان هستم بيمارم كه يارم از تو مي خواهم
    شنيدم كه مي گويند اگر عشقي بميراني — درآن دنياي بي همتا زعشقش او برساني
    كمك كن تا غم اندوه ز دل ديده زدايم من —-غم هجر دوستم را به يادم خاموش گردانم
    در آخر جمله اي پند ده كه توشه برگيرم—–سياهي رخت بربندد گرفتارم مرا درياب
    طاها جان روحت شاد

  207. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 12:11 ب.ظ. | #207

    هلالم كنيد ببخشيد عذر خواهي مرا بپذير
    هستي جان نمي دونم اين ضايع بزرگ رو چه جوري ميشه توصيف كرد
    غم خيلي بزرگيه خدا بهت صبر جليل بده اين هم عنايت خداست مگه نشنيدي كه ميگن خوبان همه ميميرند
    فقط مي تونم بگم من رو هم توي غمت شريك بدون
    براي طاها جان بهترين علو درجات رو از ايزد منان خواستارم
    نمي دونم چي بگم چطور مي توني با اين مصيبت بزرگ كنار بياي ولي فقط براي رهايي از اين
    غم بزرگ پناه ببر به خداي مهربون كه خودش هم داناست و هم توانا
    طاها جون عمرش به دنيا نبود چه شما چه كسي ديگه بلاخره بايد توي اين تايم دنيا رو وداع مي گفتند سرنوشتش اين طور نوشته شده بود هستي جان منم هم از روي ناراحتي به اين وبلاگ سر زدم باور كن شرايط شمارو كاملاً درك مي كنم منم هم غم پدرم رو هنوز بعد از گذشت سه سال نتونستم فراموش كنم درك مي كنم
    غم عزيز از دست دادن غم فراموش نشدني هست غم خيلي بزرگيه ولي چه كنم كه بااين همه نارحتي فقط براش دعا مي كنم قسم به همون يك مشت خاكي كه از سر مزارش برداشتم هيچ وقت كاري نمي كنم كه باعث آزردگي روحش بشم شما هم لاقل تا ياد طاها از ذهنتون فراموش نشده براش قرآن بخونيد دعا كنيد كه خدا در بهترين جايگاها از بهترين روزي ها نصيبش كنه
    ميگن كسي كسي رو دوست داشته باشه اگه توي اين دنيا بهم نرسند توي اون دنيا دربهترين شرايط
    هم ديگررو ملاقات مي كنند
    هستي جان چه بايد كرد كه اين دست تقدير اين بازي بد سرنوشت كه توي برگ سبز خاطراتت بايد
    نوشته مي شد حالا براي آيندت كه مي دونم خيلي هم برات مهم هست بدون طاها بايد راهي رو انتخاب كني كه طاها جان هم روحش شاد بشه
    درآخر شعري كه خودم گفتم شايد توي اين حال و هوا بدرت بخوره مي نويسم
    من از چشمان خود آموختم ز اين رسم محبت را —- كه هر عضوي به دردآيد به حالش ديده مي گريد
    نه خود كردم چنين كار ي كه بهت كرده خيالم را—- مرا درياب خداي من كه كه آن هم تقدير دارد
    ببين رسم وفا داري كه نالانم مگريم —— چنين كردي چه خود خواهي كه من او را دوست مي دارم
    چنين دوستي مثل من تو ديدي ونمي گريم — به عشقم كه هجران شد تمام وقت مي گريم
    مرا اين گونه وا مگذار كه من بي تو هيچم هيچ—- تو خود داني رازم را دلم تنگ صدايش هم
    ببين گويي كه مگويند كه خود كرده چه تدبري —- تواين تدبر خواستي كه آن هم تقدير دارد
    الهي تودانايي، كه درآن نيست شكي —- بدان هستم بيمارم كه يارم از تو مي خواهم
    شنيدم كه مي گويند اگر عشقي بميراني — درآن دنياي بي همتا زعشقش او برساني
    كمك كن تا غم اندوه ز دل ديده زدايم من —-غم هجر دوستم را به يادم خاموش گردانم
    در آخر جمله اي پند ده كه توشه برگيرم—–سياهي رخت بربندد گرفتارم مرا درياب
    طاها جان روحت شاد

  208. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 12:21 ب.ظ. | #208

    راستي كه جهان بهركه اين گونه شده
    نظم وترتيبش سر چه اين گونه شده
    من وتو زاده دستيم وهنر نزد خداست
    پس كمي صبر كن وتو ببين او داناست
    ما كمي سست و كمي شك به رب ايزدي
    كه تعلوق همه اواست باقي همه رفتني
    نه جوان ماندني و نه ز ما ميراسي
    كه همه باقي و الباقي مردم فاني

  209. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 12:36 ب.ظ. | #209

    راستي كه جهان بهركه اين گونه شده
    نظم وترتيبش سر چه اين گونه شده
    من وتو زاده دستيم وهنر نزد خداست
    پس كمي صبر كن وتو ببين او داناست
    ما كمي سست و كمي شك به رب ايزدي
    كه تعلوق همه اواست باقي همه رفتني
    نه جوان ماندني و نه ز ما ميراسي
    كه همه باقي و الباقي مردم فاني

  210. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 2:05 ب.ظ. | #210

    سلام

  211. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 2:07 ب.ظ. | #211

    دو باره سلام
    راستي كه جهان بهركه اين گونه شده
    نظم وترتيبش سر چه اين گونه شده
    من وتو زاده دستيم وهنر نزد خداست
    پس كمي صبر كن وتو ببين او داناست
    ما كمي سست و كمي شك به رب ايزدي
    كه تعلوق همه اواست باقي همه رفتني
    نه جوان ماندني و نه ز ما ميراسي
    كه همه باقي و الباقي مردم فاني

  212. هستی
    اکتبر 16, 2010 در 3:21 ب.ظ. | #212

    سلام از همدردیت ممنونم .همه امید من به خداست همیشه واسش ایه الکرسی میخونم صدقه میدم دعا میخونم اگه قران نبود اگه یاده خدا نبود اگه دعای هر روز اقا امام زمان نبود تا حالا زیره خاک بودم اونکه تنها امیدم شده فقط خداست اما زیره این خاطرات دارم له میشم تو بگو جرم من چی بود چرا مادرش قبول نکرد چرا ازم خواست تا رهاش کنم وگرنه نفرینمون میکنه من نمی خواستم طاها تو اتیش نفرت مادرش بسوزه من از عشقو گذشتم به این امید که روزی مادرش راضی بشه اما روزی راضی شد که طاهای من زیره فرسنگها خاک بود خدا به هرکسی چهره ای داده گناه من چیه اقا محسن همه به طریقی میخواهن بیان جای طاهامو بگیرن چرا کسی نمیفهمه هیچ کسی طاهای من نمیشه طاها عاشق خودم بود نه چهرم طاها منو بخاطره خودم میخواست روزی که طاهای من منو دید به چشمهام عینک بود طاهای من منو واسه خودم میخواست اخه چرا کسی نمیفهمه

  213. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 4:49 ب.ظ. | #213

    حسين آقاي عزيزم براذر گلم سلام عرض ادب و احترام
    دوست غزيزم شما يكي از بندگان خوب خدا هستيد بهترين بهترين ها لطف خدا از هر لحاظ كه بگيد شامل
    حال شما شده من هم مثل شما نوع بيماريم حاد مدتي بود بخاطر بيماريم ناراحتي روحي گرفتم از اين كه نمي توانستم مثل يه آدم عادي زندگي كنم عذاب مي كشيدم تا بلاخره راه جمكران را ياد گرفتم انقدر التماس كردم كه ديدم بهترين طبيب حاذق سرورم مولايم امام زمان براي شفاء من دست به دعا
    نه براي من براي بهترازمن هم همين كار رو مي كنه دوست دارم از همين الان براي شفاء خودت براي سلامتي همه مريض ها براي تمام كساني كه از نعمت خوب سلامتي بهره مند نيستن يه سوره يس بخوني كه انشالله دفعه بعد توي اين وبلاگ اومدي با سلامتي كامل ملاقاتت كنيم راستي براي سلامتي آقا هم سه تاصلوات بفرست
    تمام لحظه هايم يارب و يارب —- كه يارب بشنفد يارب گفتنم را
    مرا غفلت زاين يارب —— كه يارب نيز بنده مي خواند

  214. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 4:51 ب.ظ. | #214

    hassan :حسين آقاي عزيزم براذر گلم سلام عرض ادب و احترامدوست غزيزم شما يكي از بندگان خوب خدا هستيد بهترين بهترين ها لطف خدا از هر لحاظ كه بگيد شاملحال شما شده من هم مثل شما نوع بيماريم حاد مدتي بود بخاطر بيماريم ناراحتي روحي گرفتم از اين كه نمي توانستم مثل يه آدم عادي زندگي كنم عذاب مي كشيدم تا بلاخره راه جمكران را ياد گرفتم انقدر التماس كردم كه ديدم بهترين طبيب حاذق سرورم مولايم امام زمان براي شفاء من دست به دعانه براي من براي بهترازمن هم همين كار رو مي كنه دوست دارم از همين الان براي شفاء خودت براي سلامتي همه مريض ها براي تمام كساني كه از نعمت خوب سلامتي بهره مند نيستن يه سوره يس بخوني كه انشالله دفعه بعد توي اين وبلاگ اومدي با سلامتي كامل ملاقاتت كنيم راستي براي سلامتي آقا هم سه تاصلوات بفرستتمام لحظه هايم يارب و يارب —- كه يارب بشنود يارب گفتنم رامرا غفلت زاين يارب —— كه يارب نيز بنده مي خواند

  215. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 5:02 ب.ظ. | #215

    سلام و صد سلام و هزاران سلام
    نمي دونم شاعر اين شعر كيه ولي هر
    كي هست عشق شرينش رو بالهن خيلي خوبي
    بيان مي كنه وچقدر توي عشقش صادق
    گفتمش در عشق پا برجاست دل
    گر گشایی چشم دل، زیباست دل
    گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
    بی تو شام بی فرداست دل
    دل زعشق روی تو حیران شده
    در پی عشق تو سرگردان شده
    گفت در عشقت وفادارم بدان
    من تو را بس دوست میدارم بدان
    شوق وصلت را بسر دارم بدان
    چون تویی مخمور خمارم بدان
    با تو شادی می شود غم های من
    با تو زیبا می شود فردای من
    گفتمش عشقت به دل افزون شده
    دل زجادوی رخت افزون شده
    جز تو هر یادی به دل مدفون شده
    عالم از زیبایی ات مجنون شده
    بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
    طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
    در سرم جز عشق او سودا نبود
    بهر کس جز او در این دل جا نبود
    دیده جز بر روی او بینا نبود
    همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
    خوبی او شهره آفاق بود
    در نجابت در نکوهی طاق بود
    روزگار اما وفا با ما نداشت
    طاقت خوشبختی ما را نداشت
    پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
    بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
    آخر این قصه هجران بود و بس
    حسرت و رنج فراوان بود و بس
    یار ما را از جدایی غم نبود
    در غمش مجنون، عاشق کم نبود
    بر سر پیمان خود محکم نبود
    سهم من از عشق جز ماتم نبود
    با من دیوانه پیمان ساده بست
    ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
    بی خبر پیمان یاری را گسست
    این خبر ناگاه پشتم را شکست
    آن کبوتر عاقبت از بند رست
    رفت و با دلدار دیگر عهد بست
    با که گویم او که هم خون من است
    خصم جان و تشنه خون من است
    بخت بد بین وصل او قسمت نشد
    این گدا مشمول آن رحمت نشد
    آن طلا حاصل به این قیمت نشد
    عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
    از غمش با دود و دم همدم شدم
    باده نوش غصه او من شدم
    مست و مخمور و خراب از غم شدم
    ذره ذره آب گشتم کم شدم
    آخر آتش زد دل دیوانه را
    سوخت بی پروا پر پروانه را
    عشق من از من گذشتی خوش گذر
    بعد از این حتی تو اسمم را نبر
    خاطراتم را تو بیرون کن زسر
    دیشب از کف رفت فردا را نگر
    آخر این یک بار از من بشنو پند
    بر منو بر روزگارم دل مبند
    عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
    عشق دیرین گسسته تار و پود
    گرچه آب رفته باز آید به رود
    ماهی بیچاره اما مرده بود
    بعد از این هم آشیانت هر کس است
    باش با او یاد تو ما را بس است

  216. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 5:25 ب.ظ. | #216

    سلام هستي خانم
    اگه برات شعري نوشتم برات پيغامي گذاشتم فقط و فقط ابراز همدردي بود و بس
    كسي نمي تونه عشق پاك شما رو از شما بگيره مگه نشنيدي كه ميگن خدا يكي عشق يكي
    پس خيالتان آسوده هرچه مي خواهد دل تنگت بگو ميگن
    چه عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها رانماند قرار
    بازم از ته دل براي بهبودي حالتنان ازدرگاه خداي منان بهترين وشاد ترين روزها رو آرزودارم

  217. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 5:29 ب.ظ. | #217
  218. hassan
    اکتبر 16, 2010 در 5:36 ب.ظ. | #218

    هستي خانم عزيز
    اگه از طاها جان عكسي داري دوست داشتي برام ايميل كن خوشحال ميشم چهره اش رو ببينم
    ايميلم رو هم ميزارم
    hassansouremi@yahoo.com

  219. هستی
    اکتبر 16, 2010 در 8:37 ب.ظ. | #219

    وقتی که طاهای من رفت وقتی که جونمو ازم گرفتو رفت دیگه چیزی نبودمو نداشتم دیگه هوایی نبود نفس بکشم هر روز کامپیوتر را روشن میکردم و عکسهاشو که روش اهنگ گذاشته بود تا ساعتها نگاه میکردم خانوادم تمام عکسهاشو پاک کردنند و تنها یه عکس ازش دارم تو قاب عکسه.قد:1:80 وزن:80 چشمهای قهوهای با موهای مشکی پوستی سفید میگفت هستی من زیاد خشکل نیستم چراقبولم کردی بهش میگفتم اخه دیونه دوست داشتن که به ظاهر نیست به دله پاکه در ضمن تو خشکلی بامزه ای وقتی بهش میگفتم انقدر خودشو لوس میکرد که از تعریف کردنم پشیمون میشدم همشه میخواست حرصمو در بیاره میدونست حسودم میدونست دوست ندارم حتی یه دختر بهش نگاه کنه چون میدونست همش سربه سرم میذاشت منم میزدم زیره گریه میگفت اخش دلم واسه رنگ چشای عسلیت تنگ شده میگفتم چقدر بدی اشکمو در میاری واسه همین اما فقط چنان نگاهم میکرد که تا عمق وجودم اب میشد چقدر دلم برات تنگ شده طاها.چطور خاطراتتو از یاد ببرم این وب تنها همدم تنهاییم شده اقا محسن ازت ممنونم که درکم میکنی همه بهم میگن فراموش میشه اما هیچ کسی نمیگه درکت میکنم یاده خاطره هاش عذابم میده مادرش قلبمو شکست وقتی طاهای من رفت اون موقع مادرش عشق ما را فهمید حالا بهم میگه هستی بیا بعضی وقتها تو اتاق طاها قدم بزن که منتظرته حالا بهم میگه هر روز مثل طاها عکسهاتو که رو دیوار کشیده پاک میکنم نکنه خاک بگیره دل طاها بشکنه گفتم حالا که طاهای من مرده دل طاهای من داره از غم من میشکنه نه از خاک گرفتن رو عکسها.اه طاها خاطراتت اتیش به قلبم میزنند چکار کنم

  220. هستی
    اکتبر 16, 2010 در 8:45 ب.ظ. | #220

    راستی طاها جان دارم واسه کنکور میخونم تا سال بعد امتحان بدم همیشه نگران بودی نکنه برم تو رشته نظام نه نمیرم اخه به قول خودت عراقی ها منو بجای صدام رهبرشون میکنند یه رشته خوب میرم مثل خودت مدیریت صنعتی چطوره خیلی خوشحال شدی نه میدونم نزنی تو سرم بگی به پای من نمیرسی انقدر میخونم تا از تو هم بالاتر برم یه چیز دیگه واسه چشمهام تمام ازمایشها از المان اومد دیدی هیچی نبود رنگ چشام فقط یه قدرت خداییه که باید بهش افتخار کنم به قول مامانت جنم .عزیز دیگه غصه چشامو نخور خوبه خوبه.یه چیزه دیکه دیگه هستیت خنده رو لبهاش مرده همون خنده هایی که عاشقش بودی دیگه نمیخندم واسم دعا کن یه بار بخندم یه بار فقط یه بار واسم دعا کن بدونه تو من چکار کنم

  221. hassan
    اکتبر 17, 2010 در 10:33 ق.ظ. | #221

    سلام وصبح بخير به همه دوستاي خوب وبلاگ آقا مهدي
    اميدوارم حال همه دوستان اين تالار دوستانه خيلي خيلي خوب باشته
    صرفا جهت احترام و عرض ادب گفتم يه سري بزنم يه سلام و چاق سلامتي هم كرده باشيم
    بدان:كسي كه گنجينه زمين و آسمان به دست اوست به تو اجازه خواستن واجازه دعا داده
    ضمانت كرده خواهش هاي تو را جواب ميدهد فرمان داده كه بخواهي تابدهد
    پي مهرش باش تا به تو مهرورزد
    بين تووخودش،نگذاشته كسي حجاب يا فاصله باشد
    تو را به کسی دیگر حواله نداده پس لازم نیست یکی بین او و تو واسطه باشد
    وقتی بدی میکنی راه بازگشتت را نمي بندد
    در عذابت عجله نمیکند
    وقتی توبه میکنی و باز میگردی سرزنشت نمی کند
    حتی اگر رسوایی حق توست، باز رسوایت نمی کند
    وقتی باز میگردی سخت نمی گیرد و می پذیرد.
    وقتی باز میگردی با جریمه و جزا آزارت نمی دهد و از لطفش ناامیدت نمی کند بلکه بازگشتت را برایت ثواب حساب میکند
    هر گناهت را یکی و کار خوبت را ده تا حساب میکند
    صدایش که میکنی صدایت را می شنود در دل با او نجوا کنی نجوایت را می فهمد
    سفره دلت را پیش او باز میکنی بهترين ياري كنده
    از او كمك بخواهي بهرين امدادهاي غيبي برايت حواله مي كند
    پس بخوانش تا استجابت كند دعايت را
    درپايان مارو هم از دعاي خيرتان بهره مند نماييد
    (كوچكترين فرد اين وبلاگ)

  222. هستی
    اکتبر 17, 2010 در 6:52 ب.ظ. | #222

    کاش میشد به گذشته برگرد کاش می توانستم بار دیگر با تو حرف بزنم کاش تو در کنارن بودی تا لحظات شاد زندگیم دوباره تکرار میشد کاش روزی بیایی و به تنهایی و سکوتم پایان دهی اما افسوس…افسوس که فرسنگهاست از من دوری و دلخوشی من فقط تکرار خاطرات توست.کاش تو این نوشته را می خواندی کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه میسوزد کاش شمع ارزوهای مرا باد جدایی تو خاموش نمی کرد کاش می دانستی جای تو برای همیشه کار تنهایی من خالیست

  223. hassan
    اکتبر 18, 2010 در 8:30 ق.ظ. | #223

    سلام
    صبح بخير
    دوستان خوب بهتر از خوب سلام
    بايك دل غمگين به جهان شادي نيست
    زاين دل به هواي عشق آزادي نيست
    گر عشق خود كٌشي هلاك مستان باشي
    بي آنكه بداني كه خوداسير مستاني

  224. hassan
    اکتبر 18, 2010 در 9:45 ق.ظ. | #224

    درمعركه عشق حرف اول و ميان عشق است
    رندي وتمناي وصال عشق را عشق است
    ليلي نبود عاشق مجنون دراين چند صباح
    بي آنكه بداني شدي گرفتارهوا
    ليلي توازاين بنده درگه بشنو پند
    بي عشق نتوان شد بنده خوب خدا

  225. هستی
    اکتبر 18, 2010 در 11:39 ق.ظ. | #225

    طاها دیگه تصمیم گرفتم ننویسم اخه هیچ کسی همدردم نیست و باز هم منمو تنهایی

  226. hassan
    اکتبر 18, 2010 در 12:46 ب.ظ. | #226

    سلام ظهر بخير تنها
    خوش بحال شما دليل خوبي براي تنهايي داريد ما كه نداريم چه كنيم

  227. hassan
    اکتبر 18, 2010 در 8:47 ب.ظ. | #227

    كجايند بنده هاي خوب خدا

  228. هستی
    اکتبر 18, 2010 در 9:25 ب.ظ. | #228

    منظورتون تنها منم.اگه منظورتون منم باید بگم تنهایی چیزه خوبی نیست هیچ وقت خواهانه تنهایی نباش کمر زیره تنهایی خم میشه حسرت روزهای شاد تو دلت میمونه یه روزی نمیدونستم اصلا غصه چیه از کجا میاد همیشه خوشبخت بودم و حتی از تنهایی میترسیدم لبم همیشه خنده بود و عاشق اینکه فقط سر به سر کسی بذارمو اذییتش کنم تمام دنیام شادی بود و خیلی شیطون .اما نمیدونستم یکی میادو عاشق شیطنتم میشه و شادی و منو واسه همیشه ازم می دزده .کسی که طاقت یه قطره اشکتو نداشت اما بجاش یه عمر واست گریه گذاشت کسی که حاضر بود دنیاشو بده تا تو بخندی اما حالا دنیاشو دادو خندمو ازم گرفت .تنهایی فقط سکوت داره فقط درده ویاداوره خاطرات

  229. hassan
    اکتبر 19, 2010 در 8:39 ق.ظ. | #229

    ببينم با اين كه روز عيد بازم مي خواي نخندي بخدا شما هم ديگه خيلي سخت مي گيريد حتي آقا طاها هم به اين وضعي كه داريد اصلاً رازي نيست بابا باور كنيد روح طاها جان با اين وصاف شما در عذاب روز عيد پاشو دست روت رو بشور صبحانتان رو ميل كنيد بعد ميريد قنادي محل تون يك كيلو شيرني مي خريد براي روز عيد هديه كنيد نثار شادي رو آقا طاها بابا طاها جان ازاين دنيا رفته شما كه هستيد بچه هاي وبلاگ آقا مهدي كه هستند براي بهبود حالتان بهترين كاري كه به نظر من ميرسه پاشيد همين الان خدا هم از شما راضي ميشه

  230. هستی
    اکتبر 19, 2010 در 10:26 ق.ظ. | #230

    چقدر راحت حرف میزنی چقدر راحت .به چی بخندم تو بگو من به چی بخندم .به کسی که واسه همیشه رفته و هیچ وقت فکر اومدن نیست خوب بگو به چی بخندم به روزهای شادی که داشتمو دیگه ندارم .به چیزی بخندم که نمیدونم چیه یا به خودم بخندم که یه روزی عاشق بودم و حالا …میگی سخت میگیری نه سخت نمیگیرم چون راحتی ندارم میخواهم سخت نگیرم اما کجا برم که سخت نباشه هر جا که میرم هر کاری که میکنم خاطراته طاها نمیذاره به کجای دنیا برم که شاد بشم میخواهم به کسی دیگه دل ببندم اما چه کسی طاهای من میشه تو از عشق ما هیچ نمیدونی هیچی.تو بگو من به چی بخندم دلمو به چی خوش کنم .اگه دردودلم تو این وبلاگ باعث اعصاب خوردکنی شما و دیگران میشه بگید ناراحت نمیشم دیگه تو این وب نمیام تنها این وب همدمم بود اگه واسه شما سخته دیگه حتی این همدردم نمیخواهم.

  231. hassan
    اکتبر 19, 2010 در 1:35 ب.ظ. | #231

    نه نه اصلاً اين كارو نكنيد
    من چيكاره ام كه به شما بگم تا شما از كارتون صرف نظر كنيد با بخوام شما رو منصرف كنم
    اولشم گفتم الان هم ميگم هرچه مي خواهد دل تنگد بگم
    باور كنيد فقط براي خودتون گفتم كه اصلاً امروز رو فقط با ما يعني( بچه هاي وبلاگ )باشيد
    نه قصد جسارت داشتم نه اهانت شما دوستاي خوبه اين وبلاگ هستيد
    راستي وبلاگ اصلاً بوي شيرني نميده نكنه حرف ما رو گوش نكرديد
    پاشو همين الان همين الان آقا طاها رو خوشحال كنيد كه آقا طاهارو هم توي اين عيد سهيم كنيد تا
    روحش شاد شه پاشو اگه اين كارو كنيد حتما امشب به خوابتون مياد با لباس سفيد

  232. hassan
    اکتبر 19, 2010 در 3:11 ب.ظ. | #232

    هستي خانم ظاهراً دعواي سارا خانم سر رهنايي هاي دوستانه ما بوده مي تونيد جواب سوال سارا خانم رو بديد وكمكش كنيد يا فردا من جواب سوالشون رو بدم ظاهراً خيلي هم عصباني بودن شما بايه جواب دوستانه آرومشون كنيد جمع دوستانه است ممنون
    باريك الله فكر كنم يواش يواش دوستان صميميي به جمع دوستانه اين وبلاگ اضافه شده
    اگر خواستيد راهنمايش كنيد لطفا بگيد سوالش مفهوم نداره كمي واضع تر سوالشون رو بپرسند جهت راهنمايي ما هم كمكش مي كنيم
    سپاسگذارم

  233. هستی
    اکتبر 19, 2010 در 4:44 ب.ظ. | #233

    منظورتون به شعریه که نوشته به نظر یه کم بهتون بر خورده اخه واسه مردا گفته خوب من که یکم بهش حق میدم دلخور نشیدا اخه خیلی از این مردا اینجورین .درسته خوب هم پیدا میشه اما کم می خواهم بگم سارا جون بهت حق میدم مردا بی وفان اما ما بی وفاتریم پس خودتو دسته کم نگیر میدونی چرا مردها احساسی هستند پشت اون نگاه پر غرورشون سرشار از احساس روزی بی وفا میشن که دست رو احساسشون بذاری پس ذاتن بد نیستن ببین بعضی هاشون چقدر سستن با یه حرکت ما مات میشن اون از احساسی بودنشه از طرفی که میگی نامردن فکر نمیکنی ما نامردتریم بازم میدونی چرا اگه محبتت را واسه اون مرد بذاری ودنیاش میشه تو مرد تشنه محبت وقتی نامرد میشه که ما لنگر بیاریم پس باید ببینیم کجا کم گذاشتیم اما ادمهایی هم هستند که ارزش محبت را ندارند و تا دلت بخواد نامردن اما نمی تونیم همه مردها را جمع ببندیم اما سارا خودمون را دست کم نگیر مرد با تمام غرورش با یه محبت زن نرم میشه اما امان از روزی که زن بخواد مغرور بشه اون وقت نه محبتی نه ثروتی هیچ چیزی نمیتونه غرورشو بشکنه حتی اگه کسانی هم زیره غرورش له بشن حاضر نمیشه کینه و غرورش را کنار بذاره تا وجودش اروم بشه پس بدون و خودت را دست کم نگیر هم مرده نامرد داریم هم زن نامرد و چه مردو زنهایی که سر شار از محبتن .یه سفارش دوستانه به سارا جونم هر وقت از کسی بی محبتی دیدی پای نامردیش نذار اول به خودت نگاه کن کجای کارو اشتباه رفتی کجا را خراب کردی و اصلاحش کن اما دیدی راهو درست رفتی اما کسی لایق محبتت نبود بازم به پای نامردیش نذار بدون اون لایق محبت نیست نه که نامرد باشه تو دنیای محبتی به کسی محبت کن که ارزش محبت داشته باشه نه به کسی که تو را نصبت به همه بدبین کنه خوتو و نیروی زنانه را فراموش نکن ما قویتریم مطمعن باش.یه چیز شعرت باحال بود باعث شد بخندم .قربونت

  234. hassan
    اکتبر 20, 2010 در 9:37 ق.ظ. | #234

    سلام و صد سلام
    صبح بخير
    اميد وارم با اين اوضاع قاراش ميش بشه دوباره بتونيم توي وبلاگ حرف بزنيم
    سارا خانم سوال كردن، ديشب رفتم بودم قم اگه ريا نشه براي زيارت از يه منبع موثق
    اين سوال رو كردم حاج آقا مفاتيح الجنان چقدر صحت داره: ايشان در جواب به من گفتن اين بحث خيلي سنگيني
    كه با يك ساعت دو ساعت تموم نميشه ولي باراهنمايي ها ايشان به دو علم رجال نوشته مرحوم آيت الله خوي وعلم لدوني كه مخصوص معصومين خداست در كتاب صيره معصومين جلد سوم نوشته آيت الله فكر مي كنم آيت الله گلپايگاني باشه وعلم فرا كه فقط مخصوص اولياء خدا هستند اين بنده خدا نام پدر خودش رو جزء عارفين معرفي كرد اگه يه كمي تحقيق كنيد مي تونيد حدس بزنيد آخرين مرجع عال رتبه ما كي بوده كه درسال گذشته به رحمت خدا رفتند يه راهنايي كه ايشان از چشمان برزخي برخوردار بودن كه با رياضت خيلي فراوان به اين علم دست پيدا كردن
    بنده چون خودم عاشق مطالعه هستم براي اطمينان از صحت گفته هاي اين حاج آقا اين كتاب ارزشمند كه خيلي هم محتواي خوبي داره درهمان صفحه هاي اول از مرحوم شيخ عباس قمي نويسنده وگرد اورنده مفاتح الجنان هستند خيلي بحث كرده توي اين كتاب تمام ادعيه ها يا همان دعاها
    كه معصومين واولياي خاص خدابا خدا داشتن منظور همان خواسته ها يا صحبت ها يا درد دل ها تمام اون درچندين سند معتبر مثل همين كتاب مثل صحيفه سجاديه كه دعاهاي مخصوص امام سجاد مي باشد گرد آوري شده باز اگر خواستي مي توني به مجموعه كتابهاي تفسير صيرت معصومين يا نجواي خاص مولاي متقيان امير المومنين حضرت علي(ع) روجوع كنيد
    سوال دوم شما يا از كجا مطمئن باشيم چيزايي كه ميگن درسته : ساراخانم چون تمام كلماتي كه دراين كتاب ذكر شده از حضرت حق مي باشه پس اگه شيعه باشي حتماً متوجه شديد كه اين خواسته هاي معصومين همان چيزهايي است كه عاميانه ما از خدا مي خواهيم مثل دعاي كميل ابن زياد مثل دعاي جوشن كبير مثل…….
    سوال سوم شما تاريخ رو مشخص نكرديد شمسي ياهجري
    سوال چهارم شما چندتا منابع درست فقط فقط فقط كتاب ناب رسول خدا محمد مصطفي (ص) مخصوصاً سوره مومنون فقط بايد دركش كنيد
    بازهم اگه سوالي داشتي مي تونيد به منتهي الامال – رسائل شعيه- حليته المتقين-وكتاب اصول كافي مراجعه كنيد
    چون ديروز عجله داشتم سپردم دست هستي جان كه اون هم ما همه مردها رو بست به رگبار ولي اگر جايي نا مفهوم بود برو مطالعه كن كه حتماً كمكي ميشه براي آيندتون

  235. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 10:38 ق.ظ. | #235

    شرمنده چون من چنین سوالی ندیدم نمیدونم چرا؟وتنها شعرشو خوندم و فکر کردم منظورتون به شعرش بود به هر حال معنی شعرش باحال بود و قابل توجه بعضی مردها.در ضمن من که بیشتر از شما طرفداری کردم و خودمون را مواخذه کردم .الان هم هرچی میبینم سوالی نمیبینم نمیدونم کجای کار لنگه .به هر حال من فکر کردم معنی شعره منم واسه شما یه تبصره بافتم.یعنی بد بود مثل اینکه من وکیل خوبی نمیشم

  236. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 10:44 ق.ظ. | #236

    به یادت هست میگفتی اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم
    به یادت هست می گفتی نرو هرگز که من بی تو فراموشم
    به یادت هست می گفتی که هر لحظه در این شبها صدایت هست در گوشم
    کنون ان روزها رفته تو هم رفتی و من اینک شدم تنها اسیر دردها غمها
    شکسته در گلویم بغض .به یادت اشک میریزم چرا رفتی ز آغوشم چرا کردی فراموشم
    چرا از یاد بردی آن همه پیمان شیرین را به یادت هست می گفتی شباهنگام تا سحر هرگز نخواهم خفت کنون ان روزها رفته صدایت در گوش و جانم سخت می پیچد نگاه اشنایت در نگاهم سخت می خندد و من غمگین تر از هرشب به یادت اشک میریزم.

  237. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 10:50 ق.ظ. | #237

    فکر میکنم واسه غم دلم تو این وبلاگ جایی نیست همه صحبتها فرق داره و من تو این وب فقط یه غریبم همه می پرسند جواب میدند اظهاره نظر میکنند اما من فقط دردودل که اونم ثمری نداره فقط تو این وب میام و به صحبتهای دوستان گوش میدم بودنم واقعا اضافست .حسن جان از همه همدردیت ممنونم فکر میکنم غم من ماله منه و تو دلم همدمی براش نیست تواین وب هم نیومدم تا کسی واسم دل بسوزونه خودم میبینم که بودنم ارزشی نداره چون نه نظری میدم نه چیزی که بدرده کسی بخوره .از اینکه تحملم کردین ممنونم.

  238. hassan
    اکتبر 20, 2010 در 12:00 ب.ظ. | #238

    سلام ظهر بخير هستي خانم
    پارسال دوست امسال آشنا
    كلبه فقيرانه وبلاگ آقا مهدي رومنور كردين
    چرا زود مي رنجيد آذرده خاطر ميشيد شما كه دوست خوب اين وبلاگيد
    اگه شما بربيد من هم ميرم ديگه اصلاً وبلاگ اصلاً بدون شما رنگ وعطري نداره حالا
    شما گفتيد و ما شنيديم ما گفتيم شما شنيديد چون وبلاگ عمومي بايد فكر ديگران رو هم كرد
    اين خودخواهي كه من و شما اين وبلاگ رو احاته كنيم پس بذاريم نظر ديگران رو هم ببينيم
    اگه خوب آموزنده بود براي تجربه هم شده يه كمي استفاده كنيم نظرتون چي
    يه سوال يه سوالي كه هميشه ذهنم رو آزرده مي كنه البته دور از جون شما
    چرا آدمها وقت عمل كه ميشه جا ميزنند حرفهاشون با عمل شون اصلاً همخوني نداره
    اگه جواب بدي ممنون ميشم نظرتون خيلي محترم حتي اگه انتقاد هم بود هيچ كس حق شكايت نداره
    فقط مي تونه دفاع كنه فوري فوري فوري

  239. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 1:56 ب.ظ. | #239

    مثل من که گفتم جواب دیگه چیزی نمی نویسم اما باز نوشتم چون حرف خوبی زدید این وبلاگ فقط واسه ما نیست و این اوج خودخواهیه.درست مثل من که یه همه منو به یکدنده لجبازی میشناختند اگه می گفتم این کارو میکنم حتما میکردم میگفتن ننر لوس اما برام مهم نبود فقط می خواستم حرفمو سبز کنم تا حدی یه روز که مثل همیشه پسرو دخترهای فامیل دوره هم جمع بودیم و مثل همیشه سعی میکردیم همدیگه را ضایع کنیم و برتری خودمون را به پسرها نشون بدیم به حدی رسید که باید ثابت میکردیم ترسو نیستیم و واسه این کار باید شب میرفتیم تو قبرستان و یک چوب که نشونمون بود را باید میزاشتیم اخر قبرستان از اونجاییکه همه میترسیدیم اما قبول کردیم و چون نمی خواستم مثل همیشه از حرفم بگذرم و کم بیارم خودم رفتم تا فقط به اون پسرا ثابت کنم هستی رو حرفش هست هر چند وقتی که اومدم بیشتر به یه میت شباهت داشتم و تا یک هفته سخت مریض شدم واسه اینکه بازم کم نیارم و کسی نفهمه یه هفته را تهران خونه خواهرم رفتم تا نکنه بهم بخندند اما حالا اون هستی دیگه مرده از روزی که به طاها قول دادم تا اخرش تا پای مرگ با تو میمونم اما جا زدم و نتونستم و مثل الان که می خواهم ننویسم اما به حدی شدم که یک کلمه حرفتون منو وادار به نوشتن کرد.ادمهایی که میگن اما انجام نمیدن چند دستند بیشترا ترسو هستند چون از واقعیت می ترسند بعضی ها هم جو گیرند اما وقتی که خنک شدند میگن وای چه اشتباهی کردیم بعضی ها هم خالی بندند و می خوان خودی نشون بدن بگن که ما هم هستیم و خودشون را بزرگ نشون بدن ادمهای زیادی هستند با دلایل مختلف اما من یه چیز را میدونم این افراد کسانی هستند که سستند و حتی خودشون را هم باور ندارند وقتی کسی خودش را باور داشته باشه همیشه قبل از هر حرفی اول خودشو میسنجه بعد ادعا میکنه اگه خودشون را باور داشته باشند اگه واسه وجود خودشون ارزش قائل بشن کاری نمیکنند که مورده مسخره کسی قرار بگیرند یا مثل ادمهای بی اراده پیش دیگران جلوه کنند به نظر من انسان هر حرفی که میزنه یا هر کاری که میکنه بستگی به باوره خودش داره بستگی به این داره که خودش چقدر واسه خودش ارزش قائله مثل یک ادم دروغگو میدونه دروغه اما میگه بگم اشکال نداره حالا کی میخواهد بفهمه اما نمیدونه ادم دروغگو چشمانه تاریکو صدای لرزونی داره.اگه نظرم بد بود متاسفم من تا حدی که از سنم میگذره میدونم.

  240. hassan
    اکتبر 20, 2010 در 2:23 ب.ظ. | #240

    بازم سلام
    باور كنيد اين وبلاگ خيلي خوب و صميمي اگر از كسي هم انتقاد بشه جاي بسي خوشحالي آدم مشكلش رو مي فهمه وبراي اصلاح خودش هم شده تلاش مي كنه چون كسي كسي رو نمي شناسه پس قرار نيست به هم توهين كنيم هستند بعض از آدمها كه اصلاً از اول بدر تولد منفي نگر بودند پس توروبه خدا يه كاري كنيم كه كسي مثل من براي اولين بار وارد اين وبلاگ شدن نمك گير بشه شايد خواست حرف دل بزن شايد جمله خواست بگه راهكاري بشه توي زندگي اجتماعي ما پس به همديگه كمك كنيم
    قبلاً از همكاري خيلي خيلي خيلي دوستانه وبلاگ مهدي كمال تشكر را داريم اين حرف من نيست حرف تمام دوستان

  241. hassan
    اکتبر 20, 2010 در 3:36 ب.ظ. | #241

    هستي جان كجايي
    اگرخواستي پيغامهاي جديد رو ببيني در قسمت آخر وبلاگ گزينه اي با اين مشخصه
    مشترك خوراك ديدگاه شويد كه بايك كامنت(comment) نارنجي رنگ مشخص شده مي تونيد دست نوشته هاي جديد دوستان رو ملاحظه كنيد چون اين وبلاگ هر 12 ساعت يك بار آبديت(update) ميشه اين طور به نظر مي رسه شايد سرم خلوت شد يه وبلاگ درست كنم نظر چي

  242. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 4:58 ب.ظ. | #242

    سلام جواب سوالی را که پرسیدی دادم مثل اینکه نخوندی خوبه وبلاگ جدید ایده خوبی اما من یه سوالی دارم البته نه یه سوال یه مشکل اساسی شاید هم نمیشه گفت مشکل اما بهر حال تو یه چار دیواریم که نمی تونم جواب سوالمو پیدا کنم با چند تا عالم خوب حرف زدم اما یکیش بهم خندید یکیش گفت توهمه یکیش گفت به کسی نگو یکیش هم گفت از تو بعیده یکی هم از تعجب ماتش برده بود خلاصه به هر دری زدم تا این رازی را که در وجودم هست کشف کنم اما نمی تونم بگم چون شاید بازم مسخرم کنند یا به قول حاجی تو قلبت نگه دار تا ببین چی میشه اما واقعا تحملش سخته همیشه به خودم میگم این چیه من کیم اینها یعنی چی دلم می خواست بهت بگم چون تو کسی را مسخره نمیکنی و درک میکنی اما به تو هم نمی تونم بگم چون شاید دوستان دیگه مسخرم کنند میگن خواهم رازه دل با تو گویم جا نمی یابم و این فرصت هم از دستم رفت.

  243. hassan
    اکتبر 20, 2010 در 5:20 ب.ظ. | #243

    هستي جان هرسوالي داري بپرس اگر محرمانه است مي توني بهم اعتماد كني ايميل جديد ساختم
    http://www.hsordibehesht@yahoo.com
    فقط براي سوال

  244. هستی
    اکتبر 20, 2010 در 6:50 ب.ظ. | #244

    بهت اعتماد دارم چون خوبی و عاشق امام زمان حرف من یه سوال نیست خیلی سواله بهتره از این بحث بی خیال بشیم بهتر این بود که مطرح نمی کردم نمی دونم چرا مطرحش کردم انقدر زیاده یعنی باید ازم سوال جواب بشه که چطوری چه جوری و خیلی چیزهای دیگه یه روز واسه یه حاجی تو تهران زنگ زدم تلفن سوخت اما به سوالو جواب تمام نشده بود خودش هم اخر کم اورد بهم یه ایدی داد گفت باهام چت کن با چت کردن بهم بگو یا بیا پیشم اما یه حسی بهم میگفت اعتماد نکن و این حاجی اصلا حاجی نیست و دیگه هیچ وقت به کسی اعتماد نکردم به تو گفتم اما بهتره از این موضوع بگذریم از سوالم پشیمون شدم

  245. hassan
    اکتبر 21, 2010 در 1:26 ب.ظ. | #245

    سلام صبح بخير
    بامطرح كردن سوال خيلي خوشحال شودم ولي……
    نميدنم چه فكري پيش خودت كردي اصلاً دوست امام زمان هم نيستم اصلاً آدم خوبي هم نيستم
    بابا انسانيم انسان چرا بايد توي اين موقعيت براي هم خط ونشون بكشيم چرا هواي هم نداشته باشيم
    مگه پول خواستي مگه چيزي خواستي كه خيلي بزرگ كه بايد بخاطرش ضمانتي بزاري
    كمك خواستي مگه بيشتر ازاينه
    دوست عزيز بنده با صراحت اعلام مي كنم بابا انسانيت نمرده هنوز هم مثل قديم ها ميشه به دوست همسايه ميشه به…….. !! اعتماد كرد
    هنوز ميشه
    بعض ها براي پيدا كردن خودشون روزگار رو مقصر مي دونند بابا معني روزگار با سرنوشت فرق داره اگه يه موتور سوار با سرعت 100 كيلومتر در ساعت بزنه به يه موتور سوار درحال حركت با 20 تاسرعت قاعدتاً بايد اوني كه درحال 20تا سرعت باشه زودتر بميره ولي برعكس ميشه بابا اين سرنوشته يا شايد هم نميره
    روزگار اون چيزي كه ما خودمون درستش مي كنيم مثل اين مي مونه من دزدي كنم مزاحمت براي ناموس مردم ايجادكنم صلب آسايش مردم بكنم مال حرام قاطي مالم بكنم بعد توقع دارم فردا زن خوبي گيرم بياد يا اموالم صحيح وسالم بمونه يا دزد خونم و نزنه يا بچم دكترو مهندس بشه به همون
    خدا حق وناس بايد رعايت بشه اگه نشه اون وقت بايد شك كنيد اون وقت بايد نعوذب الله زبون لال در كار خدا………..
    تازه اگه نشه اون هم مصلحت رو خودش بهتر ميدونه بابا با يه حاجي بد كه نبايد همه حاجي ها رو سربريد اگه ساعت پخش يه سريال خوب كه برق بره كه نبايد فاشي به دولت دين ومذهب و آيين طرف كنيد با عقل مريض من ميگه اينجوري بايد استنباط كرد ساعت اوج مصرف زياد برق مطمئناً يه جا كم مي ياره يا آتيش ميگيره يا خسارت زيان باري مي زننه
    من يه كتاب داشتم مي خوندم به جاي خيلي خوبش رسيدم براتون مي نويسم من كه خوشم اومد اميد وارم همتون ازاين مطلب خوشتون بياد
    يه روز يه كشاورزي توي مزرعه داشت كار مي كرد خيلي زحمت كش بود خيلي رياضت داره كشاورزي، آدم تصورش رو هم نمي تونه بكنه،زمون قديم براي زنده بودن ياسالم موندن خيلي بايد سختي هارو
    تحمل مي كردن توي مزرعه بهش خبر ميدن زنت دردش گرفته بايد زود بري قابله رو بياري مرد كشاورز دست از كار كشيد براي محيا كردن زايمان همسرشون پاي پياده به راه افتادن درمسير راه
    هراز گاهي براي استراحت اگر سايه اي گير مي آوردن چند لحظه اي استراحت مي كردن راه طولاني وكشاورز با يك پا ويك دست عليل عاجز از راه رفتن ميشود واستراحت براي او لازم بود طي مسير كه مي رفتن ساعت نماز ظهر كشاورز دم چشمه اي كه نشسته بود وضو ساخت و نماز رو اقامه كرد درحين نماز صدايي بگوشش رسيد. سلام، برگشت ديد آقا و خانمي درپشت سرش قرار دارند سلام كردو به رسم ادب به پاي اونها بلند شد و جواب سلام رو داد آقا وخانم از راه دور مي آمدن از قضا مسيري كه كشاورز براي آوردن قابله ميرفت مسير اون آقا وخانم بود طي مسير كشاورز متوجه شد كه زن باردار است و اون هم وقت فارغ شدنشان است مسيري كه اونها ميرفتند يك دره خيلي يزرگ وبسيار خطر ناكي داشت كه به سادگي از اون نمي شود رد شد موقعه خوردن غذا شد كشاورز آذوقه اي كه همسرش براي نهار تهيه كرده بود رو باز كرد و از آن دونفر براي پذيرايي شروع به خوردن اون مقدار غذا كردن دراين فاصله كشاورز با آن زن ومرد صحبت مي كرد فهميد كه زن نذر كرده كه زايمانش رادر خراسان ودر نزديكي هاي بارگاه امام رضا انجام دهد غذا خوردن وبلند شدن به ادامه راه كه چند ساعت بعد رسيدن به آن دره كه بايد از آن رد مي شودن مرد اول رفت زن دوم رفت كشاورز سوم در شيب خيلي تندي كه بود مرد زير پايش خالي ميشود و درحين نگهداشن تعادل خود تمركز خود راه از دست مي ده ودر عين ناباوري از ارتفاع دره سقوط وبه سرازيري دره مي افتن وزن ومرد كشاورز بانگاه بهوت زده و چشماني گرد كرده به دونبال مرد شتابان به راه افتادن باور كردني نبود انگار يه خواب بود به هزار مشقت رسيدن به بالاي سر پيكر بي جان شوهر آن زن مرد كه با شيون كردن زن وسروصداهاي مرد كشاورز مرد چشمان نيمه باز وخون الود خود را كمي باز كرد ودباره بست كه ديگر چشمانش را باز نكرد مرد كشاورز گوشش را روي سينه مرد گذاشت وصداي ضرابان قلب مرد را شنيد وخوشحال شد زن هم با ديدن اين حركت صدايش نيامد وساكت شد مرد كشاورز با زحمت خيلي فراوان مرد را روي كول خود قرار داد وبا دست وپاي عاجز بطرف بالاي دره به راه افتادن رسيدن بلاي دره و مرد كشاورز پيكر نيمه جان را به روي زمين گذاشت وخود نيز برروي زمين افتاد زن با گوشه چارقد خود (روسري) خوني كه بر صورت مردش بود پاك كرد وبه صورت ناله از شوهرش دلجويي و پرستاري مي كرد مرد كشاورز بلند شدو با تنفسي ضعيف ونفس هاي بريده دباره مرد را كول خود انداخت و به راه افتادن در طي مسير زن سرگذشت خود وآشنايي همسرش را براي مرد كشاورز تعريف مي كرد ومي گفت 22 ساله ازدواج كرديم وبعداز گذشت 22 سال خدا اين طفل رو قسمت ما كرده كه اين هم سرگذشت ابن طفل شده خدايا نخواستم اين طفل رو شوهرم رو بهم برگردون بلاخره نزديكي هاي شب شد ومرد كشاورز پيكرمرد را برروي زمين انداخت وبعد از كمي تنفس براي تهيه آتش به دنبال تهيه چوب به راه افتاددر همين حين زن هنگام نشستن كمي احساس درد عجيبي كرد كه باديدن شوهرش به روي خود نياور مرد كشاورز چوب هايي كه تهيه كرد با آن روش خودشان آتشي مهيا كرد كه قرار شد شب را درآن جاكمي استراحت كنند وفردا قبل از سپيده دم به ادامه راه بپردازند مرد كشاورز براي نماز چون آب نبود تيمم كرد وبراي نماز رو به قبله ايستاد ودرحال راز ونياز بود كه بفكر همسرش افتاد و درحين خواندن نماز گريه اي همراه با سكوت مردانه تمام وجودش را فرا گرفت درحال عبادت ناگه صداي ناله به گوشش رسيد و نمازش را با عجله تمام كرد وبه دنبال صدا به راه افتاد ورسيد به بلاي سر زن بيچاره كه واقعاًديگر تحملش طاق شدو درد بد زايمانش شروع شد مرد كشاورز كمي صبر كرد وگفت شايد در لحظه اي باشد والان ساكت مي شود فاصله گرفت و دور از آتيش به فكر فرو رفت زن هم هي ناله اش بيشترو بيشتر مي شود در همين حين مرد با ناله هاي زياد زن از جا برخواست دوباره رفت به سمت زن واين بار دگر درد اولي نبود زن كه بيچاره مثل مار به خود پيچيده بود از سر حيا وابرو دستش راجلوي دهان خود گرفته بود تا كمي جلوي خجالتش را گرفته باشد مرد كشاورز :خداي چه كنم اين مرد بيچاره اين زن بي نوا آن طفل بي گناه خداي كمكم كن باگه به ياد همسر خود افتادخدايا همسرم را چه كنم درد زن بيشترو بيشتر شد به حدي كه مرد كشاورز دست وپاي خود را گم كرد بود درهمين
    لحظه همسر خود را دوباره به خاطر آورد بود كه شيطان بي مروت در اين معركه ظاهر شد مرد كشاورز بابا همسرت در حال كشيدن همين درد است آنجا كسي نيست به داد همسرت برسد جز مادر پير وزمين گيرد خواهرت هم نا بيناست پس زود باش و برو مرد كشاورز به عقب نگاه كرد به جلو نگاه كرد به همسرش فكر كرد وسائلش را برداشت وبا عجله به طرف قابله به راه افتاد چند صد متري دور نشد كه خداي مهربان رحمي به دل آن مرد كشاورز انداخت و دوباره برگشت شيطان دوباره به نزد مرد كشاورز ظاهر شد بابا آن زنت است كه مهمتراست آن مرد هم مرده پس با يك زن اينجوري ومرد مرده چه كاري از دست برمي آيد برو زنت مهمتر است مرد ايستاد رو بسوي خدا كرد خداي مهربان مگه تو نگفتي ياور مظلوماني مگه نو خودنگفتي به داد همه مظلومان مي رسي مگه نگفتي كه اگه كسي تو راه صدا زند صدايش رو مي شنوي من درراه تو عبادت كردم در راه تو قدم بر داشتم بنام تو لقمه بر دهانم گذاشتم خداپس اين چه امتحاني است اين چه معشييتي ست به دادم برس كه ايمانم را به شيطان نفروشم به سمت زن به راه افتاد زن بيچاره چه دردي ،خداي كمكش كن يا امام رضا شما ضامن آهو شدي بيمار شفا دادي يا امام رضا ضمانت من رو هم بكن اين زن الان نياز به كمك داره قسمت ميدم اين ها چيز هايي بود كه مرد كشاورز درخواست مي كرد زن بيچاره در همين حين زبان باز كرد و گفت اي مرد به دادم برس مگه تو مسلمان نيستي مگه تو انسان نيستي براي تو چه فرقي مي كند به يك انسان كمك مي كني درست است كه من يحودم ولي الان به كمك احتياج دارم مرد كشاورز به جلو آمد سوال كرد تو يحودي هستي پس براي چه به خراسان نزد امام رضا پس چرا آن جا زن گفت مابراي زيارت نمي رويم همسرم شنيده بود كه در خراسان طبيب حاذقي است كه او نيز يحود مي باشد و در كار خود نيز تبهر خاصي دارد مي خواستم به آنجا بروم مرد كشاورز با شنيدن اين حرف كمي به عقب رفت گريه اش گرفت يا ضامن آهو تو اگر بخواهي بطلبي پس چرا ما رو وسيله قرار دادي بابا اين كه زيارت نمي خواست بره كوله اش را برداشت دباره به راه افتاد چند قدمي نرفته بود كه دوباره رو به سوي خدا كرد كشاورز چنين گفت خداي من با تو معامله مي كنم تو را مي شناسم تو را گواه اين معشيت كه بنا كردي قرار مي دهم من همسرم را از تو مي خواهم برگشت طرف زن كوله وتمام اسبابش را روي زمين انداخت به زن گفت چه بايد كنم زن با آن درد خيلي زياد خود به حرف آمد گفت كمي آب تهيه كن مرد كشاورز يادش آمد كه درمسير يك چشمه كوچكي بوده كه از آنجا آب خوردن به راه افتاد ودوان دوان با آن پاي شلش هر از گاهي هم زمين مي خورد بعداز گذشت جند ساعتي رسيد وآب بردارد مردي خوش سيما وخوش چهره اي بلند قد با لباس آراسته درآنجا داشت آب مي خورد رسيدو سلام كرد مرد بلند قد جواب داد سلام كشاورز گفت شما اهل اين جا هستيد مرد بلند قد نه، ولي آب مي خواهي ،بله … پس بيا اين ظرف را بگير وببر كه آن زن منتظر است مرد ظرف را برداشت وبه با عجله داشت مي رفت كه مرد بلند قد دوباره به كشاورز گفت نذري بكن كه انشالله اين مشكلت آسان شود راستي نظر خودت هم ياد نرود
    مرد كشاورز با عجله رفت به سوي زن ودر همان گير ودار رسيد بالاي سر زن آب را جه كنم زن دوباره به سختي جواب داد كمي گرم كن كشاورز آب را بطرف آتش برد واز زن درخواست كرد كه كمي راحتر دراز بكشد ورويش را باز كند سپس بعداز مدتي كوتاه آب گرم را آورد وبرد طرف زن بعد گفت دگر چه كنم گفت كمي آب را دردست خود بگير ودستت را بر روي نوزاد از بالا به پايين بياور كشاورز خدايا چه كنم يك عمر با رياضت عبادت كردم كه چشم راه به گناه باز نكنم خدايا توخود شاهدي قصدم كمك به اين زن بي نوا وآن طفل بي گناه ست بلاخره باكمي تعلول دستش را به آب آغشته كرد واز زير سينه زن به آرامي دستش رابه صورتي كه زن گفته بود كشيد زن از درد خيلي زياد از حال رفت مرد كشاورز از ترس دستش را كشيد و در همين حال خون خيلي زيادي همراه با آب فراوان پاي مرد كشاورز را خيس كرد كه مرد كشاورز ي با صداي خيلي بلند دادزد خدا من كه با تو معامله كردم شيطان را بانام تو از خود دور كردم گفتم كمكم كن حالا چه خاكي بر سرم كنم كه نظر كرد كه اين بچه به دنيا بيايد بادست خود اين بچه را به پا بوس امام ضمانت ضامن آهو ببرد كه در همين حين صدا ي گريه نوزاد بلند شد مرد كشاورز به روي زمين نگاه كرد بله درعين ناباوري طفل به دنيا آمد كشاورز حول كرده بود نمي دانست چه كند خدا
    بچه ،بچه ،بچه به دنيا آمد به دنيا آمد خدا دادزد وشكر كرد لباسش را در آورد و به طرف بچه دويد چشمانش را بست و پاهاي زن رو باز كرد وبچه را برداشت بلند شد و به طرف مرد رفت و لباس مرد رادر آورد وبهروي زن انداخت با آب گرم روي بچه را شست وبچه را با لباس خود پيچاند ونزديك مادر بچه گذاشت رفت ازدرگاه خدا با خواندن نماز شكر عبادتش را تكميل واز خدا تشكر كند درحال عبادت بود كه زن به هوش آمد و با صداي لرزان همسر خود را صدا مي زد انگار كه خيلي درد سنگيني داشت كه قادر به تكان دادن دست هايش هم نبود بلاخره نماز مرد كشاورز تمام شد وبا عجله بچه را برداشت و به طرف مادر رفت مادر با چشماني اشك آلود به مرد نگانه كرد و مرد به مادر بلاخره با لطف خدا بچه به دنيا اومد وحال شما هم الحمدالله خوب است بيا اين بچه ببين چه شيرين است بگير وبهش كمي شير بده مادر با درد خيلي فراوان و مشقت خيلي زياد بچه را در آغوش گرفت با كمي نگاه دهان طفل رابه سوي سينه اش هدايت كرد چه زيبا بود لحظه درآغوش گرفت طفل از سوي مادر كشاورز عقب رفت ومادر و بچه را راحت گذاشت كه بتواند مادر به طفلش شير دهد ناگه گريه اي عجيب كشاورز را فرا گرفت زن سوال كرد چرا گريه مي كني مر كشاورز در جواب گفت بيچاره زنم خيلي دوستش داشتم نمي خواهم بميرد دوست دارم وقتي بگشتم او را سالم ببينم آخه من هم بچه دار نميشدم خيلي دوست داشتم خدا فرزندي از سر لطفش به من عنايت كند نذر كردم اگر بچه ام به دنيا بيايدنامش را حسين وآن را به كربلا ببرم زن حرف كشاورز را بريد وچنين گفت خدايا من به وعده ام عمل مي كنم در حيني كه تو بالاي سرم بودي به خدا گفتم من طب خوبي سراغ داشتم كه به نزد او مي رفتم تو اين مرد نجيب مسلمان را در راه من قرار دادي به او چنين گفتم اگه همسرم سالم شود وفرزندم به دنيا بيايد واگر زنده ماندم و دوباره توانستم چشمم را باز كنم مسلمان شوم ونماز بخوانم وبچه ام را به زيارت صاحب امارت خراسان ببرم ونام او را رضا بگذارم كه از هوش رفتم كه ديگر چيزي نديم درعالم بي هوشي ديدم به دنبال آب مي گردي سر چاه رسيدي پرسيدم آن مرد كيست اورا چنين معرفي كردي او امام حاضر است او امام همه بي پناهان است او امام همه درد مندان است او امام همه بيماران است براي او فرق نمي كند كه مريض مسلمان است يا كافر به داد همه مي رسد حتي به داد همسرت كه كلفت مسلمان خود را براي اينكه مسلمان است به او روزي نميدهد ورا كتك مي زند چون بي پناه است اورا به بردگي درآورده واذيت مي كند او امام زمان است او اباصالح است او فرزند حسين است و او فزند سالار شهيدان كربلاست سالار همه شهيدان در اين هنگام مرد كشاورز ناله اي زد و گفت صد حيف هزاران حيف خداي من چقدر بد بختم اون كه ظرف آب را به دستم داد حضرت مهدي بود امام زمان بود به من گفت كه كه نذرم را ادا كنم چقدر من بدبخت هستم درهمين حين ناله به گوش رسيد بله بخدادباور كردنش خيلي سخت بود چقدر معجزه مردي كه با مرگ فاصله اي نداشت چشمانش را نم نم وبا صداي ناله باز كرد بله مرد شوهر زن از مرگ دوباره برگشت زن با گريه بلند از مرد كشاورز خواست كه برايش آب بياورد وبه او وضو ياد دهد تا در مقابل خدا روبه قبله سجده كند
    حالا من نمي گم بنده خوب خدا هستم ولي هستند آدمهايي كه هيچ روبا پول عوض نمي كنند ولي دسته اي از آدمها هستند مثل بچه هاي اين وبلاگ بخدا دوستي دوست دارند عاشق همند فقط بخاطر پاك بودن محكومند بخاطر اون حاج آقاي كه اسم حاج آقاي رو يدك ميكشن ديگه سپردم تون به خدا امام زمان كمك همتون

  246. hassan
    اکتبر 21, 2010 در 4:49 ب.ظ. | #246

    لطفاً از دست نوشته پايين استفاده كنيد اصلاحش كردم

  247. hassan
    اکتبر 21, 2010 در 4:50 ب.ظ. | #247

    سلام صبح بخير
    بامطرح كردن سوال خيلي خوشحال شودم ولي……
    نميدنم چه فكري پيش خودت كردي اصلاً دوست امام زمان هم نيستم اصلاً آدم خوبي هم نيستم
    بابا انسانيم انسان چرا بايد توي اين موقعيت براي هم خط ونشون بكشيم چرا هواي هم نداشته باشيم
    مگه پول خواستي مگه چيزي خواستي كه خيلي بزرگ كه بايد بخاطرش ضمانتي بزاري
    كمك خواستي مگه بيشتر ازاينه
    دوست عزيز بنده با صراحت اعلام مي كنم بابا انسانيت نمرده هنوز هم مثل قديم ها ميشه به دوست همسايه ميشه به…….. !! اعتماد كرد
    هنوز ميشه
    بعض ها براي پيدا كردن خودشون روزگار رو مقصر مي دونند بابا معني روزگار با سرنوشت فرق داره اگه يه موتور سوار با سرعت 100 كيلومتر در ساعت بزنه به يه موتور سوار درحال حركت با 20 تاسرعت قاعدتاً بايد اوني كه درحال 20تا سرعت باشه زودتر بميره ولي برعكس ميشه بابا اين سرنوشته يا شايد هم نميره
    روزگار اون چيزي كه ما خودمون درستش مي كنيم مثل اين مي مونه من دزدي كنم مزاحمت براي ناموس مردم ايجادكنم صلب آسايش مردم بكنم مال حرام قاطي مالم بكنم بعد توقع دارم فردا زن خوبي گيرم بياد يا اموالم صحيح وسالم بمونه يا دزد خونم و نزنه يا بچم دكترو مهندس بشه به همون
    خدا حق وناس بايد رعايت بشه اگه نشه اون وقت بايد شك كنيد اون وقت بايد نعوذب الله زبون لال در كار خدا………..
    تازه اگه نشه اون هم مصلحت رو خودش بهتر ميدونه بابا با يه حاجي بد كه نبايد همه حاجي ها رو سربريد اگه ساعت پخش يه سريال خوب كه برق بره كه نبايد فاشي به دولت دين ومذهب و آيين طرف كنيد با عقل مريض من ميگه اينجوري بايد استنباط كرد ساعت اوج مصرف زياد برق مطمئناً يه جا كم مي ياره يا آتيش ميگيره يا خسارت زيان باري مي زننه
    من يه كتاب داشتم مي خوندم به جاي خيلي خوبش رسيدم براتون مي نويسم من كه خوشم اومد اميد وارم همتون ازاين مطلب خوشتون بياد
    يه روز يه كشاورزي توي مزرعه داشت كار مي كرد خيلي زحمت كش بود خيلي رياضت داره كشاورزي، آدم تصورش رو هم نمي تونه بكنه،زمون قديم براي زنده بودن ياسالم موندن خيلي بايد سختي هارو
    تحمل مي كردن توي مزرعه بهش خبر ميدن زنت دردش گرفته بايد زود تر بري قابله رو بياري مرد كشاورز دست از كار كشيد براي محيا كردن زايمان همسرشون پاي پياده به راه افتادن درمسير راه
    هراز گاهي براي استراحت اگر سايه اي گير مي آوردن چند لحظه اي استراحت مي كردن راه طولاني بود كشاورز با يك پا ويك دست عليل عاجز از راه رفتن ميشد واستراحت براي او لازم بود طي مسير كه مي رفتن ساعت نماز ظهر كشاورز دم چشمه اي كه نشسته بود وضو ساخت و نماز رو اقامه كرد درحين نماز صدايي بگوشش رسيد. سلام، برگشت ديد آقا و خانمي درپشت سرش قرار دارند سلام كردو به رسم ادب به پاي اونها بلند شد و جواب سلام رو داد آقا وخانم از راه دور مي آمدن از قضا مسيري كه كشاورز براي آوردن قابله مي رفت مسير اون آقا وخانم بود طي مسير كشاورز متوجه شد كه زن باردار است و اون هم وقت فارغ شدنشان است مسيري كه اونها ميرفتند يك دره خيلي يزرگ وبسيار خطر ناكي داشت كه به سادگي از اون نمي شود رد شد موقعه خوردن غذا شد كشاورز آذوقه اي كه همسرش براي نهار تهيه كرده بود رو باز كرد و از آن دونفر براي پذيرايي شروع به خوردن اون مقدار غذا كردن دراين فاصله كشاورز با آن زن ومرد صحبت مي كرد فهميد كه زن نذر كرده كه زايمانش رادر خراسان ودر نزديكي هاي بارگاه امام رضا انجام دهد غذا خوردن وبلند شدن و به ادامه راه شدن كه چند ساعت بعد رسيدن به آن دره كه بايد از آن رد ميشدن مرد اول رفت زن دوم رفت كشاورزنفر سوم، دردره شيب خيلي تندي بود كه مرد زير پايش خالي ميشود و درحين نگهداشن تعادل خود تمركز خود راه از دست ميده ودر عين ناباوري از ارتفاع دره سقوط وبه سرازيري دره مي افتد وزن ومرد كشاورز بانگاه بهوت زده و چشماني گرد كرده به دونبال مرد شتابان به راه افتادن باور كردني نبود انگار يه خواب بود به هزار مشقت رسيدن به بالاي سر پيكر بي جان آن مرد كه با شيون كردن وسروصدا كردن زن و كشاورز شوهر چشمان نيمه باز وخون الود خود را كمي باز كرد ودوباره بست كه ديگر چشمانش را باز نكرد كشاورز گوشش را روي سينه مرد گذاشت وصداي ضرابان قلب مرد را شنيد وخوشحال شد زن هم با ديدن اين حركت خوشحال شد صداوشيون زن ديگر نيامد وساكت شد كشاورز با زحمت خيلي فراوان شوهر را روي كول خود قرار داد وبا دست وپاي عاجز بطرف بالاي دره به راه افتادن رسيدن بلاي دره با زحمت فراوان و كشاورز پيكر نيمه جان مرد را بر روي زمين گذاشت وخود نيز برروي زمين افتاد زن با گوشه چارقد خود خوني كه بر صورت مردش نقش بسته بود پاك كرد وبه صورت ناله از شوهرش دلجويي و پرستاري مي كرد كشاورز بلند شد و با تنفس هاي ضعيف ونفس هاي بريده دوباره مرد زخمي را به كول خود انداخت و به راه افتادن در طي مسير زن سرگذشت خود وآشنايي همسرش را براي كشاورز تعريف مي كرد ومي گفت 22 ساله است كه ازدواج كرديم وبعداز گذشت 22 سال خدا اين طفل رو قسمت ما كرده كه اين هم سرگذشت ابن طفل شده
    خدايا نخواستم اين طفل رو، شوهرم رو بهم برگردون بلاخره نزديكي هاي شب شد و كشاورز پيكرمرد را برروي زمين انداخت وبعد از كمي تنفس براي تهيه آتش به دنبا ل تهيه چوب به راه افتاد در همين حين زن هنگام نشستن كمي احساس درد عجيبي كرد كه باديدن شوهرش به روي خودش نياور كشاورز چوب هايي كه تهيه كرد با آن روش خودشان آتشي مهيا كرد كه قرار شد شب را درآن جا كمي استراحت كنند وفردا قبل از سپيده دم به ادامه راه بپردازند كشاورز براي نماز چون آب نبود تيممي كرد وبراي نماز رو به قبله ايستاد ودرحال راز ونياز بود كه بفكر همسرش افتاد و درحين خواندن نماز گريه اي همراه با سكوت مردانه تمام وجودش را فرا گرفت درحال عبادت صداي ناله به گوشش رسيد و نمازش را با عجله تمام كرد وبه دنبال صدا به راه افتاد ورسيد به بلاي سر زن بيچاره كه واقعاً ديگر تحملش طاق شد و درد بد زايمانش شروع شد كشاورز كمي صبر كرد وگفت شايد درد ش لحظه اي باشد والان ساكت مي شود فاصله گرفت و دور از آتش به فكر فرو رفت زن هم هي ناله اش بيشترو بيشتر ميشد در همين حين مرد با ناله هاي زياد زن از جا خود برخواست دوباره رفت به سمت زن بيچاره واين بار دگر درد اولي نبود زن كه بيچاره مثل مار به خود مي پيچيد از سر حيا وابرو دستش راجلوي دهانش گرفته تا كمي جلوي خجالتش را گرفته باشد كشاورزگفت :خداي چه كنم اين مرد بيچاره اين زن بي نوا آن طفل بي گناه خداي كمكم كن باز به ياد همسر خودش افتاد خدايا همسرم را چه كنم. درد زن بيشترو بيشتر شد به حدي كه كشاورز دست وپاي خود را گم كرد بود درهمين لحظه همسر خود را دوباره به خاطر آورد بود كه شيطان بي مروت در اين معركه ظاهر شد كشاورزگوش كن بابا همسرت در حال كشيدن همين درد ه منزلت كسي نيست به داد همسرت برسد جز مادر پير وزمين گيرت خواهرت هم نا بيناست پس زود باش و برو
    كشاورز به عقب نگاه كرد به جلو نگاه كرد به همسرش فكر كرد وسائلش را برداشت وبا عجله به طرف قابله به راه افتاد چند صد متري دور نشد كه خداي مهربان رحمي به دل آن كشاور ز باخدا انداخت و دوباره برگشت
    شيطان دوباره به نزد مرد كشاورز ظاهر شد بابا اون زنت كه مهمتر آن مرد زخمي هم مرده پس با يك زن اينجوري كه لحظه هاي آخر عمرش داره ميميره كاري از دست برمي آيد برو زنت مهمتر كشاورز ايستاد رو بسوي خدا كرد خداي مهربان مگه تو خود نگفتي ياور همه مظلوماني مگه تو خود نگفتي به داد همه مظلومان مي رسي مگه نگفتي كه اگه كسي تو راه صدا بزند صدايش رو مي شنوي پس من درراه تو عبادت كردم در راه تو قدم بر داشتم بنام تو لقمه ام را بر دهانم گذاشتم خداپس اين چه امتحاني ست اين چه معشييتي ست به دادم برس كه ايمانم را به شيطان نفروشم
    به سمت زن به راه افتاد زن بيچاره چه دردي داشت ،خداي كمكش كن يا امام رضا شما ضامن آهو شدي بيمار شفا دادي يا امام رضا ضمانت من رو هم بكن اين زن الان نياز به كمك داره قسم ت ميدم اين ها چيز هايي بود كه كشاورز از خدا و امام رضا درخواست مي كرد زن بيچاره در همين حين زبان باز كرد و گفت اي مرد به دادم برس مگه تو مسلمان نيستي مگه تو انسان نيستي براي تو چه فرقي مي كند به يك انسان كمك مي كني درست است كه من يحودم ولي الان به كمك احتياج دارم مرد كشاورز به جلو آمد سوال كرد تو يحودي هستي پس براي چه به خراسان نزد امام رضا پس چرا !!!!!! آن جا زن گفت مابراي زيارت نمي رويم همسرم شنيده بود كه در خراسان طبيبي حاذقي است كه او نيز يحودي مي باشد و در كار خود نيز تبهر خاصي دارد مي خواستم به آنجا بروم كشاورز با شنيدن اين حرف كمي به عقب رفت گريه اش گرفت دوباره چنين گفت يا ضامن آهو تو اگر بخواهي بطلبي مطلبي پس چرا ما رو وسيله قرار دادي بابا اين كه زيارت نمي خواست بره كوله اش را برداشت دو باره به راه افتاد چند قدمي نرفته بود كه دوباره رو به سوي خدا كرد كشاورز چنين گفت : خداي من با تو معامله مي كنم تو را مي شناسم تو را گواه اين معشيت كه بنا كردي قرار مي دهم من همسرم را از تو مي خواهم
    برگشت طرف زن كوله وتمام اسبابش را روي زمين انداخت به زن گفت چه بايد كنم زن با آن درد خيلي زياد خود به حرف آمد گفت كمي آب تهيه كن مرد كشاورز يادش آمد كه درمسير يك چشمه كوچكي بوده كه از آنجا آب نوشيدن به راه افتاد ودوان دوان با آن پاي شلش هر از گاهي هم زمين مي خورد بعداز گذشت جند ساعتي رسيد ومي خواست آب بردارد مردي خوش سيما وخوش چهره بلند قد با لباس آراسته درآنجا داشت آب مي خورد رسيد و سلام كرد مرد بلند قد جواب داد سلام كشاورز گفت شما اهل اين جا هستيد مرد بلند قد نه نيستم ، ولي آب مي خواهي درسته ، كشاورز گفت بله … پس بيا اين ظرف را بگير وببر كه آن زن منتظر است مرد ظرف را برداشت و با عجله داشت مي رفت كه مرد بلند قامت دوباره به كشاورز گفت نذري بكن كه انشالله اين مشكلت آسان شود راستي نذ ر خودت هم ياد ت نرود
    مرد كشاورز با عجله رفت به سوي زن ودر همان گير ودار رسيد بالاي سر زن بيچاره آب را چه كنم زن دوباره به سختي جواب داد كمي گرم كن كشاورز آب را بطرف آتش برد واز زن درخواست كرد كه كمي راحتر دراز بكشد ورويش را باز كند سپس بعداز مدتي كوتاه آب گرم را آورد وبرد طرف زن بعد گفت دگر چه كنم گفت كمي آب را دردست خود بگير ودستت را بر روي نوزاد از بالا به پايين بياور
    كشاورز خدايا چه كنم يك عمر با رياضت عبادت كردم كه چشم به گناه باز نكنم خدايا توخود شاهدي قصدم كمك به اين زن بي نوا وآن طفل بي گناه ست
    بلاخره باكمي تعلول دستش را به آب آغشته كرد واز زير سينه زن به آرامي دستش رابه صورتي كه زن گفته بود كشيد زن از درد خيلي زياد از حال رفت كشاورز از ترس دستش را كشيد و در همين حال خون خيلي زيادي همراه با آب فراوان پاي مرد كشاورز كه بر بالين زن نشسته بود را خيس كرد كشاورز ي با صداي خيلي بلند داد زد خدا من كه با تو معامله كردم شيطان را با نام تو از خود دور كردم گفتم كمكم كن حالا چه خاكي بر سرم كنم كه نذ ر كرد كه اگر اين بچه صحيح و سلامت به دنيا بيايد بادست خود اين طفل را به پا بوس امام ضمانت ضامن آهو امام رضا ببرد كه در همين حين صدا ي گريه نوزاد بلند شد مرد كشاورز به روي زمين نگاه كرد
    بله درعين ناباوري طفل به دنيا آمد كشاورز حول كرده بود نمي دانست چه كند
    خدايا
    بچه ،بچه ،بچه به دنيا آمد به دنيا آمد خدايا داد زد وشكر خدا كرد لباسش را در آورد و به طرف بچه دويد چشمانش را بست و پاهاي زن رو باز كرد وبچه را برداشت بلند شد و به طرف مرد زخمي رفت و لباس مرد زخمي رادر آورد وبر روي زن كه بي هوش شده بود انداخت با آب گرم روي بچه را شست وبچه را با لباس خود پيچاند ونزديك مادر بچه گذاشت
    رفت ازدرگاه خدا با خواندن نماز شكر عبادتش را تكميل واز خداي مهربان تشكر كند درحال عبادت بود كه زن به هوش آمد و با صداي لرزان همسر خود را صدا ميزد
    انگار كه خيلي درد سنگيني داشت حتي قادر به تكان دادن دست هايش هم نبود بلاخره نماز كشاورز تمام شد وبا عجله بچه را برداشت و به طرف مادر رفت مادر با چشماني اشك آلود به كشاورز نگاه كرد و كشاورز به مادر گفت بلاخره با لطف خدا بچه به دنيا اومد وحال شما هم الحمدالله خوب است بيا اين بچه ببين چه شيرين است بگير وبهش كمي شير بده مادر با درد خيلي فراوان و مشقت خيلي زياد بچه را در آغوش گرفت با كمي نگاه دهان طفل رابه سوي سينه اش هدايت كرد
    چه زيبا بود لحظه درآغوش گرفت طفل از سوي مادر
    كشاورز عقب رفت ومادر و بچه را راحت گذاشت كه بتواند مادر به طفلش شير دهد ناگه گريه اي عجيب كشاورز را فرا گرفت زن سوال كرد چرا گريه مي كني كشاورز در جواب گفت بيچاره زنم خيلي دوستش داشتم نمي خواهم بميره دوست دارم وقتي بر گشتم او را سالم ببينم آخه من هم بچه دار نميشدم خيلي دوست داشتم خدا فرزندي از سر لطفش به من عنايت كند نذر كردم اگر بچه ام به دنيا بيايد نامش را حسين وآن را به كربلا ببرم زن حرف كشاورز را قطع كرد وچنين گفت:
    خدايا من به وعده ام عمل مي كنم در حيني كه تو بالاي سرم بودي به خدا گفتم من طبيب خوبي سراغ داشتم كه به نزد او مي رفتم تو اين مرد نجيب مسلمان را در راه من قرار دادي به خداي مهربان چنين گفتم اگه همسرم سالم شود وفرزندم سالم به دنيا بيايد واگر زنده ماندم و دوباره توانستم چشمم را باز كنم مسلمان شوم ونماز بخوانم وبچه ام را به زيارت صاحب عمارت خراسان ببرم ونام او را رضا بگذارم كه از هوش رفتم كه ديگر چيزي نديم درعالم بي هوشي ديدم به دنبال آب مي گردي سر چاهي رسيدي پرسيدم آن مرد كه نزديك چاه است كيست اورا چنين معرفي كردي :
    او امام حاضر است او امام همه بي پناهان است او امام همه درد مندان است او امام همه بيماران است براي او فرق نمي كند كه مريضش مسلمان است يا كافر به داد همه مي رسد حتي به داد همسرت كه زخمي است نوكر مسلمان دارد و نوكر خود را براي اينكه مسلمان است به او روزي نميدهد و او را كتك مي زند چون بي پناه است اورا به بردگي درآورده واذيت مي كند او امام زمان است او اباصالح است او فرزند حسين است و او فرزند سالار شهيدان كربلاست سالار همه شهيدان
    در اين هنگام مرد كشاورز ناله اي زد و گفت صد حيف هزاران حيف خداي من چقدر بد بختم اون كه ظرف آب را به دستم داد حضرت مهدي بود امام زمان بود به من گفت كه كه نذرم را ادا كنم چقدر من بدبخت هستم و نفهميدم او امام من است درهمين حين ناله به گوش كشاورز و زن بيمار رسيد بله بخدادباور كردنش خيلي سخت بود چقدر معجزه مردي كه با مرگ فاصله اي نداشت زخمي بود چشمانش را نم نم وبا صداي ناله لرزان باز كرد بله مرد زخمي شوهر زن بيمار از مرگ حتمي دوباره برگشت زن با گريه بلند از كشاورز خواست كه برايش آب بياورد وبه او وضو ياد دهد تا در مقابل خدا مهربان روبه قبله سجده كند

    حالا من نمي گم بنده خوب خدا هستم ولي هستند آدمهايي كه هيچ رو با پول عوض نمي كنند حتي انسانيت رو ولي دسته اي از آدمها هستند مثل بچه هاي اين وبلاگ بخدا دوستي رو دوست دارند عاشق همند فقط بخاطر پاك بودن محكومند بخاطر اون حاج آقاي كه ميگفتي اسم حاج آقايي رو يدك ميكشن ديگه سپردم تون به خدا مهربون و امام زمان كمك همتون

  248. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 9:26 ق.ظ. | #248

    این حرفهایی که تو می زنی من می دونم و خیلی ها را هم نصیحت میکنم اما من سوالم سخت تر از اون چیزیه که باور داشته باشی.نگفتم دوست امام زمانی منظورم دوستدارشی. ادمهایی وجود دارند که باورت نمیشه ایا این ادمها چه ایمانی دارند که تو دین و اسلام همتا ندارند تو همین دنیای ما .من گفتم و سوالمو پس گرفتم چون می دونم چه بگی چه نگی همون افرادی که اظهار نظرهای تند میکنند منو به مسخره میگیرند و من تحملش را ندارم .ما اگه هرچی هستیم باید در حدش باشیم اگه خیلی بدیم پیش خودمون اگه خیلی باایمانیم باز پیش خودمون و خدایمون و تا حدی امر به معروف کنیم اما اگه زیادی بگیم مطمعن باش مورد برخورد قرار میگیریم مثل یه بچه که اگه بیش از سه بار نصیحتش کنی واکنش نشون میده من واسه همه چیز ازت ممنونم

  249. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 9:33 ق.ظ. | #249

    همه حرفها زود به منظور نگیر من از حسم گفتم نه غلو فقطگفتم کسی هستی که دوستدار و عاشق امامی و چیزه دیگه ای ازت نخواستم که به باد انتقاد شدید گرفتی تو حرفهام چیزه بدی نبود فقط گفتم به حاجی اعتماد کردم اما اون چیزه دیگه می خواست همین دیگه بهتره هیچی نپرسم منم مثل تو خیلی کتاب خوندم به همون امام حسین که عاشقشم چه شبهایی که واسش با گریه نخوابیدم نصفه روزم به دعا خوندنه اما اغراقی نکردم چون منم و خدای من همین.لطف کردی که حرفهامو شنیدی

  250. حميد
    اکتبر 23, 2010 در 10:49 ق.ظ. | #250

    آقا

  251. حميد
    اکتبر 23, 2010 در 11:00 ق.ظ. | #251

    آقاي حسن شما رو بخدا بس كن
    با اين حرفهات خسته شديم
    ما نخواييم نهي از منكر بشيم كي رو بايد ببينيم
    بابا هستي خودش آخوند ازكجا معلوم شايد مرد باشه تو گير دادي هي امام و خدا و رب و رسول
    بابا هر كسي سلاح كشور خويش داند
    ما گوشمون ازاين حرفها پر اس ام اس جديد چي داري
    شمارتو بده اس ام اس جديد برات بفرستم
    بچه كجايي
    مجردي
    اهل حالي آدرس بده

  252. h……
    اکتبر 23, 2010 در 11:58 ق.ظ. | #252

    نمي دونم چي بايد بگم
    حميد جان دوست خوبم
    نمي دونم شما هم مثل سوالتون پسر هستيد يا دختر براي من فرق نداره
    شايد هستي هم مثل شما …… اصلاً مهم نيست
    مهم دوستي بين همه دوستانه
    نمدونم كار خوبي يا نه بهت شماره بدم يا نه
    اهل تهرانم
    بله اهل حالم نه اون حالي كه شما مي خواهيد تو حال خودمونيم
    تو فكر كن ما متاهليم
    اگه اسرار داري حرفي نيست شمارم رو ميدم
    خدا گواه كه داري اشتباه فكر مي كني

  253. حميد
    اکتبر 23, 2010 در 12:13 ب.ظ. | #253

    داش حسن ترسيدي
    اگه مي خواي نده
    چطور مي توني ثابت كني كه من پسرم يا دختر يا هستي سركارت نذاشته باشه خيلي ها هستند
    مثل هستي فكر مي كنند خيلي زرنگن
    داداش رو دست خوردي برو واسه خودت

  254. h……..
    اکتبر 23, 2010 در 12:54 ب.ظ. | #254

    هستي چي ميگه
    مي گم براي من فرق نداره
    حميد آقا نمدونم چه اسراري داره
    هستي خيلي آروم و با تو معنينه وسنجيده براي آقا حميد ثابت كن
    با يد بگم ما اصلاً دوستيمون بالا تر از اين حرفهاي مي ارزه آقا حميد هم بايد اين موضوع پيش وپا افتاده رو بفهمه بابا رفاقت مهمه

  255. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 1:29 ب.ظ. | #255

    بهت نگفتم حسن وقتی به یه بچه سه بار اشتباهشو تذکر بدی واکنش نشون میده حمید هم همینه نه اینکه بد باشه فقط نمی خواهد کسی نصیحتش کنه میگه سرکاری میگه شاید هستی پسر باشه میگه اینا دروغه میگه این حرفها را ول کن اما اون چیزی که مهمه دل ماست ایمان ماست باور ماست مهم اینکه ما خودمون را باور داریم بذار فکر کنه من پسرم اما چی می خواهد نصیبش بشه شاید حمید ادمی هستی که سرت چنین کلاهی رفته اما همه مثل هم نیستند تو اگه هر چی به ما بگی بالای سر ما اما نمی تونی باورمون را از ما بگیری تنها تو نیستی خیلی از ادمها هستند که منفی بافند اما فقط جای خودشون را تنگ می کنند من که این وبلاگ اومدم از کسی همدردی نخواستم که بخواهم خودمو جای هستی جا بزنم من واقعا اسمم هستی و اصلا برام مهم نیست تو اینو باور کنی یا نکنی ما تو این وبلاگ بهم ایمان دارم و اعتماد اگه من بخواهم دروغ بگم چیزی از تو یا حسن کم نمیشه فقط خودمو پست و کوچیک میکنم در مورده ادمها زود قضاوت نکن چون دیر یا زود تو هم تو مخمصه ای می افتی که باید ثابت کنی دارند درموردت اشتباه میکنند حسن دیدی گفتم اگه سوالمو بگم مورده مسخره قرار میگیرم این یه نمونش نشناخته ندونسته حکم صادر میکنه این وبلاگ مال اهل دل نه اهل خوش گذرونی اگه هر کی سختشه می تونه بره تو یه وبلاگ باحال تر.حسن من باعث شدم شخصیتت زیره سوال بره می خواهم به بزرگی و خوبی خودت منو ببخشی من از حرف حمید اصلا نرنجیدم چون اینجور ادمها زیادند و همه جا هستند با حرف این ادمها ما کوچیک نمیشیم اگه بخوان توهینی هم کنند راحت از این وبلاگ میریم بیرون .حسن جان من نه تو را میشناسم نه تو منو میشناسی اگه تو باورم داری که من هستی ام و با صداقت جوابمو بده و به حرف هیچ احدی اعتنا نکن چون خودشونند و راهشون و کسانی هستند حتی خودشون را هم باور ندارند تا برسند به بقیه اما اگه فکر میکنی من دروغ میگم هیچ وقت جوابم را نده همین.

  256. حميد
    اکتبر 23, 2010 در 2:51 ب.ظ. | #256

    ديدي گفتم
    راحت جواب قانع كننده اي داد كه سرو ته مسئله با يه اشاره كوچيك هم اورد
    اتفاقآ الان موقع ثابت كردن كه تو كي هستي
    امسال حسن بدبخت زياد كه گرفتار اين مثيبت هستند
    حسني چقدر ساده اي نمي خواهي از خودت دفاع كني حتي براي ايميل زدن هم بهت شك كرد چرا نمي خواي
    باور كني اين يه ترفند كه از آدمهاي بيكاري مثل هستي براي گذراندن اوقات بيكاري از بيت المال
    استفاده بهينه مي كنند
    بابا باور كن اون سنش رو هم درست نگفته چه برسه اسمشو يا جنسيتشو

  257. h……
    اکتبر 23, 2010 در 4:41 ب.ظ. | #257

    آقاي محترم دوست غزيز
    براي چي مغلطه مي كني
    بابا هستي پسر ه ياهرچي ديگه
    شما ناراحت نباشيد هرچي هست هر كي هست دوست داشته خودشو اينجوري معرفي كنه
    شما چرا ناراحت ميشي دوست داري نظر بدي نظرت قابل احترام هرجوري معرفي كني همونجوري صداتت ميزنيم مگر مي خواهي ماهيت رو عوض كني
    براي ما شما آقا حميدي پس دل هيچ كس رو نشكن خدا توي كارت وقفه ايجاد مي كنه
    باور كن براي من اصلاًاهميت نداره اگه دوست داره اسمش همين باشه يا دوست داره اسمش محمد باشه
    بخدا اصلاً مهم نيست مهم دركنار هم بودن در هرضمينه نه در مقابل هم
    هستي جان باور كن حميد آقا هم هيچ منظوري نداره فقط يه كمي توي قضاوتشون عجله مي كنند

  258. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 4:57 ب.ظ. | #258

    نظره حمید و امسال اینها برای من هیچ ارزشی نداره اگه ایمیل نمی فرستم چون بلد نیستم اقا حسن یه چیزو بهش ایمان دارم میدونی چیه ادم دروغگو فکر می کنه همه مثل اون دروغگو اند و امثال این ادمها که چون خودشون هستند همه را از دید خودشون نگاه می کنند این ادمها تو دنیا زیادند فقط تفرقه بندازنند اما برای من اصلا مهم نیست بذار از کارش خوشحال بشه اما مطمعنم روزی که تو کارش وقفه افتاد می فهمه تهمت زذند یعنی چی و شما اقا حسن من نه محمدم نه کسی دیگه و نه الاف اومدم تو این وبلاگ تا غم از دست دادنه عزیزم را بتونم بیشتر تحمل کنم و اشتباه کردم خیلی هم اشتباه کردم حمید از چی خوشحال میشی که من برم باشه تو این وبلاگ دیگه نمیام اما به کسی تهمت نزن دل کسی را نشکن که خدا دلتو میشکنه هر چقدر هم منم منم کنی اما از دینه دل شکسته در نمیری باشه حرف تو من دروغگو من الاف اما من میدونمو خدای من و تو میدونی و خدای تو و دله شکسته من که تمام دلخوشیش بعد عشقش این وبلاگ و دوستانش بود کاره خوبی نکردی .اقا حسن بخاطره همه چیز ازت ممنونم اما به خدای محمد قسم من دخترم و عزیزی را از دست دادم که هیچ وقت بر نمی گرده و تو این وبلاگ از الافی نیومدم از غم دلم اومدم .بهر حال بخاطره همه چیز ازتون ممنونم .دلم براتون تنگ میشه .خدانگهدارتون.

  259. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 5:04 ب.ظ. | #259

    طاهای من همه دلخوشیم این بود که با تو دردو دل میکردم اما حتی این فرصتم را هم از من گرفتند همونطور که اجل این فرصت را از تو گرفت و تو منو واسه همیشه تو این تنهایی تنها گذاشتی
    شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
    خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
    خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم
    در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم
    و بی لحظه ای حتی ذلم طاقت نمی ارد
    و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد
    چگونه میروی با اینکه می دانی چه تنهایم
    خداحافظ تو ای هم پای شبهای غزل خوانی
    خداحافظ به پایان امد این دیداره پنهانی
    خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم
    خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی…
    خداحافظ بهترینم با اشک چشمم میگم خداحافظ
    طاها حتی اینجا هم دلمو شکستندو رو احساسم پا گذاشتند فقط بخاطره خودخواهی خودشون
    خداحافظ عشق من

  260. h……
    اکتبر 23, 2010 در 5:23 ب.ظ. | #260

    شمارو بخدا نكنيد اين كار رو اين كار درست نيست
    بخدا پاشو مي خوريد اگر كسي دلش گرفت براي دلجويي او هر جوري شده بايد از هر راهي شده دلشو بدست آورد بچه هاي خوب وبلاگ پسر دايي من خيلي بچه خوبي بود خيلي نماز ش سر وقت عبادش بجا تا ثانيه هاي آخر عمرش حتي خمس مالش رو پاك كرده بود متسفانه سر يك سو، تفاهم دست به كاري زد كه حتي خدا هم اون رو نمي بخشه تا روز قيامت انقدر زجر مي كشه تا مرگ طبيعيش فرا برسه
    اگه يكي از بچه هاي وبلاگ چيزيشون بشه توي اين دنياي بد باور كنيد تقاصش خيلي سخت
    مي بخور منبر بسوزان آتش اندر خرقه كن////// ساكن ميخانه باشو مردم آزاري نكن
    نكنيد اين كار و حميد جان اگه امكان داره صورت مسئله به اين كوچيكي رو لطفاً انقدر كشش نده ممنون بخدا عاقبت خوشي نداره
    هستي بايد باشي اگه بري منم ميرم دوست ندارم اين وبلاگ و بدون هستي

  261. حميد
    اکتبر 23, 2010 در 5:44 ب.ظ. | #261

    داري فرار مي كني هستي پس كو اون دوستي با حسن بيچاره
    تو كه مي گفتي تنها هم دم تنهايت حسن
    حسن جون به چيز بگم باور كن سر كاري بود بابا من تجربه كردم اين چيز ها رو حتي منو سر قرار هم بردند ولي من بودم در وديوار هر روز يه چيزي رو بهنه مي كردن منو سر كار گذاشتن تا آخر يكي مثل من كه الان شمارو نصيحت مي كنم منو نصيحت كرد تازه فهميدم بابا الاف بوديم و خودمون خبر نداشتيم بعداً فهميدم پسر بود خلاصه از ما گفتن و از شما نشنيدن هرجا كلاه رفت ياد ماهم باش
    هستي تو هم باش آخه اين بدبخت تاحالا نخور زخم كاري

  262. h……
    اکتبر 23, 2010 در 5:59 ب.ظ. | #262

    هستي كجايي بابا نمي خوام اينجوري تموم بشه
    يه كاري كن بذار مردم بفهمند هنوز هستي زنده ست طاها كه داشت مي رفت خودشو بااسم تو
    معرفي كرد گفت هستي بايد تو همجا مثل خون دستم پر رنگ باشه
    ادامه بده براي پيروزي از يك لحظه غفلت حريف بايد استفاده كني ادامه بده شما هم براي دوستي بهتر نصيحتش كن چرا معركه رو خالي مي كني من تنها توي اين وبلاگ نمي تونم ادمه بدم
    اگه بكشي عقب زير پاي منو خالي كردي بمون كمكت مي كنم تا آخرش هستم مثل يه كو
    ولي نه با دعوا و پرخواشگري حتي حرف زشت با صحبت حل مي شه درست هستي جان
    آقا حميد شما سرو اين وبلاگي هرچه دوست داري بگو ما هم گوش ميدم

  263. هستی
    اکتبر 23, 2010 در 7:57 ب.ظ. | #263

    زندگیم با حرفهای اینو اون خراب شد حمید میگه منم سرم چنین بلایی اومد هر روز منتظر بودم اما خبری نمیشد و بعد فهمیدم الاف بودم پس حرفم درست بود چون خودت نتونستی بدو از خوب تشخیص بدی فکر میکنی همه مثل تو هستند پس برو و با همین افکار زندگی کن ببینم به کجا میرسی مطمعن باش جز نفرت و بیزاری واسه خودت هیچی نمیزاری پس به همین کارت ادامه بده ببینم چی نصیبت میشه حسن بیچاره نیست بیچاره تویی که هنوز حتی خودت را باور نداری و می خواهی از دیگران انتقام بگیری پس انتقام بگیر چون فقط خودت تو این گرداب غرق میشی حسن همدردمه نه عشقم که بخواهم سرشو کلاه بذارم تو حتی اینو هم درک نکردی حسن می دونی چرا باز نوشتم وقتی که تو این وبلاگ اومدم روحیم به حدی عوض شده بود که حتی خانوادم متوجه شدند از اونجایی به خواهرم گفته بودم و حالا وقتی فهمید دیگه تو این وب نمی ام ازم خواست تا حتما نوشته ها و انتقادات را بخونه بهم گفت زمانی که مادره طاها ازت خواست از زندگی پسرم برو بیرون تو رفتی بی انکه از طاها از عشقت دفاع کنی اما تو بازنده شدی بهم گفت اما این دفعه با حرفهای سبک بعضی ادمها کنار نکش چون بازنده میشی و اون باخت تو وجودت میره ازم خواست بنویسم بخاطر طاها بخاطر محبت شما.اقا حسن من اگه رفتم بخاطر حرف حمید و امثال حمید نبود این حرفها واسم ارزشی نداره من اگه رفتم چون شما اذیت میشدید چون من باعث میشدم به شما توهین میشد من به حرفه خواهرم اومدم اما از شما یه چیز می خواهم اگه قراره تو این وبلاگ باشیم از الان باید فکر کنیم حمیدی تو این وبلاگ وجود نداره حتی اگه بهمون توهین کنه به هیچ عنوان نوشته هاشو نخونیم اگه می تونید این کارو بکنید بگید من با شمام اما اگه نمی تونید و پی حرفهای بسیار شیرینش میرید بگید من از راهی که اومدم برگردم من از امشب هر چیزی را که حمید اقا بنویسند به هیچ عنوان نمی خونم و ازش میگذرم شما هم اگه می تونید این کارو بکنید بهم بگید.من این حرفها را زیاد شنیدم این کارها را زیاد دیدم و همیشه بی اعتنا گذشتم و میگذرم خودتون را ببینید اگه می تونید بی خیال از نوشته هاش بگذرید اگه به من ایمان دارید واعتماد بگید با یا علی اغاز می کنیم اگه نمی تونید بگید نمی تونم و برای همیشه کنار میکشم نه برای ادمهایی مثل حمید بخاطر شما

  264. h……..
    اکتبر 24, 2010 در 8:30 ق.ظ. | #264

    سلام وصبح همه بچه هاي خوب و بهتر از خوب وبلاگ جاج مهدي عزيز
    حاج مهدي بابا دست خوش دمت گرم با اين وبلاگ خيلي خوبت دوستاي خوبي پيدا كردم
    آقا حميد گلم چطور دادش حميد بابا كولاك كردي ديروز
    هستي خانم چطور خيلي خوشحالم كه دوباره دست نوشته ماهتون رو زيارت كردم خوندم
    براي اينكه روز خوبي داشته باشيم دور از حياهو دور از جنجال فقط فقط پناه ببرپد به خدا
    مطمئناً روزي خوبي نسيبتون ميشه
    روزي حضرت موسي از كنار يك موجود ريزي بنام خرخاكي (نوعي سوسك خاكي) داشت رد ميشد
    سوسك و ديد روبسوي خدا كرد و گفت اي حداي دانا اي خداي حكيم اين سوسك خواصيتش چي آخه براي چي آفريديش خدا در همان لحظه رو به موسي فرمودند موسي از صبح تا الان اين موجود خرخاكي سه بار به من گفته اين موسي را براي چي آفريدي
    هستي جان هر موجودي در اين دنيا براي حكمتي آفريده شده فقط بايد بصيرت داشته باشيد انگار
    يادتون رفته كه شما هم موجمد خوب خدا هستيد فقط با كمي صبر وتحمل به لطف ايزد منان آقا حميد هم دوست دائمي خوب وبلاگ آقا مهدي ميشه هر چيزي كه با ماسر جنگ داره بسپار دست زمان انشالله زمان همه چيز رو درست مي كنه و روزگار به نفع شما ميشه

  265. h……..
    اکتبر 24, 2010 در 8:35 ق.ظ. | #265

    سلام وصبح همه بچه هاي خوب و بهتر از خوب وبلاگ جاج مهدي عزيز
    حاج مهدي بابا دست خوش دمت گرم با اين وبلاگ خيلي خوبت دوستاي خوبي پيدا كردم
    آقا حميد گلم چطور ي دادش حميد بابا كولاك كردي ديروز
    هستي خانم چطوري خيلي خوشحالم كه دوباره دست نوشته ماهتون رو زيارت كردم خوندم
    براي اينكه روز خوبي داشته باشيم دور از حياهو دور از جنجال فقط فقط پناه ببرپد به خدا
    مطمئناً روزي خوبي نسيبتون ميشه
    روزي حضرت موسي از كنار يك موجود ريزي بنام خرخاكي (نوعي سوسك خاكي) داشت رد ميشد
    سوسك و ديد روبسوي خدا كرد و گفت اي حداي دانا اي خداي حكيم اين سوسك خواصيتش چي آخه براي چي آفريديش خدا در همان لحظه رو به موسي فرمودند موسي از صبح تا الان اين موجود خرخاكي سه بار به من گفته اين موسي را براي چي آفريدي
    هستي جان هر موجودي در اين دنيا براي حكمتي آفريده شده فقط بايد بصيرت داشته باشيد انگار
    يادتون رفته كه شما هم موجود خوب خدا هستيد فقط با كمي صبر وتحمل به لطف ايزد منان آقا حميد هم دوست دائمي خوب وبلاگ آقا مهدي ميشه هر چيزي كه با ماسر جنگ داره بسپار دست زمان انشالله زمان همه چيز رو درست مي كنه و روزگار بنفع شما ميشه

  266. هستی
    اکتبر 24, 2010 در 9:35 ق.ظ. | #266

    سلام و صبح بخیر منم روزه خوبی را اغاز کردم و امیدوارم تا شب همینطور بشه باشه میسپارم دست زمان اگه زمان هم درست نکنه برای من مهم نیست هر کی بد کنه با خودش میکنه من نه نوشته هاشو می خونم نه چیزی نمی خواهم شما هم در این مورد بحثی کنید مثل سابق .امروز روزه بزرگی واسه منه

  267. h……
    اکتبر 24, 2010 در 10:12 ق.ظ. | #267

    خوشحالم كه اعتماد بنفس بلايي داري مطمئن بودم با اين روحيه بالا بهتر از اين هم عمل مي كني
    خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد
    اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني
    به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است،
    به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
    خدارو شكر انشالله موفقي

  268. h……
    اکتبر 24, 2010 در 10:14 ق.ظ. | #268

    خوشحالم كه اعتماد بنفس بالايي داري مطمئن بودم با اين روحيه بالا بهتر از اين هم عمل مي كني
    خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد
    اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني
    به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است،
    به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
    خدارو شكر انشالله موفقي

  269. حميد
    اکتبر 24, 2010 در 10:21 ق.ظ. | #269

    به به بازم كه به هم نون قرض ميديد
    هستي كه مشاالله ديگه روي سنگ پا رو هم سفيد كرده
    داش حسن بابا چقدر منگولي مگم به هستي بگو دو تا پاهاشم انقدر تكان نده كمر …..درد ميگره
    هستي تو هم خوب خري گير اوردي داش حسن هواتو داره
    راستي داش حسن هرچند وقتي پالونتو دربيار كمرت زخم نشه

  270. هستی
    اکتبر 24, 2010 در 10:43 ق.ظ. | #270

    بهت قول میدم حسن می خواهم تلاشمو کنم می خواهم همونی باشم که طاهای من می خواست می خواهم خوشحالش کنم با تمام وجودم تلاش میکنم حسن جان یه سوال ازت دارم تو به وجود جن و حتی افرادی که باهاشون ارتبط دارند را قبول داری چقدر می شناسیشون

  271. h……
    اکتبر 24, 2010 در 10:46 ق.ظ. | #271

    باعرض سلام خدمت سرور خودم حميد آقاي گل
    مي دوني شما بنده خوب خدايي چون اگه شما ها نباشيد جايگاه ما آدم بدهامشخص نميشه راستي كه هر كسي جايگاهي داره اگه ما رو قبول داري به خريت بذار براي شما خر بمونيم چون كار همه آدم هاي خوب خدارو را مي ندازيم
    دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند.
    يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نميدانست.
    هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد.
    ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود.
    لذا پس از مدتي از او پرسيد : چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است
    گاهي ما نيز همانند همان مرد، شانس هاي بزرگ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم.
    چون ايمانمون کم و ضعيف است .
    ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم
    دوست دارم آقا حميد بازم ما رو ببخش
    دعامون كن تا آدم بشيم

  272. h……
    اکتبر 24, 2010 در 10:52 ق.ظ. | #272

    نكنه كار نا آگاهانه اي انجام بدي آقا حميد و برنجوني
    آقا حميد دوستمونه
    يكم بهش فرصت بده انشالله خودش برامون نه براي ما براي همه بچه هاي وبلاگ آقا مهدي توضيح ميده چرا اينقدر به شما بدبين و به ما آنقدر ارادت داره

  273. حميد
    اکتبر 24, 2010 در 11:30 ق.ظ. | #273

    حاج حسن چقدر به اين پسره هستي اعتماد داري
    مي دوني كي مي دوني هدفش چي
    اخه نديده نه سنجيده اصلاً بابا محصل الاف به با كلاس ها كه نمي خوره
    بچه كجاست اهل كدام شهر
    چند كلاس سواد داره اصلاًسواد داره
    ترشيده است نترشيده
    ازش چي مدوني
    خودش كم بود رفته خواهرش رو هم اورده
    باوركن اين با اجنه و عزرائيل و شيطان در تماس بهت گفتم هواست باشه

  274. h……
    اکتبر 24, 2010 در 12:22 ب.ظ. | #274

    هستي جان سوالي كه لطمه اي به شخصيتت نمي زنه براش بگو جوابش و بده
    حميد جان باز هم اگه سوالي داري بپرس اما درچهار چوب قانون وبلاگ
    نمدونم دنبال چي هستي
    اگه قرار به هستي ضربه اي بزني بنده خدا از سر شكست به اين وبلاگ اومده
    پس كمكش كن بزار خاطرات عشقش رو باهاش كنار بياد بتونه فراموش كنه
    براي ساختن بايد چيزي رو خراب كني براي عشقي كه شكسته است بايد دلي رو ترميم كني كمكش كن بخاطر خدا

  275. h……
    اکتبر 24, 2010 در 1:01 ب.ظ. | #275

    هستي جان خوبي كجايي
    ببين اگه نمي خواي اين حق تو كه جوابش رو ندي
    ولي جواب سوال آقا حميد رو بده ببينيم دنبال چي

  276. هستی
    اکتبر 24, 2010 در 1:35 ب.ظ. | #276

    من هستم حسن سوال حمید .من اصلا نوشته هاشو نمی خونم گفتم اصلا واسم ارزش نداره کیه چی میگه تو .حسن مثل اینکه نمی تونی با این ادمها کنار بیایی قرار بود نوشته هاشو مثل من نخونی ارزش اینو نداره که اعصابتو واسه ادمی مثل این خورد کنی اگه تو می خواهی پی حرفهاش باشی باش من نیستم اگه هم باز اومدم واسه تو اومدم نه واسه ادمی مثل اون اخه اون حتی نمی دونه خودش چی می خواهد خودش احتیاج به ترحم داره ولش کن بابا بذار تو خماریه حرفهاش بمونه واسه من که این ادمها ارزشی ندارند ببین حسن واسه اخرین بار میگم اگه اومدم واسه تو اومدم دنبال حق نیستم میدونی چرا چون نه میشناسمش نه دخلی تو زندگیم داره تنها کسی که برام مهمه خدای خودمه .اگه با من بود اگه کنارم بود اگه منو میشناخت مطمعن باش دیگه زبونش دراز نبود دیگه خودت میدونی اگه دوست داری به چرندیاتش گوش بدی بده من میرم و اصلا هم برام نیست ادمهایی مثل حمید به چی فکر میکنند بدبختها کمبود دارند تا کسی تحویلشون بگیره به هر حال اگه خواستی همدردم بشی اول گفتم به خون پاک امام حسین من دخترم و عزیزی را از دست دادم اگه قسمم را باور نداری تو می دونیو خدای خودت.من هستم زمانی که هیچ وقت نوشته های حمید را مثل من نخونی و اسمشم نیاری اگه دنبال حرفش بری و اهمیت بدی گستاخ تر میشند کسی که حتی به قسم اعتقاد نداره معلوم نیست خودش چکارست.حسن جان اگه باز اسم حمید بیاد ونوشته هاشو بخونی به روح طاهام قسم می خورم دیگه تو این وب نمی ام .خودت میدونی و خودت.فقط اینو بدون درسته تو بزرگتری و من فقط 18 سالمه اما ادمهایی زیادی مثل اون را دیدم که ارزش هیچی را ندارند.اگه جواب سوالمو بدی تا اخر هستم اما اگه باز اسم حمید و حرفهاشه واسه همیشه خداحافظی میکنم چون قسم خوردم

  277. h……
    اکتبر 24, 2010 در 2:10 ب.ظ. | #277

    هستي جان مگه نگفتي يا علي پس بخاطر علي هم شده بايد ديد اين بنده خدااصلاً چرا توي جمع دوستانه ما نمياد
    گفتم بهت عجله عجله عجله عجله عجله عجله نكن شما ازاين به بعد جواب من و ميدي
    نه جواب حميد آقا رو
    حميد آقا اگه شما حرفي داري پس با من حرف بزن
    ببين چيكار كردي كه اين بنده خداروهم عصباني كردي بابا وقاحت داره آدم نبايد انقدر درشت صحبت كنه حيا رو هم شما قورت دادي
    حميد جان ديگه بس كن زشت

  278. h……
    اکتبر 24, 2010 در 2:13 ب.ظ. | #278

    حميد جان ديگه بس كن خوب داداش گلم

  279. حميد
    اکتبر 24, 2010 در 3:35 ب.ظ. | #279

    داش حسن آدم نبايد انقدر زن ذليل باشه
    هنوز هيچي نشده وا دادي
    بابا گربه رو دم حجله بكوش
    راستي داش حسن پيوندتون هم مبارك تبريك ميگم
    ولي خودمونيم ها هستي تا پخ كنه رنگ روت رو عوض مي كني
    داش حسن جون مادرت تو رو به ارواح بابات شمارتو بده يه اس ام اس خر بدم كيف كني
    داداش قسمت دادم تو رو به امام زماني كه دم مي زني ازش بزن رو حساب كم سن وساليمون
    شمارت وبده به مرگ مادرم فقط اس ام اس بي ناموس هر كسي بخواد اذيت كنه به قران اس ام اس مي دم فقط بخدا ديگه مزاحمتون نمي شم به ولاي علي جون هستي بده

  280. هستی
    اکتبر 24, 2010 در 5:18 ب.ظ. | #280

    باشه حسن چشم .من که نوشته هاشو نمی خونم و راحتم پس تو هم دیگه از من نخواه جوابشو بدو اسمشم پیشم نیار.حالا راهنماییم میکنی خیلی دوست دارم بدونم ایا چنین ادمهایی هستند می دونم هستند می خواهم برام توضیح بدی چطوری و چه جوریاند.

  281. هستی
    اکتبر 24, 2010 در 5:29 ب.ظ. | #281

    حسن یه سوال ازت دارم خدا واقعا بنده هاشو می بخشه وقتی که بخشید دیگه مجازات نمیکنه .تو مدرسه ما یه خانومی اومده بود که هم از معارف می دونست هم تو دادگاه حل اختلاف بود یکی از دوستهام ازش سوال کرد با یه پسری دوست بود بهش می گفت منو تو فقط دوستیم اما از طرفی هم امیدوارش میکرد پسره خیلی بهش وایسته شد اما بعد مدتی ولش کرد پسره دست بردار نبود و واقعا دختره باهاش بد کرد می گفت ما مال هم نیستیم اما باز بهش امید میداد حتی تا جایی که خبر داشتیم همدیگه را ندیده بودند و فقط با تلفن و حتی یه عکس الکی هم واسش فرستاد اما بعد متوجه شد که چه گناه بزرگی داره انجام میده وقسط گذاشت دیگه چنین گناهی نکنه و حتی برای اینکه دیگه به این گناه نیوفته ازدواج کرد از خانومه پرسید من چکار کنم با این همه گناه.خانومه گفت اگه از ته قلبت توبه کنی و دیگه چنین کاری نکنی خدا تو را می بخشه .می خواستم بدونم ایا واقعا خدا می بخشه خدا از حق خودش بگذره ایا حق الناسی هم داره یا نه به قول خانومه اگه توبه کنی خدا تو را می بخشه چون اون پسره هم طالب بود باهات حرف بزنه.

  282. hassan
    اکتبر 24, 2010 در 10:05 ب.ظ. | #282

    هستي حميد دختر نه پسر ساده نباش حاضرم شرط ببندم

  283. hassan
    اکتبر 24, 2010 در 10:06 ب.ظ. | #283

    اون شماره برا چي ميخواد

  284. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 12:52 ق.ظ. | #284

    پس دلامون یکی بود بخدا منم می خواستم بگم بابا بی خیالش حسوده .بهت که گفتم اینجور ادمها کمبود دارند.شماره ای بهش نده.چرا بهش اهمیت میدی مگه قرار نشد دیگه حرفشو بزنی .
    میبینی حسن این وقته شب اومدم دوباره تو وبلاگ با اینکه خیلی ها خوابند من باز نتونستم امروز روزمو با یاد خدا و خاطره عشقم شروع کردم خواستم بخاطرش بجنگم صبور باشم اما باز شب اومدو منو تنهایی ودلتنگی امروز ازت سوال پرسیدم هر چی که از ذهنم می اومد اما باز نتونستم با این وضع کنار بیام باز منمو با یه دنیا خاطره

  285. h……
    اکتبر 25, 2010 در 8:48 ق.ظ. | #285

    با سلام و صبح بخير و ارزوي سلامتي براي همه دوستان خوب بهتر از خوب وبلاگ آقا مهدي
    سركار خانم صبحتون بخير راجبع سوالتون درست خدا همه گناهان آدم ها رو مي بخشه حتي شما رو منو
    ديگران رو ولي حق وناس رو نمي بخشه من از يك آدم معتبر شنيدم بودم آدم ها خوب به دودسته تقسيم ميشن دسته اول كساني كه مثل شما آدمهاي خوب و بي قلع وقش وآدمهاي مثل اين خانونه دنبال خوبي هستند آدمهاي خوبي كه مثل شما هستند امرشون سواست شماها ديگه بنده هاي خالص خدا هستيد كه شيطان از شما فراريه آدمهاي مثل اين خانم ح…. خوب هستند چون اگر خوبي اينها نباشه تروخشك با هم مي سوزه فقط توي اين دنيا نه درمحضر خدا خوبي اينها زبان زد خواص وعام چون براي خوب بودنشون به هر درب بازي سر مي زنند واز اون در داخل ميشن غافل از اين كه نمي دونند درب پشت سرشون بسته ميشه وبراي باز كردنش بايد مطيع امر شيطان بشن بدون اينكه با اطلا ع قبلي و ناخواسته براشون هم خيلي سخت چون واقعاً آدم بدي نيستن ها بدون اينكه خودشون بخوان توي اين منجلاب گير مي كنند تازه بعدش هم باعث ميشن آدمهاي خوبي مثل شما التماسشون كنه تا يكمي از اون خوبهاشون رو باز نگري كنند تا بيشتر از اين باعث آزار واذيت ديگران نشوند
    در ضمن شما هم توي بعضي از كارهاتون با كمي صبر بهتر مي تونيد مديريت اون اوضاع رو در دست داشته باشيد با كمي صبر وبردباري وتوكل كه مهمترين مورد است اهدافتون رو به ارصه سرانجام برسونيد

  286. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 9:08 ق.ظ. | #286

    ممنون از راهنماییت.

  287. حميد
    اکتبر 25, 2010 در 9:54 ق.ظ. | #287

    آره من دخترم اره من بدبختم آره براي رسيدن به آرزوهام خيلي چيز ها رو از دست دادم
    از امسال هستي بدم مياد مي خوام دنيا دنيا اينجور آدمها نباشند
    حسن بدبخت مي خواي آخرش چي كار كني
    هستي وامسال من زيادن تو يه كارشناسي حتماًيه جاي خيلي خوب هم كار مي كني حتما خانواده خيلي خوبي هم داري بهت حسوديم ميشه به هستي هم حسوديم ميشه از خودم بدم مياد از همه بدم مياد چرا شمارتو نميدي باهات درد دل كنم مگه نمي گي بنده خوب خدا هستي پس چرا كمكم نمي كني بابا به چه زبون بگم كمك مي خوام كمك مي خوام به دادم برس حسن بدادم برس هستي
    هستي كمك خواستي حسن به داد رسيد حالا من كمك مي خوام

  288. h……
    اکتبر 25, 2010 در 10:48 ق.ظ. | #288

    نميدونم چي بگم هستي تو چي ميگي

  289. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 11:21 ق.ظ. | #289

    من نمیدونم چون نمی تونم اعتماد کنم حسم میگه اعتماد نکن اما واقعا شاید راست بگه اگه دوست داره کمکش کن من چکارم که نظر بدم شاید واقعا خوبه و ما داریم اشتباه می کنیم ولی خودت میدونی اما من نمیتونم اعتماد کنم اما تو اگه خواستی کمکش کن هیچ کسی از دل ادمها خبر نداره شاید بهتر از من و تو باشه.اما به من حسودی نکن درسته من دارای یه خانواده خوبم ووضع زندگیم عالی چیزی کم ندارم می دونم باور نمیکنی مادره طاها و امسال اینها بهم میگن شبیه جنی بخاطره زیبایی عجیب غریبی که دارم اما هیچ کدوم از اینها واسه من مهم نیست هیچ کدوم واسه من ارزشی نداره چون من چیزی که می خواهم ندارم همیشه تو سردرگمی هستم همیشه تو حسرت روزهایی هستم که بر نمی گرده نمیتونم دیگه کسی را دوست داشته باشم شبهایی نیست که با گریه نخوابم به چیزهایی فکر میکنم که دیگه بدست نمی ارم به چی من حسودیت میشه از اینکه کسی خواستگاریم میاد میدونم منو بخاطره ظاهرم میخواهد نه خودم الکی میگن مدتهاست تو را زیره نظر داریم از رفتارت از نجابتت اما میدونم دارند دروغ میگند و تنها یک بار منو دیدند تو بگو ایا اینها حسادت داره که الکی دم از عشق بزنند من می خواهم یکی منو واسه خودم دوست داشته باشه مثل طاها اما دیگه طاهایی نیست مثل علی که الان سالهاست به پام نشسته اما نمی تونم بخاطره طاها دوستش داشته باشم وقتی میان خواستگاری چون شباهتی به خانوادم ندارم به پدرو مادرم میگن این بچه شما نیست ایا از جایی اوردین و به زور می خوان از پدرو مادرم حرف بکشن که من بچه اونها نیستم تو به من بگو ایا اینها خوشبختی ایا اینها حسادته نه بخدا نیست جز خون دل خوردن چیزی نیست نمی دونی باید به کی اعتماد کنی نمیدونی کی واقعا دوستت داره و از همه بدتر نمی تونی خودت کسی را دوست داشته باشی اگه هر چی هستی حالت از من بهتره خدا را شکر کن.من همیشه تنهام همیشه ساکتم تو اینها را دوست داری فقط بشینی و به خاطرات از دست رفتت فکر کنی اومدم تو این وبلاگ تا کسی بهم حسادت نکنه فکر نکنند خوشبختم اما تو این حرفها را بهم نزن به اندازه کافی دارم زجر همه چیز را میکشم اگه تو واقعا دختری اگه بودن من تو این وبلاگ اذیتت میکنه بهم بگو اگه خواستی میرم اما بدون من با همه امکاناتی که دارم خوشبخت نیستم چون قلبمو از دست دادم و تو نبودی تا لحظه درد اور جداییمون را ببینی نبودی تا گریه هاشو ببینی نبودی تا ببینی چطور چشمهاشو واسه همیشه بروی من بست و منو با یه وجب خاک دنیایی خاطره تنها گذاشت تو کجا بودی که من خون گریه میکردم چطور بهم حسودیت میشه با اینکه دله شکسته دارم .به حق امام زمان هیچ وقت دلت نشکنه هیچ وقت عزیزی را از دست ندی .

  290. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 11:27 ق.ظ. | #290

    دل تو سنگ شد و رفتی
    دل من تنگ شد و موندم
    باورم نمی شه که بی تو زنده موندم
    ساده ساده شکستم در به روی خنده بستم
    تو اتاق خاطراتم تا ابد بی تو نشستم
    دل من تنهای تنها گوشه ای پژمرده بی تو
    تو کجایی که ببینی آرزوهام مرده بی تو
    تو منو تنها گذاشتی بی بهونه جا گذاشتی
    توی این دنیای بی رحم تک و تنها جا گذاشتی

    گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه
    گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه

  291. h……
    اکتبر 25, 2010 در 12:39 ب.ظ. | #291

    کاش هرگزدر محبت شک نبود
    تک سوار مهربانی تک نبود
    کاش بر جانی که در قاب دل است
    واژه تلخ خیانت حک نبود
    نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی
    فقط تنها سفارش من به شما دوست عزيز تو رو بخدا گناه ديگران رو بخاطر اشتباهشون نبايد به روشون بياري
    شما حالا هرچي وهركي هستي خواه نا خواه وارد يه بورقه از زماني شدي كه فقط صداي تبش قلب معشوقه رو مي شنيدي طبيعي هم هست از قديم گفتن آدم عاشق هم كر وهم كور شما نه صداي نصيحت رو شنيدي نه تصوير بد خيانت رو بعد از گذشت مدتي متوجه اشتباهت شدي اين اشتباه ممكنه براي من هم اتفاق بيفته براي همه ممكن اتفاق بيفته پس خوب فهميدي دير نيست چون ظاهر قضيه كم سن وسالي خوبه الان بهترين موقعه براي وصل به خدايي چون از تباهي سير شدي به گناهت هم پي بردي پس الان فقط وفقط بچسب به خدا الان دل شكسته اي تو گناهت زودتر از من بخشيده ميشه چون به گناهت اقراق كردي ولي من خيلي گناه كارم هنوز هم دارم گناه مي كنم
    فقط يه چيزي جاي كه نشستي از گناهت داري تعريف مي كني جاي نيست چون شايد دوباره ازت سو استفاده بشه دوباره شيطون گولت بزنه
    فقط و فقط وفقط وفقط وفقط وفقط خدا بهترين شنوانده ست چون اون خيلي داناست خيلي ستاروالعويب وقادر به هر كاري من چي كاره ام من از تو گناه كارترم
    حسادت آدم رو حقير مي كنه دوست داري هميشه از دور نگاه به من و هستي و امسال هستي كني
    ديدي هستي چي گفت بابا بيچاره دل پر از درد داره خودش دلش خونه
    شايد اگه زندگي رو از ديد ديگه نگاه كني حتماً برگ برنده رو حس مي كني
    بدترين چيز كي آدم رو حسود حقير كوچيك فقر حتي ….. خيلي چيزهاي ديگه كه فكرش رو مي كني نااميد شدن از لطف خداي مهربون نا اميد شدن يعني دوستي با شيطون
    من نه كارشناسم نه امام زاده نه بچه پيغمبر فقط يه دوستم يه دوست اونهم با روحيه بالا
    از نوع (ستون يا ديوار) اگه مشكلي داشتي كه كوچلو باشه فقط باشه ما در خدمتيم فقط دور از گناه وبد گويي
    درضمن هستي رو درياب خيلي از دستت ناراحت

  292. h……
    اکتبر 25, 2010 در 1:35 ب.ظ. | #292

    هستي كجايي

  293. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 1:39 ب.ظ. | #293

    اقا حسن نمی دونم چی بگم و چکار کنم همیشه به خدا توکل کردم گناه کردم اگه اشتباه کردم همیشه توبه کردم از خودش مدد خواستم و هیچ وقت هم رومو زمین ننداخت اگه زجه که خدای عشقمو ازم نگیر عشقم بر گرده درسته این بار رومو زمین زد اما ته قلبم می گفت این حکمته یکی باید بره یکی بیاد به حکمتش شک نکردم شاید همینه که تا حالا سر پام.تمام هستی ام خداست هر چند بار گناهم هر چند بنده بد خدام اما هر چی در توان دارم سعی میکنم ایمانمو از دست ندم می دونم سخته اما نمی تونم کاری کنم میدونم با غصه خوردن من چیزی عوض نمی شه و اینو باور دارم که باید صبور باشم چون مرگ حقه و من در هر صورتی که باشم با هر موقعیتی یه روزی میمیرم و باید با اون دنیا مواجه بشم همیشه دلتنگو دلگیرم همیشه خسته ام اما از ترس اینکه واسه اون دنیام چی ببرم خدا را فراموش نکردم و تمام توانم را به کار می برم تا خدا از من راضی باشه و توشه ای برای اخرتم باشه حتی ذکر صلوات حتی نماز شب حتی خوندن ایه الکرسی تا فردای قیامت روشنی برام باشه من همه چیزمو از دست دادم تمام هستیمو اما ایمانمو از دست ندادم و نمی دم چون منمو یه وجب خاکی که چه بخواهم چه
    ه نخواهم نصیبم میشه و یه کوله باری از اعمالم.اقا حسن اگه این خانوم انقدر دلش پره بهش میگم درده منو هنوز نکشیدی اما اگه تو هر موقعیتی که هستی یه چیز را فراموش نکن کاری نکن که فردا تقاصشو پس بدی که عذاب خدا واقعا سخته.اقا حسن اگه بودنه من این خانوم را اذیت میکنه با اجازه شما از این وبلاگ میرم.

  294. h……
    اکتبر 25, 2010 در 1:52 ب.ظ. | #294

    ايميل داري

  295. h……
    اکتبر 25, 2010 در 3:01 ب.ظ. | #295

    بيداري
    ايميل داري
    خيلي واجب

  296. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 3:15 ب.ظ. | #296

    با منی یا دوست جدید

  297. h……
    اکتبر 25, 2010 در 3:24 ب.ظ. | #297

    بابا با توم
    هستي
    با دوست جديد چيكار دارم

  298. h……
    اکتبر 25, 2010 در 3:39 ب.ظ. | #298

    اگر بيداري بشين پاي سيستم

  299. h……
    اکتبر 25, 2010 در 4:03 ب.ظ. | #299

    هستي نشستي

  300. h……
    اکتبر 25, 2010 در 4:14 ب.ظ. | #300

    رفتي
    چرا جواب نميدي

  301. h……
    اکتبر 25, 2010 در 4:33 ب.ظ. | #301

    برات ايميل درست كردم مي خواي آدرس رو بهت بدم خيلي آسونه مثل آب خوردن

  302. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 5:41 ب.ظ. | #302

    باشه بهم بده خوشحال میشم بهم یاد بده و دقیق بگو

  303. h……
    اکتبر 25, 2010 در 5:43 ب.ظ. | #303

    الان پاي سيستمي

  304. h……
    اکتبر 25, 2010 در 5:46 ب.ظ. | #304

    بشين تكون نخور تا وقتي مطمئن شديم كه مشكلي نيست منتا20 دقيقه ديگه فرصت ندارم

  305. h……
    اکتبر 25, 2010 در 5:50 ب.ظ. | #305

    آدر س وبهت ميدم http://www.httaha@yahoo.com

  306. h……
    اکتبر 25, 2010 در 6:11 ب.ظ. | #306

    ببين درست دقت كن
    داخل سايت گوگل شدي مي نويسي http://www.yahoo.com وقتي باز كردي زير خط اول يك كلمه بنام mail نوشته وقتي باز كردي صفحه ايميلت باز ميشه نوشته سلام طاها Hello Taha زيرش يا بغلش نوشته inbax هر پيغامي جديد بياد اول توي اون جعبه ميره
    روش دوم توي صفحه گوگل كه تازه باز مي كني مي خواي آدرس باز كني بنويس mail.yahoo
    بعد enter در قسمت اول يعني خط اول رو روش كيلك راست بعدopen in new tab رو روش كيلك كن ايميل باز ميشه نوشته طاها سلام به زبان انگيلسي اگر باز inbax رو باز كني ايميل جديد اونجا مياد

  307. h……
    اکتبر 25, 2010 در 6:14 ب.ظ. | #307

    ببين http:// رو نمي خواد بزني

  308. h……
    اکتبر 25, 2010 در 6:18 ب.ظ. | #308

    در ضمن پسورد sale 20 پس شد 20 ساله

  309. h……
    اکتبر 25, 2010 در 6:39 ب.ظ. | #309

    اگر مي خواي ايميل بزني توي صفحه اول زير يا هو نوشته new سمت چپ بالا نوشته
    اگرفلش رو بزني بغل new يه فلش كوچلو زده اگه اون رو بزني سه تا نوشته مياد كه اولي رو باز كني صفحه آدرس نوشتن و پيغام نوشتن رو مي بيني توي اين خونهTO يعني آدرس اون كسي كه بهش ايميل مي زني رو تايپ مي كني بعد در زير اون رو ولش كن بعدي وبعدي رو هم ولش كن صفحه تايپ اونجايي كه صفحه سفيد بزرگ به اندازه يه ورق A4 يا كوچك تر مي باشه شروع يه تايپ كردن كن بعد تايپ تموم شد كلمه Sand رو در بالاي جايي كه آدرس رو ياداشت كردي بزني ايميلت ارسال ميشه بعد گزينه اي مياد اون رو بايد yes بزني جهت اطمينان از ايميل اون رو هم ميگم تا همينجا فكر كنم فعلاً بسه
    موفق باشي اولين ايميل رو به من بزن ايميل جديدم ايميلم رو چك مي كنم

  310. h……
    اکتبر 25, 2010 در 6:41 ب.ظ. | #310

    فكر كنم بهتر از اين نميشه توضيح بدي
    مشكل داشتي بنويس نگاه ميكنم

  311. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 7:37 ب.ظ. | #311

    فکر کنم من دیگه زیادی خنگم.وقتی internet explorer را باز کردم در قسمت ادرس بار نوشتم http://www.yahoo.com باز که کردم سمت چب نوشته بود ایمیل روش راست کلیک کردموopen را زدم و باز کردم اصلا سلام طاها نیومد.از روش دوم هم استفاده کردم دوباره تو همون قسمت نوشتم mail.yahoo اما وقتی راست کلیک کردمopen in new windowse اومد .فکر کنم دیگه خیلی خنگم.شرمنده.

  312. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 7:44 ب.ظ. | #312

    بابا کلافه شدم هر کاری میکنم درست نمی شه این ادرس ها این پسورد کجا به کار میره من هر دو راه را که رفتم ای خدا پس چرا درست نمیشه از اول باشه .اول که enternet explor را باز کردم از اینجا بهم بگو چی بنویسم.

  313. هستی
    اکتبر 25, 2010 در 10:04 ب.ظ. | #313

    حسن بهحرفم گوش بده تو میگی ازسایت گوگل برو.اول من چطور برم تو سایت گوگل
    2.من از یه راهه دیگه رفتم تو هم برو ببین اول تو قسمت ادرس بار نوشتم http://www.yahoo.comبعد که یه صفحه باز شد در سمت راست بالا نوشته singup اون را که کلیک کردم یه پنجره باز میشه که چند تا گزینه داره قسمت وسط گزینش نام ایدی و پسورد را می خواهد اما قسمت بالا و پایینش چند گزینه دیگه هم داره که باید پر بشه تا کامل بشه تو تو همین راهی که من رفتم برو و بهم بگو اون گزینه ها را چطور پر کنم .زیاد خنگم هم نیستما تا اینجا را از یه راه دیگه رفتم حالا تو برو داخلش و کمکم کن چطور پرش کنم .ممنون

  314. hassan
    اکتبر 25, 2010 در 10:37 ب.ظ. | #314

    من لالا خداحافظ تا فردا امروز خيلي كار كردم خسته ام

  315. hassan
    اکتبر 25, 2010 در 11:11 ب.ظ. | #315

    بزار براي فردا چشمام درد مي كنه حلا ديگه فقط فكر خواب باشو و بس
    خوابهاي رنگي ببيني
    به خداي منان سپردمت

  316. h……
    اکتبر 26, 2010 در 8:23 ق.ظ. | #316

    به طراوت ترننم به بهار آشنايي
    دهد از سر كرامت به زبان يك نداي
    ز غمي بنده ديدم كه كند بنده نوازي
    چه رسد كه ما نيز همه ياد خدايم
    سلام
    سلام
    سلام
    صبح بخير
    صبح روز پاييزي همه دوستان بخير
    با ياد خداي مهربان وذكر دعا خير براي همه دوستانمون روز خوبي رو شروع مي كنيم
    اميد وارم ايميل سركار خانم هستي هم به سلامتي راه افتاده باشه

  317. h……
    اکتبر 26, 2010 در 11:21 ق.ظ. | #317

    كجايي
    يواش يواش ظهر بخير

  318. h……
    اکتبر 26, 2010 در 1:22 ب.ظ. | #318

    سركار خانم هستي سلام
    online شدي

  319. هستی
    اکتبر 26, 2010 در 2:46 ب.ظ. | #319

    سلام .نه نمی دونم چرا همش error میده.تلاشم را میکنم.اگه نتونستم واسم ایدی درست کن تا بتونم راحت با یاهو واست off بذارم فکر کنم اینجوری راحت تر باشه.

  320. هستی
    اکتبر 26, 2010 در 6:13 ب.ظ. | #320

    من میرم تو سایت گوگل و http://www.yahoo.com ,وقتی باز میکنم یک کلمه میاد بنام mail میاد وقتی باز میکنم یه صفحه میاد که باید ادرس و پسورد را وارد کنم اما هر چی وارد می کنم میگه درست نیست من دقیقاwww.httaha@yahoo.com را وارد میکنم اما نمیشه .حتی ازاون راه هم رفتم.از یه راهه دیگه هم رفتم اما به ادرس گیر میده.به نظرم ایمیلم مشکل داره.تو یه ایدی واسه خودت درست کن ویه ایدی واسه من خودت اسم و رمز بزار و من از طریق یاهو مسنجر برات offبذارم

  321. هستی
    اکتبر 26, 2010 در 10:20 ب.ظ. | #321

    در حسرت خنده تو ماندم و آن صدای گرم تو
    در حسرت ماندم محبوب من
    به نرمی در دلم جا گرفتی با ان گریه های پنهانی
    برای جانم گفتن تو در حسرت ماندم
    بی تو بی تو زندگی کردن سرنوشت شوم من است
    ای محبوبم که برایم بوی حسرت داری
    آیا دلم تاب این جدایی را دارد
    اما من با یاد تو زندگی میکنم
    در انتظار دیدنت محو شدم شب هایم سیاه شد چنان ستارگان خاموش شده ام
    امیدهایم بر باد رفت این چه سوختن کشنده ای است
    این چه رفتن بی موقعی است در حال جنونم به دادم برس محبوبم
    این چه عشق دروغینی است این چه پایان بی مفهومی است.

    طاها جان هر شب که انتظارت را میبرم به روز
    شرمنده ام که بی تو نفس میکشم هنوز.

    یا امام زمان تو را خون پاک امام حسین کمکم کن که تو دو راهی موندم یاریم کن .
    روز ظهور تو چه سرافکنده میشوند آنان که در دعای فرج کم گذاشته اند.

  322. h……
    اکتبر 27, 2010 در 7:47 ق.ظ. | #322

    اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
    خداست كه معبودى جز او نيست زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مى‏گيرد و نه خوابى گران آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت‏سرشان است مى‏داند و به چيزى از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمى‏يابند كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست و اوست والاى بزرگ
    لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
    در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است پس هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به يقين به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست چنگ زده است و خداوند شنواى داناست
    اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
    خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده‏اند آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى به در مى‏برد و[لى] كسانى كه كفر ورزيده‏اند سرورانشان [همان عصيانگران=] طاغوتند كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكيها به در مى‏برند آنان اهل آتشند كه خود در آن جاودانند

  323. h……
    اکتبر 27, 2010 در 8:16 ق.ظ. | #323

    سلام و صبح بخير خدمت بچه هاي گل و بهتر از گل وبلاگ حاج مهدي
    اميد وارم اين بنده حقير رو تحمل مي كنيد اسباب آزردگي روح وجسمتان نشود
    مشالله هستي خانم با اين دكلمه خيلي زيبا و قابل ستود ند ني كه در آخر انشالله قطعاً يكي از بهترين ياران با وفاي امام عصر و مهدي موعود مي باشند
    دست شما درد نكنه

  324. h……
    اکتبر 27, 2010 در 8:21 ق.ظ. | #324

    سركار خانم هستي اين بنده حقير رو ببخشيد ما روز هاي بعداظهر هاي سه شنبه دلمون گير جايي
    بنده را عف كنيد من در خدمت شما هستم

  325. هستی
    اکتبر 27, 2010 در 8:54 ق.ظ. | #325

    هر وقت میری جمکران سلام مرا به اقا برسون بگو روزهاست که صبح وغروب ذعای صلوات که فقط مخصوص خودشه می خونم تا منو طلب کنه.دیدنه روی تو را گریه نمی داد مجال.
    یه خواهشی ازت دارم تو را هر کی دوست داری دیگه به من نگو سرکار خانم من از این حرف بدم میادمن امروز تا غروب کلاسم اما اومدم نوشته های خوبتو می خونم.
    یه چیز دیگه ایمیلم خرابه.اگه تونستی ایدی درست کن تا راحتتر برات off بذارم
    تا غروب خداحافظ.
    ایه الکرسی را خوندم و حفظم از ای همه توجهت به بچه های این وبلاگ ممنون.

  326. h……
    اکتبر 27, 2010 در 9:50 ق.ظ. | #326

    سوال اول بنده گفتم از گوگل استفاده كنيد نه سايت گوگل يعني مرورگر گوگل وقتي اينترنت رو باز مي كنيد مگه اسم گوگل رو نمي بينيد داخل اون يا هو رو تايپ كنيد وقتي ياهو باز شد در زير سطر اول mail كه ديديد روش كيلك كنيد اگه اسم وپسورد رو خواست به صورت زير عمل كنيد
    دوم شما نود درصد راه رو رفتيد توي اسم جاي خالي اول نام httahe رو وارد كنيد اصلاًنبايد فاصله بزاريدمثلاًhttahe حتي يه فاصله هم نيفته در ضمن اگرwww رو هم نزدي زياد مهم نيست
    در قسمت پسورد بايد به زبان اينگلسي ادامه بديد يعني همان زباني كه اسمتون رو نوشتيد پسوردتون 20ساله كه به اينگلسي نوشته ميشه اول 20 رو وارد مي كنيد بعد سال رو كه بيست ساله اينگلسي نوشته ميشه بعد 20sale اون هم بدون فاصله بعد لاگين رو بزنيد يعني همان sign ln رو كليك كنيد
    راستي اون تيك پايين رو هم بزنيد كه اسمو و مشخصات شما دايمي بمونه كه نياز به هر بار تايپ كردن نباشه
    صفه ايميل سفيد زمينه آبي ويا برعكس باز ميشه كه اگه باز شد در بالاي صفحهتوي يه نوار آبي رنگ دو تا خونه كوچك ديده ميشه ولي check mail و در خانه كوچكتر new كه يه فلش كوچلو به طرف پايين ديه ميشه كه اگه فلش رو تيك كني فقط فلش رو زيرش يه صفحه باز ميشه كه سه تا علامت وجلوي هر علامت هم نوشته اون علامت است اولي پاكت نامه نوشته emailmessage ودومي كلمه chat كه يه شكل زرد رنگ داره مي خوانده كشيده وسومي عكس موبايل ونوشته اون كشيده شده
    اگه اولي رو بزنيد صفحه تايپ يا همان صفحه ايميل رو باز ميكنه كه يه صفحه اي است با اين مشخصه در ريف اول آدرس كسي كه بهش ايميل مي زني TO پايين تر Cc يعني آدرس خودت كه معمولاً نمي خواد در قيمت سومي Subject يعني نوع ايميل يا موضوع ايميل ودر صفحه سفيد رنگ پايين نوشته تان را تايپ مي كنيد
    در قمت chat كه امروزه از آن به عنوان اس ام اس استفاده ميشه اگه صفحه اون رو از همون خونه بالا يعني آبي رنگ باز كنيد كلمه چت رو كيلك كنيد حتماً يه مستطيل باز ميشه
    كه توي اون نوار آدرس اون كسي كه قرار باهاش چت كني بنويسيد يا نوشته ميشه سپس روي دكمه چت كليك كنيد يه صفحه جديد باز ميشه كه هر سوالي يا ياداشتي يا هرچيزي كه دلتون مي خواد رو بنويسيد بعد دكمه sedn بزنيد مطلب تون ارسال ميشه
    ديگه از اين ساده تر فكر نكنم بتونم راهنمايي تون كنم
    باز م اگه ابهامي يا طرح سوالي بود بفرماييد بنده در خدمتون هستم
    درامان خداي مهربون

  327. مسلم
    اکتبر 27, 2010 در 3:38 ب.ظ. | #327

    لاب

  328. h……
    اکتبر 27, 2010 در 3:51 ب.ظ. | #328

    پسورد شما پس شد 20 sale اول بيست وسپس بدون فاصله sale وارد مي كنيد يعني از space اس پس همين كه توي تايپ ازش براي فاصله انداختن كلمات استفاده ميشه نبايد استفاده بشه
    چه توي اسم وچه توي پسورد نبايد فاصله باشه خيلي آسون يكم بيشتر تلاش كنيد از هيچ چيز هم نترسيد
    با يه بسم الله شروع كن

  329. هستی
    اکتبر 27, 2010 در 8:36 ب.ظ. | #329

    واست ایمیلم اومد با یه روش انجام دادم فقط در ادرس نوشتم http://www.mail.yahoo.com بعد سایت باز شد سلام طاها.بعد هم واست نوشتم ببین اومد یا نه send را هم زدم بعد یک گزینه ok اومد.ببین درست بود

  330. hassan
    اکتبر 27, 2010 در 10:47 ب.ظ. | #330

    هنوز نيومده خانم انشالله مياد تا پستچي بياد و نامه رو بده يه دو سه روزي طول ميكشه ناراحت نشو بازم وقت هست

  331. hassan
    اکتبر 27, 2010 در 10:48 ب.ظ. | #331

    مراحلش رو درست رفتي فردا صبح چك مي كنم امشب كه چيزي نيومد

  332. h……
    اکتبر 28, 2010 در 7:15 ق.ظ. | #332

    salam download he ro nametone download kone

  333. h……
    اکتبر 28, 2010 در 7:17 ق.ظ. | #333

    اللهم صل علي علي ابن موسي الرضا المرتضي الامام التقي النقي وحجتك علي من فوق الارض ومن تحت الثري الصديق الشهيدصلوه كثيره تامه زاكيه متواصله متواتره مترادفه كافضل ماصليت علي احدمن اوليائك
    سلام ودرودبرهمه دوستان خوب وبلاگ آقا مهدي
    انشالله حال همه دوستان خوب خوب خوب باشه

  334. h……
    اکتبر 28, 2010 در 9:32 ق.ظ. | #334

    خانم هستي ايميلتون به كجا رسيد
    اگه الان ايميلتون رو باز كنيد توي اون كادر مستطيل ميتونيد بنويسيد

  335. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 9:47 ق.ظ. | #335

    ای بابا من که راحو درست رفتم اون صفحه ای را هم که باید send می کردم هم اومد و نوشتم تو کادرش بابا حالا انقدر خنگم نیستم وقتی send کردم یه صفحه دیگه اومد که ok داشت حالا نیومدش را نمی دونم.اصلا بی خیال ولش کن .در ضمن این دعایی که نوشتی زیارت امام رضاست که هر کی بخونه خیلی ثواب داره یه نوع صلوات واسه امام رضاست.

  336. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 9:54 ق.ظ. | #336

    یه چک کن ببین حالا اومد اگه نیومد دوباره ادرس خودت را بنویس ادرس خودت را.من تو کادر to نوشتم .www.hsordibehesh@yahoo.com

  337. h……
    اکتبر 28, 2010 در 9:57 ق.ظ. | #337

    دور از جون شما خانم
    هر كسي باهوش الان دنبال علم مجازي البته ببخشيد مثل اينكه يكمي خودمون رو تحويل گرفتيم
    اگه هستي يعني روشني ساعت 11 يعني يك ساعت ديگه ايميلتو چك كن حتماً حتماً حنماً
    ميام رو ايميلت اگه اين رو خوندي سريع يه كامنت بزار كه مطمئن بشم پيغامم رو خوندي

  338. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:06 ق.ظ. | #338

    هستي اگه روشني من رو خط توم الان يعني تا 10/10 دقيقه

  339. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:07 ق.ظ. | #339

    هستي كجايي ايميلتو چك سريع ساعت 10/12 دقيقه زود

  340. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:10 ق.ظ. | #340

    ايميلم همونه درسته دباره بيا توي ايميل خودت

  341. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:22 ق.ظ. | #341

    ديگه نيومدي من رفتم بيرون باشه همون ساعت 11 يعني الان ساعت 10.19 دقيقه است بزار همون ساعت 11 زود چون فكر كنم اين بهترين ونزديك تر اين راه براي ايميل
    پس تا 11

  342. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:23 ق.ظ. | #342

    اين پيغام ها رو خوندي كامنت بزار كه من متوجه بشم شما پيغامم خوندي

  343. h……
    اکتبر 28, 2010 در 10:49 ق.ظ. | #343

    پس چرا جواب نميدي خانم
    پيغام رو خوندي پيغام بزار

  344. h……
    اکتبر 28, 2010 در 11:15 ق.ظ. | #344

    بابا ساعت 11 شد هستي خانم هنوز جوابي نداد ن
    اميدوارم كه حتماً بيايند
    باشه نيامدن حتماً مي آيند پس چي شد
    اينها حرفهاي بود كه با خود مي زدم

  345. h……
    اکتبر 28, 2010 در 11:29 ق.ظ. | #345

    هرساعتي كه آمادگي داشتيد بگيد دو سه دقيقه قبلش من online بشم كه توي اون كادر بتوني پيغام بنويسيد فقط ساعت خيلي مهم ساعتش رو شما تعين كنيد

  346. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 11:46 ق.ظ. | #346

    معذرت می خواهم اینقدر اذیتتون میکنم.از شما هیچ ایمیلی نیومده.من دقیقا تو ایمیل خودم هستم اما نشد.من ساعت 2 میام.اگه تونستید منتظرم

  347. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 12:57 ب.ظ. | #347

    من دوباره فرستادم همه چی درسته اما عیبش کجاست نمی دونم مطمعنی ادرست درسته

  348. h……
    اکتبر 28, 2010 در 2:04 ب.ظ. | #348

    ساعت 2 به ايميل سر بزن

  349. h……
    اکتبر 28, 2010 در 2:12 ب.ظ. | #349

    پس كجايي چرا به ايميل سر نمي زني ساعت 14/16 دقيقه

  350. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 4:03 ب.ظ. | #350

    با کمال شرمندگی .دیر اومدم اره واسه شما اومد نوشته بودید سلام اومد.ایا همین بود درسته.واسه من چی اومد.تا 5 منتظره جوابتون هستم از خدا می خواهم درست بشه چون سوال مهمی از شما دارم واقعا به کمکتون احتیاج دارم.من تا5 هستم و پیامتون را می خونم.5 به بعد نیستم تا شنبه صبح.خدا کنه این ایمیلم بیاد چون به کمکتون احتیاج دارم .

  351. h……
    اکتبر 28, 2010 در 4:36 ب.ظ. | #351

    برو توي ايميل يعني ايميلتون رو باز كنيد

  352. h……
    اکتبر 28, 2010 در 4:55 ب.ظ. | #352

    لطفاً سوالتان را بپرسيد نه توي وبلاگ فقط با ايميل توضيح رو براي ايميل نوشتم بخونيد با كمي دقت حتماًموفق ميشيد

  353. هستی
    اکتبر 28, 2010 در 4:56 ب.ظ. | #353

    من رفتم تو ایمیلم تو inbox هیچی نیست
    new را باز کردم گزینه اول را انتخاب کردم الان رفتم تو نامه نگاری
    قسمت to ادرس شما را نوشتم و سمت نگارش یعنی پایین متن نوشتم و send کردم
    و بعد یه صفحه باز شد که سمت چپ ok داشت و اونو زدم .همین.حالا به نظر شما کجای کارم اشتباهه

  354. h……
    اکتبر 28, 2010 در 5:03 ب.ظ. | #354

    توي صفحه ايميل چيزي نديدي كه من دارم پيغام مي نويسم سريع بريد توي صفحه ايميل

  355. Gity
    اکتبر 29, 2010 در 9:02 ب.ظ. | #355

    وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
    زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

    ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
    وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

    سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
    جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

    یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
    تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

    هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
    خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

    مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
    ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

    فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
    بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

    «فاضل نظري»

  356. هستی
    اکتبر 30, 2010 در 7:54 ق.ظ. | #356

    سلام و صبح بخیر.اقا محسن من تمام راهو درست رفتم اما عیب از کجاست نمی دونم.صفحه ایمیلم درسته اما نه میاد نه میره.بهتره بی خیال بشیم.

  357. h……
    اکتبر 30, 2010 در 12:41 ب.ظ. | #357

    سلام ظهر بخير
    بازم تلاش كن چون خودم اين كار وكردم كه الان ميتونم بدون دسترسي به كسي يا كتابي
    الان يه كارهاي خيلي بزرگ انجام بدم چون خودم خواستم و تونستم يك بار ديگه ايميلتون رو چك كنيد
    حتماًموفق ميشد توي اين دنيا كاري نيست كه انسان نتونه بهش غلبه نكنه
    با توكل و خواستن دوباره سعي كنيد انشالله موفق ميشيد
    ديگه دوست ندارم از يس ونا اميدي چيزي بشنوم
    تلاش تلاش تلاش

  358. h……
    اکتبر 30, 2010 در 1:54 ب.ظ. | #358

    توي همه قسمت ها سر بزن زير inbox رو خوب بگرد
    زير inbox گزينه spam رو نگاه كن چند مورد بايد باشه معمولاً اينجوري ميشه

  359. h……
    اکتبر 30, 2010 در 3:33 ب.ظ. | #359

    هستي كجايي
    پس چرا جواب نميدي

  360. هستی
    اکتبر 30, 2010 در 6:07 ب.ظ. | #360

    من رفتم تو ایمیل .ایمیل تو اومد و خوندمش اما ایمیله من نیومد شمارتو هم گرفتم از لطف و اعتمادت ممنونم.تو ایمیل واسم بنویس رمز و ایدی را.من ایمیلتو می خونم.مثل چت کردن یه ایدی درست کن و واسه من هم همینطور.بعد من از طریق یاهو مسنجر برات اف بزارم.

  361. هستی
    اکتبر 30, 2010 در 6:14 ب.ظ. | #361

    لطفا دوباره چک کنید همونطور که گفتید انجام دادم

  362. hassan
    اکتبر 30, 2010 در 8:22 ب.ظ. | #362

    سلام خانم دوباره امتحان كنيد

  363. hassan
    اکتبر 30, 2010 در 8:45 ب.ظ. | #363

    پس كجايي

  364. هستی
    اکتبر 31, 2010 در 9:33 ق.ظ. | #364

    من تمام مراحل را درست انجام دادم حتی یکی را هم که وارد بود بهم گفت تمام مراحل درسته اما چرا به دسته شما نمیرسه نمی دونم .من اگه خیلی اصرار میکنم فقط بر مبنای اینکه شما به قم زیاد میرید و مسلما کسانی را میشناسید که جواب سوال مرا ازشون بگیرید همین.ایمیلتون را خوندم.

  365. هستی
    اکتبر 31, 2010 در 10:59 ق.ظ. | #365

    ساعت 2 on میشم

  366. h……
    اکتبر 31, 2010 در 11:05 ق.ظ. | #366

    سلام صبح بخير
    خيلي خوب پس ساعت 2 يادتون نره منتظرم

  367. هستی
    اکتبر 31, 2010 در 11:37 ق.ظ. | #367

    من ایمیل واسه دو تا از دوستام فرستادم ارسال شد چرا واسه شما اینجوری میشه نمی دونم

  368. h……
    اکتبر 31, 2010 در 1:59 ب.ظ. | #368

    من توي ايميلم برو ايميل تو باز كن

  369. h……
    اکتبر 31, 2010 در 2:18 ب.ظ. | #369

    دستت درد نكنه ايميلت رسيد همين روند رو ادامه بده

  370. هستی
    اکتبر 31, 2010 در 2:19 ب.ظ. | #370

    منم الان تو ایمیلم خواهشانه دو تا ایدی درست کن تا من راحتتر از شما سوالمو بپرسم تا دیگه مزاحمتون نشم از طریق یاهو راحتتره دیگه درده سر نداره ادرس و پسوردشو تو ایمیلم بفرستید

  371. هستی
    اکتبر 31, 2010 در 2:48 ب.ظ. | #371

    با ایمیل خیلی سخته و زمان زیادی میبره من در قبال سوالم جواب می خواهم که اینجوری نمیشه جواب این سوالها برام با ارزشه لطفا ایدی درست کنید اگه من هم درست کردم بهتون میگم یه چیزه دیگه از شما ممنون تو یادگیری ایمیل کمکم کردید و ممنون از پی گیریتون .اما من از اول هم درست رفته بودم از یه راه راحتتر مشکل از ایمیله مثل زمانی که مسیج مدت زیادی طول میکشه بره یا اصلا نمی ره منم برنامه نویسی خوندم و با نمره 90 در کناره درسم این رشته را هم مدرک گرفتم زیاد خنگم نیستم. به هر حال شما خیلی کمکم کردید چون من اصلا در بند نبودم و شما یادم دادید ممنونم.

  372. h……
    نوامبر 1, 2010 در 11:13 ق.ظ. | #372

    سلام صبح به خير
    هستي خانم سلام
    بنده يا هو مسنجررو دارم ولي آيا شما هم داريد
    دوست خوبم من بهترين راه نزديك ترين راه كوتاه ترين راه رو به شما پيشنهاد دادم
    اتفاقاً خانومهايي جنتلمن مثل شما تعجبم از ياهو مسنجر كه يه برنامه خيلي پيش پا افتاده اي هست چرا استفاده مي كنند
    لازم بدونيد الان سيستم ايميل تمام نكاتي كه شما بهش احتياج داريد رو توش داره مطمئناً براتون يكم سخت ولي باور كنيد چت كردن توي ايميل خيلي بهتر فقط زمانش مهمه كه با هركسي چت مي كنيدآنلاين باشه جواب بده اگه نبود صفحه چت بازه به محض باز كردن صفحه ايميل
    صفحه چت شما رويت ميشه با توكل به خدا ازتون مي خوام اين كاررو بكنيد حتماً موفق ميشيد

  373. هستی
    نوامبر 1, 2010 در 11:21 ق.ظ. | #373

    سلام من دونم شما چی میگید ابله نیستم مشکل از ایمیل منه من چک کردم و مشکل از ایمیلمه .در ضمن اگه میگم یاهو چون سریع باید بگم و سریع از طرف مقابلم جواب می خواهم ربطی به پیش پا افتادگی نداره من تا حالا چند ایمیل واسه شما فرستادم از 10 تا 5 تا هم نیومد مشکل از شیوه من نیست از ایمیلم.من از سوالم پشیمون شدم بهتره هیچ وقت نپرسم چون حتی مورده مسخره شما هم قرار می گیرم و همچنین وقتتون براتون مهمه بهتره هدرش ندید منم دیگه مزاحمتون نمی شم.راه ایمیلو بهم خیلی گفتید من تا حدودی خودم می دونم اما متاسفانهمشکل چیزه دیگه ای اگه اصرار بر یاهوبود چون من می تونستم سوالمو راحت تر بگم اما دیگه مزاحم نمی شم

  374. h……
    نوامبر 1, 2010 در 12:32 ب.ظ. | #374

    باشه من حرفي ندارم پس براي مسنجر نرم افزارش رو از اينتر نت دانلود كنيد
    نصب شد خبر بديد
    براتون آرزوي موفقيت مي كنم
    منتظرم

  375. h……
    نوامبر 1, 2010 در 12:47 ب.ظ. | #375

    راستي شما چرا اين قدر خودتون رو دست كم مي گيريد بابا مثلاً يه كاربر نرم افزاريد
    بنده به هيچ كسي توهين نمي كنم ومسخره كردن هم كار آدمهايي كه از فناوري عقب هستند يعني چيزي بلد نيستند بنده فقط وفقط باهم خنديدن رو بلدم نه به هم خنديدن يكم اعتماد بنفس داشته باشيد وتوكل همچي خيلي زود محيا ميشه

  376. هستی
    نوامبر 1, 2010 در 1:06 ب.ظ. | #376

    من خودمودست کم نمی گیرم این بعضی ادمها هستند که خودشون را دست بالا می گیرند همین.من که گفتم نرم افزار یاهو دارم ونصب شده چون با دوستم چت می کنم اما ایدی من از طرف اونه برای off گذاشتن یا چت کردن لطف کنید شما ایدی درست کنید و ادرس و رمز را به ایمیلم بفرستید شما یاهو را دست کم می گیرید و فکر میکنید پیش پا افتادست اما من خیلی ها را سراغ دارم که مهندس کامپیوترند اما از یاهو واسه چت استفاده می کنند بخاطر سرعتش تو جواب دادند من اینجوریم چیزی را انجام میدم که به صرفم باشه به مد و تکنولوژی کاری ندارم شما اگه تونستید یا علی ساعتی را بگید در خدمتم اگه براتون سخته از سوالم می گذرم
    یادتون نره نرم افزار یاهو نصبه مشکلی ندارم.

  377. h……
    نوامبر 2, 2010 در 11:02 ق.ظ. | #377

    سلام
    صبح بخير
    كجايي هستي

  378. هستی
    نوامبر 2, 2010 در 11:36 ق.ظ. | #378

    سلام البته ظهر بخیر معلومه تو کجایی ایدی ساختی

  379. h……
    نوامبر 2, 2010 در 11:55 ق.ظ. | #379

    بله درست كردم بودم
    شروع كنيد
    بلدي يا بگم
    شما آيدي رو باز كن توي صفحه من هم باز ميشه

  380. h……
    نوامبر 2, 2010 در 12:05 ب.ظ. | #380

    من با مسنجر براي شما پيغام فرستادم
    اگه مشكلي بود بگو

  381. هستی
    نوامبر 2, 2010 در 1:48 ب.ظ. | #381

    بیبینم تو هم کارهات عجیب غریبه ها.ببین واسه یاهو منم باید اسم و رمز ذاشته باشم الان رمزه من همون رمز ایمیله .ایمیله من واسه هر کی میفرستم میره چرا به ادرس تو نمیاد .یه حکمتی هست.من تا وارده اینترنت میشم یاهو باز میشه و تو ایدی دوستم میرم تو باید یه رمز و اسم بهم بگی تا من تو ادرس یاهو وارد کنم .ایا پسورد همون ادرس و پسورده ایمیله

  382. هستی
    نوامبر 2, 2010 در 1:53 ب.ظ. | #382

    اسم ایدی تو چیه فقط اسم ایدیتو بگو اسم ادرس و پسوردم را وارده ایمیل کن

  383. h……
    نوامبر 2, 2010 در 2:05 ب.ظ. | #383

    بابا رمز نمي خواد كه همون آدر سم رو وارد كن بعدش تايپ كن sandرو بزن تموم
    شما همون رمزو پسورد خودتون رو وارد كنيد صفحه ايدي باز ميشه
    من تا ساعت سه بيشتر نيستم بعد ميرم آخه امروز…….

  384. h……
    نوامبر 2, 2010 در 2:09 ب.ظ. | #384

    بابا از صبح تاحالا بيست بار آيدي باز كردم توي صفحه روي ايميلت ديدي اگه آدرس رو بخوني آدرس من نوشته بازم دقت كن
    جواب قبل از ساعت سه
    زود زود زود

  385. h……
    نوامبر 2, 2010 در 2:29 ب.ظ. | #385

    اگه نتونستيم هم ديگرو توي سيستم پيدا كنيم امروز تا ساعت سه فردا حتماً ساعت هشت ونيم صبح پاي سيستم بشين تا توي وبلاگ بهت بگم چي كاري انجام بدي يادت نره

  386. h……
    نوامبر 2, 2010 در 2:32 ب.ظ. | #386

    موقعه اي كه داري آدرس وارد مي كني توي آيدي ازwwwنمي خواد استفاده كني

  387. هستی
    نوامبر 2, 2010 در 5:18 ب.ظ. | #387

    حسن جان من می دونم باید چکار کنم تا حدی بلدم بهترین دوستم مهندس برنامه نویسی تو اینهمه راهنماییم می کنی من می فهمم نمی خواستم بگم که اخر مجبور شدم مشکل از سیستممه کهنه یا قدیمی نیست بخاطر یه سی دی سیستمم ویروس افتاد 3 بار ویندوزشو عوض کردم اما به یکی دو تا برنامه یا اینترنت که میرسه قفل میکنه وقتی میرم تو ایمیل باید بارها کامپیوتر را restart کنم چون ویروس برنامه را داغون کرده با اینکه عوضش کردم اما باز قفل میکنه و باید کل کیس عوض بشه لب تاپ به اینترنت وصل نیست و بیشتر پدرم ازش استفاده میکنه و تنها راه ارتباطی راحت یاهو.نه حالتی که باز وارده پنجره اینترنت بشم .چون بازم قفل میکنه بخاطر همینه شما از چند راه منو راهنمایی میکنید می دونم تا حدی بلدم اما چون سیستم ویروس داره و قفل میکنه کارم سخت میشه واسه همینه اصرار میکنم از یاهو برید چون وارده پنجره internet explorer نمیشم.خوب به حرفم گوش کن ببین منظورم از یاهو

    خوب گوش کن.ببین وقتی به اینترنت وصل شدی داخل پنجره اینترنت نمیری خوب بگو خوب
    پنجره یاهو هست که عکس شکلک داره و می خنده به نام یاهو مسنجر اونو باز که می کنم
    نوشته ایدی و پسورد و وقتی این دو تا را وارد می کنم راحت وارده ایدی شما میشم همین بدون هیچ دردسری این تنها برنامه ای هست که سیستمم قفل نمی کنه بدبختی من اینه
    مثلا من وقتی این پنجره را باز میکنم می نویسم هستی و رمز وارد می کنم و وارده ایدی دوستم که کسری هست میشم اگه اونم on باشه راحت چت می کنیم اگه off باشه واسش off می زارم الان انقدر هم حرص می خورم واسه همینه شما باید یه ایدی واسه خودت درست کنی و یه ایدی به من بدی وقتی توی یاهوو اسم و رمز را می نویسم وارده ایدی شما بشم نه از طریق ایمیل امروز تا می خواستم پیامتون را بخونم قفل کرد و تا ساعتها روشن نشد .بخدا شرمنده شما فقط بخاطره سوال من این همه اذییتتون میکنم شرمنده باید از اول بهتون می گفتم که سیستمم ویروس خرابش کرده هنوز 3 سال نشده که پدره این کامپیوتر را در اوردم بهر حال اگه متوجه حرفم شدید یاریی و مدد.من براتون اس دادم گفتم میرید جمکران سلام ما را هم برسونید اما فکر کنم اینبار گوشیه شما خرابه

  388. h……
    نوامبر 3, 2010 در 9:20 ق.ظ. | #388

    سلام صبح بخير همه دوست هاي خوب خوب خوب چقدر خوشحالم كه دوباره پنجره اين وبلاگ رو باز كردم همه دوستاي خوب وبلاگ حضور دارند همه حضورشون پر رنگه مخصوصاً هستي جان
    هستي خانم اميدوارم بنده رو حلال كنيد كه باعث عصبانيت شما شدم
    شما هر جور كه راحتيت پروژه رو ادامه بديد حتماً موفق ميشيد
    دست شماكه نيست خوب سيستم ياري نمي كنه حالا براي اينكه عصبانيت فرو كش كنه بهتر از سيستم چند دقيقه اي يا چند ساعتي فاصله بگيرد وقتي حالتون كه مساعد شد دوباره ادامه بديد
    والله مع الصابرين خداوند هميشه دوستي با دوست خوب خودش رو دوست داره وياري كننده صابرين
    بنده ديروز رفتم اگه ريا نشه ، و سلام همه دوستاي خوبم رو به آقاي خودم رسوندم اميدوارم شما هم بنده رواز دعا خيرتون بي بهره نكنيد

  389. h…….
    نوامبر 4, 2010 در 10:39 ب.ظ. | #389

    در وصل، هم ز عشق تو ای گل در آتشم
    عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
    با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود
    بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

  390. هستی
    نوامبر 6, 2010 در 12:24 ق.ظ. | #390

    شعر زیبایی نوشتی.من برای خودم با هزار بدبختی یه ایمیل ساختم اما نشد ای دی بسازم بالاخره اونم می سازم واسه ساختن ایمیل صدبار این سیستم قفل کردو من از اول شروع کردم.اما از شما معذرت می خواهم که این همه مدت وقتتون را گرفتم و مزاحمتون میشم من نتونستم ای دی بسازم شاید هم بتونم ولی به هر حال مجبورم از سوالم بگذرم و از شما به خاطره تمام محبتتون تشکر می کنم.و شما را به خدای بزرگ می سپارم همون بهتر که این وبلاگ همدم دردم باشه تا کمی از غمهام کم بشه .مثل امشب که کم کم به روزی نزدیک میشم که اجل تمام زندگیمو دزدید و فقط جسم بی جان تحویل این دلم داد روزه 27 روزه جدایی از عشقمه از عمرم و دارم خودمو واسه این روز اماده میکنم.کاش میدونستی چه حالی دارم .بازم از محبتتون ممنون.

  391. هستی
    نوامبر 6, 2010 در 12:32 ق.ظ. | #391

    قسم بر جامه پاکی که از مهرت به تن دارم
    فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم
    طاهای جان طاهای من هرگز اخرین پیامت را فراموش نمیکنم اون روز وقتی بهم گفتی
    دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم
    با یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم واز من دریغ میکرد
    گریه میکرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم
    وقتی که رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود

    یادمه اینو بهم گفتی و گفتی خوب به خاطر بسپار که زمان زیادی نمی گذرد و تو بعد 2 روز مرا عزادار خودت کردی.خیلی بی معرفتی طاها خیلی .

  392. هستی
    نوامبر 6, 2010 در 3:55 ب.ظ. | #392

    من ایدی شما را داخل یاهو مسنجر گذاشتم شما هم ایدی مرا بذارید به این طریق البته فکر کنم درست باشه چون از راه اصلیش جواب نگرفتم.حالا شما برید پنجره یاهو مسنجر را بازکنید و singin را کلیک کنید و بعد منو دومی گزینه اول add a contact را بزنید و بعد پنجره ای باز می شود و ایدی مرا وارد کنید و بعد از next وfinish ایدی من ئداخل یاهو شما نوشته میشود و یهoff برای من بفرستید ببینم درست شد یا نه

  393. هستی
    نوامبر 6, 2010 در 11:45 ب.ظ. | #393

    اسم ایدی من taha.h1317@yahoo.com

  394. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 7, 2010 در 11:16 ق.ظ. | #394

    با سلام دوباره بابا اینا که همش از غم عشق میگویند .خانمها آقایان چرا از شیرینی عشق نمیگویید آن موقع که با عشقتان قدم میزنید لذت میبرید سینما میروید لذت میبرید میگویید و میخندید لذت میبرید آیا خدای مهربان را سپاس میگویید .اگر الان هم عشقتان پیشتان نیست نباید ناسپاسی کنید .تمام کارهای خداوند با حکمت است و او فقط میداند . پس لطفا لبخندبزنید حتی زمانی که عشقتان میرود شاید باید برود .برای خانم هستی عزیز هم فقط میگویم خداوند به ایشان صبر بدهد چون وقتی عشقت بمیرد این کمی متفاوت است .برایش دعا میکنم خداوند شخصی را وارد زندگی اش کند که بتواند ذره ای کوچک از عشق طاها را به او بدهد . و او باید مادر طاها را به عشق طاها ببخشد و به خدا بسپارد این بهترین کار است

  395. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 7, 2010 در 11:24 ق.ظ. | #395

    هستی عزیزم سلام دوباره به تو نازنین عاشق دوست دارم برایت بنویسم .عزیزم تو باید به عشق عشقت زندگی کنی عشق بدهی و عشق بگیری باید به خاطر روح اونم که شده خودتو خوب نگه داری تا اون توی بهشت ( عاشقها همیشه بهشت میروند ) خوشحال باشه .گهگاهی گریه کن گریه خوبه ولی خودتو داغون نکن .توی کارهای خیریه باش و فقط عشق بده به کسانی که نیازدارند .آن وقت میبینی باز برایت عشق می آید مطمئن باش که عشق اولت نمیشود ولی میتوانی به او تکیه کنی و دوباره زندگی بسازی .مواظب خودت باش و یادت باشد اگر غمگین بشی و غصه بخوری اون هم غمگین میشه .پس شاد باش عزیزم و زندگی کن .

  396. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 7, 2010 در 11:45 ق.ظ. | #396

    بگذار زندگي اندكي از اين دلشوره ها را باز شويد . غبار اين محنتها بگيرد. .ياورت شود تادر شگفت آيي، لب به خنده گشائي، عاشق شوي. بگذار نشانت دهد كه چگونه با خورشيدبر آئي و ستاره هارا نشان كني . و باتو باز نمايد شكفته شدن را ، تا به كمال ،آن شوي كه هستي .
    زندگي را بگذار تا به مبارزه ات بخواند تا كه جسارت يابي ،بگذار تا برانگيزدت ،بر پاي داردت .بگذار ترا در بر گيرد، با تو بياميزد .بگذار شكوه يك صبح آرام و ساده را نشانت دهد .بگذار اعجاز دنياي پيچيده ي درونت را با تو باز نمايد . بگذار ياريت دهد تا كه باورهايت را دريابي و خداي اندرون را بازشناسي .بگذار از توان خويش ترا مبهوت كند . زندگي را بگذار ياورت شود تا كه دريابي
    او همان است كه به دست هاي خويش بنا كرده اي
    و اين توان را دارد تا همان شود
    كه تو مي خواهي
    روزت شگفت و سر خوش باد
    امروز و هر روز

    كالين مك كارتي

  397. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 7, 2010 در 11:47 ق.ظ. | #397

    1- ريتم زندگي خود را آرام كنيد .
    2- خواستار تغيير باشيد.
    3- مسئوليت پذير باشيد .
    4- ارزشهاي اصليتان را مرور كنيد .
    5- دلايل مهم زندگيتان را پيدا كنيد.
    6- افكار نيرو بخش را جايگزين افكار محدودكننده كنيد.
    7- عادات خوب را جايگزين عادات بد كنيد .
    8- براي خود الگو و مربي انتخاب كنيد
    9- انتظارات منطقي داشته باشيد.
    10- پيوسته در حركت باشيد

  398. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 7, 2010 در 11:51 ق.ظ. | #398

    مرگ قانون مشترك

    يك روز كيسا گوتامي در حاليكه ميگريست نزد بودا رفت و گفت : اي والامرتبه تنها پسرم به ديار باقي شتافت . من پيش همه رفته ام و پرسيدم آيا داروئي هست تا او را دوباره به من بازگرداند ؟ و آنان پاسخ داده اند : ما داروئي نداريم اما نزد والا مرتبه برو شايد او بتواند به تو كمك كند . حالا اي والا مرتبه به من داروئي بده تا فرزندم به زندگي باز گردد .
    بودا همچنانكه با همدردي به او مي نگريست پاسخ داد :
    كيسا گوتامي كار بسيار خوبي كرده اي كه نزد من آمدي . برو و براي من از هر خانه اي كه در آن هيچكس نمرده است نه والدين نه فرزند نه خويشاوند نه خدمتكار براي من چند دانه اي خردل جمع كن و بياور .
    كيسا گودامي در دل بسيار شاد گشت . دور شد و شروع به گشتن بدنبال دانه هاي خردلي كرد كه در خانه اي روييده باشد كه در آن هيچكس نمرده باشد . از خانه اي به خانه ي ديگر تمام روز را گشت و هر بار به او گفته ميشد : افسوس تعداد افرادي كه در اين خانه مرده اند بسيار زياد است .
    سرانجام بر اندوه خويش فائق آمد و گفت : فكر ميكردم من تنها كسي هستم كه به اين چيز كه مردم به آن مرگ ميگويند گرفتار آمده ام اما اكنون ميبينم كه تنها نيستم و اين قانون مشترك براي نوع بشر است .

    اگر در سوگ عزيزي هستيد بدانيد كه عزيزان و محبوبان ما در كنار ما هستند و تنها با فركانس ارتعاشي متفاوت از ما جدا شده اند .

  399. الماس
    نوامبر 7, 2010 در 11:52 ق.ظ. | #399

    ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع عالی ب ب ب ب ب ب ب بو د د د د د د د د د د لطفا شعر های جدیدی در وبلاگ بگذارید ممنون می شوم الماس

  400. هستی
    نوامبر 8, 2010 در 12:21 ب.ظ. | #400

    ازت ممنونم از این همه همدردیت اما تو باشی میتونی درده عشقو فراموش کنی دلم می خواهد از خوشیهام بگم اما باز قلبم میشکنه چطور با نبودش کنار بیام تو بگو.

  401. h……
    نوامبر 8, 2010 در 4:17 ب.ظ. | #401

    كجايي on

  402. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 9, 2010 در 1:05 ب.ظ. | #402

    هستی عزیزم سلام دوباره بالاخره نوشتی برایم . امیدوارم بهتر باشی الان که دارم برایت مینویسم عشقم مایه آرامشم رفته خیلی دوستش دارم ولی خوب نمیشه کاری کرد .من نمیگم سخت نیست سخته خیلی هم سخته ولی خوب مرگ هم جزوی از زندگیه نمیشه باهاش کاری کرد جز صبر . خداوند مهربان به همه صبر بده و آرامش وقتی اون میخواد میخواد وقتی نمیخواد نمیخواد دیگه قدرت مطلق اونه چکارکنیم من عشقم خدا را شکر زنده است ولی خوب ازش خبری ندارم .چکار میتونم بکنم جز دعاش کنم چون خیلی نازنینه

  403. هستی
    نوامبر 9, 2010 در 4:04 ب.ظ. | #403

    خواهش میکنم از عشقت نگو بخدا گریم میگیره و تمام خاطرات برام زنده میشه

  404. نوامبر 9, 2010 در 8:44 ب.ظ. | #404

    شعرهای زیبایی بود ..همیشه پایدار باشی …

  405. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 10, 2010 در 2:07 ب.ظ. | #405

    از دلتنگی هایم لقمه های کله گنجشکی درست می کنم

    می چپانم توی دهان تنهایی هایم بلکه سیر شود و دست از سر کچل زندگی ام بردارد

    هر چند انگار هرچه بیشتر می خورد حریص تر می شود!

    سر مزارم
    دونه های اشک روی

    سنگم

    یه شیشه گلاب تو دستش

    فقط نگاه میکنه

    دوست دارم بیام بیرون و ببوسمش

    به خدا محرم به من

    آخه یارم اومده

  406. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 10, 2010 در 2:08 ب.ظ. | #406

    تا آب شدم ، سراب دیدم خود را دریا گشتم ، حباب دیدم خود را

    آگاه شدم ، غفلت خود را دیدم بیدار شدم ، به خواب دیدم خود را

  407. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 10, 2010 در 2:11 ب.ظ. | #407

    salam0 khaste nabashid khaste sho0dam vali hamaro0 kho0ndam
    kho0shhal misham do0stan sheraye jadidesho0no baram befrestan man hamishe
    on hastam
    miss_-_-_-_black@att.net

  408. گلناز
    نوامبر 10, 2010 در 5:57 ب.ظ. | #408

    آنچنان مینگری بر رخ دوسث
    نگهت گوید تمنایی در اوست
    هرچه میخواهی بگو راز دلت
    او محرم است
    گرکه داری درد دل کو او نگاهش مرهم است
    با نگاهت راز دل افشا کنی
    گر نگیری زاو نگاهت را
    دلت رسوا کنی

  409. گلناز
    نوامبر 10, 2010 در 6:10 ب.ظ. | #409

    سلام و ثشکر ازنویسندگان

  410. هستی
    نوامبر 11, 2010 در 11:30 ب.ظ. | #410

    یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره
    داد کشیدم تو را خدا نامه بده یادت نره
    یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
    تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

  411. h……
    نوامبر 12, 2010 در 10:52 ق.ظ. | #411

    سلام هستي جان
    اميد وارم حالتان خوب باشد
    هستي خواهر خوب ومهربانم سوالي كه مطرح كردي با كمال ميل انجام دادم
    راستش خيلي سخت نبود ولي از يه مرجع خيلي بزرگ كه كتابي راجبع سوال شما بحث زيادي كرده بود رجوع كردم وبا پرسش و پاسخ هاي فراواني كه در اين كتاب مطرح شده بود به جواب نصبي دست پيدا كردم ولي با كمك همسرم از يه استاد خيلي قهار كه صاحب عنوان وكتاب هاي جامع مي باشد سوال را مطرح وجواب سوال را برايتان ارسال (ايميل ) كردم شايد بتو اند بخشي از سوالتان را كه برايتان مبهم بوده در اين متن به آن دست پيدا كنيد
    خواهر خوبم اميد وارم طي اين چند وقت كه بنده را تحمل كرده ايد و اسباب دردبرايتان سر شده ام بتوانيد به خوبي خودتان ببخشيد از اين كه نتوانستم برايتان ايميل خوبي درست كنم باز هم اين حقير را عف بفرماييد
    درهمين جا از همه بچه هاي خوب وبلاگ كه بنده را تحمل كرده اند كمال تشكر دارم
    هستي جان خواهر خوبم شما وبچه هاي خوب وبلاگ را به خداي خوب ومنان مي سپارم

  412. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 12, 2010 در 3:44 ب.ظ. | #412

    ای نا رفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه ام می زنی به حقیقت که هویتت را دیر زمان ایست که در زیر پای رهگذران به عرضه نهاده ای نقابت را بردار… زیر پایم را زود خالی کردی مجالی می خواستم اندک … به اندازه یک نفس .. این نگاهت چیست ؟ سلام پر مهرت را باور کنم… یا پاشیدن نمکت را؟ خنجر را دستت دادم و گفتم پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت پشت سرم را نگاه کردم .. کسی جز تو نبود نمی دانستم تو …

  413. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 12, 2010 در 3:47 ب.ظ. | #413

    برسنگ قبرمن بنويسيدخسته بود.اهل زمين نبود.نمازش شكسته بود

    بر سنگ قبرمن بنويسيدشيشه بود.تنهاازاين نظركه سرپاشكسته بود

    برسنگ قبرمن بنويسيدپاك بود.كه چشمان اودائماازاشك شسته بود

    برسنگ قبرمن بنويسيداين درخت عمري براي هرتيروتيشه دسته بود

    برسنگ قبرمن بنويسيدكل عمرپشت دري كه بازنمي شدنشسته بود

  414. حميد
    نوامبر 12, 2010 در 6:19 ب.ظ. | #414

    خيلي بي شعوري كثافت جواب ايميلم بده نفهم بدبخت همين دختراي آش ولاش بدرد مي خورند

  415. حميد
    نوامبر 12, 2010 در 7:11 ب.ظ. | #415

    اشغال حداقل ايميلم باز مي كردي منم مشكلم نوشته بودم
    راستي گه آدمهاي مثل تو اينقدر بد ببختن كه هميشه بايد تو سري خور باشند
    اينقدر برات ايميل مي فرستم كه بلاخره خر خودم ميشي همچين از ت سواري مي گيرم كه
    تا ته باسن بسوزه
    هر روز ميام تو اين قسمت برات فش مي نويسم ابرو تو مي برم بايد جواب ايميلم رو بدي
    مگه من چيم كمتر ديگران
    خدا وكيلي خيلي پس فطرتي كمك مي خواستم انتر مگه مال بابات و خواستم
    حسن يه بار ديگه برات ايميل مي فرستم اگه جواب ندي بخدا انقدر فش ميدم نا خودت پشيمون بشي

  416. گلناز
    نوامبر 13, 2010 در 7:54 ق.ظ. | #416

    سلام کی توان بنهان کنی راز دلت از بهر دوست چو نظر کرده برویت هرجه دانی تو در اوست بانگاهث رازدل افشا کنی گرنگیری زاو نگهث رادلث رسوا کنی.

  417. حميد
    نوامبر 14, 2010 در 10:40 ق.ظ. | #417

    حسن جان محض رضاي خدايي كه ازش دم ميزني جواب ايميلم رو بده ديگه باهات كار ندارم بخدا ديگه مزاحمت نميشم هستي تو بهش بگو فقط جواب رو بهم بگه باور كن ديگه توي اين سيستم نميام
    هستي كمك كن بزار منم جواب سوالم رو بگيرم تو رو خدا
    بابا منم آدمم حالا يكم عصباني شدم ولي دست خودم نبود به خدا به حضرت محمد حضرت علي هر حضرتي رو كه تو قبول داري جوابم رو بگيرم ديگه باهات كاري ندارم
    حسن جون شمارتلفن خونه وموبايلم رو برات ايميل كردم يه تك زنگ بزني قط كن من خودم زنگ مي زنم تا هزينه مكالمه برات نيوفته آفرين پسر خوب منتظرم نذاري خيلي از سر كار موندن بدم مياد

  418. حميد
    نوامبر 14, 2010 در 10:43 ق.ظ. | #418

    ببخشيد حرف زشت زدم درك كن عصباني بودم

  419. هستی
    نوامبر 14, 2010 در 2:06 ب.ظ. | #419

    بهت حق میدم دلت چیزی هست که بد تو را رنج میده مثل من زود عصبانی میشی اما توهین نکن
    یه چیز بهت میگم تحت هیچ شرایطی خودتو کوچیک نکن حتی تو بدترین شرایط همیشه خودتو دست بالا بگیر تا دیگران برات ارزش قائل بشن تو هم بد شروع کردی اینو قبول کن اما اقا حسن هم نباید تعویض قایل بشه اگه به دونستن باشه خیلی ها با علم هستند اما تو این وبلاگ بچه هابهت اعتماد دارن اقا حسن پس قرار نیست دل بشکنی تو هم باید با این دوستمون مدارا کنی

  420. هستی
    نوامبر 14, 2010 در 2:11 ب.ظ. | #420

    در دل شب دعای من گریه ی بی صدای من بانگ خدا خدا ی من بخاطره تو بودو بس
    پاکی لحظه های من گریه های های من گوهر اشکهای من به خاطره تو بودو بس
    از همه کس بریدنم زخم زبون شنیدنم رو به خدا نشستنم تو را دخیل بستنم به خاطره تو بودو بس

    نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانیست

    امشب میون این خاطره های سردم
    بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم
    که نفهمیدم کی و کجا تو را ازم گرفت

  421. حميد
    نوامبر 14, 2010 در 6:04 ب.ظ. | #421

    هستي جون عزيز دلم نميدونم چكار كنم باور كن همه راهها رو رفتم تا توي اين ستون نوشته هاش به دلم نشست مخصوصاً نوشته هاي شما و حسن خان باور كن خيلي احساس خوبي بهم دست داد اولش با دقل بازي اومدم حالا كه نصف راه رو رفتم فكر كنم ديگه خيلي خوب نيست اين جوري رفتار كنم ميدونم خيلي از دستم ناراحتي خيلي بد كردم حالا خواهش من اينه اگه شما براي حسن متني بنويسي حتماحرف شما رو زمين نمي ندازه تو رو بخدا شما بهش بگو بگو ايميل هام رو بخونه معلومه خيلي پسر خوبي قابل اعتماد ميشه بهش اعتماد كرد باور كن از صحبت كردن ودر دل كردن با اين بچه هاي خوب آدم به راه بد كشيده نميشه ميشه روشون حساب كرد باور كن ميشه آدم رازشو بگه باور كن حسن جون هيچ قصد اذيت كردن ندارم هيچ قصد مزاحمت ندارم مگه توي اين قسمت همه با هم دوست نيستيم خودت هروقت مي خواي شروع كني مي نويسي سلام دوستاي خوب وخيلي خوب درست هستي مگه همين جوري نيست
    قسم مي خورم به عشقي كه تو به امام زمان داري پس كمكم كن
    هستي تو بهش بگم براش بنويس كه بابا اين بدبخت كارت داره بلاخره دوستاي خوبي هستيد براي هم جون من جون طاها قول ميدم قول قول قول

  422. هستی
    نوامبر 15, 2010 در 12:00 ب.ظ. | #422

    من بهش گفتم و مطمعنم هر چی به صلاح باشه همون کارو میکنه .چون به کمکه همسرش جواب بچه ها را میده .الان مدتی که نیست شاید کاری داشته باشه اما اگه جوابی بهت نمیده دیگه اصرار نکن خودت باش و هویت واقعی خودتو پی

  423. هستی
    نوامبر 15, 2010 در 12:03 ب.ظ. | #423

    من بهش گفتم و مطمعنم هر چی به صلاح باشه همون کارو میکنه .چون به کمکه همسرش جواب بچه ها را میده .الان مدتی که نیست شاید کاری داشته باشه اما اگه جوابی بهت نمیده دیگه اصرار نکن خودت باش و هویت واقعی خودتو پیدا کن چرا خودتو دست کم میگیری چرا خودتو کوچیک میکنی یادت نره ارزش تو بیشتر از همه این چیزهاست اول خودتو پیدا کن خودتو بشناس اگه واقعا سوالی داری تو هیچ کاری نه توهین کن نه منت بکش اگه کسی با یه بار گفتن کمکت کرد که هیچ اگه نکرد دیگه رو ننداز از کسی دیگه کمک بگیر .فقط یه چیز بهت میگم قدر خودتو وشخصیتت را بدون .واسه خودت ارزش قائل شو تا دیگران برات ارزش قائل بشن

  424. آرسینه سرکیسیان
    نوامبر 16, 2010 در 4:23 ب.ظ. | #424

    دوستان سلام و عصر شما بخیر . پیشاپیش عید قربان را به شما تبریک میگویم و امیدوارم تعطیلی خوش بگذره در ضمن امشب حتما دعا کنید چون شب نیایشه . خدا نگهدار

  425. حميد
    نوامبر 16, 2010 در 10:41 ب.ظ. | #425

    سلام
    همتون رو دوست دارم چه دوستاي خوبي عاشق همتونم مخصوصاً هستي جون وحسن آقاي گل
    آرسينه جون به شما هم تبريك ميگم شايد امشب بتونيم همديگروببخشيم درسته
    يه باري از انتقام جلوي اين همه خوبي ها رو گرفته نميزاره نفس سالم بكشيم درسته
    نمي دونم ما آدمها چرا براي له كردن همديگه از جلويمون دوست داريم يه قدم جلو تر باشيم درسته
    بزار همديگرو اون طور كه هستيم دوست داشته باشيم براي هم همين كه هستيم باشيم درسته
    مي خوام با صداي بلند فزياد بزنم داد بزنم هوار بگشم فقط عشق عشق اونم فقط عشق حقيقي
    داد بزنم دوستتون دارم منو اينجوري يخوايند من هم شما رو مثل خودم دوست داشته باشم
    هستي جون دستت درد نكنه الهي من قربونت اونم فقط امشب بخاطر لطفي كه شما در حق من داريد
    هستي از حسن شماره داري اگه داري بهش بگو ديونه وار منتظر جواب سوالم هستم نميدئنم ايميل هام رو خونده يا نه تمام حرف دلم رو بطور خصوصي براش نوشتم
    مي دونم گرفتار ميدنم خيلي سرش شلوغه حتماًهم خيلي كار داره ولي يه جواب كوچولو كه اين قدر معطلي داره باشه بازم صبر مي كنم ميدونم حسن خيلي با معرفت از اين حرفهاست تمام نوشته هاش رنگ عشق با همه نوشته هاي ديگه فرق مي كنه درست نميگم هستي اين كه بهش بدوبي راه گفتم اگه اين نوشته ها رو ديده باشه بايد يه چيزي بگه ولي باور كن خيلي با منشه بگذريم
    هستي جون بخاطر من يه بار ديگه از حسن جون بخواه اگه به غير از اين ايميل، ايميل ديگه داره كمك كن بتونوم به اون ايميل سوالم رو دوباره براش بگم باز من و تو هم جنسيم مي تونيم بي هيج جشم داشتي براي هم كمك خوبي باشيم دوست دارم هستي جون
    راستي حسن آقا اگه يكي باهات همين كاري كه شما داريد انجام ميديد رو انجام مي داد خدايش شما عكس العملتون چي بودعصبي نمي شديد ناراحت نمي شديد
    بنده خدا هواي امسال من كه با مخ خوردم زمين رو داشته باش حتماً خيرش و يه جاي ديگه خواهي ديد

  426. حميد
    نوامبر 17, 2010 در 8:28 ق.ظ. | #426

    دوستتون دارم دوستم داشته باشيد دوست دارم هرچند دوستم نداري
    عيد مبارك مغرور

  427. حميد
    نوامبر 17, 2010 در 8:32 ق.ظ. | #427

    مي دوني فرق تو با ديگران توي اين يايت چيه
    ديگران براي سوال منطقيشون جواب منطقي دريافت مي كنند
    ولي من براي جوابم توي بي رحم گيرم افتاده
    بلاخره ديگه

  428. حميد
    نوامبر 17, 2010 در 8:36 ق.ظ. | #428

    عيد مبارك
    هرجا هستي نميدونم اهل كجايي خداكنه بهت خوش بگذره
    مارو هم دعا كن

  429. هستی
    نوامبر 17, 2010 در 9:01 ب.ظ. | #429

    حمید چرا انقدر خودتو ضعیف نشون میدی حسن یه ادمی مثل من و شما به جراعت میگم شاید حتی تو بهتر از اون راهنما باشی تو جواب سوالتو می خواهی اما واقعا برای جواب سوالت اینجوری میکنی من که باور نمی کنم اگه به خواستن جواب باشه خیلی ها می تونند راهنماییت کنند خوده من چرا از حسن خواستم سوالی بپرسم نه اینکه کسی دیگه نمیدونه نه فقط بخاطره اینکه به قم زیاد میره و مسلما اشنا زیاد داره همین .چون در قم کسی را نمی شناختم ازش سوال کردم و وقتی فهمیدم کسی هست خودم دنبال جوابم رفتم .خوتو از این افکار دور کن خودتو پیدا کن ببین کی هستی اگه به اطمینان اگه به مرام اگه به هر چیزی که تو فکر میکنی هست بدون خیلی ها بیشتر از اون چیزی که فکر کنی بامرامند.دختر به خودت بیا خودتو پیدا کن من دوست ندارم دوستم اون که هم جنسمه خودشو اینطور سبک و ضعیف نشون بده
    یه چیزو بدون تو کاره هر چیزی که باشه اونی موفق تره که یکی دیگه را به دنبالش بکشه نه تو دنبالش بری امیدوارم متوجه حرفم شده باشی که منظورم چیه نخواستم بی پروا حرف بزنم
    پس لطفا خودتو پیدا کن حسن یه ادمی مثل ما شاید خیلی چیزها ما بدونیم اما اون ندونه پس خودتو دست کم نگیر حسن جان مثل بقیه دوست ماست و مطمعن باش خودش هم اینجوری دوست نداره

  430. گلناز
    نوامبر 18, 2010 در 12:39 ق.ظ. | #430

    دوست یکرنگ گوهری یکدانه است در جهان بی دلان بیگانه است قدرگوهر کس نداند کو نباشد خبره کار گر کسی گوهر نداند گوهرش اید جه کار

  431. حميد
    نوامبر 20, 2010 در 1:29 ب.ظ. | #431

    سلام
    حالتون خوبه
    چشم هستي جون
    حتماً همين كارو مي كنم
    باور كن تو بعضي وقت ها آدم احتياج پيدا مي كنه كه يه هم دمي مثل حسن داشته باشه
    ولي نيست باشه اصلاً مهم نيست
    شايد همين طوري كه ميگي بلشه ولي هستي باور كن نمي دونم توي اين شرايط كه من دارم احتياج
    به همچين همدمي آدم رو درك مي كنه كه حداقل براي يك بار هم شده براي آدم احترام قائل بشه و
    هواي آدم رو دور آدور داشته باشه
    باشه عزيزم شما ميگي حتماً همين جوري هست كه بايد باشه بلاخره ما هم خدايي داريم
    توي اين تهران خراب شده ادم خوب كم پيدا ميشه كه مثل حسن آقا نمي دونم اهل كدام منطقه ايرانه اينجوري هواي آدم رو داشته باشه من توي تمام حرفهايي كه قبلاً داشتيم ازش يه كلمه
    حرف بد يا بي ربط نشنيدم بخاطر همين فكر كنم بچه خوبي اهل دغل نيست بي ربط حرف نمي زنه شايد يه چيزي بارش هست كه انقدر مهربون حرف ميزنه
    حالا
    با تمام اين حرفها باشه من به حرفت گوش ميدم وديگه چيزي نمي گم خدا بزرگه
    دوست دارم

  432. هستی
    نوامبر 20, 2010 در 2:02 ب.ظ. | #432

    دیدی چقدر خوبی نمی خواهی اسمتو بهم بگی تا اسم دوست جدیدمو بدونم .خوشحالم که اعتماد به نفس خوبی داری مسلما تو هم یه غمی داری و واقعا به یه همدم احتیاج داره واسه تسکین قلبش .اما ت. دنیا فقط یه همدم نیست خیلی ها هستند که می تونی بهشون اعتماد کنی همه چی بستگی به خودت داره که چطور قضیه را ببینی هیچ غمی مثل طوری طاها منو نشکست اما به هیچ کسی تکیه نکردم اومدم تو این وبلاگ تا از غمم بگم نه همدم بگیرم یا به کسی تکیه کنم چون هیچ کسی همدم درده ادم نمیشه جز خدا .وقتی که تنها میشی وقتی دلت میگیره بخدا قسم فقط یه لحظه چشمهاتو ببند و با امام زمان حرف بزن دردتو به اون بگو باهاش حرف بزن با قلبت نه یکبار بلکه صدبار صداش بزن ببین چطور میشی که اگه صد ادم مثل حسن یا من یا امثال دیگه بیان دیگه هیچ کسی را نمی خواهی یه یا علی بگو و قلبتو صاف کن اگه من زندم اگه غم دارم اما زندگی میکنم چون دلمو به همدمی گرم کردم که هیچ وقت تنهام نمی زاره هیچ وقت بهم دروغ نمی گه هیچ کسی را همدمت نگیر جز کسی را که شبو روز صداتو میشنوه

  433. مریم
    نوامبر 20, 2010 در 3:04 ب.ظ. | #433

    خیلی زیبا بود.

  434. میثم
    نوامبر 22, 2010 در 1:02 ب.ظ. | #434

    سلام یه پاسخی می خوام به ذاکر بدم که جمله بی ادبانه ای نوشت
    1- اگه می خوای واقعیت رو بشناسی برو پیش یکی از همون هایی که می گی ادعا می کنن! دلایل خودتو بگو بعد دلایل اون رو هم بشنو تازه متوجه می شی که ندونسته هات چقدر زیاده و چقدر چیزهای بزرگی وجود داره که تو فکرت هم جا نمی گیره و فکر تو به اندازه دونستن اونها نیست
    2- فرهنگ اهل بیت (ع) آنقدر بالاست که هر چه تو به آنها توهین کنی آنها با مهربانی و روی خوش به تو جواب می دهند نمونه های تاریخی اش خیلی زیاده
    3- اهل بیت علیهم السلام کسانی هستند که حتی مثل امیرالمومنین علی (ع) به قاتل خودشونم با مهربانی و انصاف برخورد می کنن یه کم فکر کن بعد برای یه بار هم که شده راه امام زمان(عج) رو امتحان کن مطمئن باش به چیزهایی می رسی که از آشنایی با این فرهنگ صحیح و واقعی لذت خواهی برد

  435. میثم
    نوامبر 22, 2010 در 1:07 ب.ظ. | #435

    وقتی میان نفس و هوس ، جنــــــــــگ می شود
    قلبم به چشم بــــــــه هم زدنی سنگ می شود
    آقـــا ببخش! بس کـــــــه سرم گـــــرم زندگیست…
    کمتــــــر دلـــــم بــــــرای شما تنــــــگ می شود

  436. میثم
    نوامبر 22, 2010 در 1:08 ب.ظ. | #436

    چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی…………چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
    خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن…………..خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
    برای ما که خسته ایم ودلشکسته ایم نه ؛………………….. ولی برای عده ای!!! چه خوب شد نیامدی
    تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام…………………..دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

  437. هستی
    نوامبر 23, 2010 در 10:47 ق.ظ. | #437

    در کنارم نیستی آرام باور می کنم
    من به این چشمان خیسم باز عادت می کنم
    عاشقت بودم تو هم مست دو چشمان ترم
    عاقبت ار دوری ات بر سینه خنجر میزنم
    نام من رفت از دلت خود را گرفتی از دلم
    به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

  438. گلناز
    نوامبر 26, 2010 در 11:13 ب.ظ. | #438

    چنان عشقش وجودم کرده ثسخیردل دتم دیوانه وار بگسست زنجیر زفانیها بریده با خدا شد دل از ز نجیر قیدوبندرها شد

  439. گلناز
    نوامبر 27, 2010 در 5:58 ب.ظ. | #439

    آنچنان عشقش وجودم کرده تسخیر
    دلم دیوانه وار بگسسته زنجیر
    دل از زنجیر قید و بند رها شد
    ز فانیها برید و با خدا شد
    ****************************

  440. میثم
    نوامبر 28, 2010 در 12:11 ق.ظ. | #440

    بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
    دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد
    بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
    که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
    بخوان دعای سحر را که یوسف زهرا(ارواحنا فداه)
    زپشت پرده غیبت به ما نظر دارد

  441. میثم
    نوامبر 28, 2010 در 12:12 ق.ظ. | #441

    چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد/ پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند/ چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

  442. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 28, 2010 در 8:44 ق.ظ. | #442

    بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست

  443. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 28, 2010 در 8:47 ق.ظ. | #443

    سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات…؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات…؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكن

  444. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 28, 2010 در 8:48 ق.ظ. | #444

    تو كه بالا بلند و نازنيني/ تو كه شيرين لب و عشق آفريني/ كنارم لحظه اي بنشين چه حاصل/ كه فردا بر سر خاكم نشيني

  445. miss_-_-_-_black@att.net
    نوامبر 28, 2010 در 8:52 ق.ظ. | #445

    مهدي جان وبلاكت با همه سادگيش خيلي زيباست
    موفق باشي داداش گلم

  446. حميد
    دسامبر 1, 2010 در 8:29 ق.ظ. | #446

    سلام هستي جون ببخشيد چند روزي گرفتاري برام پيش اومد نتونستم جواب سوالتو بدم
    هستي جون اگه يه روزي آدم عاشق يكي بشه چي كار بايد كرد كه به عشقش برسه
    اگه يكي خواست ابراز احساساتش رو به كسي نشون بده چيكار بايد كرد
    حالا تو كه داغ عشق ديدي حالا تو كه عشقت ازت پر كشيد رفت به ديار حق تو جواب منو بده توكه خوب نصيحت مي كني دوست دارم چند لحظه اي خودت رو بزني جاي من خوب
    هستي جون براي اينكه بيشتر دركم مي كني بهت مي گم خودت رو بزن جاي من
    اسمم رو هم بهت مي گم بعد از جواب سوال

  447. هستی
    دسامبر 1, 2010 در 1:01 ب.ظ. | #447

    سلام خوشحالم که اومدی .میگی اگه یکی را دوست داشته باشی باید چکار کرد من اینجوری ام من یاد گرفتم مغرور باشم اونم خیلی می دونی چرا چون اگه نباشی یکی دیگه این کارو میکنه من عاشق طاها بودم دیونش بودم اما تا مدتها نمی دونست چون نمی خواستم احساساتم را کسی بفهمه تا یه نقطه ضعف برام باشه با اینکه این همه دوستش داشتم اما فقط بخاطره اینکه مادرش نفرینش نکنه ازش گذشتم چون عشقمو بالاتر از احساسم دونستم احساسم را تو خودم شکستم و از روی عقل تصمیم گرفتم درسته من طاها را با این تصمیمم از دست دادم اما اینجوری لز دستش دادم خیلی بهتر از این بود که زندگیمون تلخ بشه هر روز حرف و ناراحتی پیش بیاد اگه تو کسی را دوست داری فقط هواست باشه ببین ایا این عشقه یا هوسه وقتی مطمعن شدی که یه عشق پاک پس باید مطمعن بشی که اونم دوستت داره اگه عشقت یک طرفست و فقط تو اونو دوست داری حاضر باش ذره ذره آب بشی اما خودتو پیش کسی نابود نکنی که حتی لحظه ای هم به تو فکر نمیکنه هیچی بالاتر از عشق دو طرفه نیست درسته شاید بی نهایت دوستش داشته باشی اما به این فکر کن که اگه کارهایی بکنی تو ابراز علاقه بکنی اما اون بهت بگه تو را نمی خواهم پس تسلیم احساسات نشو اگه عش یک طرفست خودت کنار بکش قبل از اینکه اون تو را کنار بزنه چون مردن بهتر از اینه که ادم غرورش واسه کسانی بشکنه که دلشون واسه کسی دیگست.اما اگه عشقت دو طرفست به طرفت نگاه کن ببین عشق اون چطوره ایا عشقش پاکه ایا واقعا دوستت داره اگه دوست داره تا چه حدیه به اندازه ای هست که خوشبختت کنه زندگیشو برات بذاره با همه بجنگه ایا خصلهای خوبی داره که فردا مشکلی برات پیش نیاد اینجا باز احساسات را کنار بزار اگه فکر میکنی اونم دوستت داره اگه فکر میکنی می تونی باهاش زندگی کنی اگه فکر میکنی برای دوست داشتن تو ارزش قائله اگه فکر میکنی شادی تو شادیه اونه غم تو غمه اون و برای تمام احساساتت ارزش قائله پس برو و بهش بگو منم دوستت دارم نه ادمی که عشقی تو دلش نیست
    بیشتر کسانی که طلاق میگیرن ادمهایی هستند که یه روز عاشق هم بودند البته فکر میکردند چون تابع احساساتشون بودند اما وقتی وارده زندگی شدند می بینند چقدر اشتباه کردند چون اون موقع فقط از عشق و با هم بودند حرف می زنند بدون اینکه خصوصیات اخلاقی و رفتاری هم را درک کنند اونها از روی احساسات تصمیم گرفتند نه عقل.پس دوست خوبم دقت کن فقط خوب بسنج اول طرفتو ببین چند مرده حلاجه خوتو واسه کسی بکش که اونم قدرتو بدونه نه دلش جای دیگه باشه یا عشق دوروزه داشته باشه امیدوارم موفق بشی

  448. هستی
    دسامبر 1, 2010 در 1:03 ب.ظ. | #448

    سلام خوشحالم که اومدی .میگی اگه یکی را دوست داشته باشی باید چکار کرد من اینجوری ام من یاد گرفتم مغرور باشم اونم خیلی می دونی چرا چون اگه نباشی یکی دیگه این کارو میکنه من عاشق طاها بودم دیونش بودم اما تا مدتها نمی دونست چون نمی خواستم احساساتم را کسی بفهمه تا یه نقطه ضعف برام باشه با اینکه این همه دوستش داشتم اما فقط بخاطره اینکه مادرش نفرینش نکنه ازش گذشتم چون عشقمو بالاتر از احساسم دونستم احساسم را تو خودم شکستم و از روی عقل تصمیم گرفتم درسته من طاها را با این تصمیمم از دست دادم اما اینجوری از دستش دادم خیلی بهتر از این بود که زندگیمون تلخ بشه هر روز حرف و ناراحتی پیش بیاد اگه تو کسی را دوست داری فقط هواست باشه ببین ایا این عشقه یا هوسه وقتی مطمعن شدی که یه عشق پاک پس باید مطمعن بشی که اونم دوستت داره اگه عشقت یک طرفست و فقط تو اونو دوست داری حاضر باش ذره ذره آب بشی اما خودتو پیش کسی نابود نکنی که حتی لحظه ای هم به تو فکر نمیکنه هیچی بالاتر از عشق دو طرفه نیست درسته شاید بی نهایت دوستش داشته باشی اما به این فکر کن که اگه کارهایی بکنی تو ابراز علاقه بکنی اما اون بهت بگه تو را نمی خواهم پس تسلیم احساسات نشو اگه عش یک طرفست خودت کنار بکش قبل از اینکه اون تو را کنار بزنه چون مردن بهتر از اینه که ادم غرورش واسه کسانی بشکنه که دلشون واسه کسی دیگست.اما اگه عشقت دو طرفست به طرفت نگاه کن ببین عشق اون چطوره ایا عشقش پاکه ایا واقعا دوستت داره اگه دوست داره تا چه حدیه به اندازه ای هست که خوشبختت کنه زندگیشو برات بذاره با همه بجنگه ایا خصلهای خوبی داره که فردا مشکلی برات پیش نیاد اینجا باز احساسات را کنار بزار اگه فکر میکنی اونم دوستت داره اگه فکر میکنی می تونی باهاش زندگی کنی اگه فکر میکنی برای دوست داشتن تو ارزش قائله اگه فکر میکنی شادی تو شادیه اونه غم تو غمه اون و برای تمام احساساتت ارزش قائله پس برو و بهش بگو منم دوستت دارم نه ادمی که عشقی تو دلش نیست
    بیشتر کسانی که طلاق میگیرن ادمهایی هستند که یه روز عاشق هم بودند البته فکر میکردند چون تابع احساساتشون بودند اما وقتی وارده زندگی شدند می بینند چقدر اشتباه کردند چون اون موقع فقط از عشق و با هم بودند حرف می زنند بدون اینکه خصوصیات اخلاقی و رفتاری هم را درک کنند اونها از روی احساسات تصمیم گرفتند نه عقل.پس دوست خوبم دقت کن فقط خوب بسنج اول طرفتو ببین چند مرده حلاجه خوتو واسه کسی بکش که اونم قدرتو بدونه نه دلش جای دیگه باشه یا عشق دوروزه داشته باشه امیدوارم موفق بشی

  449. هستی
    دسامبر 1, 2010 در 8:22 ب.ظ. | #449

    شبهای بلند بی عبادت چه کنم
    طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
    گویند کریم است گنه می بخشد
    گویم ببخشد ولی از خجالت چه کنم

  450. نازنین
    دسامبر 5, 2010 در 10:09 ق.ظ. | #450

    سکوت بی بهانه ترین صدای مهر است من سکوت میکنم تا بگم دوستت دارم.

  451. دسامبر 5, 2010 در 10:34 ب.ظ. | #451

    سلام اگر مايل به تبادل لينك با بلاگ من هستيد مرا با اسم بهترين وبلاگ زير زميني ايران بلينكيد و بهم خبر بديد تا من هم شما رو بلينكم.

  452. عبدالبصیر
    دسامبر 6, 2010 در 7:25 ب.ظ. | #452

    گر دلي دارم بدان در دست توست ..گر تني دارم بدان سر مست توست.. گر دلم را بشکني با دست خود دل نگيرم از تو…چون دل هم , مست توست

  453. حميد
    دسامبر 6, 2010 در 11:39 ب.ظ. | #453

    هستي جون سلام ديگه نمي خوام عاشق باشم ديگه نمي خوام كسي دوست داشته باشم
    عشق اگه خوب بود چرا پيش بد بخت بيچاره ميومد عاشق اگه خوب بود كه خودش آواره نبود دوست داشتن ما فيلم هاست وبس اگه عاشقي خوب بود عشق حيرون نمي شود اگه عاشقي خوب بود
    معشوقه ما رو ول نمي كرد ميگم يه نصيحت به كسايي كه اين مطلب من و مي خونند اگه عاشق شديد كسي رو مقصر ندونيد اين ديونگي خودت كه بي خودوبي جهت براي خودت دردسر
    درست مي كني شايد بهتر بريم كمي چشم كورمون رو باز كنيم دنيا رو با واقعيت ببينم حسن وامسال حسن زيادن خودمون كي هستيم چرا ما بايد منت رو شروع كنيم حالم از خودم بهم مي خوره بخدا

  454. هستی
    دسامبر 7, 2010 در 12:24 ق.ظ. | #454

    نه تو نباید حالت از خودت بهم بخوره باید از کسانی بهم بخوره که عشقتو درک نکردند بهت افتخار می کنم خودتو پیدا کردی تو عشق کسی موفق تره که جیگر داشته باشه انقدر عاشق نشو تا خودش بیاد دنبالت تو چیزی کم نداری اینو مطمعن باش و کسی تو زندگیت میاد که تو را واسه خودت دوست داشته باشه خدا را که داشته باشی همه چیز داری پس ناامید نباش خدا را که داری خلق خدا چکارست
    اما یادت باشه ها اسمتو بهم نگفتی

  455. مسعود
    دسامبر 7, 2010 در 4:21 ب.ظ. | #455

    واقعاً كه

  456. مسعود
    دسامبر 7, 2010 در 4:22 ب.ظ. | #456

    خدايا دست به دامان خودت ميشم

  457. حميد
    دسامبر 8, 2010 در 8:41 ق.ظ. | #457

    شايد همين جوري كه ميگي باشه
    اسمم نگار

  458. دسامبر 8, 2010 در 5:59 ب.ظ. | #458

    چه انتظار عجیبی….
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی…
    عجیب تر که چه آسان نبونت شده عادت
    چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت
    چه بی خیال نشستم… چه کوششی؟! چه وفایی…؟؟!
    فقط نشستم و گفتم خدا کند که بیایی…

  459. هستی
    دسامبر 8, 2010 در 9:25 ب.ظ. | #459

    از اشناییت خوشبختم نگار جان عزای امام حسین را بهت تسلیت میگم

  460. مسعود
    دسامبر 9, 2010 در 9:38 ق.ظ. | #460

    الهي! عمرم به باد کردم و بر تن خود بيداد کردم. گفتي و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.
    الهي! عاحز و سرگردانم؛ نه آن چه دارم، دانم و نه آن چه دانم، دارم.
    الهي! اگر تو مرا خواستي، من آن خواستم که تو خواستي.
    الهي! به بهشت و حور چه نازم، مرا ديده اي ده که از هر نظر، بهشتي سازم.
    الهي! آتشِ يافت، با نور شناخت آميختي و از باغ وصال، نسيم قرب برانگيختي، با آتش دوستي، آب گل سوختي تا ديده ي عارف را ديدار خود آموختي.
    خدايا! به هر صفت که هستم، برخواست تو موقوفم، به هر نام که مرا خوانند، به بندگي تو معروفم. تا جان دارم، رخت از اين کوي برندارم؛ هر کس که تو آنِ اويي، بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگاني او هستي، زنده ي جاويد است.
    الهي! عنايت تو کوه است و فضل تو دريا، کوه کي فسود و دريا کي کاست؟ عنايت تو کي جست و فضل تو کي واخواست؟ پس شادي يکي ست که دوست يکتاست.
    بار خدايا! بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشي و نه کس را بر تو فرمايشي، سزاها همه تو ساختي و نواها همه تو ساختي، نه از کس به تو و نه از تو به کس، همه از تو به تو، همه تويي وبس، خلايق فاني و حق يکتا به خود باقي ست.
    خداوندا! گفتار تو راحت دل است و ديدار تو زندگاني جان، زبان به ياد تو نازد و دل به مهر و جان به اعيان.
    الهي! من به قدر و شأن تو نادانم و سزاي تو را نتوانم، در بيچارگي خود گردانم، چشم بر روي تو دارم که تو ماني و من نمانم.
    خدايا! اين دوستي و محبت، تعلق به خاک ندارد، بلکه تعلق به نظر ازلي دارد. اگر علت محبت، خاک بودي، در جهان، خاک بسيار است که نه جاي محبت است. لکن قرعه از قدرت خود بزد، ما برآمديم و فالي از حکمت بياورد و آن ما بوديم، پس خداوند به حکم ازل به تو نگرد نه به حکم حال.
    الهي!در دل هاي ما جز تخم محبت مکار و بر جان هاي ما جز الطاف خود منگار و بر کشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار، به لطف خود ما را دست گير.
    الهي! به حرمت آن نام که تو خواني و به حرمت آن صفت که تو چناني، درياب که مي تواني.
    الهي! از کرم تو همين چشم داريم و از لطف تو همين گوش داريم، بيامرز ما را که بس آلوده ايم به کردار خويش، بس درمانده ايم به وقت خويش، بس مغروريم به پندار خويش، بس محبوسيم در سراي خويش، بازخوان ما را به کرم خويش، باز ده ما را به احسان خويش.

  461. هستی
    دسامبر 9, 2010 در 4:23 ب.ظ. | #461

    یا رب دلم از غم حسین محزون کن
    در سینه من محبتش افزون کن
    جزمهر حسین هر انچه باشد به دلم
    خون سازو ز راه دیده ام بیرون کن

  462. مسعود
    دسامبر 9, 2010 در 8:39 ب.ظ. | #462

    جبريل امين آن ملك نيك سرشت
    برسردر باغ جنت اين بيت نوشت
    برخصم حسين ورود اكيداً ممنوع
    مخصوص محبان حسين هست بهشت

  463. حميد
    دسامبر 10, 2010 در 8:56 ب.ظ. | #463

    سلام هستي جون
    عزاداري شما هم قبول باشه
    هستي جون اين شب ها شب هاي تكرار نشدنيه
    ياد بچگي هامون افتادم خيلي خوب بود
    مسعود توي الهي نامش خيلي قشنگ گفته
    خدايا! اين دوستي و محبت، تعلق به خاک ندارد، بلکه تعلق به نظر ازلي دارد. اگر علت محبت، خاک بودي، در جهان، خاک بسيار است که نه جاي محبت است. لکن قرعه از قدرت خود بزد، ما برآمديم و فالي از حکمت بياورد و آن ما بوديم، پس خداوند به حکم ازل به تو نگرد نه به حکم حال.
    نظر چيه هستي

  464. هستی
    دسامبر 11, 2010 در 12:25 ق.ظ. | #464

    عالی بود محبتی که ازلی و خدایی هست باید به دنبال محبتی بود که هم تا جان در بدن داریم پرتوش آرامش جان و روحمون باشه و حتی فردای قیامت این محبت باعث شفاعت ما بشه مثل محبت به اهل بیت مثل عشق به امام زمان که هرگز این محبت فنا نمی شه نگار جون خیلی خوشحالم که خودتی و نه اون نقابی که رو ظاهرت بسته بودی همیشه خودت باش همیشه و بدون هرگز ضرر نمی کنی به حق امام حسین به هر کی دوست داری برسی و خوشبخت بشی

  465. حميد
    دسامبر 11, 2010 در 4:18 ب.ظ. | #465

    سلام هستي
    خيلي خوب آدم يه هم صحبت داشته باشه
    درد دلها شو بشنوند درد دلهلي ديگران رو گوش كنه
    خيلي لطف داري كه برام دعا مي كني من به عشقم برسم
    رسيده بودم ولي باهاش بد تا كردم بخاطر بعضي چيزهاي پيش پا افتاده
    ملي نمي دونم با اين كه پيشم نيست نمي دونم چرا اين شب ها هواشو كردم
    چه كنم چاره فقط مرگه نه مرگ خودم كشتن خاطرات بخاطر راحتي اعصابم
    ديگه نمي خوام در بارش حرف بزنم بيشتر عذابم ميده
    راستي اهل كجايي منظورم بچه كجايي خونتون كجاست
    من اهل شيرازم نميدونم تا الان آمدي يا نه
    ولي خيلي جاي خوبيه 23 سالم الان هم دارم درس مي خونم دو ترم ديگه درسم تموم ميشه
    برام دعا كن تا بتونم حالتم رو عوض كنم خيلي بد شدم
    هميشه بي خود وبي جهت پرخاش مي كنم شايد بخاطر اون روزهاي كه اصلاً نم تونم فراموششون كنم
    خيلي برام دعا كن دوست دارم

  466. مسعود
    دسامبر 11, 2010 در 7:04 ب.ظ. | #466

    پیش از اینها فكر می كردم خدا

    خانه ای دارد میان ابرها

    مثل قصر پادشاه قصه ها

    خشتی از الماس و خشتی از طلا

    پایه های برجش از عاج و بلور

    بر سر تختی نشسته با غرور

    ماه برق كوچكی از تاج او

    هر ستاره پولكی از تاج او

    اطلس پیراهن او آسمان

    نقش روی دامن او كهكشان

    رعد و برق شب صدای خنداه اش

    سیل وطوفان نعره درنده اش

    دكمه پیراهن او آفتاب

    برق تیغ و خنجر او ماهتاب

    هیچكس از جای او آگاه نیست

    هیچكس را در حضورش راه نیست

    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

    از خدا در ذهنم این تصویر بود

    آن خدا بی رحم بود و خشمگین

    خانه اش در آسمان دور از زمین

    بود اما در میان ما نبود

    مهربان و ساده و زیبا نبود

    در دل او دوستی جایی نداشت

    مهربانی هیچ معنایی نداشت .

    هرچه می پرسیدم از خود از خدا

    از زمین ، از آسمان ، از ابرها

    زود می گفتند این كار خداست

    پرس و جو از كار او كاری خطاست

    آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

    هرچه می پرسی ، جوابش ْآتش است .

    تا ببندی چشم ، كورت می كند

    تا شدی نزدیك ، دورت می كند .

    كج گشودی دست ، سنگت می كند .

    كج نهادی پای لنگت می كند

    درمیان آتش آبت می كند

    با همین قصه دلم مشغول بود

    خوابهایم پر زدیوار و غول بود

    نیت من در نماز و در دعا

    ترس بودو وحشت از خشم خدا

    هر چه می كردم همه از ترس بود

    مثل از بر كردن یك درس بود

    مثه تمرین حساب و هندسه

    مثل تنبیه مدیر مدرسه

    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

    مثل تكلیف ریاضی سخت بود

    تا كه یكشب دست در دست پدر

    راه افتادم به قصد یك سفر

    در میان راه در یك روستا

    خانه ای دیدم خوب و آشنا

    زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

    گفت اینجا خانه خوب خداست

    گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

    با وضویی دست و رویی تازه كرد

    گفتمش پس آن خدای خشمگین ؟

    خانه اش اینجاست ! اینجا در زمین ؟

    گفت آری خانه او بی ریاست .

    فرش هایش از گلیم و بوریاست

    مهربان و ساده و بی كینه است .

    مثل نوری در دل آیینه است .

    می توان با این خدا پرواز كرد

    سفره دل را برایش باز كرد

    می شود در باره گل حرف زد

    صاف و ساده مثه بلبل حرف زد

    چكه چكه مثه باران حرف زد
    خداي خوب ومهربون دوست دارم دوست دارم دوست دارم

  467. هستی
    دسامبر 12, 2010 در 11:38 ق.ظ. | #467

    سلام دوست خوبم من خودم تو مازندران شهر ساری به دنیا اومدم پدرم و مادرم مال تهرانند اما بخاطر کاره پدرم اومدن ساری و وقتی من به دنیا اومدم ماموریت پدرم هم تمام شده بود و دیگه اینجا بخاطره اب و هواش موندند و اینجا را خیلی دوست دارم 18 ساله و واسه کنکور درس می خونم البته اگه دل به درس بدم چون خیلی تنبلی میکنم نگار جون گفتی به عشقت رسیدی اما ازش جدا شدی و خودتو مقصر می دونی اگه واقعا خودت مقصری و اگه حسی بر این داری که می تونی درستش کنی پس برو دنبالش و حرف دلت را بزن اگه مطمعنی احساستو از بین نممی بره اگه مطمعنی دلت بیشتر نمی شکنه برو و حرفتو بزن اما اگه دیگه جایی برای برگشت نیست پس باید با احساست بجنگی و تحمل کنی و زندگی را از نو اغاز کنی اگه بخواهی به این فکر کنی فقط خودت نابود میشی من شبی نیست که بدون غم طاها بخوابم می دونی چرا چون من گذشتم از خودم از عشقم از زندگیم بخاطره خود طاها و طاها دنیا را ترک کرد بخاطره من این غم نمی تونه التیام بگیره نمی تونه این دل جاشو به کسی دیگه بده پدرم اصرار داره تا با علی ازدواج کنم من 14 سالم بود و علی 20 سالش و تا حالا منتظرم مونده اما قلب من کسی را جا نمی ده از یک طرف علی و اصرار پدرم تا از این بلاتکلیفی درش بیارم و فکر میکنه با بودن علی طاها را فراموش میکنم از طرفی دیگه چطور علی را قبول کنم چطور جسمم پیش کسی باشه که روحم جای دیگست نگار حتی نفس کشیدن برام سخت شده دیگه تحملم کم شد هر کسی به هر طریقی می خواهد کاری کنه تا طاها را فراموش کنم امافقط نمک به زخمم می پاشند نگار خوشحالم که جای من نیستی امیدوارم تو زندگیت هرگز به جایی نرسی که بگی ای کاش

  468. حميد
    دسامبر 13, 2010 در 1:15 ق.ظ. | #468

    سلام هستي جون
    اميدوارم خيلي دير نكرده باشم
    به به مازندران چه جاي خوبي خيلي قشنگ رويايي دوست داشتني
    من تا الان دو بار اومدم مازندران بابل آمل ساري بهشر نكا كردكوي استان خيلي
    زيباي گلستان جنگل نور محمود آباد بابلسر خيلي محشر نوشهر ايستگاه پلاژ حسيني
    مثل اروپا مي مونه مثل انتاليا يه جزيره توريستي من با خانوادم رفتم تمام شهرهاي مازندران رو رفتم زيبايي منحصر به فرد خوشبحالت ايشالله هميشه سبز باشي مثل جنگل هاتون نهارخوران گرگان پنج شب توي جنگل هاش چادر زده بوديم جنگل آق قلا خيلي قشنگ مثل كارت پوستار مي مونه
    خيلي دوست دارم شب بخير مي خوام برم بخوابم تا بعد

  469. حميد
    دسامبر 13, 2010 در 1:20 ق.ظ. | #469

    آقا مسعود مشالله شعرهاي قشنگي مي نويسي
    معلوم خيلي با خدا رابطه خوبي داري
    موفق باشي

  470. هستی
    دسامبر 13, 2010 در 2:41 ب.ظ. | #470

    بابا تو هم که محشری به مازندران خوش اومدی واقعا جاهای زیبایی داری جنگل سیسنگانش کندلوس چالوس گزو ییلاق هاش خیلی زیباست ییلاق ما زنگونه اگه باز اومدی یه سری این جاها بزن واقعا دیدن داره از شعر اقا مسعود تعریف کردی اره حتما ارتباط خوبی با خدا داره اما نباید خودتو هم نادیده بگیری ارتباط با خدا فقط شعر نیست هر کسی به گونه ای با معبوده خودش دردودل میکنه به خودت نگاه کن تو چطور خدا را میبینی تو چطور دوستش داری حتی با یه نگاه به اسمون میتونی با خدا ارتباط پیدا کنی اخه هیچ کسی ناز ترو خوب تر از خدا نیست یه وقت ازش دور نشیا چون بدون خدا هیچی زیبا نیست من تو شیراز یه دلداده دارم تو اموزشگاه سپیدان

  471. نیستی ؟
    دسامبر 13, 2010 در 5:37 ب.ظ. | #471

    عاشق شعرهایی ام که مفهوم جالب داشته باشه مثل شعر زیر

    به دنیا دل نبنده هر که مرده(زن نیست مرده/)که دنیا سر به سر اندوه و درده / به گورستان سفر کن تا ببینی / که دنیا با عزیزانت چه کرده

    در کل سپاسگذار

  472. حميد
    دسامبر 14, 2010 در 12:57 ق.ظ. | #472

    سلام هستي جون
    دلم برات تنگ شده بود
    ببين نيستي يا پيستي چي گفته حال دل خيلي خراب كار از اين كارا گذشته ما كه هرلحظه مرگمون رو از خدا مي خواييم
    اصلاً دنيا با همه زيباي هاش مال شما نيستي كوچولو ما كه مرديم ديگه عزيز وغير عزيز نداره همه سينه قبرستون
    ما از اين بادها نيستيم كه از اين بيد ها بلرزيم
    با مفهوم

  473. هستی
    دسامبر 14, 2010 در 2:46 ب.ظ. | #473

    سلام عزیز قرار بود عصبانی نشی عزیز به حرفها و تعنه های هیچ کسی اهمیت نده شاید منظوری نداشته بود که این طور ناراحت شدی به دل نگیر حرف خوبی زدی از این بادها نمی لرزی پس در مقابل طوفان هم قوی باش اگه هر کی بهت تعنه ای زد یا حرفی هرچی که باعث ناراحتیت میشه هیچ وقت اهمییت نده اگه به حرفهایی که زده میشه زیاد اهمییت بدی و دنبالشو بگیری فقط خودت کوچیک میشی مثل تو دعوا اگه کسی بهت پرخاش میکنه تو هم جوابشو بدی این پرخاش و دعوا بالا میگیره و کار به توهین میرسه و ابروی انسان میره اون وقت مرگ از همه بهتره در مقابل پرخاش یا توهینو تطنه هر کسی کوتاه بیا در درون خودت اشتباهتو جبران کن اما خودتو با دهن به دهن شدن کوچیک نکن سعی نکن جواب افرادی را بدی که قبل از هر کاری فکر نمی کنند عقلتو دست این ادمها نده تو این وبلاگ یا هر جای دیگه که بری با مردم زندگی میکنیم اگه بخواهیم دنبال هر حرفی بریم و با پرخاشگری جوابشون را بدیم دیگه حرمتی برای خودمون تو جامعه باقی نمی مونه همیشه صبور باش و راحت از این حرفها بگذر ببین کی باید قبولت داشته باشه اول خدا بعد خانوادت بعد دوستهات بعد و بعد وبعد اما از همه واجب تر دلته که باید قبولن داشته باشه نگار جان همونطوری باش که که قلب مهربونت هست اگه تو این وب حرفی زده میشه یا شعری که باعث ناراحتیت میشه هیچ وقت اونو نخون و به خودت نگیر و ازش بگذر نگار جان یادت نره تو هر ضمینه ای اول خودت بعدم خودت اخر هم خودت این تویی که شخصیت خودت و رفتار دیگران را نسبت به خودت شکل میدی پس مواظب باش اشتباه نکنی دوسست دارم بخدا با اینکه ندیدمت

  474. حميد
    دسامبر 15, 2010 در 11:59 ق.ظ. | #474

    اووووووووووووووووووووووووووووووو بابا تو هستي
    كشتي مارو با اين همه نصيحت
    تو كه از مادرم بدترش كردي

  475. حميد
    دسامبر 15, 2010 در 12:09 ب.ظ. | #475

    آخه مادرم مثل تو خيلي نصيحتم مي كنه
    مثل مديرهاي مدرسه هميشه گير ميده من اصلاً از نصيحت خوشم نمياد

  476. مسعود
    دسامبر 15, 2010 در 3:29 ب.ظ. | #476

    می رسد روزی كه تو یادم كنی
    از حصار غصه آزادم كنی
    همچو شیرین بازگردی سوی دل
    آتشی بر جان فرهادم كنی
    این خراب خسته از صد عشق را
    بازیابی یا كه آبادم كنی
    باز می جویم شبی این وصل تو
    آید آیا لحظه ای شادم كنی؟
    این عجب عشقی است می پیچد به جان
    شور تو خواهم كه بنیادم كنی
    با تو می گوید امید از سوز دل
    تا بسوزانی و بربادم كنی

  477. هستی
    دسامبر 16, 2010 در 9:30 ب.ظ. | #477

    کسی نصیحتت میکنه که دوستت داره قدر مادرتون بدون بجای شکوه و گلایه از نصیحت بجاش ببین کجای کار میلنگه لازم نیست بروت بیاری که نصیحت بر گیری پیش خودت قاضی باش من زود می رنجم ودلگیر میشم نمی خواهم از هم برنجیم اگه تو بخواهی دیگه نصیحتت نمیکنم دوست بی وفا

  478. دسامبر 17, 2010 در 7:05 ب.ظ. | #478

    سلام مهدی اقا وبلاگ باحالی هست میخواستم ببینم میشه تبادل لینک کنیم اگر میشه لینک منو با اسم فقط بخاطر تو (ساناز جون) وارد کنی
    شما هم بیاید وبلاگ بگید با چه اسمی وارتون کنم تو نظرات
    مرسی

  479. فرشید فرجود
    دسامبر 18, 2010 در 1:52 ق.ظ. | #479

    همیشه دور بودن معنای فراموش کردن نیست/ گاهی فرصتی ست برا ی دل تنگ شدن

  480. هستی
    دسامبر 19, 2010 در 10:40 ب.ظ. | #480

    یه عالم حرف نگفته
    چرا من تو را ندارم؟
    خواب آشفته می بینم
    تو را از دست دادم انگار
    می پرم از خواب تو هستی
    اما تو قاب روی دیوار

    سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند بیاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم

    بوی عشق می دهد صفحه های دفترم
    با تمام گریه هام از همیشه بهترم
    رنگ رنگ غصه است رنگ روزگار من
    چاره نیست عاشقم زنده باد یار من
    شاکی از که باشم و گریه تا به کی ؟چرا؟
    صبر می کند دلم چاره نیست بی وفا
    خاطرات من همه بوی نم گرفته است
    جای خالی تو را رنگ غم گرفته است
    قاب عکس های من خالی از ستاره ها
    عهد های بی رفیق مانده اند نیمه راه
    قلب ها پر از غمند زین همه وفا چه سود
    یار با وفای من این که رسم وفا نبود

    سلام زندگیم ازم دلخوری حتما فکر کردی فراموشت کردم نه نه نه بخدا نه حتما فکر کردی دوستهای جدیدی پیدا کردم دیگه حرفی از تو نمی زنم دیگه از دلتنگیهام واست نمی گم
    اما نه عشق من هیچ کسی جای تو را نگرفته مگه گریه های شبانمو نمی بینی مگه نمی بینی عکستو رو قلبم میزارم می خوابم یه وقت فکر نکنی هستی بی وفاستا نه امروز وقتی اومدم سر خاکت یه گل زرد رو مزارت بود نمی دونم کی قبل من اونجا بود کی داشت باهات دردودل میکرد اما هر کی بود طاهای من خوب نمی شناخت نمی دونست تو از گل زردو رنگ زرد بیزاری گل را برداشتمو بجاش گل سرخ روش گذاشتم امروز کلی باهات حرف زدم شنیدی حرفهامو شنیدی طاها اما اگه شنیدی پس چرا جواب ندادی طاها من دلم داره می ترکه من دارم از دوریت دق میکنم امروز تا ساعتها منتظر بودم تا بهم جواب بدی از داخل قبر هم جواب می خواستم انگار فراموش کردم طاهای من واسه همیشه اینجا خوابیده من با این همه خاطرات چکار کنم طاها تو بگو از این دنیا بیزارم از این ادمها بیزارم حتما میدونی ما دیروز روزه داشتیم دیدی مادرت هم اومده بود طاها مادرت اومده بود اونی که عشقمو ازم گرفت اونی که داغ به دلم گذاشت اونیکه فقط واسه اینکه ازم دل بکنی دست به هر کاری زد دلم می خواست برم بین این همه جمع بهش بگم چرا اومدی اومدی چی را ببینی دیدی بهم چی گفت اونی که یه روزی چشم دیدنم نداشت حالا اومده بغلم میکنه میگه بوی طاها میدی طاها به حرمت تو چیزی نگفتم تو که حتما شاهد بودی فقط اشک رو صورتم ریخته میشد و چیزی نمی گفتم اما دلم می خواست داد بزنم بگم لعنتی حالا واسه چی اومدی تو عشقمو ازم گرفتی کاری کردی عزیزمو زیر خاک کنمو خودم تو اوج جونیم عزادار بشم طاها واسه اینکه امروز بیام پیشت لحظه شماری کردم بهت بگم بهت بگم دارم دیونه میشم اخه چرا اخه چی میشد می ذاشت ما به هم برسیم دلم برات تنگ شده زندگیم دلم برای خنده هات تنگ شده اخه تا کی با یادت زندگی کنم من چکار کنم طاها من چکار کنم کمکم کن طاها دیگه تحمل ندارم من هیچی نمی خواهم من فقط تو را می خواهم خدا یا باید تو را به من بده یا منو بیاره پیش تو من از این دنیا هیچی نمی خواهم طاها بگو کجا برم تا خاطرات تو نباشه بگو کجا برم طاها یه بار بیا تو خوابم تو را خدا تو را جان امام حسین بگو که تو دلت برام تنگ شده بگو تو هم دوستم داری یه بار بیا یه بار بیا صدام بزن بزار یه باره دیگه صداتو بشنوم یه باره دیگه خنده هاتو ببینم اخه بی معرفت این بود رسم وفا من دارم دق می کنم من چطور تحمل کنم می شنوی طاها من چطور تحمل کنم

  481. ميلاد
    دسامبر 20, 2010 در 1:50 ق.ظ. | #481

    كلام امير:دنيا براي رسيدن به آخرت آفريده شده
    نه براي رسيدن به دنيا

  482. مسعود
    دسامبر 20, 2010 در 9:48 ق.ظ. | #482

    يك شبي مجنون نمازش را شكست
    بي وضو دركوچه ي ليلي نشت
    عشق آن شب مست مستش كرده بود
    فارغ از جام الستش كرده بود
    گفت:يارب از چه خارم كرده اي
    برصليب عشق دارم كرده اي
    خسته ام زين عشق دلخونم مكن
    من كه مجنونم تو مجنونم مكن
    مردم اين بازي دگر من نيستم
    اين تو وليلي تو من نيستم
    گفت: اي ديوانه ليليت منم
    در رگت پيدا و پنهانت منم
    سالها با جور ليلي ساختي
    من كنارت بودم و نشناختي …..

  483. هستی
    دسامبر 20, 2010 در 2:19 ب.ظ. | #483

    آقا میلاد گفتی دنیا برای رسیدن به آخرت آفریده شده درسته این حقیقته از این دنیا باید توشه ببریم اما یه چیزی بگو تا با این غمم کنار بیام چطور کنار بیام تا حالا هرکی پا گذاشته هیچ کسی واسه مرحم دردم نیومد فقط با یک کلام فراموشش کن اگه دنیا مزرعه اخرته پس چرا فکر نمی کنند که جدا کردن دو عاشق باعث نابودی برداشت محصولشون میشه پس چرا کسی درک نمی کنه وقتی کار از کار که می گذره تازه یادشون میاد که باید اونها را بخشید که مبادا فردای قیامت یغشون را بگیریم اما من ازشون نمی گذرم هیچ وقت حتی اگه خدا هم ببخشه بزار تو این دنیا زندگی کنند اخرش هم به همین دنیا برسن نه به آخرت

  484. حميد
    دسامبر 20, 2010 در 3:10 ب.ظ. | #484

    hello
    سلام هستي جون چي شده خواهر برات بميره
    مادر دوست اذيتت كرده مگر دستم بهش نرسه
    چشماشو ميزارم كف دستش
    بزار پام برسه مازندران
    آقا ميلاد چي نوشته كه هستي جون منو ناراحت كرده گوش هاشو مي برم
    عزيزم اصلا قصه نخور اگه اومدم حتما ميام پيشت تا دلداريت بدم
    هستي جون چطوري شد با طاها دوست شدي چطور فوت كرده خيلي دوست دارم بدونم
    حتما بگو
    دوست دارم خيلي دوست داشتني شدي

  485. حميد
    دسامبر 20, 2010 در 3:15 ب.ظ. | #485

    آقا مسعود شعر خودت اگه شعره خودت كه باباخيلي دمتگرم
    يه شعر درباره خدا بنويس خداي كه همه رو به يه چشم نمي بينه
    بين آدمها فرق ميزاره بين آدمهاي خوب وبد فرق نمي زاره

  486. هستی
    دسامبر 23, 2010 در 2:41 ب.ظ. | #486

    سلام نگار خیلی دوست داری بدونی با گفتنش فقط خاطره ها واسم زنده میشه و دردم چند برابر اینو شنیدی که میگن خاطره های هر کسی فقط واسه خودش قشنگه چه تلخ چه شیرین اما اگه دوست داری بدونی بهت میگم اما خیلی ساده میدونی نگار من تو یه خانواده بسیار مرفع به دنیا اومدم هرگز با رویا زندگی نکردم چون هر چی که خواستم داشتم هرگز افسوس نمی خوردم هرگز نگفتم ای کاش همه چی داشتم یه خانواده بسیار خوب هر چیزی که تو فکر کنی اما زندگی مرا به جایی کشید که روزی هزار بار می گم ای کاش روزی هزار بار حسرت می خورم و شبا روزمو دارم با رویا زندگی میکنم و از روزگار گله دارم که چرا چیزهایی به من داد که من هرگز بخاطرشون کسی را تحقیر نکردم هرگز خودمو نگرفتم تا می تونستم سعی می کردم کمک کنم پس به چه گناهی روزگارم تلخ شد به حدی که دیگه شادی تو زندگیم نیست و با هیچ چیزی شاد نمیشم با اومدن طاها تو زندگیم همه چیزم رفت هم شادیم هم دلگرمیم هم جونیم و فقط غصه همدمم شده من سوم راهنمایی بودم که با دوستهام به کلاس کامپیوتر می رفتیم شیفت ما با پسرها فرق میکرد اما زمان امتحان که رسید مربی ما یه جزوه داد تا از روش تمرین کنیم واسه امتحان و به ما گفت کپی کنیم و به پسرها بدیم اما ما این کارو نکردیم تا اونا قبول نشن واسه همین هم بعد امتحان که ما قبول شدیم و پسرا رد .لو رفتیم و یه دعوا درست وحسابی بین ما شد و بخاطر همین پسرا از مربی خواستند تا نمرات ما را رد کنه تا دوباره امتحان بدیم طاها دانشجو بود و به این مدرک احتیاج داشت اما با کاره ما باید 3ماه دیگه صبر میکرد به حرف اونها مربی هم نمرات ما را رد کرد تا دوباره امتحان بدیم و قرار شد تا وقت امتحان کلاسهامون یکی بشه تا تمرین کنیم طاها زیاد خشکل نبود اما یه چهره دوست داشتنی داشت جذاب بود قد بلند و اندامی بود من به زور حتی به ارنجش می رسیدم اون موقع ها چیزی که ازش داشتم نفرت بودو کینه با اینکه اشتباه از ما بود این 3ماه هم گذشت اتفاقات تو کلاس رفتار طاها سنگینی نگاهش همه این چیزها بماند امتحان را قبول شدیم و دوباره واسه یه کتاب جدید اسم نوشتیم که طاها هم بود حدود یک ماه از امتحان گذشته بود که به خواستگاری اومدن باورم نمی شد از قسمت ناراحتم از سرنوشت اخه چرا پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد کسی رسما به خواستگاری بیاد از طرفی میگفت بچه ام و از طرفی هم می گفت مرده زندگیت علی اونه که دوستت داره اما چطور پدرم راضی شد نمی دونم خلاصه بگم چند باری اومدن پدرم از متانت طاها از رفتارش از این که واقعا با همه فرق داشت خیلی خوشش اومده بود فهممیده بود یکی بجز علی هم هست که واقعا دوستم داشته باشه تو کلاس با هم بودیم اما مثل یه غریبه طاها اصلا به روش نمی اورد که خواستگاریم اومده و از این بابت خیلی حرص می خوردم دوست داشتم ظاهر میکرد به نوعی نازمو می کشید امان از دست ما دختر ها اما اون مغرور تر از من بود که به روش بیاره شاید هم حجب و حیاش نمی ذاشت بار 4 بود که بهاتفاق عمو و عمه اش اومده بودند اون شب قرار شد من و طاها حرف بزنیم تا نظر هم را بدونیم اگه ما قبول کردیم صبر کنیم تا درسم تمام بشه باورم نمی شد می خواستم باهاش حرف بزنم از دلهره شام هم نخورده بودم اون شب وقتی تو اتاقم رفتیم تا صحبت کنیم شبی بود که هرگز فراموش نمی کنم طاها اون طاهای مغرور نبود انگار یه ادم دیگه بود گفت هستی فکر کردی بعد اون اتفاق تا حالا دوستت دارم نه دیونه از اولین روزی که رفتیم کلاس و من پیش در کلاس دیدمت باورم نمی شد اون این همه مدت دوستم داشت و پنهان کرده بود وقتی حرف میزد بیشتر دوستش داشتم اخه من من که انقدر سنگ دلم چرا طاها به دلم نشست حرف ها زیاده و وقت کوتاه نگار انقدر را بدون که عاشق هم بودیم شاید اوایل خیلی ساده بود اون شب وقتی اعلام کردیم که ما هدیگه را قبول داریم همهچیز به هم ریخت دنیایما خراب شد و عمر شادی ما کوتاه یکدفعه مادرش به حرف اومد بین این همه جمع بلند شد و با چادرش صورتمو پاک کرد گفت من دوست ندارم عروسم از الان ارایش داشته باشه مامانم گفت حاج خانم به دخترم توهین نکن کاره خداییه اما با اینکه فهمیده بود اما بازول نمی کرد باز یه بهونه دیگه گفت همه میگن هستی بچه شما نیست چون هیچ شباهتی به شما نداره با حرفهاش طوفان به پا کرده بود دید حرفش سندی نمی شه گفت اصلا میدونی هستی فرشته هستی خوب شما خوب اگه دختر شاه پریون هم باشه من نمی خوام چون می خواهم پسرم با خواهر زادم ازدواج کنه اون حرفشو زد و کاری که نباید میشد شد و پدرم هم گفت اگه دخترم بمیره بهتره تا عروس خونه شما بشه بعد اون روز من و طاها همدیگه را میدیدیم نگار نمی تونم از خاطرات بگم فقط بدون عشق ما انقدر عمیق شد که حد نداشت طاها نقاش خوبی بود توی تمام اتاقش عکس من بود حتی رو دیواره اتاقش عکسمو گشیده بود اما مادرش مادرش مادرش .نگار تا همین حد بدون 2سال من و طاها باهم بودیم وقتی مادرش دید طاها به هیچ طریقی ولم نمی کنه یه روز ازم خواست به خونشون برم جلو چشمهام عکسمو پاره کرد بهم توهین کرد بهم گفت تو اجنه ای هستی که وارد زندگی پسرم شدی از پسرم دور شو وگرنه نفرینتون میکنم اون روز روزه پایان عمر اشنایی من و طاها بود از هم چیز گذشتم از عشقم گذشتم و بعد مدتی دوری از طاها بماند گریه ها و التماس ها بماند درد عشق روز 27 ابان خواهرش برا زنگ زد گفت هستی خودتو به بیمارستان برسون فقط می تونم بگم هرگز دستم به دستهاش نخورد اما من واقعا بغلش کردم نگار انگار هیچ چیزی دیگه برام مهم نبود صدای نفس هاش هنوز تو گوشمه اشکهایی که میریخت می فهمی نگار انگشترشو بهم داد گفت هستی هر جا هستی خوشبخت باشی اما منو فراموش نکن طاها تو بغل من جون داد میفهمی نگار تو بغل من به خاطره من به خاطره اون مادره لعنتیش اون مادره لعنتی اون زندگیمو ازم گرفت حالا من موندمو یه دنیا خاطره و تمام نامه هاش نگار امروز با یاد اوری خاطرات اتیش به جونم زدی من طاهامو از دست دادم اون زن لعنتی عشقمو ازم گرفت عشقمو

  487. حميد
    دسامبر 26, 2010 در 4:38 ب.ظ. | #487

    سلام عزيز دلم الهي برات بميرم چرا اين طوري شده نفهميدم
    واقعاً كه چه سرگذشتي داري هستي چقدر دلت درياست خودت خبر نداري
    هستي جون خيلي دلم سوخت جگرم كباب شد
    نمي دوني كه واسه همه هست از اين بدتر ولي بايد استوار محكم قدم برداشت
    حالا طاها رفت خدا رحمتش كنه ديگه تو كاري نمي توني يكني مگر براش طلب آمرزش كني
    تو رو خدا منم تو غمت شريك بدون
    هستي جون باشه حالا كه سر صحبت باز شده فقط گوشه اي از خاطراتم رو با حميد تو روزهاي آينده برات مي نويسم آخه اينترنتم رو با كارت وارد ميشم بعضي وقت ها بايد توي صف بمونم تا بتونم وارد سايت بشم حتما برات مينويسم
    اصلاً ناراحت نباش اگر دري بسته بشه در ديگه بهتر از اون باز ميشه قسمتت نبود هر چقدر هم بگي ديگران مقصر هستند درست ولي عمر طاها به دنيا نبود اين باور كن
    زحكمت ببنند دري زرحمت گشايد در ديگري
    تو رو بخدا اصلاً ناراحت نباش خدا كريم ياور همه ماهاست براي طاها دعا مي كنم
    دوستت دارم

  488. مسعود
    دسامبر 27, 2010 در 9:01 ق.ظ. | #488

    متاسفم

  489. هستی
    دسامبر 28, 2010 در 11:53 ب.ظ. | #489

    اره میان اومدن اما دل من چی دل من چطور راه بیاد نگار من ذره کوچکی از عشقمون را گفتم از بدبختیم گفتم از دوری گفتم از غمم گفتم از رنجم گفتم می دونی دردم از چیه از اینه که یه عمر باید با کسی زندگی کنم که هیچ وقت تو دلم نیست و فقط جسمم مال اونه اما روحم مال یکی دیگست از دلم می نالم که چطور حاضره کسی دیگه را با این همه خاطرات تو خودش جا بده مگه می شه نه نمی شه نگار نمی شه ارزوهامو زیره سایه کی بسازم با کی بسازم با کسی که واسم همیشه مثل یه غریبست و غریبه باقی می مونه دلم شکسته نگار از این دنیا از ادمهاش مگه من چند سالمه مگه من چکار کردم چرا عشقم از پیشم رفت اصلا چرا طاها تو دلم نشست چرا طاها که قرار بود بره چرا اون اومد چرا علی که خیلی ازش سرتر بود یا یکی دیگه چرا اونا تو دلم جا نشدند اونا که موندگار شدن باید همینی می مرد که عشقم بود ایا این ظلم نیست تو دلم جای هیچ محبتی واسه کسی نیست تو دلم یا کینه یا غم کینه از مادره طاها نفرت از اون که هیچ وقت نمی بخشمش و غم که که بعد به دلم سر زد نمی دونم نگار ایا منم تو این جریان مقصرم یا نه طاها بهم گفت تو منو کشتی تو با بی وفاییت با رفتنت با ندیدنت گفت تو منو کشتی که راحت جا زدی و به حرف مادرم از من گذشتی ایا من اشتباه کردم ایا نباید ازش می گذشتم اخه نمی خواستم طاها نفرین مادرش زندگیشو نابود کنه زندگیش از عشقم بالا تر بود من بی وفا نبودم من جا نزدم هرچی کردم بخاطره طاها بود طاها اینو درک نکرد باور نداشت فکر کرد من از مادرش چون کینه دارم این کارو کردم اما نه تو باور کن من این کارو بخاطره کینه نکردم بخاطره خودش کردم چرا طاها نفهمید دارم دیونه میشم که با دلخوری ازم جدا شد اون منو مقصر گرفت نگار حرفهای مادرش مثل تیری رو قلبمه نمی تونم فراموش کنم بهم خیلی توهین کرد همه جا گفت من از اجنه هام من بچه پدرومادرم نیستم بهم گفت سرراهی چون شبیه خانوادم نیستم منو به زبون همه یه اجنه خوند که میخواهد پسرشو ازش بگیره با من بد کرد هنوز که هنوزه یه جوری نگاهم می کنند تو بگو این حق من بود باید ابرومو ببره چون پسرش دوستم داشت نگار از خدا می خواهم منو پیش طاهام ببره چون دیگه تحمل ندارم

  490. راضیه
    دسامبر 29, 2010 در 4:55 ب.ظ. | #490

    sher ghashangi bood azatoon mamnoonam

    raziyeh az dubai

  491. mitra
    دسامبر 30, 2010 در 1:55 ب.ظ. | #491

    dastetoon dard nakone. kheyli khub bud. merccccc :)

  492. هستی
    دسامبر 30, 2010 در 10:53 ب.ظ. | #492

    وچه سخت است که از تو نه دیگر شعری بخوانم نه بر این غنچه ی پژمرده زبان ودل از عاقبت خیر برانم ولی اکنون خواهم که بر این قسمت ناخوانده ی خود سر تعظیم فرو اندازم چون اگر مصلحتی بود راهمان هموار بود و جدایی می رفت پی انان که با نازوعشوه دل هم را می شکستند .و نمی دانند ارزش عشق وگذر عمر را.نه بر ما می ماند که به آه وناله طلب وصل زحق می گیریم چون اگر قسمت تو من بودم خود تقدیر مرا می کشانید آن نقطه که تو دست من می توانستی گرفت و می توانستیم به گوش هم دنیای عشق را فریاد کنیم ولی از قسمت ما خارج بود سهم ما بودن با هم نیست

    این بار سلامم را از میان انبوه چمنزارها می نویسم گویی در میان تک تک ساقه هایش تو را احساس می کنم دیر زمانیست که از تو بی خبرم از تو از همه بی وفاییهایت دلم می خواست آن چنان باشی که نیستی دلم فقط پاکی چشمانت را می خواست کاش دنیا جفا کار نبود و در هر ورقش حیله ی ورق دیگرش را نمی نوشت کاش مانند گلهای شقایق عاشق بودی من با هر تپش قلبم به تو نزدیکترم به تو به دلی که در نهایت دوریست یاد روزهای با هم بودنمان بخیر بی وفا

  493. مسعود
    ژانویه 4, 2011 در 8:50 ق.ظ. | #493

    شعر زيباي حميد مصدق وپاسخ زيباي فروغ فرخزاد تقديم به همه …
    تو به من خنديدي ونميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان درپي من تند دويد
    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كر د نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    وتو رفتي و كنون خش خش پاي تو تكرار كنان ميدهد آزارم
    ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه خانه ما سيب نداشت
    پاسخ فروغ به مصدق
    من به تو خنديدم چون كه ميدانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
    .پدرم در پي تو تند دويد تو نميدانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است
    من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من وسيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت برو ومن رفتم وهنوز حيرت بغض تو تكرار كنان ميدهد آزارم ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چه ميشد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت …..

  494. هستی
    ژانویه 4, 2011 در 1:50 ب.ظ. | #494

    روزها برام سخت ترو سخت تر پیش میرند دیگه نمی دونم چکار کنم اخه یکی نیست منو بفهمه هیچکسی نیست تا کمکم کنه من این دنیا را نمی خواهم حتی اجل هم منو نمی خواهد حتی اجل هم برام ناز میکنه همیشه دردم یه چیز بود که تو نیستی دردم تنهایی بدون تو بود دردم یاداوری خاطراتمون دردم این بود که تو را ندارم اما یه دلخوشی داشتم که یادت بامنه عشقت با منه و هیچ کسی نمی تونه اینو ازم بگیره اما دارند تو را ازم می گیرند یادتو خاطراتتو حتی خلوتی را که باهات داشتم می دونم میدونی می دونم تو هم خبر دار شدی امشب علی می خواهد بیاد تا برای عید روز عقدوعروسی را تعیین کنند واسه من واسه منی که دلم پیش توست واسه منی که هیچ حسی ندارم طاها دارم دیونه میشم چرا درکم نمی کنند به کی بگم من علی را نمی خواهمنمی خواهم ازدواج کنم دارم از پا در میام به خواهرم میگم میگه بسه انقدر با خاطرات زندگی کردی به مادرم میگم میگه بسه انقدر با گریه هات دلمو خون کردی به پدرم میگم میگه بسه از اول هم علی مال تو بود پس چرا کسی از من نمی پرسه با علی حرف زدم گفتم تو را نمی خواهم گفتم من عاشقم عاشق طاها میدونی بهم چی گفت گفت همیشه میبرمت سرخاکش تو دردهات شریک میشم دلت پیش اونه باشه وقت زیاده واسه منم جایی پیدا میشه کاری میکنم فقط بگی علی فقط تو مال من بشو بقیه با من میبینی طاها بهم چی میگه اخه اونا چه میدونند عشق یعنی چی کجایی تا مثل همیشه یادم بدی تا چطور از خودم دورش کنم من چکار کنم نمی خواهم ازدواج کنم طاها خوشحالی یا ناراحت میدونم تو هم ناراحتی فقط بدون دیگه تحمل ندارم طاها به دادم برس من با خاطراتت چه کنم با رویاهات منو تو آرزوها داشتیم میفهمی حالا چطور خونه آرزوهامو با یکی دیگه بسازم اخه چرا نموندی چرا تو این بدبختی تنهام گذاشتی برم دردمو به کی بگم

  495. مسعود
    ژانویه 5, 2011 در 12:37 ب.ظ. | #495

    كثرت نسل بشرنبود مگردر ازدواج
    فطرت آدم چو بوده از ازل بر ازدواج
    هرزماني لذ تي دارد بر ابناء زمان
    لذت عهد جواني هم بود در ازدواج
    النكاح سنتي پيغمبر اسلام گفت
    تا كند بين مسلمانان مقرر ازدواج
    نصف دينش حفظ گردد مي كند هر كس نكاح
    زين سبب شد سنت شرع مطهر ازدواج
    مرد را باآبروي وعزت افزايد نكاح
    شكر حق كن چون تورا گردد ميسر ازدواج
    زين عمل نقش درخشاني بعالم بازمانداين چنين
    كرد با زهراي اطهر چونكه حيدر ازدواج

  496. هستی
    ژانویه 5, 2011 در 9:05 ب.ظ. | #496

    ایا اینم درسته ازدواج با کسی که مهری ازش نداری با کسی که هر زمان می بینیش اتش به خاطراتت بزنه با کسی که می خواهد جای عشقتو بگیره چرا با من کسی همدرد نیست

  497. مسعود
    ژانویه 6, 2011 در 9:07 ق.ظ. | #497

    پندآموز است ماجرای مردی که زمین را می کاود تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد اما ناگاه گنجی بزرگ می یابد
    بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است

  498. هستی
    ژانویه 6, 2011 در 2:21 ب.ظ. | #498

    ای کاش گنج زنده شدن مرده ها در این دنیا بود تا فرصتی بود برای دوباره زیستن

  499. مسعود
    ژانویه 6, 2011 در 3:38 ب.ظ. | #499

    جهان چه بزرگست وقتی غرق شادیهای کوچکم و چه کوچکست وقتی اسیر رنجهای بزرگی باشم
    فرقی نمی‌کند در کدام عصر و کدام اقلیم زندگی کنی فرقی نمی‌کند اسمت شيرين باشد ،‌ ديكاست ، نگين یا ليلي …….
    تو را به زخم‌هایت می‌شناسند،‌ ‌این نقطه‌ی اشتراک همه آدمهاست
    زندگی یعنی بخند هرچند كه غمگینی،
    ببخش هرچند كه مسكینی،
    فراموش كن هرچند كه دلگیری…اینگونه بودن زیباست،هرچند كه آسان نیست
    اگر براي دل زندگي كردم براي دل ميميرم
    اگر زبان گشودم براي سكوت نهانم
    راستي چه مي شود سرنوشت رازي كه كليدش دست دلم است
    خداي استوار رازم را تو شنيدي پس برايت دعا مي كنم چون به تو تعلق دارم اگر نداي تو اين يود پس تا ابد دوستت دارم
    اي بنده ناشكر از تو چيزي نخواستم جز……….. پس گوش كن
    به آسمون سپردم چشم از تو برنداره ، مراقب تو باشه سرت بلا نیاره ، تا تو نخوای نتابه ، دلت گرفت بباره ، سپردم با تو باشه ، هرگز تنهات نذاره
    ديدي چقدر ناشكري

  500. هستی
    ژانویه 6, 2011 در 9:53 ب.ظ. | #500

    اقا مسعود ایا شعرهات کنایه ای هست برای من اگه هست بدون تو جای من نیستی تا ببینی چطور اشیانه رویاهات را خراب کردند

  501. مسعود
    ژانویه 7, 2011 در 12:04 ق.ظ. | #501

    ندانم قاعده چون چرخ هستى
    مرا اين گونه خواهنددرگه نشستيم
    زگويش درعجب درخلوت خود
    زهرچه خالق ماست او مى پرستيم

  502. هستی
    ژانویه 7, 2011 در 2:33 ب.ظ. | #502

    امروز ساعتها تو تنهاییهام با تو خلوت کردم فقط منتظر جوابی بودم تا بهم بگی چه کنم اما از تو نه پیامی اومد نه جوابی می خواهم یه چیز بهت بگم دیگه بریدم

  503. مسعود
    ژانویه 8, 2011 در 5:04 ب.ظ. | #503

    دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد
    پسر قد بلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود
    دخترخجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند ….
    از اينكه راز اين عشق رادر قلبش نگه مي داشت ودورادور او را
    مي ديد احساس خوشبختي مي كرد
    در آن روزها،حتي يك سلام به يكديگر ،دل دختر را گرم مي كرد
    او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد گرفته بود هر روز
    روي كاغذ كوچكي يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را
    به شكل ستاره اي زيبا تا ميكرد وداخل يك بطري بزرگ مي انداخت
    دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري
    با موهاي بلند وچشمان درشت را دوست خواهد داشت
    دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت ووقتي لبخند مي زد،
    چشما نش به تاريكي يك خط مي شد….
    در 19 سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد وپسر با نمره
    ممتاز يه دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت
    يك شب ، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي
    خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند
    دخترك در سكوت به شماره اي كه مدت ها پيش حفظ كرده
    بود نگاه مي كرد .
    آن شب براي نخستين بار دلتنگي را يه معناي واقعي حس كرد .
    روزها مي گذشت واو زندگي رنگارنگ دانشگاهي رابدون توجه
    پشت سرمي گذاشت ، به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را
    كه به سويش دارز مي شد ، رد كرده بود .
    در اين چهار سال تنها در پي آن بود كه براي فوق ليسا نس در دانشگاهي
    كه پسر درس مي خواند ، پذيرفته شود
    در تمام اين مدت دختريك بار هم موهايش را كوتاه نكرد
    دختر بيشت ودو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد
    اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد وكاري در مدرسه دولتي پيدا كرد
    زندگي دختر مثل گذشته گذشته ادامه داشت وبطري هاي روي قفسه اش
    به شش تا رسيده بود
    دختر در بيست وپنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر
    كاري پيدا كرد .
    در تماس با دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و
    تجارت موفقي را آغاز كرده است .
    چند ماه بعد ، دختر كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد
    در مراسم عروسي ، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
    چشم دوخته بود وبدون آنكه چيزي بخورد ، حيران شده بود .
    زندگي ادامه داشت …..
    دختر ديگر جوان نبود ، در بيست هفت سالگي با يكي از
    همكارانش ازدواج كرد
    شب قبل از مراسم ازدواجش ، مثل گذشته روي يك كاغذ
    كوچك نوشت : فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از آن توست ……
    و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد
    ده سال بعد ، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با
    مشكلات بزرگي مواجه شده ودر حال ورشكستگي است .
    همسرش از او جدا شد و به جستجويش رفت .
    شبي در باشگاهي ، پسر را مست پيدا كرد
    دختر حرف زيادي نزد ، تنها كارت بانكي خود را كه تمام پس اندازش
    در آن بود در دست پسر گذاشت
    پسر دست دختر را محكم گرفت ، اما دختر با لبخند دستش را رد كرد و
    گفت : مست هستيد مواظب خودتان باشيد
    زن پنجاه و پنج ساله شد ، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد
    در اين سلبها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد.
    روزي دختر را پيدا كرد و خواست دو برابر آن پول و 20درصد سهام
    شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد وپيش از آنكه پسر
    حرفي بزند گفت : دوست هستيم ، مگر نه ؟
    پسر براي مد ت طولاني به او نگاه كرد و در آخر لبخند زذ.
    چند ماه بعد ، پسر دوباره ازدواج كرد ، دختر نامه تبريك زيبايي برايش
    نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت ……
    مدتي بعد دختر به شدت مريض شد .
    در آخرين روزهاي زندگيش ،هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا مي ساخت
    در آخرين لحظه ، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را باز شناخت
    وگفت :در قفسه خانه ام سي وشش بطري دارم مي توانيد آن را براي من
    نگهداريد
    پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
    مرد هفتادوهفت ساله در حياط خا نه اش در حال استراحت بود
    كه ناگهان نوه اش يك ستاره زيبا را در دستش گذاشت وپرسيد
    پدر بزرگ ،نوشته هاي روي اين ستاره چيست ؟
    مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش ، مبهوت پرسيد : اين
    رو از كجا پيدا كردي ؟
    كودك جواب داد: از بطري روي كتاب خانه پيدايش كردم ، پدر بزرگ
    پدر بزرگ ، رويش چه نوشته شده است ؟
    پدر بزرگ ، چرا گريه مي كنيد ؟
    كاغذ به زمين افتاد .
    رويش نوشته شده بود معناي خوشبختي اين است كه در دنيا
    كسي هست كه بي اعتنا به نتيجه ، دوستت دارد
    شايد نشود به گذشته بازگشت ويك آغاز زيبا ساخت …….
    ولي مي شود هم اكنون آغاز كرد و يك پايان زيبا ساخت

  504. مسعود
    ژانویه 8, 2011 در 5:16 ب.ظ. | #504

    خداوندا!!!!!
    دستانم خالي اند ودلم غرق در آرزوها….
    يا به قدرت بيكرانت دستانم را توانا گردان …
    يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي گردان ….

  505. هستی
    ژانویه 9, 2011 در 2:31 ب.ظ. | #505

    انقدر غرق در خاطراتم انقدر در حسرت روزهای از است رفته ام که دیگر حتی به اینه هم نگاه نمی کنم روزی به خودم می بالیدماز این که زیبام از اینکه هر کسی منو ببینه عاشق میشه به خود می بالیدم مثل دخترای تو قصه هام با موهای بلندو چشمانی درشت که هر بار به رنگی در میاد خالی که گوشه لبم نشسته و دلفریفترم کرده چقدر به زیباییم می نازیدم که چقدر همه چیز تمامم و تو دنیا هیچ کمی ندارم اما حالا دیگه حتی به اینه هم نگاه نمی کنم دیگه حتی برام مهم نیست که کسی مرا بخواد یا نخواهد دیگه حتی عینک به چشمهام نمی زارم دیگه حتی حرف مردم دلمو نمی سوزونه من چقدر سردو بی روح شدم حتی دیگه موهامو خرگوشی نمی بندم تا بابام بهم بخنده داداشم بزنه پسه کلم دیگه پیش علی نازو عشوه ای ندارم تا دلشو اتیش بزنم دیگه لبخندی نیست که علی واسش دنیا را بده باورم نمی شه چقدر زندگی برام سخت شده فقط سرده سردم و مات به گوشه ای از اتاقم تنها همدمم عروسکهام هستند و سکوت شب و اهنگ غم یاداور تمام روزهایی که داشتمو از دست دادم خدایا دیگه حتی گریه های مادرم غم پدرم که با حسرت نگاهم می کنند را نمی بینم من چقدر سخت شدم چه کنم با این غم عشق ایا این منم این واقعا منم پس چرا هیچی دلمو شاد نمی کنه من چرا دیگه حتی با خودمم هم قهرم اما خداجون با تو که دوستم ولی باز چه تنهام چه تنهام

  506. مسعود
    ژانویه 10, 2011 در 3:54 ب.ظ. | #506

    دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد

    بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت

    مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)

    زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

    دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!

  507. مسعود
    ژانویه 10, 2011 در 5:41 ب.ظ. | #507

    وسعت درد فقط سهم من است
    باز هم قسمت غم ها شده ام
    دگر آیینه ز من با خبر است
    که اسیر شب تنها شده ام
    من که بی تاب شقایق بودم
    همدم سردی یخ ها شده ام
    کاش چشمان مرا خاک کنید
    تا نبینم که چه تنها شده ام
    این روزها که می گذرد
    یک ترانه تلخ
    قصه ی تنهایی های مرا می سراید
    سمفونی گوش خراشی است
    روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
    ……باید باور کنم
    تنهایم
    خدايا چه كنم تو بگو
    من چه كنم

  508. هستی
    ژانویه 11, 2011 در 10:56 ب.ظ. | #508

    می بینی طاها وقتی تو این وبلاگ اومدم دلم خوش بود که اگه قراره حرفی بزنه از ترحم نیست یا تعنه و کنایه نیست با تو خوش بودم تو نبودی اما با تو حرف میزدم به گمانم تو نوشته هامو می خونی کسی اومد گفت با تو همدردم و من بهش اعتماد کردم اما نه بخاطر تو به خاطر سوالی که مدتها تو ذهنم بود بخاطر حرف مادرت که منو چرا اینگونه جلوه داد و من فقط خواستم جواب سوالمو بگیرم همین اما به گمانم این بود که می تونه جواب سوالمو بده اما بر عکس شد طاها اون خواست جای تو را بگیره به حدی که حتی سوالم از یادش رفت حتی نذاشت جواب سوالمو بگیرم هر دفعه ازش پرسیدم پس جوابم چی شد می گفت شبها خواب چشمهاتو می بینم و من فهمیدم که باز هم تنهام و باز هم کسی همدردم نیست هرچند نخواستم همدردم بشه فقط جواب سوالمو بده همین و باز فقط من از همه دورترو دورتر شدم و اعتمادم کاملا از بین رفت دیگه حتی به سایه خودم هم اعتماد ندارم و حالا اقا مسعودی تو این وب هست که با شعرهاش که فقط تعنه به منه کلافم کرده نمی دونم قسطش چیه شاید می خواهد نصیحتم کنه شاید می خواهد مسخرم کنه اما از اینگونه جواب بیزارم طاهای من می خواهم دیگه تو این وب چیزی ننویسم فقط می خواهم خواننده این وب باشم حداقل تعنه و کنایه ای از من نیست .عشق من زندگیم همیشه با توام تا جان دارم تا نفس میکشم اگه جسمم مال کسی بشه اما روحم فقط مال توست .خداحافظ مهربون من خداحافظ.و من باز هم تنهاتر از قبل شدم .

  509. مسعود
    ژانویه 12, 2011 در 8:00 ق.ظ. | #509

    شايد هم قصد آزاروآذيت داره شايد هم مي خواد مخم رو بزنه منو از چنگت در بياره شايد بي پدرو مادر شايد بچه سر راهيه
    هر چي دوست داري بگو خدا خودش بهتر مي دونه
    تا امروز يادم نمي ياد آزارم به كسي رسيده باشه كه كسي بخواد از من شكايتي كنه
    طاها جون بخدا قسم مي خورم نه با دوستت نه با كسي شبيه دوستت كاري ندارم ونخواهم داشت قسم مي خورم
    خانم شما هر جوري راحتي مي خواي بنويس يا ننويس اين وب آزاده
    بنده نه قصد مردم آزاري دارم نه بلدم اگه چيزي هم نوشتم واسه دلم بود
    نه براي شما
    چون خودم از نصيحت بدم مياد دوست ندارم كسي نصيحتم كنه ودوست هم ندارم كسي رو نصيحت كنم اصلاً من با شما كاري ندارم وسلام
    وب آزاده آزاده آزاده

  510. مسعود
    ژانویه 12, 2011 در 8:03 ق.ظ. | #510

    يه بار گفتم بازم ميگم من از خداحافظي بدم مياد بدم مياد مي فهمي

  511. هستی
    ژانویه 12, 2011 در 10:42 ق.ظ. | #511

    من از وب خداحافظی نکردم چون دوست خوبمو دارم نگار .فقط خواستم یه چیزو بفهمم ایا این مسعودی که داره تو این وب می نویسه همونه یا من اشتباه میکنم و حسم بهم دروغ نگفت و حدسم درست بود از اول هم فهمیدم از طرز بیانت و تیرم به هدف خورد خداحافظی .تو از این کلمه بدت میاد و از اذیت که بهت بر می خوره .ناشناس اومدی اما دیدی شناختمت .اشتباه کردی

  512. مسعود
    ژانویه 12, 2011 در 12:50 ب.ظ. | #512

    شده ام بانی دل تنگي ، خدا می داند
    چه شود عاقبت عشق و خدا می داند
    شاه شطرنج دلم مات، نمی شد عمری
    با دو چشمت چه نمودی و خدا می داند
    لب گشودی به سخن، لهن لبت مارا کشت
    نوش نبوده لب تو چیست و خدا می داند
    طرح گفتار ظریفت چو کدامین ماه است؟
    ماه در بندگی توست و خدا می داند
    تار گیسوی تو بر چوبه ی دارَم برده ست
    این چه اعدام ظریفی است و خدا می داند
    لام تا کام شود، جان من از تن برود
    کام تو جام قشنگ است و خدا می داند
    چه تمنايي کنم آخر که شوی آسوده
    هر دعایی که بخوانم كم است و خدا مي داند
    نه به اذيت نه به زحمت نه كنم آزاري
    اين مهم اوفقط و او فقط و اوكه خداست مي داند
    نبود كاري ازاين بنده در گه لطفش بيش
    لال باشم اگر از حرف كنايه سخني من گويم
    من ديوانه چه كردم باخود ، خدا مي داند
    هوش از سر من رفت بخماري خدا مي داند
    فكر من اين بود، كه گره باز كنم
    كه ندانسته گرفتار شدم و بس خدا مي داند
    اسم طاها قلب طاها جگر خون دارد
    كه به عشق او كسي زره نظرنيست خدا مي داند
    بخدا فرق منو او دراين چند كلام
    سر سودا ندارم كمي بس است خدا مي داند
    بشنو پندو مكن با دگران دل زد گي
    ورنه بسيار عذابت دهد وهيچ خدا مي داند
    ابرو رفته زه دست كار نكونام نبود
    چون تو اسم من غمخوار خراب كرده، آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه، خدا مي داند

  513. مسعود
    ژانویه 12, 2011 در 1:48 ب.ظ. | #513

    هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
    بی سروسامانیم را حس نکرد
    در تمام لحظه هایم هیچ کس
    لحظه ی ویرانیم را حس نکرد
    آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم
    عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم
    عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم
    عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم
    من تا الان هرچي نوشتم براي دلم نوشتم نه براي شما نه براي كسي فقط و فقط براي خودم
    زيبايي مطلب من اين كه هيچ وقت شرمنده كسي نيستم چون براي آزار كسي اول خودم رو جاي اون مي گذارم سپس اگه معقول بود …….
    اگر هرچي دلت مي خواد بگي بگو تو رو خدا اين سزاوار مگه بي احترامي كردم يا درشتي كردم يا حرف نا روا زدم اصلاً من از اين چيزها بدم مياد چون خيلي پاستوريزه ام
    من فقط براي خودم مي نويسم تمام و بيشتر شعرهام مال خودم و سرقت ادبي هم بلد نيستم
    چون اصلاً كار خوبي نيست يا اگر هم باشه من خوشم نمياد

  514. هستی
    ژانویه 12, 2011 در 2:52 ب.ظ. | #514

    منم توهین نکردم پاستوریزه . فقط خواستم خودم از تردیدم بیرون بیام که شکم درست بود همین .به شعرهای شما احترام می زاریم و هر کسی از دل خودش .چه خوبه ادم با اسم خودش حرف بزنه.دیگه مختارید هرچه دل تنگتان می خواهد بگوید

  515. هستی
    ژانویه 12, 2011 در 3:08 ب.ظ. | #515

    گاهی وقتا آدما در عرض چند ثانیه دل کسایی رو که دوستش دارن میشکنن منو بابت اون ثانیه ها ببخش

  516. هستی
    ژانویه 12, 2011 در 3:14 ب.ظ. | #516

    چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر اومدن نیست
    در غریبانه ترین لحظه تنهایی خویش چشمهایم را تقدیمت میکنم تا هیچگاه به پاکی دوستیمان شک نکنی

  517. مسعود
    ژانویه 12, 2011 در 3:37 ب.ظ. | #517

    اسم من مسعود، مسعود نه چيز ديگه

  518. هستی
    ژانویه 12, 2011 در 9:53 ب.ظ. | #518

    منم مگه گفتم شما اسمتون چیزه دیگست هر کی به راهه خودش همین هر کسی از خودش و دردش میگه منم با شما کاری ندارم

  519. مسعود
    ژانویه 13, 2011 در 9:18 ق.ظ. | #519

    باز باران باريد.
    خيس شد خاطره ها.
    مرحبا بر دل ابري هوا.
    هركجا هستي باش .
    آسمانت آبي
    دنيايت همه شادي
    روزگارت همه از اندوه خالي …. با آرزوي سلامتي
    وقتي نميتونم فرياد بزنم ناله نمي كنم خاموش هستم سالها ناليدم به كجا انجاميد من محمكوم به زندگي كردن تا شاهد مرگ آرزوهام باشم
    صبر صبر صبر خداي صبرم بده

  520. مسعود
    ژانویه 13, 2011 در 9:25 ق.ظ. | #520

    حق با سکوت بود ،بغض در گلويم شکست
    ديگر دلم هواي سرودن نمي کند .
    تنها بهانه دل ما در گلو شکست .
    سر بسته ماند حرف گره خورده در دلم .
    آن گريه هاي عقده گشا در گلوشکست .
    آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود .
    خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست .
    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند .
    نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست .
    تا آمدم که به تو نگاه کنم .
    بغضم امان نداد و خدا … در گلو شکست

  521. هستی
    ژانویه 13, 2011 در 2:51 ب.ظ. | #521

    سلام نگار کجایی معلومه دلتنگم و این دلتنگی امانمو بریده می خواهم با کسی حرف بزنم تا راهی بهم نشون بده دارم یه کاری میکنم اما نمی دونم درسته یا اشتباه از دوستهای خوب این وبلاگ هم می خواهم کمکم کنند ایا دارم اشتباه می کنم یا درسته اگه نوشته منو می خونید راهنماییم کنید راستش خودم با علی تماس گرفتم و باهاش فردا قرار گذاشتم می خواهم بهش بگم من تو را نمی خواهم می خواهم بهش بگم که جایی تو قلبم نداره و ازش بخواهم خودش کنار بکشه هنوز تو تردیدم خواهرم میگه کارم درست نیست میگه مطمعنی یکی مثل علی پیدامی شه وواقعا دوستت داشته باشه ایا مطمعنی که کسی میاد و فرصت فکر کردن به طاها را بهت میده ایا کسی میاد که واسه عشقت ارزش قائل بشه یا به عشقت حسادت کنه و حتی نذاره اسمشو بیاری حرفش دلمو لرزوند اما نمی دونم چکار کنم اگه بگم اره پس دلم چی اگه بگم نه می ترسم حرف خواهرم درست باشه واقعا تو دو راهیم نگار بیا دیگه

  522. لیلی
    ژانویه 13, 2011 در 4:22 ب.ظ. | #522

    سلام به همه
    من لیلی هیستم.خوشحال می شم با شما عزیزان دوست باشم.

  523. هستی
    ژانویه 13, 2011 در 9:08 ب.ظ. | #523

    سلام لیلی جان از اشناییت خوشبختم و خوشحالم تو هم همراه این وبلاگ شدی خوش اومدی

  524. مسعود
    ژانویه 15, 2011 در 1:46 ب.ظ. | #524

    غنچه از خواب پرید
    و گلی تازه به دنیا آمد
    خار خندید و به او گفت: سلام
    و جوابی نشنید
    خار رنجید ولی هیچ نگفت
    ساعتی چند گذشت
    گل چه زیبا شده بود
    دست بی رحمی آمد نزدیک
    گل سراسیمه ز وحشت لرزید
    لیک آن خار در آن دست جهید
    و گل از مرگ رهید
    صبح فردا که رسید
    خار با شبنمی از خواب پرید
    گل صمیمانه به او گفت: سلام
    آنان که زندگی را بستری از گل سرخ می دانند، همیشه از خارهای آن شکایت می کنند

  525. مسعود
    ژانویه 15, 2011 در 5:58 ب.ظ. | #525

    سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  526. هستی
    ژانویه 16, 2011 در 12:21 ق.ظ. | #526

    امشب غم و اندوهی بر دلم نشسته که تاب و توانمو ازم گرفت یا رب تو مددی کن .دیروز با علی حرف زدم طاها تو منو می شناسی زیره بار سختی حاضرم بمیرم اما غرورمو نشکنم از کسی خواهش نکنم اما طاها من بخاطره تو می فهمی به خاطره تو غرورمو شکستم اون زمانیکه مادرت گفت از زندگی پسرم برو بیرون اون زمان از مادرت التماس نکردم و بدون هیچ حرفی رفتم اما دیروز بخاطره تو بخاطره عشقمون از علی خواهش کردم تقاضا کردم می فهمی بی معرفت ازش خواهش کردم که از من بگذره من ازش التماس کردم من پیشش گریه کردم باور نمی کرد این من باشم که اینطور غرورمو شکستم اما با اینکه دید من بخاطره تو چه کردم هیچی نگفت فقط گفت هستی نمی خواهم جاشو بگیرم می خواهم جایی تو قلبت داشته باشم فقط همین به یادم اورد گفت تو سالها با طاها بودی عشق اونو دیدی اما عشق منو که هر دفعه ردم می کردی و بهم می خندیدی ندیدی گفتی طاها از خونش اسمتو نوشتو تو اتاقش عکسه تو بود بهم گفت پس چرا سری به اتاق و قلب من نمی زنی تا عشق چند ساله منو ببینی طاها دلم براش سوخت اما دلم جز تو کسی را نمی خواهد چه کنم بهش گفتم علی از من بگذرو بذار مدتی بگذره تا من با غم عزیزم کنار بیام نذاشت حرفم تمام بشه بلند شد گفت فرداشب می بینمت به خیالم گفتم اشکم رو دلش اثر کرده و می خواهد با پدرم صحبت کنه و حرفشو پس بگیره دیشب تو وب نیومدم انقدر خوشحال بودم که باز من می مونمو طاهای من و خاطراتش و من درسمو می خونم و ارزوی عشقمو براورده میکنم اما امشب علی با کارش قلبو شکافت و من فقط مات نگاهشون میکردم علی با خانوادش با بزرگترها اومده بود به پدرم گفت امشب اومدیم تا حرفهامونو بزنیم و اگر راضی باشید 10 عید روز عقدو عروسی باشه جلو چشمهام شیرینی خوردند به هم تبریک گفتند و من متحیر به انگشتره نشونی که بدستم می زدند من هنوز خوابم مگه نه بهم بگید که من خوابم اینها همه خوابه و رویاست که بیدار میشم و میبینم دروغه هیچکسی از من نپرسید هیچ کسی از دردم نپرسید وقتی خواستند برند نتونستم از جام بلند شم علی با خنده اومد پیشم وگفت یادته بهم می خندیدی وقتی با ناراحتی می رفتم اما من بهت میگم خنده را رو لبات میارم و غمو از دلت می برم طاها مگه این حرفهای تو نبود مگه تو نمی گفتی عروس من مگه تو برام انگشتری نخریده بودی ببین حالا یکی دیگه کرده تودستم ناراحت نشو از دستم درش اوردم اما طاها دارم دیونه میشم چرا هیچ کسی کمک نمی کنه یعنی من واقعا عید ازدواج می کنم اونم با علی چرا بهم فرصت نمیدند چرا لعنتی لعنتی لعنتی اگه می موندی اگه بودی اگه تنهام نمی ذاشتی من انقدر غصه نداشتم اگه بودی دیگه کی جرات داشت بهم نگاه کنه طاها نمی بخشمت می فهمی نمی بخشمت زود منو تنها گذاشتی

  527. فرشید فرجود
    ژانویه 16, 2011 در 1:00 ب.ظ. | #527

    با سلام خدمت شما
    هستی و مسعود عزیز من به شما تبریک می گویم چو متن که نوشته اید بسیار عالی است فقط با هم لج نکنید بسیار بهتر هم میشه امیدوارم دوباره متن های خوبی از شما ببینم
    باتشکر فرجود

  528. هستی
    ژانویه 16, 2011 در 1:12 ب.ظ. | #528

    اقا مسعود خوبند من بدو لجبازم زندگی داره باهام بد تا می کنه و من حتی نصیحته دیگران را هم پای بی اعتمادی و بد گمانی می زارم انقدر از زندگی خسته و دلشکسته ام که حتی محبت را هم دلم قبول نداره هیچ کسی کمکم نمیکنه و من بادنیایی از غمم بیشتر از این میرنجم که هیچ کسی درکم نمی کنه نه دوستی نه خانوادم تا می خواهم لب به گله و دلتنگی باز کنم بهم میگند فکر کن یه خواب بود بهم میگن بخدا دوباره عاشق میشی یکی مثل اون پیدا میشه از جونیت استفاده کن از موقعیتت استفاده کن اما هیچ کسی نمیگه دردتو میفهمم هیچ کسی نمیگه حق داری و از همه بدتر عشقه منو بچگونه می خونند میگن هنوز بچه ای زود از یادت میره من 18 سالمه من کجا بچم از همه دوری می کنم و تنها دردمو تو این وب می نویسم حداقل کسی اگه درکم نمی کنه اما نمک به زخمم نمی پاشه اقا فرشید بدولجباز منم که نمی تونم با گذشتم کنار بیام و نصیحت و محبت بقیه را به دل میگیرم منو بخاطره بدیهام ببخشید

  529. مسعود
    ژانویه 16, 2011 در 3:16 ب.ظ. | #529

    ببين خانم من اهل نصيحت نيستم و از نصحيحت بي زارم فقط توي زندگي جديدتون ديگه اسمي از طاها نياريد هيج مردي اين رو قبول نمي كنه حتي براي يك لحظه حتي اگر مرده باشه براي خودت ميگم چون مردها به اين چيزها خيلي حساس هستند وممكنه شايد اولش چيزي نگه ولي براي بار دوم حتماً برخورد مي كنه حتي اون كسي كه از ته دل دوستت داشته باشه
    بايد توي زندگي جديد حتماً حتماً فكر اون …….. از سرت بيرون كني
    اين گپ برادر و خواهرانست اگه قبول داري
    اگر نداري يه خواهش دوستانه است
    بازم قبول نداري ديگه خود داني
    برادر كوچك شما حاج مسعود افروز 27 ساله

  530. هستی
    ژانویه 16, 2011 در 8:56 ب.ظ. | #530

    فقط یه چیز منو از یاده عشقم بیرون میکنه اونم مرگه برام مهم نیست هرکی میاد تو زندگیم از گذشتم خوشش بیاد یا بدش می دونی چرا چون هرگز فرصتی بهش نمی دم که حتی اسم طاها به زبونش بیاد تا برسه حسادت کنه یا حساسیت نشون بده می دونی چه علی چه هرکسی دیگه تو زندگیم بیاد من طوری زندگی میکنم که هر گز عشقی تو زندگیم نبود هرگز نامی از طاها بر زبون نمیارم تمام وجودمو واسه همسرم و زتدگیم می زارم به حدی که باور کنه فقط خودشو دوست دارم چون وقتی وارده زندگی جدیدی میشم باید هم ادم جدیدی بشم من عوض میشم شادومهربون خوشحال و زندگی میکنم اما اینها چیزهایی که همسره ایندم یا اطرافیانم فکر می کنند اونها می تونند منو اینطور ببینند اما از دلم کی خبر داره من اسم طاها را به زبون نمیارم اما تو قلبم هزار بار صداش میزنم جسمم اینجاست کی می دونه اما روحم پیش عشقمه شادم و می خندم اما برای کی تو ذهنم فقط طاهامو تجسم می کنم من اسمشو به زبون نمیارم من فقط با یادش با وجود خیالیش زندگی میکنم و چهره همسرمو از ذهنم پاک میکنم و تصویره یارمو حک میکنم پس جای حسادتی واسه همسرم نمی مونه چون من با خیال طاها زندگی میکنم بدونه اینکه کسی بدونه.در ضمن بگید برادره بزرگ من نه کوچک

  531. حميد
    ژانویه 16, 2011 در 9:18 ب.ظ. | #531

    من يه سوال دارم بايد از كي بپرسم

  532. حميد
    ژانویه 16, 2011 در 9:20 ب.ظ. | #532

    مسعود كي هستي

  533. حميد
    ژانویه 16, 2011 در 9:21 ب.ظ. | #533

    خيلي زود بگو چرا انقدر شعر مي نويسه

  534. حميد
    ژانویه 16, 2011 در 9:22 ب.ظ. | #534

    هستي خيلي ازت دلگيرم

  535. هستی
    ژانویه 16, 2011 در 10:28 ب.ظ. | #535

    چه عجب بی وفا نمیگی هستی مردست یا زنده من باید ازت دلگیر بشم یالا بگو تا حالا کجا بودی چرا ازم دلگیری

  536. مسعود
    ژانویه 17, 2011 در 12:16 ب.ظ. | #536

    سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده
    حالا تو ديگه چي مي گي
    آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
    در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
    خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
    تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
    زندگی مثل شطرنج میمونه … اگه بازی بلد نباشی همه میخوان یادت بدن… ولی اگه خوب بازی کنی همه میخوان شکستت بدن
    هزینه ی دوستی غرور است,انسان های بزرگ با فروختن غرور دوستان را می خرند
    انسانهای کوچک با فروختن دوستان غرور را بدست میاورند
    و چقدر زود دیر می شود
    فكر كنم اشتبا ه گرفتي سركار خانوم
    اگر خدا اینگونه می خواهد ، حرفی نیست ، اما با این همه عدم آرامش ، تا به کی ،
    خدایا به من آرامشی عطا کن ، تا خوب صبر کنم
    خدایا به من قدرتی عنایت کن ، تا خوب تحمل کنم
    خدایا مرا برای خودت تربیت کن ، تا زمان آن نگذشته است
    يه روزي داشتم يه متني رو مي خوندم خيلي جالب بود رسيدم به اينجاش
    هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است
    پس باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد
    خيلي جالبه واقعاً كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم
    حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه
    خيلي دوست دارم بدونم بعضي ها براي بدست آوردن خوبي چرا دنبال بدي مي رند
    يه بزرگي ميگه !!!!!!!
    بودم سر حوض تا ببینم شاید،عکس تنهائی خود را در آب، آب در حوض نبود
    گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
    عکس رخساره ي ماهش را داد

    گفتمش همدم شبهايم کو ؟
    تاري اززلف سياهش راداد ..

    وقت رفتن همه روميبوسيد
    به من ازدور نگاهش راداد ..

    يادگاري به همه داد و به من
    انتظار سرراهش را داد
    در آخر يه جمله
    اين قبري كه بالاي سرش گريه مي كني مرده توش نيست يعني ما اهلش نيستيم

  537. مسعود
    ژانویه 17, 2011 در 1:07 ب.ظ. | #537

    خدايا خودت بهتر از همه آگاهي پس آگاهي بده
    خدايا بهتر از بنده ت مرا مي بيني پس به من هم بينايي بده
    نخواه كه بي خود و بي جهت به نگاه باطل چشم بيندازم
    دست مرا خودت بگير كه خود دست گيري
    دوستت دارم اي بي همتا

  538. هستی
    ژانویه 17, 2011 در 2:36 ب.ظ. | #538

    تعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن من
    من به پای تو نشستم که چنین خار شدم
    دیشب بین خاطراتم بین نامه های شیرینت که هر کدام دنیایی آرزو بود ورق می زدم و یکی یکی می خوندم چون ترس از روزی که حتی اسمت را هم از لبانم بگیرند پس شب زنده دارم و باز تمام خاطراتم را با تو مرور می کنم
    تمام شعرهای تو زیبا بود اما شعری که برای آخرین بار برام نوشتی را هیچ وقت فراموش نمی کنم بهم گفتی اینو از تو یه کتاب گرفتی و انقدر به دلت نشست اونو نوشتی اما نمی دونستی یه روزی باید واسه عشق خودت بفرستی

    بنشین پیش دل من بنشین قدرم امروز بدان
    که بدام تو اسیرم ای عشق
    خدا داند و تو از همه هستی خود بی تو سیرم ای عشق
    بی تو تک شاخه عریان پائیزم
    دگر از غصه لبریزم در این دنیا بمان بی من
    برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را
    بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را تو ای تنها امیدم
    بیادآور که می گفتم
    بیا امید جان من بیا شیرین جان من
    بیا تن را زقید آرزوهایم جدا سازیم
    بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم
    بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم ز خاطره ها فراموشم
    گهی با شاخه ای از گل تو بنشین بر مزار من

    دیشب صدها بار این شعرو خوندم اخ اگه تو بودی دیگه جرات داشت بهم نگاه کنه
    اگه تو بودی من انقدر پژمرده نبودم دیگه حتی خودم از نالیدنم خسته شدم اما حتی این فرصت را هم از من می گیرند دیشب علی برام یه پیام فرستاد باورت میشه اونکه به قول خودش حتی حرف زدن با منو احترام می دونست دیشب شعری برام فرستاد که باورم شد رو حرفش هست باورم شد دیگه من موندمو ارزوهای بر باد رفتم می دونی چی فرستاد
    بیا امشب کناره من شرابی از لبت نوشم مکن هرگز فراموشم
    منم مست نگاه تو جمال همچو ماه تو همه عمرم فدای تو
    تویی عشق و امیدم تویی آن یاس سپیدم تویی محبوب جاویدم
    تویی معنای زیبایی دل انگیزو دل آرایی پریچهرو اهورایی
    نشستی بر لب بامم به لب آورده ای جانم شرابی ریز در کامم که دل بی تو به درد آید
    طاها فکر کنم نتونم تحمل کنم فکر کنم باید برم طاها صبر میکنم تلاش میکنم انقدر تلاش میکنم تا علی کنار بکشه حامی ندارم هیچ کسی از من دفاع نمی کنه هیچ کسی راهی برام نمی زاره تکیه گاهی ندارم همه میگند علی
    اگه هیچ کسی پشتم نباشه اگه نتونم تا عید کاری بکنم تا به خواسته خودم میرسم
    فقط یه کاری می تونم بکنم تا به خواسته ام برسم از اینجا میرم میرم پیش برادرم برای همیشه میرم تا دستهام تو دستهای کسی قرار نگیره که بخواهد عشقمو ازم بگیره اینو به هیچ کسی نگفتم فقط به تو از همین حالا می خواهم حرکتی کنم تا اگه زمانش رسید فرصتی داشته باشم دیگه دل سنگم حرف هیچ کسی را نمی فهمه دیگه نمی فهمه

  539. مليحه
    ژانویه 17, 2011 در 2:38 ب.ظ. | #539

    كاش ميشد ناز چشمان تو را
    با اشك ماه
    روي گلبرگ گل سرخ نوشت
    يا نگاهت را ميان آسمان
    تا هميشه قاب كرد
    عزيزم شعرت خوب بود.به اميد موفقيتت.

  540. حميد
    ژانویه 17, 2011 در 5:44 ب.ظ. | #540

    سلام هستي جون
    اميدوارم حالت خوب باشه هستي جون گلايه من از تو براي اينكه اين آقا مسعود كيه
    تمام حرفهاش خيلي بوي آشنايي ميده ولي گفته بودي از خبر نداري پس از كجا فهميدي اين مسعود …….
    نكنه اين مسعود همون ……. اميدوارم اين مسعود اون كسي نباشه كه خيلي ازت دلگير ميشم
    ما بهم اعتواد كرديم قرار شد براي خواهر خوبي بشيم درسته يا نه
    حالا درسته تو تويي اين روزها حال درست وحسابي نداري ولي قرار نشد كه با هم روراست نباشيم الان هركسي توي اين سايت داره حرف تو ومسعود ميزنه نكه فكر كني حسوديم شده نه بخدا ولي دوست داشتم بهم مي گفتي كه مسعود هم حضور داره
    حالا ديگه كار از كار گذشته
    من كامپيوترم خرابه خيلي قديميه زود خراب ميشه ولي بايد از مسعود برام خيلي حرف بزني ظاهراً آدم بدي هم نيست كه بخواد نارو بزنه
    بازم بهت سر مي زنم
    خيلي زود

  541. حميد
    ژانویه 17, 2011 در 6:02 ب.ظ. | #541

    سلام مسعود مي دونم برات اصلاً مهم نيست منم اصلاًاويزون نيستم كه بخواي درباره من فكر بد بكني مگه چي ازت خواستم كه اينقدر سنگدلي مي كني گفتم فقط كمي باهم درد دل كنيم مثل هستي واقعاً انقدر بدم كه اين رفتار رو با من مي كني
    اصلاً تا الان من مي دونستم تو توي اين سايت داري مي نويسي كه اينقدر برام كلاس مي زاري
    بعضي وقت ها دلم براي خودم مي سوزه بابا اصلاً تو منو ديدي كه اينقدر با ما بد رفتاري مي كني منكه عكسم رو برات ايميل كردم حالا ديدي يا نديدي ايميلت و باز كن عكسم رو برات فرستادم بخدا حاضرم قسم بخورم حتي بازشم نكردي ولي من دوباره برات مي فرستم انقدر برات مي فرستم تا تو …………
    مسعود فقط يه بار توي همين سايت ازت مي خوام فقط يه بار
    بازم ميام مسعود
    مي دوني چرا انقدر گير دادم به تو چون يه جورايي مثل حميد من مي موني
    هستي كمك كن فكر كنم حميدم رو تو بايد ازش بخواي بگو مثل حميد حرف مي زنه اصلاً بوي حميد رو ميده

  542. حميد
    ژانویه 17, 2011 در 6:03 ب.ظ. | #542

    هستي دوست دارم

  543. مسعود
    ژانویه 18, 2011 در 8:22 ق.ظ. | #543

    خدا شفات بده

  544. هستی
    ژانویه 18, 2011 در 9:39 ق.ظ. | #544

    سلام نگار جان نمی تونم نصیحتت کنم چون از نصیحت خوشت نمیاد منم فکر کردم اقا مسعود یه دوست قدیمیه اما اشتباه کردم تو هم این اشتباه را نکن تو دنبال اقا حسن میگردی اما اون مدتهاست که دیگه رفته اگر هم بود باید تو نوشته هاش دقت میکردی که نوشته منو همسرم پس ازدواج کرده بود اشتباه نکن و حرمت عشقتو نشکن فقط اینو می تونم بهت بگم و بهتره ما هم با خیال الکی کسی را بدنام نکنیم اقا مسعود کاری با من و تو نداره از دلش میگه همونطور که ما از دلمون میگیم از این افکار بیرون بیا بخاطره دوستیمون میگم

  545. مسعود
    ژانویه 18, 2011 در 12:31 ب.ظ. | #545

    همیشه حریم دیگران را محترم بشمار حتی حریم خودت
    خسته ايم از این دنیا که همش دروغه وقتی بچه ای بهمون یادمیدن که همه رو دوست داشتهم اما وقتی بزرگ میشیم ویکی رو دوست داريم همه میگن حق نداری دوستش داشته باشی

  546. مسعود
    ژانویه 18, 2011 در 12:33 ب.ظ. | #546

    از همياريتون ممنون آبجي كوچلو

  547. مسعود
    ژانویه 18, 2011 در 2:07 ب.ظ. | #547

    غمم از وحشت پوسیدن نیست
    غم من غربت تنهائی هاست
    برگ بید است که با زمزمه جاری باد
    تن به وارستن از ورطه هستی می داد
    یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
    در قفس طوطی مرد
    و زبان سرخش
    سر سبزش را بر باد سپرد
    من که روزی فریادم بی تشویش
    می توانست جهانی را آتش بزند
    در شب گیسوی عشق
    گم شدم از وحشت خویش
    كه نگوييد مرا جامه حضر نيست تو را
    بخدا چاره اي نيست
    پس تمام اين چند صباح
    گمشدم در خلوت خويش
    هنر دست خويش كه شده آتش دامن گيرم
    چه كنم چاره نيست
    بخدا عاجز از اين روز مرا
    كه گرفتار شب تيره وتار
    مرو از اين گذر نيست مرا طاقت غم
    تويي افسانه من
    بخدا كور شوم
    بخدا كور شوم تا كه ببينم ماتم
    نكند اين همه قصه شود انديشه من
    كه خيالم شده باطل
    ولي بازم بي تو
    من مريض و ……….. بيمارم

  548. هستی
    ژانویه 18, 2011 در 10:15 ب.ظ. | #548

    پرسید که چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
    خندیدمو گفتم :او فقط اسیر من است .تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
    گفتم:امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است.
    خندید به سادگیم و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
    گفتم:از عشق من چنین سخن مگو
    گفت:خوابی او سالهاست که دیر کرده است
    در آینه به خود نگاه می کنم آه عشق تو عجب مرا پیر کرده است.
    راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

    خدایا روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
    آرزویم برگ بیدی بود آن هم باد برد

    نمی دونم ایا باور کنم یا نکنم ایا واقعا زندگی من غم منو دیده ایا واقعا فهمیده من چقدر دلتنگم از وقتی رفته یه بار بیشتر به خوابم نیومده چرا دیگه به خوابه من نمیاد یعنی انقدر از من دلگیره
    امروز مادره طاها زنگ زد به مادرم گفت به هستی بگو تو را به جان طاها انقدر بیقراری نکنه مادرم گفت مگه چی شده مادرش با گریه گفت دیشب خواب پسرمو دیدم که هر چی صداش میزدم از من رو برمی گردوند هر چی دنبالش میرفتم که چرا از من ناراحته هستی را جلو چشمم میاورد که داره گریه میکنه بهم گفت برو به هستی بگو دیگه بس کنه من دلواپسیشو دارم من راحت نیستم گفت برو بهش بگو واسه دل طاها باید خوشبخت بشه هر چی ازش التماس کردم که از من رو نگیر گفت تا هستی تو را نبخشه من تو را نمی بخشم
    با این حرفش طوفانی به دلم به پا کرد ایا واقعا طاهای من نگران منه ایا واقعا دلواپسمه ایا واقعا اشکها و دلتنگیهای منو میبینه گفت بره خوشبخت بشه یعنی چی یعنی برم ازدواج کنم با کسی که مهری ازش ندارم گفت مادرشو ببخشم چطور ببخشم نه من هرگز مادرشو نمی بخشم هرگز نمی بخشم عزیز تو دلت از غم من گرفته الهی هستی برات بمیره چرا به خواب من نمیایی چرا نمیزاری ببینمت طاها من دل تو را به درد اوردم خدای من یعنی طاهای من غم منو میبینه اما از ناراحتی من دلش گرفته طاها جان زندگی من من که تاب دوریتو ندارم تو بگو من چطور تحمل کنم بخاطره تو سعی میکنم تحمل کنم خوبه اما تو غصه نخور باشه گفتی برم خوشبخت بشم اما تو به من فرصت بده تا یکی در حد تو پیدا کنم گفتی مادرمو ببخش نه اینو از من نخواه من نمی بخشمش اون خون به دلم کرد دل اون هم باید مثل من روزی هزار بار خون بشه .طاها نمی دونم خوشحال باشم که دلواپسمی یا ازت دلگیر باشم که تو خواب من نیومدی طاها من روزی هزار بار برای تو میمیرمو زنده میشم تا جان در بدن دارم دوستت دارم عزیز دلواپسم نباش سعی میکنم قوی باشم اما تو غصه نخور

  549. هستی
    ژانویه 19, 2011 در 12:50 ب.ظ. | #549

    چی میشد اگر دل آشفته من به شهر عشق تو عادت نمی کرد
    پرستوی نگاهت ناگهان از دل آشفته ام هجرت نمی کرد
    چی میشد اولین روز جدایی برام تا قیامت شب نمی شد
    وجود پاک و سرشار از امیدت گرفتار سکوت شب نمی شد

    ای کاش بودی و می دیدی لحظه هام بی تو می میرن
    برای با تو نبودن انتقام از من میگیرن
    نمیدانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟
    شاید که خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
    نمی دانم چرا؟تاکی؟برای چی؟ولی رفتی

  550. مسعود
    ژانویه 20, 2011 در 7:53 ق.ظ. | #550

    نمي دونم چرا دوسه روزه هرچي سعي مي كنم شعرم نمي ياد
    دست ودل به شعر بند نميشه
    اصلاً حوصله م نمياد

  551. مسعود
    ژانویه 20, 2011 در 7:55 ق.ظ. | #551

    خدايا كمك كن
    نكنه……………………………

  552. مسعود
    ژانویه 20, 2011 در 7:57 ق.ظ. | #552

    اره حتماً دلم درد مي كنه
    بايد برم دكتر

  553. هستی
    ژانویه 20, 2011 در 2:25 ب.ظ. | #553

    خوش به حالت که دلت درد می کنه فقط بخاطره شعرت اما من دلم درد میکنه که ایا می تونم به کسی دل ببندم که بتونم از غم عشقم کم کنم ایا چشمهای من تاب دیدن کسی دیگه را در کنارم دارند نمی دونم اما باید واسه عشقم بجنگم من دردمو تو دلم میریزم اما عشق من تو غصه منو نخور اما تو دیگه بهم نگو با کسی بنشینم که دوستش ندارم هر چه قدر هم خوب و مهربون باشه تو بهم فرصت بده تا زندگی کنم هم با یاد تو هم اگه با ازدواج من تو دلشاد میشی بزار کسی را پیدا کنم تا مهری از اون به دلم بشینه به حد تو نیست اما به یه چیز دلخوش کنم تو این فرصت را از من نگیر من فرصت عاشق شدن دوباره را از تو نمی خواهم تو از غم من رنجوری خودت تو خواب به مادرت گفتی برم و خوشبخت بشم تا تو دلشاد بشی من فرصتی از تو می خواهم نه واسه عاشق شدن دوباره واسه اینکه دوباره حدااقل محبت را دوباره بشناسم و با کسی ازدواج کنم که خودم هم بخواهم از خدا بخواه کمکم کنه عشق من .طاها نمی دونی چقدر سخته به ظاهر شاد و زندگی کردن ای کاش مرگ را از من می خواستی نه زندگی را

  554. مسعود
    ژانویه 20, 2011 در 3:21 ب.ظ. | #554

    زندگی پژمردن یک عشق نیست
    بوسه در نگاه سرد مرگ نیست
    زندگی یعنی ترحم داشتن
    با شقایقها تفاهم داشتن
    زندگي يعني خدارا داشتن
    از سر كوي عشق نظر بر داشتن
    زندگي يعني قمار هر كسي
    يعني از خود بودن واز بي كسي
    زندگي يعني سكوت عشق ومرگ
    خواه بودن يا نبودن فكر سرد
    از وجود خالي ام بس كينه بود
    تا كه از دل ول پسي در سينه بود
    فكر وانديشه ي خام از گه وجود
    چاره ي اين دل گمان ديوانه بود
    كن مرا مجنون تو امشب تا ودا
    از تلاش بي سبب هردم جدا
    چاره اين دل زما اين گونه بود
    خواه با ما خواه رهه بيهوده بود
    ما نديديم كسي بغير از خود رجاء
    در عبادت در نيايش در دعا
    زين سبب درچون هواي مستي م
    از گناه فارق شدم گاه سستي م
    دل مرا اين گونه اندك وا مدار
    از تو حاصل از سخن سودا مدار
    وسوسه كردي مرا بي خود شدم
    من قمار عشق تو بيهوده شدم
    در مثال عشق اين عشق ننگ باد
    بي فرايض بر مثالت سنگ باد
    بر دلم غصه تو هلائل مي كند
    زخم خوردم از عشقت مرا له مي كند
    بازي عشق دست وپنجه نرم كند
    شعرم نيمه كاره مونده حالم جا اومد حتماً بقيه شو مي نويسم
    حالم جا اومد مي خوام يه شعر درباره طاها جون بنويسم …..
    آبجي كوچولو

  555. مسعود
    ژانویه 20, 2011 در 3:46 ب.ظ. | #555

    امروز رو حتماً براي شادي همه اسيران خاك
    بايد گرامي بداريم
    پدرم اي كاش قبل از رفتن حرف آخر را مي زدي
    با نگاه دل افسون خراب مشتي از گل مي زدي
    تا كه صورت ازتوگردنم چهره ات ماند خاطرم
    اي كاش مشت گل را بر اين دل …… مي زدي
    اي كاش بودي يك بار ديگه بوست مي كردم الان كه نيستي با يه دنيا خاطرات
    فقط مي سوزم و مي سوزم مي سوزم
    راستي بابا دو سه شب پيش خواب عمه مهري رو ديدم خيلي خوشحال بود ازش سوال كردم عمه بابا امسال كمتر مياد به خوابم گفت اخه بابا ت خيلي دوست داره چون تو توي خواب خيلي غصه مي خوري بابات دل غصه خوردن بچه هاشو نداره گفتم عمه اگه بابام رو امشب ديدي بگو برام دعا كنه بگو مسعود خيلي دوستت داره
    بابا خيلي زود رفتي خيلي زود
    راستي عمه به بابا بگو مامان خيلي تنهاست خيلي ،دلم براش ميسوزه
    نور سحر ، ماه جهان ، مادر است
    مایه ی ارامش جان مادر است
    مونس شبهای غریبی و درد
    فاطمه ی مهر همان مادر است
    جان من ارزانی یک موی او
    همره دل ، یاس زمان ، مادر است
    ان که نخفت تا به سحر از غمم
    لاله ی شب ، اشک روان ، مادر است
    از همه ی بود و نبود جهان
    انچه که اید به زبان مادر است
    عشق من و گرمی احساس من
    در غم من جامه دران مادر است
    انکه به گوشم سحر از عشق خواند
    بلبل بستان بیان مادر است
    بهر تو احساس قلم این نوشت
    شبنم گلبرگ خزان مادر است
    بلكه نه در صفه شطرنج دل
    پادشه هردو جهان مادر است
    دوستت دارم مامان عزيزم تو هم برام دعا كن ايشالله عاقبت بخير بشم

  556. هستی
    ژانویه 21, 2011 در 10:23 ق.ظ. | #556

    اقا مسعود من نه انقدر حقیرم که دروغگو باشم چون کمبودی ندارم نه انقدر مفلوکو بدبختم که نیاز به ترحم کسی داشته باشم اگه تو این وب هستم و هر از قلبمه بیان می کنم برای تسکین درده خودمه نه اینکه اینطور مورده مسخره قرار بگیرم من از عشقم گفتم از اینکه مادرش خوابشو دیده از نگرانیش گفتم شاید نباید میگفتم شاید نمی دونستم ادمهایی اینجا هستند که احساس را به مسخره میگیرند تو هم در قبالش چی گفتی که اره عمه ام خوابه بابامو دیده فقط اینو بگم من واسه مسخره کردن بیشتر بلدم .نمی بخشمت هیچ وقت

  557. حميد
    ژانویه 21, 2011 در 7:49 ب.ظ. | #557

    ظاهرً خيلي بدبيني حق ميدم بهتون چارهاي نيست چون اصلاً هواي همديگررو نداريم
    حالا ما بچه يتييمم بايد به روخمون بكشي خوب ما هم درد دل كرديم خيلي دلم شكست
    نمي دونم چي بليد بگم خيلي سنگدلي
    حالا كه احساس رو تو خودت كشتي باشه من هم سكوت مي كنم ديگه هيچي نميگم

  558. حميد
    ژانویه 21, 2011 در 8:17 ب.ظ. | #558

    ميدونم حرف مسعود همينه هستي تو رو خدا از مسعود خرده نگير باور كن مسعود تمام حرفهاش حرف دل چيزي از روي زبون حرف نمي زنه
    دوستت دارم هستي

  559. حميد
    ژانویه 21, 2011 در 8:18 ب.ظ. | #559

    مسعود جان هستي خيلي دلش كوچولوه خيلي دل گيره دلش رو به دست بيار خداكنه قهر نباشيد دوستتون دارم

  560. حميد
    ژانویه 21, 2011 در 8:20 ب.ظ. | #560

    هستي جون ببخشيد من از طرف مسعود حرف زدم چون مسعود مثل حميد دوست دارم
    راستي ازدواج كردي بلاخره يا نه

  561. حميد
    ژانویه 21, 2011 در 8:39 ب.ظ. | #561

    هستي خيلي تنهام برام پيغام بزار كامپيوترم درست شد مي خونم
    نبينم مسعود اذيت كني ميام مازندران چشمات و مي خورم
    دوستت دارم
    مسعود ببخشيد از طرف شما حرف زدم هستي تو منو ببخش فضولي كردم حرف زشت زدم

  562. هستی
    ژانویه 21, 2011 در 9:33 ب.ظ. | #562

    سلام نگار جان مسعود منو مسخره کرد احساس منو به دروغو مسخره گرفت هیچ وقت نمی بخشمش بخدا امیدوارم شما دوستهای خوبی با هم باشید تو خیلی خوبی نگار

  563. امید
    ژانویه 21, 2011 در 9:34 ب.ظ. | #563

    تا چند کنم زرفتن تو بر تخت سیام خود نظاره
    افسوس که آسمان عمرم از داغ تو گشت بی ستاره

  564. هستی
    ژانویه 22, 2011 در 12:29 ق.ظ. | #564

    نه ازدواج نکردم نگار هر دفعه میانو یه قراری واسه عید میزارنو میرن حتی روزشو و هتل را انتخاب کردند به نوعی همه کارها انجام شده اما من این کارو نمی کنم اگه قرار باشه ازدواج کنم می خواهم خودم یکی را دوست داشته باشم نه به اندازه عشقم نه به اندازه ای که در کنارش احساس ارامش کنم همین

  565. سعید
    ژانویه 22, 2011 در 12:51 ق.ظ. | #565

    سلام دوستان عزیزم

  566. سعید
    ژانویه 22, 2011 در 1:21 ق.ظ. | #566

    حافظ کنار عکس تو، من باز نیت میکنم
    انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
    وقت قرار ما گذشت و تو نمیدانی چرا
    دارم به این بدقولیت دیریست عادت میکنم
    چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
    تقدیر ویرانه میکند من هم مرمت میکنم
    در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
    من دارم از چشمان زیبایت شکایت میکنم
    نه مهربان با من بدان بی لطف چشم عاشقت
    هر جای دنیا که روم احساس غربت میکنم
    بروی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
    در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم

  567. مسعود
    ژانویه 22, 2011 در 8:24 ق.ظ. | #567

    خانم محترم آقاي حميد يا خانم نگار شما به هيچ عنوان حق عرض ارادت به ديگران رو جزء كار خير نگذاريد اين كارتون اصلاً صحيح نيست اين وبلاگ آزاده مي توني احساس تو بيان كني مي توني بد وبي راه بگي مي توني درد دل كني مي توني ابراز علاقه كني حتي مي توني به ديگران بي احترامي يا انتقاد كني بستگي به شخصت هر فرد داره حالا اگر بنده ابراز هم دردي كردم يا از احساسم گفتم فقط و فقط خواستم توي اون لحظه از دلتنگي وعرض ارادت پدرم نسبت به وخانوادم ويا بر عكس روبيان كنم هيچ كسي نبايد حتي به شوخي ديگران رو مسخره كنه وبا احساس ديگران بازي كنه ببين خانم شما به هيچ عنوان نبايد براي ديگران واز جانب ديگران حتي براي يك كلمه صحبت كنيد
    در ضمن لطف كنيد ديگه اسم منو نياريد چون اصلاً دوست ندارم براي يك لحظه باهاتون هم كلام بشم ونمي خوام برام ايميل بفرستيد كه چي بشه عكس مي فرستيد يا ايميل عاشقانه مي فرستيد اگر ديديد با هستي صحبت كردم فقط وفقط خواستم مشكل شون رو حل كنم كه اون هم متاسفانه به نتجه نهايي نرسيد منجر به دلگيري سر كار خانم هستي شده وهمين وبس
    لطفاً ديگه ديگه ديگه ديگه ديگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه مزاحم نشيد خانم محترم

  568. مسعود
    ژانویه 22, 2011 در 8:37 ق.ظ. | #568

    خانم هستي هستسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
    خيلي عصبانيم از دستتون چرا اجازه ميديد اين خانم هرچي دلش مي خواد بگه
    اگر حرفي داريد به خودم بزنيد حالا ديگه نه من با تو كار دارم نه شما با من
    هرچي نوشتم دلتنگي بود وبس نه مسخره كردن چه آزاري رسوندي به من كه من بخوام تحقيرت كنم يا با احساست بازي كنم
    اگه احساس مي كني مزاحمت دارم براتون يا ذره اي دلخوري ايجاد كردم بخدا اگه مزاحم هستم ديگه ميرم تا آخر عمرم ديگه به وبلاگ سر نميزنم
    من طاها رو دوست دارم و احساس مي كنم اون هم توي اين وب داره مطلب مي نويسه
    خيلي ازت دلم گرفت آبجي كوچولو

  569. امید
    ژانویه 22, 2011 در 11:02 ق.ظ. | #569

    سلام دوستان خوب .من همیشه تو این وبلاگ میام و مطالب دوستان را می خونم بخصوص زندگی هستی را برام جالبه اما هیچ وقت چیزی ننوشتم فقط خواننده بودمو بس.اما منم دلم مثل اقا مسعود جان درد گرفت حالا یه جورایی و دوست دارم باهاتون همراه بشم ایا این اجازه را به من هم میدید تا دوستتون بشم .خواهش میکنم با هم اینجوری برخورد نکنید.هستی جان اقا مسعود مسخره ات نکرد پس به خودت نگیر.دوستان اجازه میدید ما هم شریک دوستی بشیم

  570. هستی
    ژانویه 22, 2011 در 11:13 ق.ظ. | #570

    سلام.اقا امید کسی واسه اومدن به این وب اجازه نمی خواهد.اقا مسعود مهم اینه که نه من با شما کاری دارم نه شما با من همین
    در ضمن مشکل شما با نگار به من ربطی نداره اون فقط از احساسش گفت که ای کاش نمی گفت .

  571. مسعود
    ژانویه 22, 2011 در 1:06 ب.ظ. | #571

    اميد جان سلام داداشي خوش اومدي
    من شكايتي ندارم ولي بخدا براي آزار كسي هيچ وقت به خودم اجازه نميدم كه حتي براي يك ثانيه فكرشو كنم چه برسه آذيت كنم
    درسته چون دنياي مجازي هر كسي دوست داره هرچي دلش مي خواد بنويسه آزاده آزاد آزاد
    به هر حال روز خوبي داشته باشي
    راستي آقا اميد مطلب من از اول تا آخر اين وب همه نشان از حسن نيتم كه اون هم بي ريا ست

  572. مسعود
    ژانویه 22, 2011 در 1:13 ب.ظ. | #572

    مي بيني هستي هر كي مياد توي اين وبلاگ خبر از لج بازي من وتو ميده بهتر نيست يه كم
    خودمون رو اصلاح كنيم مي ترسم تا آخر همين جوري پيش بره آخر آقا مهدي مارو بزنه
    چون همه دارن از اين وب ديدن مي كنند

  573. هستی
    ژانویه 22, 2011 در 2:00 ب.ظ. | #573

    بیرون کنه چون من با کسی کاری ندارم خودمم با دلم همین

  574. امید
    ژانویه 22, 2011 در 2:11 ب.ظ. | #574

    از لطفت ممنون مسعود جان.هستی بزار بی پرده حرف بزنم شاید هم بی نهایت از دستم ناراحت بشی اما من عادت ندارم حرفمو تو دلم نگه دارم واسه همین رک میگم من از اول تو این وب بودم خوب اما نمی نوشتم فقط خواننده بودم تا اینکه تو اومدی زندگیت برام جالب بود واسه همینم بخاطره تو میاومدم که چی شد چرا و مشکلت با طاها جان چی بود تا اینکه به اینجا ختم شد هستی من اسمم امیده 28 سالمه و بچه مازندرانم مثل تو وقتی گفتی تو مازندرانی یه حس عجیبی بهم دست داد مهندس مدیریت صنعتی هستم بهت دروغ نمی گم اگه بخواهی تمام ادرسمو بهت میدم تو توی نوشته هات نوشته بودی که مادره طاها بهت توهین کرده واسه چهرت خلاصه اصلا راحت بگم تمام زندگیت به یه داستان بیشتر شباهت داره نمی گم دروغ میگی نه چون من زیاد اهل خوندن رمان هستم واسه همینم اینجوری فکر میکنم هستی نمی دونم چمه و چه حسیه اما امکان نداره یک شب بدون فکر کردن به تو بخوابم همه شب همه جا تو ذهنمی برام خیلی جالبه .باور کن به جان مادرم بهت دروغ نمی گم در تمام این سالها که از عمرم میگذره حتی با یه دختر دوست هم نشدم هیچ وقت به کسی فکر نکردم در مورده تو هم هرگز بد فکر نمیکنم اما در مورده تو یه کنجکاوی خاصی دارم چرا به تو فکر میکنم چرا فکرم مشغوله که تو کی هستی زندگیت چطوره اصلا چه شکلی هستی تو همه فکرم شدی هستی من واسه تو توی این وب نوشتم چون گفتی می خواهی عید ازدواج کنی من حرفهاتو قبول دارم اما یه چیز ازت می خواهم تو را ببینم می خواهم بهم ثابت بشه دارم اشتباه می کنم من بچه قائم شهرم زیاد از تو دور نیستم بزار ببینمت ازت خواهش میکنم

  575. هستی
    ژانویه 22, 2011 در 10:05 ب.ظ. | #575

    چرا خجالت میکشی راحت بگو هستی همه حرفهات دروغه یه مشت چرنده که از خودت در آوردی یا بهتر بگو رمان زیاد خوندی یا عقده ای هستی خلاصه حرفهای نگفته دلتو بگو اقا امید چرا خجالت میکشی شاید حق با تو باشه اره حتما من دروغگوام کمبود دارم کامل بگم دیوانه ام اینجوری بهتر نیست منو ببینید من واسه اثبات حرفهام نیازی به توجه و اعتماد تو و امثال تو را ندارم من اصلا نمی خواهم به من فکر کنی خودتی .اما من خودمم با دلم با قلبم احتیاجی به باورهای تو ندارم

  576. مسعود
    ژانویه 23, 2011 در 7:49 ق.ظ. | #576

    بابا تو ديگه كي هستي

  577. هستی
    ژانویه 23, 2011 در 9:06 ق.ظ. | #577

    چیه اقا مسعود تو هم با منی تو هم به من میگی که من دیگه کی هستم تو هم مثل امید به من میگی دروغگو رویایی اره تو هم این نظرو داری منظورت به من بود

  578. مسعود
    ژانویه 23, 2011 در 9:38 ق.ظ. | #578

    ميدوني از چي خندم ميگيره طفلي اميد جون چقدر خوب عرض ارادت كرده بعداً خيلي ملتمسانه از شما درخواست ……..
    واي چه رمانتيك
    ميگم آبجي كوچولو گناه داره نبايد دل كسي رو بشكني
    آخه آبجي كوچولو من مي دونم آبجيم خيلي رك حرفش رو مي زنه آقا اميد كه نميدونه
    آقا اميد هر چيزي يه رسم روسوماتي داره شما اول بايد با داداش بزرگترش صحبت كني
    سپس با تشريفات خواص جواب(نه) رو بشنوي همينجوري كه نميشه برادر من
    آقا اميد دفعه ديگه مزاحم آبجيم بشي چشمات دررميارم ميزارم كف دستت
    نمي بيني آبجيم داره درس مي خونه تو اگه مي خواي آبجي منو ببيني اول بايد از روي جنازه من رد بشي
    مگه نمي بيني آبجيم ترش كرده دفعه ديگه مزاحم بشي زنگ ميزنم 125 بيان دستگيرت كنن

  579. مسعود
    ژانویه 23, 2011 در 9:44 ق.ظ. | #579

    خوب بود آبجي ديدي بلاخره كشتمش
    داداشت غيرتش قبول نمي كنه بازم كر داشتي كامنت بزار مي خونم ولي ديگه آدم نميكشم اين يه بار هم كشتم فقط بخاطر روي گل آبجيم بود

  580. امید
    ژانویه 23, 2011 در 11:01 ق.ظ. | #580

    اقا جان به شما مربوط نیست من ادم عوضی و بی فرهنگی نیستم به شما هم کاری ندارم لطفا دخالت نکنید حرفهای مزخرف هم نزنید گوش کن هستی من اینو نگفتم غلط کنم اینجوری بگم من کی گفتم تو دروغ میگی گفتم فقط می خواهم ببینمت تو غدولجبازی دختری مثل تو ندیدم

  581. مسعود
    ژانویه 23, 2011 در 12:31 ب.ظ. | #581

    ببخشيد اميد جان جسارت منو از صميم قلب برات آرزوي موفقيت مي كنم
    هلال كن شايد زياد روي كردم هلال كن

  582. هستی
    ژانویه 23, 2011 در 12:55 ب.ظ. | #582

    چرا می خواهی منو ببینی با دیدن من چی را می خواهی ثابت کنی اگر دوستان دیگه تو این وب بخواهن که تو منو ببینی و حرفهای من هم برای تو هم برای اونا ثابت بشه من حرفی ندارم اگه دیگران هم بخوان

  583. مسعود
    ژانویه 23, 2011 در 4:34 ب.ظ. | #583

    صلاح كشور خويش خسروان دانند

  584. هستی
    ژانویه 23, 2011 در 5:06 ب.ظ. | #584

    اگر به خود من توهین میکردی هیچ ارزشی برام نداشت هرگز برام مهم نبود اما تو به عشق من توهین کردی به صداقتم به پاکی عشقم توهین کردی تو با حرفت نمی دونم می خواهی چی را ثابت کنی تو دست رو عشقم گذاشتی تو با حرفت کاری کردی شاید حتی خود اقا مسعود دوستم نگار و بقیه دوستان این وب منو و عشق منو مسخره بخونند فکر کنند من دروغ میگم اونها هم به پاکی عشقم شک کنند باشه من میام بخاطره طاهام میام تا به ادمی مثل تو ثابت کنم همه دروغگو نیستند همه زندگیها داستان یا رمان نیست .من به حرف چرندیات تو نمیام فقط به این خاطر تا هیچ کسی به صداقتم شک نکنه.فردا ساعت 9 بیا ساری ارامگاه ملا مجدین همه میشناسند پیش درش وای می ایستم تو یه ماشین مشکی جلوش یه قلب داره و پشت ماشین از شیشه معلومه یه عروسک خرسی بیا من منتظرتم .می خواهم ببینم چی بدست میاری

  585. امید
    ژانویه 23, 2011 در 8:57 ب.ظ. | #585

    به من توهین نکن هستی من اونجورا که فکر میکنی نیستم گوش بده چی میگم من می خواهم ببینمت تا بفهمم چرا به تو فکر می کنم چرا رویای شبهای من شدی من در تمام این سالها دخترهای زیادی دیدم خیلی هم زیبا اما هرگز نه توجهی کردم نه با کسی دوست شدم نه حتی بهشون فکر کردم من اهل اینها نیستم هروقت خواستی بهت آدرس میدم برو تحقیق کن من آدم عوضی نیستم می خواهم بفهمم تو کی هستی که ندیده بهت فکر میکنم چرا این همه ادم پیشم هستند چرا به کسی که ندیدم باید فکر کنم وقتی قبول کردی باورم نشد من ساعت 9 اونجام خواهشانه باز دبه در نیار

  586. مسعود
    ژانویه 24, 2011 در 12:04 ق.ظ. | #586

    طرح مسئله يكم بچگانست
    توي وبلاك حاج مهدي بوي بدي مياد اينجا براي من خيلي مقدسه لطفاً هواي بچه هاي ديگر وداشته باشيد خيلي بد

  587. مسعود
    ژانویه 24, 2011 در 8:54 ق.ظ. | #587

    به خبرگزاري خبرنگار روزنامه فكس نيوز صبح امروز طي يك حادثه ناعاقلانه يه ختر خانم به نام آنشرلي (دخترموقرمز) سر ساعت 9 صبح قبل از حركت موبايلشان زنگ خورد كه من جك ليبراسمن مدير عامل شركت فولاد مباركه اصفهان از كشور سوئد نمي تونم سر قرار بيام شما خودتون تنها بريد چون شخصيت فاعل داستان تخيلي بوده
    راستي آنشرلي نمي گي رنگ مشكي شگون نداره چرا ماشين سفيد نياوردي چرا عروسك خرسي من مي ترسم حداقل يه فرشته مهربون مياوردي من هم بخاطر اين كه ماشينت مشكي سر قرار نميام همين كه گفتم
    راستي كه خيلي ………………………..
    متاسفم هستي خيالي قصه من
    من وبلاگ مهدي رو خيلي دوست دارم حداقل به احترام من هم شده بود …. چون خيلي برات احترام قائل بودم با اين كارت ديگه نميدونم چي بايد بگم
    لاقل به وب آقا مهدي احترام مي گذاشتيد
    در آخر اين جمله دوست داشتني رو برات مي نويسم
    چشمانت راورق بزن شايد درگوشه اي از آن مرا به يادگار كشيده باشي
    به اميد روزهاي خوب براي شما
    طاها جون ببخشد
    حاج مهدي خيلي وبلاگ خوبي داريد اميد وارم وبلاگتون مثل اسمتون هميشه عالي باشه
    خدانگهدار

  588. مسعود
    ژانویه 24, 2011 در 9:16 ق.ظ. | #588

    بايد مهربان بود و عشق ورزيد زنده بودن هر لحظه احتماليست

  589. امید
    ژانویه 24, 2011 در 5:24 ب.ظ. | #589

    شما چی فکر کردید مسعود خان من ادم اشغال و هوس بازی هستم اره نه خیر اشتباه به عرضتون رسید من نه اون ادمم نه هستی من امروز دیدمش و هنوز تو ناباوری هستم این دختر کیه همه چی درست بود طاها بود و هستی که می گفت زیبام و من تو رویاهام اونو زیبا می دیدم اما هستی زیباتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم من تو عمرم چنین کسی ندیدم و به پاکی این دختر اعتراف میکنم وقتی امروز از ماشین پیاده شد وقتی عینکشو برداشت من فقط مات مونده بودم فقط اجازه داد بگم سلام حتی بهم فرصت احوالپرسی نداد گفت همراهم بیا گفت ببین این طاها این من و این صداقتم بخاطر پاکی دوستان وبلاگ و شما هم به سلامت با من اینطور برخورد کرد هستی تمام غروره منو شکستی من دختری به غدی به مغروری تو ندیدم به من ثابت شد که فقط واسه صداقت عشقت اومدی نه نمایش چهرت هر کی به جای تو بود سعی میکرد همه جهان زیباییشو ببینند اما تو حالا می فهممم چرا طاها انقدر دوستت داشت واسه غرورت واسه رفتارت هستی اگه بگم زندگیمو میدم ماشین زیره پات لباست و تیپت نشون داد صدتا مثل منو می خری اما جونمو واست می زارم واسه یه بار لبخندت امروز من مات چهرت شدم اره از سنگینست از غرورت که در هیچ احدی ندیدم اما یه لحظه حتی با اینکه به تمسخر بهم خندیدی وقتی یه لحظه نگاهم کردی من واسه همون لبخندت دوستت دارم همه وجودمو واست میزارم هستی گوش کن من تا حالا به کسی نه دل بستم نه حتی بهشون اهمیتی می دادم من تو را وقتی خواستم که تو این وب اومدم تو امروز با رفتارت منو خورد کردی اما من شیفته همین رفتارت شدم هستی گوش میدی من جونمو واست میزارم من بد نیستم بخدا در موردم بد فکر نکن اجازه بده تا بیام خواستگاری من پرو نیستم نمی خواهم با رویات زندگی کنم میفهمی دختره لجباز تو پاکی من پاکی تو را می خواهم اگه تمام زنان زیبای دنیا جمع بشند نمی تونند حتی یه لحظه به پای لبخندت برسند بخصوص چشمهات تو واقعا از پریانی تو کی هستی گوش کن هستی به جان مادرم دوستت دارم واسه غرورت واسه نگاهت نمی گم جذب خشگلیت نشدم چرا شدم اما تو با نگاهت داغونم کردی تو امروز حتی پشیزی برام ارزش قائل نشدی اومدی واسه اینکه صداقته عشقتو ثابت کنی هستی به پات میشینم تا جان در بدن دارم تا یه لحظه دیگه لبخندتو ببینم

  590. هستی
    ژانویه 24, 2011 در 8:18 ب.ظ. | #590

    من امروز واسه نمایش دادن نیومدم واسه ادم احمقی مثل تو هم نیومدم می فهمی من فقط اومدم تا به دوستانم ثابت کنم هستی دروغ نمی گه و زندگیش رویا نیست اومده بودم به ادم احمقی مثل تو بفهمونم حق نداری نشناخته و ندونسته به کسی توهین کنی و تهمت بزنی من برای حرف تو ارزشی قائل نشدم که ملاقاتتو قبول کردم فقط خواستم عشقمو ثابت کنم چون ادمهایی مثل تو هستند که باعث بدبینی همدیگه میشن من واسه چرندیات تو نیومدم اینو تو گوشات فرو کن به ظاهر متشخص میاومدی اما برای من هیچ ارزشی نداری نه حرفهات نه خودت نه احساست اینو خوب به یاد بسپار من واسه عشقم اومدم تا دیگران مثل تو به من و عشقم توهین نکنند این ننه من غریب بازیها را برو واسه امثال خودت در بیار نه من.و درضمن خودتو زیاد خسته نکن واسه نوشتن چون من هرگز کسایی را که برام بی ارزشن خودمو زحمت نمیدم که نوشته هاشو بخونم.و شما اقا مسعود توهینتو کردی قضاوتم کردی حکمتم صادر کردی اما اصلا نظرت برام مهم نیست واسه من فقط یه چیز مهم بود به ادم احمقی مثل اید بفهمونم که با ابروی کسی که نه می شناسه نه دیده بازی نکنه بهش بفهمونم عشق من مقدسه و من و عشقم حقیقیست همین پس بی زحمت به کسی تهمت نزنید .
    تا الان تو این وب بودید از اینکه ما را تحمل کردید ممنون .از راهنماییهاتون استفاده کردیم تو زندگیتون موفق باشید و خدانگهدار شما.

  591. حميد
    ژانویه 24, 2011 در 9:54 ب.ظ. | #591

    سلام بابا چي شده باز دوباره هستي
    مسعود تو چرا قاطي كردي هر كي دوست داره هرچي دلش مي خواد مي نويسه توچرا ناراحت ميشي
    هستي كجا رفتي پس من اومدم با هزار بدبختي اين ابو قراضه روراه انداختيم حالا مي بينيم چه چيزهايي
    مسعود من از طرف شما صحبت كردم ولي معذرت خواهي هم كردم اصلا ببخشيد بابا چرا نارحت ميشي اشتباه كردم خوب من مي خواستم دعواي تو هستي رو يايان بدم
    بخدا فكر نمي كردم ناراحتي پيش بياد
    هستي جون گلم عزيزم چرا رفتي همه ميدوند مسعود به تو تعصب داره چرا اين كار وكردي خواهرجون مي بيني كه آبجي جون مي بني كه توي اين دوره زمونه به هركسي نميشه اعتماد كرد انوقت تو بلند شدي رفتي چي ثابت كني حماقت كردي نبايد مي رفتي حداقل با يكي مشورت مي كردي عزيز دلم آقا اميد پسر خوبيه حالا اومده محبتش رو بهت نشون بده وبگه چقدر دوست داره ولي باور كن هر گردي گردو نميشه ه عشقي بقول خودت كه ميگي طاها نميشه
    چطور مي توني اعتماد كني به كسي كه نه ديديش نه مي شناسيش
    من كه ميگم اشتباه كردي هرچند تو براي دفاع از حثيت خودت رفته بودي ولي اي كاش نمي رفتي من جاي تو بودم محل نميذاشتم
    حالا اين پسره ديگه نمياد مسعود مي گم جهنم خودمون دو تا اينجا رو مي گردونيم
    هر كي دوست داره بياد هر كي بدش اومد مي تونه بره من منتظرتم

  592. حميد
    ژانویه 24, 2011 در 10:01 ب.ظ. | #592

    مسعود شما كه ماشالله آدم تحصيل كرده اي هستي از شما بعيد من رو تو يه حسابهايي انچناني
    باز كرده بودم واقعاً كه

  593. فرشید فرجود
    ژانویه 25, 2011 در 12:58 ق.ظ. | #593

    با سلام خانم هستی خیلی بد شدی مثل مربی فوتبال شدی همش حاشیه قبلا»خوب می نوشتی دیگه از اون درد دلت خبری نیست اینا رو ول کن تو از عشقت بنویس من فقط برای خوندن میام نه برای نوشتن دوست دارم نوشته هاتو بخونم با تشکر فرجود

  594. ليلا
    ژانویه 25, 2011 در 8:41 ق.ظ. | #594

    سلام بچه هاي خوب دوستاي مهربون
    اميدوارم بازم ببينمتون آقا مسعود ماشالله هزار ماشالله شما پسر خيلي خوب و مهربوني هستي وتمام شعرهايي كه نوشتي همه قابل ستايش اند چون از عمق وجودتون نوشتي
    هستي جون شما هم دست به قلم تايپ ميشد هزار ماشاالله دل آدم خون مي كنيدببين هسي جون تو با مسعود يه زوج خيلي خوبي هستيد البته توي اين سايت من وامسال من ودستان خوبي كه توي اين سايت گذر مي كنيم خداشاهده براي اينكه دوتاتون خوبين بيشتر براي ما قابل
    ستايش تو با مسعود اگر همين جور ادامه بدين بلاخره به نقطه تفاهمي مي رسيد (البته توي سايت )تمام دوستان همه نظرشون همينه وشما رو سنبل اين سايت مي دونند پس قبل از اين كه بچه بازي در بياريد فكر خواننده هايي كه اين واقعيت رو كه الان به يه قصه دنباله دار تبديل شده رو به اين صورت يعني نصفه رها نكنيد شما از عشقتون وآقا مسعود هم از شعرهاي قشنگ وداستان مذهبي كه بلدن من وهمسرم توي اين صبح خيلي خوب براي شما وآقا مسعودوشخصيت سوم اين حكايت خوب يعني (حميد جون) آرزوي سلامتي وروزهاي خوب رو داريم
    دوستون داريم خيلي خيلي خيلي خيلي زياد
    منتظرتون هستيم

  595. مهديار
    ژانویه 25, 2011 در 9:42 ق.ظ. | #595

    سلام صبح بخير چي شده زديد به تيپ هم شما كه دوستان خوبي بوديد من تمتم مطالب وشعرهاي خوبتون رو دارم دنبال مي كنم ببين هستي جون شما رو در يكي از نوشته هات نوشتي
    پرسید که چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
    خندیدمو گفتم :او فقط اسیر من است .تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
    گفتم:امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است.
    خندید به سادگیم و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است
    ومسعود خان در جواب حرف هستي نوشتي
    دل مرا اين گونه اندك وا مدار
    از تو حاصل از سخن سودا مدار
    وسوسه كردي مرا بي خود شدم
    من قمار عشق تو بيهوده شدم
    در مثال عشق اين عشق ننگ باد
    بي فرايض بر مثالت سنگ باد
    بر دلم غصه تو هلائل مي كند
    زخم خوردم از عشقت مرا له مي كند
    يادر جايي ديگه نوشتي
    مرو از اين گذر نيست مرا طاقت غم
    تويي افسانه من
    بخدا كور شوم
    بخدا كور شوم تا كه ببينم ماتم
    نكند اين همه قصه شود انديشه من
    كه خيالم شده باطل
    ولي بازم بي تو
    من مريض و ……….. بيمار
    هستي جون ومسعود جون مارو سركار نزاريد زود بيايد كه اين صفحه منتظر شماست

  596. هستی
    ژانویه 25, 2011 در 11:31 ق.ظ. | #596

    سلام اول اینکه من خداحافظی نکردم جواب خداحافظی اقا مسعود را دادم دوم از همه شما معذرت می خواهم اگه انقدر بدم نگار تو می گی من اشتباه کردم اما باید می رفتم واسه عشقم واسه پاکی عشقم تا بهش ثابت کنم من واسه خودنمایی نرفتم چطور منو نشناختی امید با زبونه بی زبونی بهم گفت زندگیت داستانه بهم توهین کرد نمی تونستم اینو تحمل کنم من تو زندگیم بخاطره عشق طاها خیلی رنج کشیدم تا الان هم دارم می کشم کسی از دلم خبر نداره میگه من دوستت دارم خوب داشته باشه احساس اون واسه من ارزشی نداره من واسه اثبات عشقم رفتم که دروغ نیست همه با من دعوا کردید اما به من هم حق بدین چکار می تونستم بکنم بشینمو هر چی دلش می خواست بهم بگه من حتی بهش فرصت حرف زدن ندادم من فقط از عشقم میگم و به عشقم پایبندم چون نمی تونم با کسی دردودل کنم دردهامو تو این وب می نویسم حالا هرکی می خواهد باور کنه هر کی هم می خواهد باور نکنه منم و عشقم که به هم ایمان دارین اقا مسعود هم کم نذاشت میگه بوهای بد میاد یا ما بدیم دیگه من تا هستم از خاطرات عشقم می نویسم اگه هر زمانی احساس کردید خیلی بدم و باعث ناراحتی شما بگید میرم اما بدونید من اگه رفتم واسه ثابت کردن عشقم رفتم نه واسه ادمهایی امثال امید

  597. مهديار
    ژانویه 25, 2011 در 11:50 ق.ظ. | #597

    پس آقا مسعود كو

  598. مهديار
    ژانویه 25, 2011 در 11:52 ق.ظ. | #598

    بابا بازم بخاطر ما بهش بگو بياد بابا دوسش داريم
    هستي خانم يه بار ديگه زحمتش رو بكش

  599. هستی
    ژانویه 25, 2011 در 1:33 ب.ظ. | #599

    من با کسی کاری ندارم من فقط واسه خودم وعشقم هستم واسه دل خودم نه واسه دیگران من همدمی واسه دردودلهام ندارم چون نمی فهمند فقط یک کلام دارند فراموشش کن اما تو این وب کسی نیست تا این حرف را بهم بزنه و من هم فقط واسه طاهام می نویسم .

  600. امید
    ژانویه 25, 2011 در 1:54 ب.ظ. | #600

    غصه ام از این نیست که تو را آن روز اسیر ندیدمت
    فقط دارم دق میکنم چون تو را سیر ندیدمت

    نمی خواهم که یارم با کسی جز من سخن گوید
    اگر چه قاصد من باشدو پیغام من گوید
    نمی خواهم به قبرستان رود آن لعبت زیبا
    که شاید مرده ای زنده شود با او سخن گوید
    عاشق روی چو قمر گشته ام
    مست لبان چو شکر گشته ام
    تیر روانست چو مژگان او
    من هدفش همچو سپر گشته ام

    آمد بر من شبی خیالش
    دیدم رخ خوب بی مثالش
    از روز و شب جهان دل من
    پی برد به حسن و زلف و خالش

    دلبر به من رسیدوجفا را بهانه کرد
    افکند سر به زیرو حیا را بهانه کرد
    آمد به بزم و دید من تیره روز را
    رفت و تنگی جا را بهانه کرد
    رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش
    بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
    آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
    بسته به دست خویش حنا را بهانه کرد

    گوش کن هستی از دید دیگران من بدم اما من به قلب خودم ایمان دارم تا حد بی نهایت دوستت دارم هر چی دوست داری به من بگو اما من نمیزارم کسی تو را از من بگیره حتی اون پسره علی که میگفتی در تمام این 28 سال از عمرم به احدی دل نبستم هیچ کسی تو دلم جا نشد با اینکه خوب و زیبا بودن من تو را پیدا کردم از زمانی که نوشته هاتو خوندم و رویای شبهای من شدی هرکسی هر چی می خواهد بگه بزار بگه من پیدات میکنم و به خواستگاریت میام حتی اگه غرورمو پیش همه بشکنم و زانو بزنم ثابت می کنم مثل جانم دوستت دارم و خوشبختت میکنم منتظره من باش هستی من میام حالا ببین اگه کل ساری را قدم به قدم بگردم پیدات می کنم حالا ببین بهت ثابت می کنم چقدر دوستت دارم بهت ثابت میکنم دختره مغرورویکدنده

  601. نازنين
    ژانویه 25, 2011 در 3:41 ب.ظ. | #601

    سلام هستي جون خوبي عزيزم تمام مطالبت رو مو به مو دارم دنبال مي كنم
    خيلي دلم برات سوخت نكه فكر كني از سر ترحم نه باور كن چون اتفاق بدي برات افتاد يه لحظه خودم رو زدم جاي تو باشه عزيزم هرجوري كه دوست داري باش من فقط براي يه نصيحت اينجا آومدم اونم اين خواهر گلم نكنه بخاطر طاها اين كار و كردي كه اون و خوشحال كني

    اصلاً طاها بااين كار خوشحال نميشه هيچ باور كن روحش در عذابه من از آقا اميد برادر گلم مي خوام بزار هستي راهش رو خودش انتخاب كنه اون الان در شرايطي نيست كه بخواد در شرايط تصميم گيري باشه من حرف اينه هواي هم رو داشته باشيد حس انسان دوستي حس غريبيه اما شما به كمك آقا مسعود اون رو توي اين نوشته هاتون آورديد وبه اون داريد عمل مي كنيد راستي آقا مسعود شما كه با اين شعرهاي خوبتون هستي رو كمك ومساعدت مي كني
    الان بايد كنار هستي توي اين ثايت به اين خوبي رنگ ونموع خوبي داشته باشد
    الان همه مثل من نگران شما وهستي جون هستند اين نگار خانم هم دوست خوبيه براتون به اون هم بها بديد اون هم حرفي براي گفتن داره اون دوستي اين سايت رو دوست داره باور كنيد اون هم براي عشق ورزيدن به اين سايت اومده وبلاگ آقا مهدي خيلي جاي خوبيه براي درد دل كردن قبول ولي شماهم شخسيت خوبي داريد مثل هستي ومشاور خيلي خوب هستيد
    باحرفهاي بيهوده همديگرو نرنجونيد هستي خواهر خوبم حالا شما با كمك نگار خانم دو ستتون كه خيلي هم شما رو دوست داره مي تونيد دو ستي رو دوباره برگردنيد به سايت خوب
    آقا مسعود هم انشالله مياد و من هم مثل همه دو ستان ادامه حرفهاتون كه بوي محبت داره مي خونيم
    موفق باشيد دوستاي خوبم كوچيك شما نازنين

  602. هستی
    ژانویه 25, 2011 در 6:55 ب.ظ. | #602

    گیرم که بی خیال خیالت شوم با عطر دستانی که در گیسوانم جا گذاشته ای چه کنم

    من همیشه غمگینم و امشب غمگین تر از همیشه می بینی طاها چقدر بد شدم همه را از خودم ناراحت کردم به قول خودت باز رگ لجبازیت بالا زده فتیله را بیار پایین کاش بودی دعوام می کردی طاها یعنی من کاره اشتباهی کردم که به دیدن امید رفتم اخه اون به عشقمون توهین کرد دلم بدجوری به درد اومده بود یه وقت فکر نکنی جاتو به اون می دما نه بخدا یه تار موتو با صدتا مثل اون عوض نمی کنم تو منو میشناسی می دونی واسه خودنمایی نرفتم اما همه ازم دلگیر شدن اخه من بخار پاکی دوستیمون رفتم دلم خیلی گرفته اقا مسعود هم که یه جوره دیگه بهم حرف زد
    اشکال نداره زندگی به من صبرو تحمل را یاد داده بازم تحمل می کنم بابا می گفت قراره علی واسه یه ماموریت کاری بره دبی شاید یا عقد را جلو بندازیم یا صبر کنیم از ماموریت بیاد مامان میگه نه باید صبر کنیم تا کارش تمام بشه نمی دونم این سرنوشت داره با من چکار میکنه ایا ترس از جداییتو داشته باشم یا امیدوار باشم که می تونم به کمک تو کسی را دوست داشته باشم و با روح سرد زندگی نکنم .طاها من دلم خیلی گرفته الان تازه به اتاقم اومدم ساعتها رو بالکن نشسته بودم و به این فکر می کردم که کجا را اشتباه رفتم به این فکر می کردم که یه روزی تو این بالکن به تو فکر می کردم به ایندمون به عشقمون اما حالا به نبودت که ساده از پیشم رفتی همیشه فکر می کردم منو نمی بینی غمم را نمی بینی اما با حرف مادرت فهمیدم که تو هم حتما نوشتهامو می خونی و به فکرمی نگرانمی .طاها من خیلی تنهام خیلی تنهام بارون بیاد گریم میگیره برف بباره گریم میگیره بارون که میاد یاده حرفت میافتم که می گفتی هستی هر وقت بارون بزنه دستتو میگیرم با هم میریم بیرون زیره بارون و من برات می خونم چقدر می خندیدم اخه اصلا صدا نداشتی چه افتزا می خوندی هر وقت می خواستی می خواستی منو بخندونی برام می خوندی دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم وای که چه جوکهایی می گفتی جوکت یا همش تکراری بود یا مورچه بود یا فیل بدبخت می دونی کجا خنده دار بود اونجایی که ی گفتی هستی هستی یه جوک باحال بهت بگم بخندی منم با ذوق می گفتم خوب بگو اول انقدر می خندیدی نمی فهمیدم چی میگی اول خودت کلی غش می کردی جونمو به لبم می رسوندی تا می خواستی جوک بگی وقتی هم که جوکت تمام شد مجبورم می کردی که بخندم خوب جوکات واقعا مسخره بود اصلا خنده نداشت فقط از خنده خودت می خندیدم یادم میاد چه دعوایی افتادیم که اون شب زده بودی بیرون بعد صبحش سامان واسم زنگ زده بود که هستی خانم چی شده طاها حالش خیلی بده میدونی من از عصبانیت چی گفتم .گفتم خوب به من چه مگه من کشتمش حالا هرکی بیاد تو خیابون هم بمیره مگه من کشتمش خودمم نفهمیدم چی گفتم سامان بیچاره گفت اخه چه ربطی داشت من کی گفتم طاها را کشتی دیگه از خنده خودش گوشی را قطع کرد از اون روز هی مسخرم می کردی طاها دلم پوسید بزار از خاطراتمون بگم شاید دله تو هم اروم بگیره نمی دونم دارم گریه می کنم یا می خندم انقدر می دونم اشکهام سرازیره دیونه بد جوری تنهام گذاشتی وقتی که برف را میبینم می دونی یاده چی می افتم رفته بودی همدان اونجا خیلی برف میزد گفتی هستی اینجا یه عالمه ادمهای با کلاسند با دوست دختراشون اگه بدونی چه کلاسی میزارند بعد بهم گفتی من واست زنگ می زنم بعد اگه با نازو عشوه حرف زدم ناراحت نشی مثلا فکر کنند منم با کلاسم و با نامزدم اومدم بیرون وقتی زنگ زدی دیگه داشتم از خنده می مردم چه مسخره بازی بود چه حرفهایی اصلا بهت نمی اومد با کلاس باشی از همه بدتر تو اوج کلاس گذاری وقتی سر خوردی و پیش اونا نقش زمین شدی خدای من چقدر اون روز خندیدم و تو از شدت خجالت سرم داد کشیدی که نخندم مگه می شدتا یکساعت تلفن نزدی انقدر ناراحت بودی چه سوژهای واسم شدی چقدر هم منو سفارش کردی که هستی رفتیم کلاس یه وقت پیش بچه ها چیزی نگی مشلا منم که خشایار نرسیده به همه گفتم چه روزهایی بود طاها دیگه اشکم امون نمیده ای بی وفا چقدر زود تنهام گذاشتی چرا قلبت تحمل نکرد چرا چرا چرا….

  603. زهرا
    ژانویه 25, 2011 در 10:10 ب.ظ. | #603

    خيلي زيبا بود.

  604. ساناز
    ژانویه 26, 2011 در 1:39 ب.ظ. | #604

    چه خوبه ادما عاشق نباشن
    شعری برای دروغ نداشته باشن
    وسعت دلا رو کی میدونه
    راز سادگی رو کی میدونه
    ما چشم به راه دریم هنوز
    اما اینجا ویرانه است هنوز
    واقعا چه خوبه کسی عاشق نباشه این طوری میتونه به همه چیز فکر کنه راحت همه چیز رو ببینه .ذهنش درگیر نیست

  605. هستی
    ژانویه 26, 2011 در 2:16 ب.ظ. | #605

    ای کاش هرگز عشق نبود هرگز مهرومحبتی نبود ای کاش هرگز کسی عاشق نبود

  606. ساناز
    ژانویه 26, 2011 در 2:20 ب.ظ. | #606

    سلام سلام سلام سلام
    ما نفهمیدیم چرا طاها ازهستی جدا شد؟چرا هستی داره خودشو خفه میکنه؟اصلا چرا هستی بعد از این همه مدت بجای دادو وبدا کردن نرفته پیش روانشناسی روانپزشکی برای این که حالش خوب شه. بریم سر اصل حقایق.که هستی میتونه یه خالی بند با ذهن خلاق باشه باشه میتونه درست بگه اما دچار یه کم بینی نسبت به خودش شوده که میخواد همه عالم وادم از اتفاقی که براش افتاده خبردار بشن.هستی میگه طاها نتی که مینویس رو میخونه پس چرا طاها جرئت نداره یه کلام براش بنویسه که غصه نخوره نکنه مامانش نفرینش میکنه .هستی18-19 ساله بجای این حرفا بشین درستو بخون که دنیا پر شده از این عشق وعتشقی 1روزه که یا وجود نداره یا خودمون برای دیگران میسازیم .

  607. ساناز
    ژانویه 26, 2011 در 2:22 ب.ظ. | #607

    عشق تنها سهم مرغ عشق نیست.میتوان عاشق شد وگنجشک زیست .

  608. طاها
    ژانویه 27, 2011 در 12:48 ق.ظ. | #608

    من یه سایه، تو یه خورشید
    تو بزرگی من حقیرم
    تو رهاتر از پرنده
    من قفس قفس اسیرم

    من زمستون و خسته
    فصلی که به زخم نشسته
    تو بهاری و همیشه
    مرهم دل شکسته

    دنبالت گشتم و گشتم
    همه جا رو می شناسم
    روی بغض جاده مونده
    رد پای التماسم

    توی قلبم نمی گنجی
    داشتنت رنگ خیاله
    توی این آغوش خالی
    تو تصورت محاله

    حالا که هستی و نیستی
    حالا که نزدیک و دوری
    من با داشتن تو تنهام
    ندارم سنگ صبوری

    غم بی تو بودنارو
    کاش می شد با تو بفهمم
    کاش می شد مثه یه قطره
    دل دریاتو بفهمم

    بذار هر چی گریه مونده
    روی شونه هات بباره
    پس از این هوای ابری
    منو یاد تو میاره

  609. هستی
    ژانویه 27, 2011 در 10:20 ق.ظ. | #609

    تو کی هستی که اسم طاهای منو گذاشتی خواهش می کنم عوضش کن

  610. هستی
    ژانویه 27, 2011 در 2:34 ب.ظ. | #610

    عابر روزگار من ببین که خیلی خسته ام
    رنگ خزون گرفته ام بار سفر رو بسته ام
    می گم بهار زندگیم رنگ خزون و غم گرفت
    ببین که بی وفاییهات زندگیمو ازم گرفت
    کاشکی واسه ی دل من یه قصه گو می موندی
    هر وقتی که دلت خواست خودت برام می خوندی
    ازم مخواهم بهت بگم چی رو دارم می بینم
    به دست حق می سپارمت عزیز آخرینم
    دیدار ما به آخرت چه تلخه رسم سرنوشت
    نفرین به روزوروزگار چه قصه ای برام نوشت

    طاهای من این بود که هیچ کسی دیگه.عشق من از کجا می دونستی سایه مرگ تو را احاطه کرده و می خواهد ساز جدایی بزنه از کجا می دونستی که اینطور برام یادگاری گذاشتی اره مهربونم دارم ورق ورق خاطراتتو مرور می کنم هروقت دلتنگت میشم نامه هاتو مو به مو از بر می کنم و هر شب دفتر خاطراتمو می خونم و یاد تو را زنده می کنم یکی اومده به نام طاها انگار غریبه نیست اما هر کی هستی بدون دلمو خون کردی و اتش به وجودم زدی ای کاش هرگز اسم طاها را نمی نوشتی

  611. هستی
    ژانویه 27, 2011 در 2:54 ب.ظ. | #611

    قبل تو یکی مثل اقا امید اومد البته اون به زبون بی زبونی گفته که تو خالی بندی شاید عشقی نباشه شاید دروغ میگی همه اینها را بهم گفت اما پشت پرده که یه وقت بهم بر نخوره واسه همین خواست منو ببینه تا بهش ثابت بشه من یا دروغ میگم یا راست اگه قبول نمی کردم مطمعنن می گفت دروغ میگی حالا شما ساناز خانم رک گفتی شاید یه دروغه اما می تونی از اقا امید خان بپرسی ایا هستی که دیدی دروغ بود من واسه همین رفتم تا بهش خودمو و عشقمو ثابت کنم من نیاز به دروغ ندارم چون کمبودی ندارم در ضمن پرسیدی چرا طاها ازم جدا شد طاهای من فوت کرد می فهمی فوت کرد و حالا زیره فرسنگها خاکه اقا امید را بردم سر خاکش و بهشم نشون دادم طاها جواب منو میده همیشه هم با منه من نیازی به باور تو و امثال تو ندارم کسی که دروغگو فکر می کنه همه مثل اونند پس اول به خودت نگاه کن بعد به دیگران توهین کن من واسه امثال امید ارزشی قایل نمی شم فقط رفتم تا واسه ادمهایی مثل تو که باعث تردید دیگران میشن احتیاج به همدردی کسی هم ندارم مهم اینه که من هستم و طاهای من هم یک حقیقت و هر کسی هرچی می خواهد بگه میزارم بگه از من هیچی کم نمی شه جز ارزش خودش.من احتیاج به روانشناس ندارم چون دردمو می دونم و درد از دست دادنه عزیز را تو هم می دونی کی می فهمی وقتی مثل من عزیز ترینتو از دست بدی اونوقت درده دل منو می فهمی و یاد می گیری نباید کسی را مسخره کرد ندوسته کسی را به مسخره نگیر که خدا نمی گذره بدجوری تو کف دست ادم می زاره .می دونی کی به روانشناس احتیاج داره کسی که درک نداره کسی که نمی فهمه کسی که خودش کمبود داره و واسه التیام خودش دیگران را به تمسخر میگیره اگه درک نداری لطفا نظر هم نده .فکر می کنم بهترین کارو اقا مسعود کرد که از این وب رفت هرچند هم بخاطره من رفت فکر می کنم منم برم خیلی بهتره .اقا مهدی منو ببخش که وبلاگتو خراب کردم . و از همه دوستان هم عذرخواهی می کنم فقط بدونید هستی وجود داشت و عشق از دست رفتش طاها و هرگز به شما دروغ نگفت.نگار جان منو ببخش که نتونستم تا اخرش باهات باشم دوستت دارم و همیشه به یاد این لحظات خوب هستم از اقا مسعود هم عذر خواهی می کنم و ازش می خواهم تو این وب برگرده چون دیگه من نمیام که باعث ناراحتیش بشم.همه شما را به حق می سپارم و خدانگهدارتون.برام دعا کنید.

  612. مسعود
    ژانویه 27, 2011 در 4:21 ب.ظ. | #612

    باسلام وعرض ادب واحترام خدمت همه دوستان وعزيزان اين وبلاگ خوب وصميمي
    دوستان خوبم بنده رو عف بفرماييد بخاطر وقفه كوچكي كه توي اين فواصل كه واقعاً گرفتاري خيلي زياد بود نتوانستم خودم رو به اين وبلاگ برسونم بخاطر امتحانهاي خيلي سنگين بود اميدوارم بتونم جبران اين خسارت برزگ رو با يك جمله ناقابل كه اون رو تقديم مي كنم به همه دوستان با محبت كه واقعاً با نوشته هاشون بنده رو مورد لطف خودشون قرار دادن مخصوصاً هستي جون خواهر كوچكم كه دوستان خوب و گلم به هستي جون خيلي ارادت دارن مثل ساناز خانم كه واقعاً از كمالات خيلي بالايي برخوردارن بنده از طرف هستي از شما تشكر مي كنم
    خدايا: دوستانم را از بهترين ها قرار دادي ،پس بهترين ها را به آنها عطاكن…..
    زندگي آب روانيست،آب اين رودبه سرچشمه نميگرددباز،بهترآن است كه غفلت نكنيم ازآغاز….

  613. ساناز
    ژانویه 27, 2011 در 10:11 ب.ظ. | #613

    سلام سلام سلام
    من سازم بندی اوازم برگیرم بنوازم بر تارم زخمه ی لا می زن راه فنا می زن
    هستی کوچولو اگه می خواهی دردتو ورنجت رو بگی انتظار نداشته باش که ادما بتونن که این احساس تو رو از تو ی دنیای مجازی درک کنن.واگر هم لا غیره اینه که نمی خواهی کسی به تو ترحم کنه از این حرفای که میزنی ومدام میخواهی یاد عشق رو زنده کنی نزن .یا اروم بگیر که تو نمی تونی یابرو به درد عشق از دست رفتت غمگین باش.شرمنده که رک حرف زدم ولی باید یکی این حرفا رو میزد .دیگرانی مثل من به تو توهین نمی کنن بلکه دارن نظرات یا ابهاماتی که پیش اومده رو می گن وتو حق نداری از طرف خدا ببخشی یا خورده بگیری چون نوشته های خودت باعث این نظرات میشن.((خود گرده را تدبیر نیست)).طاهای تو حقیقی باشه یا نباشه تو از اون توی یه وب عمومی حرف میزنی پس انتظار نداشته باش همه بگن خدا صبرت بده چون هرکسی میتونه یه برداشتی از نت های تو داشته باشه.

    در تمام رنجهایی که میبریم ((صبر)) اوج احترام به قوانین خداست.

  614. امید
    ژانویه 28, 2011 در 1:22 ب.ظ. | #614

    گوش کن ساناز خانم خانم محترم تو از این دختر چی میدونی جرات کردی باهاش اینطور حرف بزنی ها تو حق نداری ندونسته و نشناخته به قلب من توهین کنی فهمیدی یا باز بگم.وقتی نوشته های هستی را می خوندم به خودم می گفتم بابا عجب این قوه تخیلی داره که اینقدر راحت می نویسه یک رمان نویسه خوب میشه از یک طرف دیگه هم نا خواسته همش بهش فکر می کردم واسه همین گستاخی کردم بهش این حرفها را زدم فهمیدی خانم به همه اونایی میگم که به هستی من توهین می کنند باید بهمتون بگم هستی منو ببخش هستی جان خواهشانه منو ببخش می دونم که دوست نداری این حرفها را بزنم اما من می گم وقتی از ماشین پیاده شد و عینکشو برداشت واسه یه لحظه مات موندم نمی دونستم اصلا چی بگم ابروهای مشکی بلند و کمان با چشمانی درشت و خمار شما باید نمی دونم هزار تا خط چشمو ریملومداد بکشید اما انگار همه چیز تو چشمهاش کامل بود معلوم نبود رنگ چشمهاش ابی بود یا توسی لبهاش بسیار زیبا بود و بخصوص خالی که گوشه لبش بود بینی کوچک و پوستی صاف به حد گریم مادره طاها راست گفته بود هستی واقعا یه پریزاده فقط ماتم برده بود می فهمی خانم نمی تونی به چشمهاش نگاه کنی این هستی واقعی بود و منه به قول هستی احمق نفهمیدم سر خاک طاها هم رفتم عکس هستی رو قبرش حک شده بود انقدر پیشش شرمنده شدم که حاضر بودم زمین باز بشه هستی اومده بود تا به منه نادون ثابت کنه که با صداقت تو این وب اومده دیگه حق نداری به هستی من توهین کنی لازم هم نیست واسش نظر بدی خانم محترم.هستی جان تو را مرگ امید از من ناراحت نشو من ادرستو پیدا کردم تمام نشونی را گرفتم و به زودی میام پری زاده من حرف کسی را گوش نده تو را خدا تو این وبلاگ بیا تا نوشته هاتو بخونم تا دوباره حست کنم.تو چرا انقدر حماقت می کنی واسه چی دیروز تا دیروقت تو قبرستونی بودی من از 2 اونجا بودم منتظر بودم تو بیایی ساعت 5 اومدی شب بود تا 7 واسه چی اونجا بودی تو چقدر عجیبی هستی نمی ترسی تو کی هستی دختر. پرویی کردم واسه همین پشت سرت اومدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم هستی تو همه جوره عجیبی اومدی سر خاک گفتم حتما الان می زنی زیره گریه حتی حرف هم نزدی تا اون موقع فقط سر خاک نشستی تو با دلت با طاها حرف میزدی گوش کن هستی من این پرویی را کردم و پشت سرت اومدم چون مجبور شدم معذرت می خواهم هستی تا الان ساری بودم و تحقیق کردم از همسایتون پدرت سرهنگ یه برادر داری جراح و تو خارج درس خونده مادرت دبیر ادبیات و یه خواهرت ازدواج کرده که اونم دبیر ادبیات و تو یکی یدونه هستی از عشق تو و طاها همه می دونند بی نهایت ازت تعریف کردند که چه فرشته ای هستی .خونتون به بزرگی یه ساختمونه 5 طبقه یه خونه کاملا ویلایی اصلیتش بچه تهرانی .علی ومدتهاست که خواستگارته و پزشک هم هست و در حد خودتونه مادره طاها قبولت نکرد چون می خواست فامیلشون را واسه پسرش بگیره من بیشتر چیزها را تحقیق کردم از دیشب تا حالا هستی تو غدی لجبازی یکدنده ای اما همه به پاکی قلبت و وجودت قسمم می خورند این زنه هست دروازشون ابیه روبه رویی اون می گفت انقدر نجیبه وقتی بدونه ماشین می خواهد جایی بره چادر سر می زاره من به تو افتخار می کنم عشق ناز من.هستی جان من تا این حد پیش رفتم تا حالا کسی را دوست نداشتم اما تو را پیدا کردم و جونمو واست میزارم جونمو فدات می کنم واسه یه لحظه لبخندت منتظرم باش از حرف اینو اون نرنج امید که نمرده تا اخرش باهاتم .گوش کن هستی من نه سرمایتو می خواهم نه هیچی به جان مادرم من فقط تو را می خواهم حتی اگه واقعا یه پریزاد هم باشی راستی یه چیزه دیگه همه پریا صدات می زنند اینو هم کشف کردم امید اگه یه چیزو را بخواهد مطمعن باش بدست میاره اینو بدون اول دلتو بدست میارم بعد خودتو .ببین خانم محترم و هر کسی دیگه دیگه به هستی من توهین نکنید اون عمره منه .دنیا را واسش بهم میریزم وحالا هر کی می خواهد هر چی بگه .حرفتونو به من بزندید حتی اگه فحش باشه.هستی جان بی ارزش امید بیا تو وبلاگ بزار با تو زندگی کنم.

  615. مسعود
    ژانویه 28, 2011 در 2:33 ب.ظ. | #615

    سلام سركار خانم ساناز
    به دنياي مجازي خوش اومدي
    يه سوال
    خدايي نكرده اگه يكي از بستگانتون نزديكتون فوت بشه شما چه تدابيري براي دلگرمي يا دلجويي از اون خانواده باز مانده انجام ميدن
    حتما لباس مشكي وبا لباس آراسته به مجلس ترحيم تشريف مي بريد درسته
    براي دلجويي كردن يا ابراز همدردي به هر نحوي خودتون رو در غم از دست دادن شخص مورد نظر به خانواده محرحم شده نشون ميدن درسته
    سعي مي كنيد خانواده باز مانده اون مرحم(بستگان) رو به هر نحوي آروم كنيد با كلمات زيبا ودل نشينتون درسته
    تلاشتون رو مي كنيد به هر صورت در هر مجلسي ياد عزيز از دست رفته رو با حالا ذكر يه فاتحه يا يك خاطره يا گوشه اي از ارادتي كه بهش داشين رو باز گو كنيد درسته
    يا اگر دوستي يا فاميل خيلي نزديكي رو ببينيد حتماً اولين حرف شما بحث فوت (بستگان) كه خيلي دوستش داشتيد رو پيش مي كشيد درسته
    پس سر كار خانم ساناز خوب ومهربون كه با حرفهاي خيلي خوبتون هستي رو همراهي مي كنيد
    يه كم هواي هم نوع خودتون رو مثل يه دوست خوب كه توي اين وب داره مطلب مي نويسه داشته باشيد حرف خوب ودلنشين شما باعث ميشه هستي غم از دست دادن عشقش رو به سادگي فراموش كنه
    درسته خانم
    البته شما سرور بنده و تاج سر بنده هستيد
    يه جمله خوبي كه توي اين وب خيلي خودشو نشون ميده كه امسال من اون رو حس نمي كنند دوستي
    گلم فقط دوستي
    اميدوارم خودتون مطلب رو گرفته باشيد
    منتظر نوشته هاي خوبتون هستيم
    در ضمن شعرتون خيلي زيبا بود
    كوچيك شما سرور گلم مسعود

  616. مسعود
    ژانویه 28, 2011 در 2:49 ب.ظ. | #616

    اقا اميد ببخشيد اسم اين فيلمي كه گفتي چي بود
    فكر گنم قبلاً اين فيلم توي ده هفتاد يكي برام تعريف كردبود يا خودم ديدم
    ظاهرآ كارگردانش (ممدعلي گوشكوب سازه )نويسندش هم(احمد علي بقاله ) يا (حسين مش ممد) بوده
    ببخشيد شوخي بود زياد جدي نگير

  617. آرام
    ژانویه 28, 2011 در 3:49 ب.ظ. | #617

    سلام عزيزان چه سايت خوبي داريد چه دوستان خوب و صميمي
    اميدوارم بتونم توي اين سايت خوب دوستان خوبي پيدا كنم
    معلومه هستي خانم و آقا مسعود دوست هاي خوبي هستند كه اينقدر طرفدار دارند
    خيلي خوب وزيبا بود

  618. طاها
    ژانویه 28, 2011 در 5:08 ب.ظ. | #618

    صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
    تا بکی در غم نو ناله شبگیر کنم
    دل دیوانه از ان شد که نصیحت شنود
    مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم
    آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
    در یکی نامه محالست که تحریر کنم
    با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
    کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
    آنزمان کارزوی دیدن جانم باشد
    در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
    گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
    دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم
    دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
    من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
    نیست امید صلاحی زفساد حافظ
    چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

  619. طاها
    ژانویه 28, 2011 در 5:28 ب.ظ. | #619

    خلوتم را نشکن
    شاید این خلوت من کوچ کند
    به شب پروانه
    به صدای نفس شهنامه
    به طلوع آخرین افسانه
    و غروبی که در آن
    نقش دیوانگی یک عاشق
    بر سر دیواری پیدا شد
    خلوتم را نشکن
    خلوتم بس دور است
    زهوای دل معشوق سهند
    خلوتم راه درازی است میان من و تو
    خلوتم مروارید است به دست صیاد
    خلوتم راه رسیدن به خداست

    خلوتم را نشکن
    خلوتم را نشکن
    خلوتم را نشکن

  620. سارا
    ژانویه 28, 2011 در 6:20 ب.ظ. | #620

    سلام خيلي قشنگ بودن ممنون.
    سلام عزيز مهربون,اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات؟
    شب كه مي شه يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات؟
    اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل بيارم
    بريم تو باغ اطلسي بي رنج و دردبي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم
    اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟
    اجازه هست خيال كنم بازم مياي ببينمت؟ با اون چشاي مهربون دوباره چشمك مي زني؟
    طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو با اتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟
    هرچي بگي نه نمي گم جونم بخواي برات مي دم هرچي مي خواي بهم بگو فقط بهم نگو برو
    اجازه هست بازم تو خواب بوس بكارم كنج لبات يه شعر تازه تر بگم به ياد شرم گونه هات
    نشونيتو بهم مي دي؟تا پنهوني از چشم همه ورق ورق نامه بدم بازم برات
    هميشه مهربون من!نامه رسيد به انتها فقط يه چيز يادت باشه:بازم به خواب من بيا

  621. ساناز
    ژانویه 28, 2011 در 6:37 ب.ظ. | #621

    سلام سلام سلام

    خوب برای خودتون شعر و خالی می بافید .همچین من رو نکوهش می کنید که انگار همین طوری از زیر بوته سبز شدم فکر کردید من عزیز رو به خاک سرد نسپردم .مگه میشه ادما توی زندگیشون به غم نرسن؟مگه مشه کسی همیشه زندگیش خالی از درد و تنهایی باشه؟برای همه غم مشکلات هست.برای منم هست برای ادمای که دیدم .ندیدم هست .یک روز همه به جدایی میرسن مگر لا غبره از اینه.من درک دارم وبهتر از خیلا حالیم هست که چی مینویسم وچی می گم.اگر من کسی رو سرزنش می کنم دلیلی هست که ملامت می کنم.وقتی راه دلجویی و تسلیت فایده نداشته باشه نباید به سکوت بریم باید روش دیگه رو انتخاب کرد.اگر هستی راست بگه وپر از دردو رنج باشه هرکی بیاد ومدام بگه که اخی عجب سرنوشتی.چه غم بزرگی.خدا صبرت بده واز این حرفا .مطمئن باشید اون بدون اینکه بخواد بیشتر با این موضوع درگیر میشه.هرچی ما بیشتر این قضیه رو داغ وبزرگ نگهداریم برای اونم همین طوری میمونه.من تند حرف میزنم ولی فکرکنم تو برخورد با ادمای زیادی که داشتم وپای حرفای یکی یکیشون نشستم به این نتیجه رسیدم ادما پر از گرفتن تلقینن وهستی پر از درده ولی تا کجا میخواد پیش بره شما ها از هستی حمایت میکنید ولی تا کجا میخواهید پیش برید.تا 10سال دیگه ؟میتونید ؟خدایی؟
    من این اهنگ رو خیلی دوست دارم خیلی همیشه بهم انگیزه میده که برای زندگی جدید وزیبا نا امید نشن . براتون مینویسم
    نمی خواستم همه روزام مثله همدیگه تموم شه
    اما زندگی یک لحظه است نباید ساده حروم شه
    نمی خواستم عادتم شه که فقط زنده بمونم
    بی هدف هرچی که لحظه است به ته خط برسونم
    من باید کاری میکردم حسرت دلم بمیره
    از شکستن نمی ترسم حتی از جاده ی تیره
    با همین خون تو رگهام
    باهمین عشقی که دارم
    هرچی که مال عرشه خیلی ساده برمی دارم
    پشته سر دای مردم راه سختیروبرو مه
    من میگیرم از زمونه اون چیزی رو که ارزومه
    زندگی یا زنده بودن هر دو کار ادمابود انتخاب هرکدومشون کار دسته خود مابود
    من باید کاری میکردم حسرت دلم بمیره ……
    ماهان بهرام خان

  622. امید
    ژانویه 29, 2011 در 12:16 ق.ظ. | #622

    گوش کن مسعود خان راستشو بهم بگو تو با هستی در ارتباطی تو هستی را می شناسی تو باهاش حرف می زنی نکنه اونو دیدی گوش کن تو هر کی می خواهی باش شاه یا خان عزیز این وبلاگ یا هر چیزه دیگه بالاخره اینو هم در میارم تو یه تعنه زدی پس هستی را می شناسی پس گوش کن پسر جون من از 5 شنبه تا حالا مردمو زنده شدم تا بتونم اطلاعاتی در بیارم من دوستش دارم می فهمی یا جوره دیگه بگم تو اصلا کی هستی که دخالت می کنی ها.گوش کن هستی می دونم اگه نمی نویسی حتما می خونی پس گوش بده ببین این پسره چی میگه ولی من به مزخرفاتش گوش نمیدم من باعث شدم تو توی این وبلاگ که همدمت بود بری من باعث شدم تو ناراحت بشی هر بچه فکلی بهت حرف بزنه گوش کن مسعود خان تو یه حرفی زدی اول اینکه خودت را مسخره بگیر نه منو دوم می دونم باعث ناراحتی همه این بچه ها من شدم اینم قبول دارم من باعث شدم هستی تنها همدمش این وبلاگ بود من ازش گرفتم اما به کسی اجازه این مزخرفات را هم نمیدم ساناز خانم معلومه از شما سنی گذشته که با تجربه ای اما اینو بدون هستی من بچه هنوز درکش پایینه لطفا دیگه واسش نظر نده مسعود خان راستشو بهم بگو تو از هستی چی میدونی مگه دیدیش نکنه تو همسایشونی اگه واقعا باهاش ارتباط داری تو را به ارواح مرده هات بهم بگو تا چکار کنم بهش برسم یه کاری کن هستی تو این وبلاگ ب گرده اون حتما الان خیلی غصه می خوره جون عزیزت اگه ناراحتیش منم بهش بگو جون هستی دیگه تو این وب نمیام فقط اون بیاد تا غصه نخوره گوش کن اقا مسعود به کی قسم بخورم تا باور کنی اگه اعتقاد داری اگه باور داری به ارواح خاک پدرم که فقط 6 سالم بود از دستش دادم من هستی را دوست دارم واسه اینکه بشناسمش مجبور بودم تحقیق کنم من قسط بدی ندارم بخدا دارم با گریه می نویسم اگه هستی را میشناسی یا همسایشی یا باهاش ارتباط داری بهش بفهمون من دوستش دارم بهم فرصت بده تا خودمو ثابت کنم به خاک پدرم قسم که شهید شد و من فقط با عکس پدرم حرف میزنم التماستون می کنم احساس منو به مسخره نگیرید به هستی بگید من اگه دنبالش اومدم یا تحقیق کردم مجبور شدم باید می دونستم تا به خانوادم می گفتم کی را زیره سر دارم گوش کن مسعود خان به هستی بگو بیاد تو وب من می رم تا راحت باشه فقط بگو امید میگه غصه نخور من پشتشم .دیگه هم به من تعطنه نزن مسعود خان اگه می شناسیش بهم بگو .

  623. امید
    ژانویه 29, 2011 در 12:22 ق.ظ. | #623

    گوش کن هستی من باعث همه این ناراحتیهات شدم اصلا من غلط کردم تو دبلاگ چیزی نوشتم خوبه حتما اینا را می خونی و غصه می خوری اصلا به حرفهاشون اهمیت نده مهم منم که می شناسمت مسعود خان یه تعنه زد تو مگه می شناسیش اصلا تو را هم بشناسه مهم منم مگه نه هستی جان.هستی به جون خودت انقدر تو این وب نمی نویسم جز اگه یکی بهت حرفی بزنه به من می گن امید من همه حرفها را تحمل می کنم تو هم تحمل بکن فقط بهم یه فرصت بده .این ساناز هم نفسش از جای گرم بلند میشه این از تو چه می دونه تو خودتو ناراحت نکن این چه میدونه عشق حقیقی یعنی چی چند سال خاطره جدایی یعنی چی اصلا به دل نگیر .هستی به جون تو دیگه تو این وب چیزی نمی نویسم فقط تو بیا تا غصه تو دلت نشینه .منتظرتم.قربون تو امید.به امید دیدار

  624. مسعود
    ژانویه 29, 2011 در 9:05 ق.ظ. | #624

    داداش اميد سلام چطوري ببم جان
    اره راست مي گي داداش من هستي تو سفر آخرم كه به هلند رفته بودم توي اتوبوس ديدمش ومن با ايشان ارتباط مون در حد يه همكار بوده كه آخرين پروژمون كشف قاره آمريكا بوده كه من هستي ويه تيم خيلي مجرب فكر كنم كريستوكلوم هم با ما بود راستي ممد آقا نونوا هم بود اونجا قرار شد يه بربري فوشي باز كنه آشنا شدم
    اميد جان فعلي وخانم …. قبلي يه كم مطلبتون با دفعه قبل فرق كرده يه كم ديگه بنويسي
    حتماً براي دفعات بعد نميشه تشخيص داد شما كي هستي ولي خداروشكر هنوز مطلبتون بوي محبت ميده
    تو رو خدا يه وقت به دل نگيريد هامن يه كم بيش از حد شوخ طبعم
    ببخشيد تو رو خدا هلال كنيد آخه نميدونم چرا بيشتر از سنم مي فهمم اين رو خودم نميگم دوستام ميگن

  625. مسعود
    ژانویه 29, 2011 در 10:01 ق.ظ. | #625

    سلام ساناز خانم
    مطلب زيبا وخيلي جامع تون رو سه بار خوندم خيلي ممنونم شما لطف داريد و لطفتون رو
    در يك آهنگ زيبا، خيلي دوستانه مطرح نموديد
    شما راست ميگيد هستي هم نبايد بي توجه از اين نكته كيلدي شما بي اهميت رد بشه
    بعضي از آمها چون ظرفيت تحمل غم و آندوه رو ندارن ومرگ عزيزشون رو ضايع بزرگي ميدونند
    به فراموشي سپردنش رو باور ندارن يا اگر هم باور داشته باشند با كمي تعلل ودشواري
    به اين باور مي رسند پس كمي زمان لازمه
    حالا اين مقطع زماني رو در چه محيطي به سر ببرن لازمه اين امره كه حتما دختري با كمالات اين چنين اين محيط مجازي رو مكان امني به شمار آورده كه اين رو در مطالب بالا دوستان كارشناس محبت داشتن حتما به وضوع قابل مشاهده است
    بنده از ابراز همدري باهستي كمال تشكر و تاسف بخاطر ضايعه اي دردناكي كه به شما وارد شده و خوشحال ازاين كه با روحيه بالااين برحه خيلي سخت زماني روبا مقاومت پشت سر گذاشتيد
    واقعاً غم عزيز از دست دادن غم فراموش نشدنيه
    وسوال شما: خودم هم نمي دونم تا كي و چه زماني بايد هستي رو همراهي كنم ولي سعي مي كنم چون سن كمي داره تا جايي كه عقل ياري كنه وعمري باقي بمونه با كمك خداي مهربون براي دوستي هر چه بهتر توي وب سايت مهدي كمكشون كنم مثل بقيه دوستان
    سپاسگذارم از اهميت شما و نگاه روشنتون به اين وب سايت بازم منتظر دست نوشته هاتون قشنگ تون هستم
    هرجا هستيد مارو از دعاي خيرتون بي بهره نكنيد
    مخلص شما سرور گلم مسعود

  626. هستی
    ژانویه 29, 2011 در 11:08 ق.ظ. | #626

    سلام ساناز جان من می فهمم تو چی میگی بخدا می فهمم اما من سالهای عمرمو باهاش گذروندم منو ببخشید که تند حرف زدم حق هم داری من هم دارم همین کارو می کنم دارم تحمل می کنم تا غم از دست دادنش منو از پا در نیاره واسه همین خودمو تو این وب سرگرم کردم تا تحمل از دست دادنش برام اسون باشه درسه من واقعا بچه بازی در میارم از شما هم بخدا احساس همدردی نمی خواهم فقط می خواستم از غصه هام کم بشه همین.شعرت زیبا بود منم دارم تلاش می کنم تا خودمو پیدا کنم حتی اگه بخاطره طاها هم که شده.من نمی خواستم دیگه تو وب بیام سعی هم می کنم دیگه نیام .اگه الان نوشتم چون واقعا نتونستم تحمل کنم .بخدا من واسه ترحم نیومدم و نمی خواستم دوستی ما بهم بخوره این امید که اصلا نمی دونم واقعا اسمش امید هست یا نه پاشو خیلی از گلیمش بیشتر دراز کرده فکر نمی کردم اینطوری بشه فکر کردم اگه به دیدنش برم فقط عشقمو باور می کنه همین به خاک پاک طاهام قسم من نه می شناسمش نه قصدی دارم اما اون منو بد کرد اقا مسعود هرچی که دلش خواست گفت اقا مسعود گفتی برادرمی پس چطور بهش اجازه حرف زدن میدی با اومدنش همه چیز را بهم ریخت من نمی خواستم اینجوری بشه به خاک طاها قسم من اینو نمی خواستم نمی دونم از کدوم گوری اومده اما بهش اجازه ندید این مزخرفات را بنویسه بخدا من اینجوری نیستم اقا مسعود نه شما منو دیدید نه من شما را شما کجا و من کجا چرا به اون عوضی نمی گی با صداقت به این وب اومدم اما خیلی حرف شنیدم اقا مسعود یه چیز بگم اول فکر کردم شاید یکی از همین بچه های وب هست که داره سربه سرم می زاره اما امید واقعا داره اذیتم می کنه داره با ابروم بازی می کنه نگار راست گفته بود من حماقت کردم چون فکرشو نمی کردم .اقای امید دارم بهت می گم دیگه حق نداری توی این وب چیزی بنویسی با اومدنم صداقت ما را از بین بردی دوستی ما را بهم ریختی هر چی که هستی واسه خودتی حق نداری دیگه تو وب باشی گفتی ادرسمو پیدا کردی باشه جواب تو را همونجا میدم دیگه تو وب طرف حسابم نیستی معلومه خوب تحقیق کردی منمد جواب کارتو به موقع میدم اما حق نداری به دوستانم توهین کنی خودتم نمی فهمی چی می خواهی نمی خواهم دیگه حتی اسمت تو این وب باشه .اقا مسعود ازتون انتظار دیگه داشتم جای ادمهای روانی مثل امید تو این وب نیست .شما هم یه چیزو یاد بگیرید مسخره کردن کاره خوبی نیست.ساناز من می فهمم تو چی میگی خیلی سخته خیلی اما دارم می جنگم .من بخاطره طاها می جنگم تا موفق بشم کسی را پیدا می کنم که حامی من باشه درس می خونم و راه عشقمو ادامه میدم نمی تونم بدون طاها باشم اما تلاشمو می کنم.از راهنماییت ممنونم.امید اقا یادت نره اگه از من هر چی میدونی این اجازه را نداری که تو وب هرچی دلت خواست بنویسی طرف حساب تو منم .بازم بخاره همه چیز ازتون عذرخواهی می کنم.جواب ادمی مثل امید را خودم بهش میدم تا دیگه حس دوست داشتن بهش دست نده.امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشید.منم یه همدم خوب پیدا….. .

  627. سارا
    ژانویه 29, 2011 در 12:36 ب.ظ. | #627

    كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه ي متروك ويران را
    كسي ديگر نمي پرسد چرا تنها يه تنهايم
    ومن چون شمع ميسوزم وديگر هيچ چيزاز من نمي ماند
    ومن گريان ونالانم ومن تنهاي تنهايم
    درون كلبه ي خاموش خويش اما
    كسي حال من غمگين نمي پرسد
    ومن درياي پراشكم كه توفاني به دل دارم
    درون سينه ي پرجوش خويش اما
    كسي حال من تنها نمي پرسد
    ومن چون يك درخت زرد پائيزي
    كه هردم با نسيمي مي شود برگي جدا از او
    وديگر هيچ چيز از من نمي ماند

  628. مسعود
    ژانویه 29, 2011 در 1:14 ب.ظ. | #628

    سلام خيلي خوش اومدي خواهر كوچولو
    اين وب نه مال منه نه مال شما پس من اجازه دارم فقط از حريم شخصي خودم دفاع كنم
    شما خودتون بهش اجازه تعرض به حريم خصوصي تون رو داديد ومن چه كمكي مي تونم براي كسي كه اصلاً به واژه ( حريم )آشنا نيست بكنم
    اگه قرار كسي به كسي كمك كنه اگه معنيش كمك كردن باشه من حرفي ندارم ولي ديگه اين ارجيف چي باباش سرهنگه نميدونم خالش خياط مامانش معلم اولاًاين واژه هايي كه به كار برده اصلاً كار يه آدم عاقل نيست دوم اگه شخصيتي بنام اميد وجود داشته باشه واقعاً براش متاسفم بنده خدا اصلاً ابراز علاقش خيلي ابتدايه درضمن چون بيوگرافي هر شخص به صورت سكرط (مخفي)بايد باقي بمونه والا كار شايسته اي نيست
    من اگه خياط بودم با اين تصيفاتي كه اميد( خيالي)از شما كردن باور كن مي تونم يه مانتو يا يه لباس مجلسي براتون بدوزم بدونه اين كه شما رو اصلاً ديده باشم
    درضمن قابل توجه هستي خانم هستي خواهر من هست و مي مونه فقط توي اين (وب)

  629. ندا
    ژانویه 29, 2011 در 2:01 ب.ظ. | #629

    سلام به دوستان خوب این وبلاگ .
    بابا دارید تو وب غوغا می کنیدا صبر کنید ما هم برسیم .درسته ما نوشتنمون به حد شما نمیرسه اما خواننده این وبلاگیم.البته نه من خیلی های دیگه.هستی خانم شما هم یه کم کوتاه بیا بابا مشلا مشلا عجب یکدنده ای گازو که بگیری ولش نمی کنی یکم ترمز کن.باز از ما دلگیر نشو شوخی کردم.هستی جان همیشه خواننده متنهای زیبات هستم البته خیلی های دیگه هم هستند و همچنین نصیحتهای اقا مسعود دعواهای اقا حمید همه یه پا جنگجویید.از همه بدتر امید اومده که دست همه را از پشت بسته.هستی جان خواهر گلم ساناز جان گفته بودند پیش یک روانشناس برو باید بگم بنده هم یک روانشناسم اما مثل اقا مسعود تخصصمو اینجا بکار نمی برم بخصوص که مشلا مشلا اقا مسعود به قول خودت تو مسخره کردن نظیر نداره فکر هم می کنه کسی را ناراحت نمی کنه اول باید به شما اقا مسعود بگم من به عنوان یک خواننده وقتی نوشته هاتون را می خونم خیلی ناراحت میشم یه جوری برخورد میکنید که انگار هستی داره دروغ میگه حریم خودتون را بهتر از این نگه دارید.دوم هستی جان انقدر زود سپر بدست نگیر زود شاکی نشو ساناز حرف بدی نزد بی نهایت حرفش درست و منطقی بود اما باید به شما ساناز خانم هم یه چیز را بگم نظری که دادید باید همه چیز را در نظر بگیرید حرف شما درست بالای سر ما اما به این توجه کردید هستی چند سالشه هستی از اوج احساسش با طاها اشنا شد پس سنی بود که وابستگیش به اوج بود مثل فرزندی به مادرش از 14 سالگی با طاها جان عمرشو گذروند پس به این هم فکر کن وقتی یه بچه 4 ساله از مادرش جدا بشه تحملش بیشتره یا یه فرده 19 یا 20 ساله مطمعنن عزیزم یه فرد 20 ساله پس هستی هم همینه .تو بچگی دل بسته شد و در زمانی که باید احساساتش را نشون میداد این احساس از بین رفت و طغیان در دلش ایجاد کرد .هستی جان خواهر خوبم شاید از نصیحت بدت بیاد اما باید صبور باشی ولی گلم اگه نمی تونی تو این وب احساساتت را بیان کنی اگه فکر میکنی دیگه نمی تونی توی این وب حرفی بزنی عزیزم من ایمیلمو واست می نویسم اگر تو بخواهی یا اگر دوست نداشتی یه دفتر بگیر و تمام دردهاتو بنویس چون مطمعن باش قلبت اروم می گیره و احساساتت فروکش می کنه .و شما اقا امید باره اول خواستم جواب شما را بدم اما به دست خود هستی سپردم ببینم چی تصمیم می گیره شما به احساسش و به صداقتش توهین کردید این بی ادبی محض بود صداقت و راستی از نوشته ها معلومه حالا شما چه افکاری داشتید خدا میدونه هستی جان به نظر من تو اصلا هم حماقت نکردی بلکه تصمیم درست را گرفتی که به دیدنش رفتی انسان باید خودشو ثابت کنه حالا اینجا اقا امید زیاد دست درازی کرد امید جان برادره من شما هستی را دوست دارید درست قبول ایا فاش کردن اسرار دیگران به نظر شما درست بود شما که پیداش کردید می رفتید رودرو حرفتونو می زدید چه اصراری بود خودنمایی کنید هستی جان شاید متوجه نشده باشند اما از حرفهای اقا مسعود متوجه شدم که دارن میگن هستی خانم این اقا امید الکیه اصلا ساخته خودتونه البته به نظر من و اگر واقعا اقا مسعود چنین فکر کنند دیگه… خلاصه هستی جان من خودم به نوبه خودم درکت می کنم و به حرفهات ایمان دارم و صداقت را تو حرفهات می فهمم البته خیلی از دوستان هم چنین نظری دارند تو دوست نداشتی امید از شما حرفی بزنه حالا یا عشقش زیادیه یا غلو کرده اما من از نوشته های شما این برداشت را کردم که دختر زیبایی هستی و دلنشین با خانواده ای خوب و قلب صاف و مهربونی داری فقط نبود طاها جان کمی عصبی و رنجورت کرده .عزیزم اگه فکر می کنی بودن توی این وب به شما اهانت میشه عزیزم نیا و اگه خواستی من ایمیلمو واست می فرستم.اقا امید هستی ما را اذیت نکن اگه واقعا خواهانش هستی پس حرمت و احترامشو توی این وب نگه دار تا کسی بهش اهانت نکنه شما واقعا در حقش بد کردی و مورده تمسخر هر کسی قرار دادید لطفا حرمت خودتون را حفظ کنید هستی جان من به صداقت شما ایمان دارم تو هنوز بچه ای و می تونی زندگی را از نو شروع کنی فقط باید قوی باشی و اصلا به حرفهای دیگران اهمییت نده .خواهر گلم اگه کسی دوستت داره به دوست داشتنش احترام بزار و بهش فرصت بده حتی علی اقا یا خود اقا امید لجبازی نکن .امیدوارم خوشبخت بشی من نه شما را دیدم نه می شناسم شاید اقا مسعود باز یه حرف زیبایی دیگه به شما بزنه میگم من نمی شناسمت اما خوبی پس بهتر هم باش.به نصیحتها گوش بده .امید جان برادره گلم اگر هستی را دوست داری پس حرفشو رو زبونا نزار که باعث رنجش هستی بشند اگر دوستش داری تلاش کن تا بهش ثابت بشه .اینو فراموش نکن از کسی که دوست داری راحت دست نکش که شاید هیچ کسی را مثل اون دوست نداشته باشی.اقا مسعود اگر به هستی میگی خواهر منه پس حرمتشم نگه دار.هستی امیدوارم ایمیلمو قبول کنی اگه دیگه تو این وب فکر می کنی نمی تونی باشی من منتظر جوابت هستم

  630. مصي
    ژانویه 29, 2011 در 2:48 ب.ظ. | #630

    دست از اين بچه بازي ها برداريد بابا. شورشو درآوردين فقط شعر سارا جون قشنگ بود
    مرسي سارا ي عزيزم

  631. aseman
    ژانویه 29, 2011 در 2:56 ب.ظ. | #631

    سلام بجه ها
    ايول شعراي طاها قشنگه
    سارا هم كه تركونده
    حالا اينو داشته باشين:
    شب دراز است ،
    وشبم مهتابي،
    آسمان هم ابريست،
    و دلم پر زسكوت ،
    غوغاييست در اين بازار مسكوته دل ،
    پي آن ناب خريدار …
    تا سحر گاهان حيران…
    مي گشتم، مي گردم..
    من صبورم …
    دل… نه… !
    شب دراز است ،
    دلمان بس تنگ است …
    و در اين تنهايي عقده ها وا كرده …
    آسمان مي بارد …
    آسمان… تو را كم دارد..
    آسمان مي بارد…

  632. مصي
    ژانویه 29, 2011 در 3:01 ب.ظ. | #632

    ببخشيد بچه ها ،‌من فكر مي كنم اين وب لاگ براي گذاشتن شعرهاي قشنگ گذاشته شده نه دعوا و درد و دل
    پس بهتر نيست خرابش نكنيد.
    پشت سر نيست فضاي زنده
    پشت سر مرغ نمي خواند
    پشت سر خستگي تاريخ است
    زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است
    زندگي خالي نيست
    سيب هست …
    اميد هست ….
    و تا شقايق هست زندگي بايد كرد

  633. سارا
    ژانویه 29, 2011 در 3:17 ب.ظ. | #633

    سلام مصي و آسمان عزيزم ممنونم
    آسمان وقف نگاهت گل من
    مانده ام چشم به راهت گل من
    هر كجا هستي وباشي گويم
    كه خدا پشت و پناهت گل من….

  634. مسعود
    ژانویه 29, 2011 در 3:31 ب.ظ. | #634

    سلام نداجون خيلي خوش اومدي
    باعث افتخار من وتمام بچه هاي وب سايت آقا (مهدي )كه شما هم يكي از خوانده هاي اين وب وداستان پيچيده سرگذشت تلخ وغم انگيز هستي جون هستيد و مشاور اين آبجي كوچولوي ما
    باريك الله
    به شما ميگن يه كارشناس فوق تخصص ولي خانم مهربون خيلي كار خوبي نيستش به اين سادگي وجه مردم رو لكه دار كنيد شما كه ماشالله يه متخصص يه آموزش ديده هستين ظاهراً از اون دسته از آدمهايي هستيد كه گربه رو دم حجله م