خانه > عمومی > هدف زندگی چیست؟

هدف زندگی چیست؟

اینکه “هدف زندگی چیست؟” از بدو پیدایش بشر، پرسشی پر پاسخ یا بهتر بگویم بی پاسخ بوده است. ادیان مختلف ایجاد، تولید، کشف یا فرستاده شده تا به این پرسش اساسی انسانها پاسخ دهد بی آنکه پاسخی قانع کننده برای پیدایش انسان داشته باشد. فلسفه نیز برای کمک یا بهتر بگویم فرار انسان از این سوال ایجاد شد تا تسکینی باشد برای اذهان جستجوگر. اما انسانها فارغ از گرایشات ایدئولوژیک هنوز به یک جمع بندی در این زمینه نرسیده اند .(با اینکه این موضوع دغدغه ی همه بوده و خواهد بود) قصد ندارم در این چند بند گره از راز هستی بگشایم یا حرف جدیدی بزنم اما میخواهم تفکری را به چالش بکشم. معمولا ادیان یا فرقه ها یا آئین ها به روش های مختلف مردم را به آرامش، یکتا پرستی، روحانی بودن، خوب زندگی کردن و … دعوت میکنند. عده ای به خاطر سریع رسیدن به این موارد در این راه ریاضت میکشند و به درجاتی دست میابند. شاید هم عده ای انگشت شمار به قول معروف از کرامات برخوردار باشند و بی ریاضت به آرامش و قدرت مافوق انسانی دست یابند. به هر روی همه طالب رسیدن یه یک نوع آرامش هستند. کاش زبان نوشتاری ام نزدیک به افکارم بود تا راحت تر ذهنیاتم را منتقل میکردم. مثلا انسان هایی را فرض کنید که در کتب روانشناسی دنبال آرامش هستند. ده ها راه خروج روح از بدن و پرواز خیال را می آموزند تا ثانیه ای به آن فکر آزاد دست یابند. عده ای هم به دنبال کتب مکاتب جدید هستند و کلاس های فضائی و خیالی تشکیل میدهند و فلان اعمال را برای آرامش و اقتدار روحشان انجام میدهند. شاید هم در این گذر به قدرت های ماورائی دست یافتند و مایه ی جذب دیگران شدند. گروهی نیز نیمه شب ها برمیخیزند و برای پیروی از کتب دینی شان سربر سجده گذاشته و آواز هق هق سر میدهند و خود را خالی میکنند. دقت کنید نیمه شب بر میخیزند و گریه میکنند. قصد انکار روش های درک فضائل را ندارم چون برتری را در چیزهای دیگری میدانم اما دقت کنید لحظه های زیادی از عمر این گروه ها صرف تمرین برای درک آرامش و رسیدن به ذهن آرام میشود بی آنکه بدانند چرا آرامش میخواهند. در حقیقت شاید اینان آرامش را برتری میدانند.اما اینکه به آن میرسند یا نه و اگر هم رسیدند بعد آن چه میخواهند بکنند حلقه ی مفقود ماجراست. فردی را فرض کنید که تاریخ خوانده، سرگذشت پیشینیان را میداند. راهی بر آینده هم گشوده و دیدی نه چندان زیاد از آینده دارد. روزها کار میکند و شب ها مطالعه. در جریان اخبار روز قرار دارد. عمق سخن دیگران را به واسطه ی تجارب مطالعاتی اش درک میکند. در سخن گفتن آرامش دارد. همه چیز را تحلیل میکند. میخندد چون میداند روزی از دنیا میرود(بی آنکه بداند چرا آمده یا میرود) و میداند اندوه جز نزدیک ساختن آن روز چیزی برای او ندارد. با همه خوشروست. در هر کاری تمام تلاشش را انجام میدهد. فدای عشق نمیشود و عشق را فدای هیچ چیزی نمیکند. معنی دوست داشتن را میفهمد و هیچ چیز را بیش از خانواده اش دوست ندارد. گاهی افکارش را مینویسد تا فراموش نکند. شعر میخواند. ساده نیست. در هیچ کاری اول نیست و هیچ وقت از آخر شدن نمیترسد. میداند مردن مثل خواب است و جهان پس از مرگ مانند جهان پیش از تولد غیر قابل لمس. ذهن ماتریکسی ندارد اما دوست دارد خیال کند و کاوش. نه شب ها بیدار میشود که گریه کند و نه موقع خواب زور میزند تا روح را از بدنش خارج کند. اصلا هم دوست ندارد قاشق را با تمرکز خم کند! به نظر شما این فرد راحت تر زیسته یا آن تلاشگران عرصه ی آرامش!؟ پ.ن(یا انتقال منظور در ایکی ثانیه!) : تا همین چند وقت پیش زور میزدم تا پرده از اسرار آفرینش بردارم. بحث میکردم، دیگران را در منگنه قرار میدادم و خودم منگنه میشدم! پر از “چرا” بودم و متاسفانه قانع نمیشدم. این روزها که خوشبختانه منطبق با نوروز بود فهمیدم رمزگشایی از پرسش یا رمزی که هزاران سال اساسی ترین مشکل بشر بوده برایم غیر ممکن است. ممکن است بتوانم مانند میلیون ها انسان دیگر خود را گول بزنم اما برای چه؟ چرا خودم را اسیر فلان مکتب یا متد کنم بی آنکه تمام کلامشان را درک و با منطق خودم سازگار کنم؟ عبادت کنم بی آنکه بدانم عبادت چه چیزی را میکنم؟ چرا باید عبادت کنم؟ چه کسی مرا قانع میکند؟ اصلا چرا باید قانع شوم و … از امروز پرسش زندگی من عوض شده. ” من از زندگی چه میخواهم؟” از حالا این سرلوحه ی باقی عمر من خواهد بود. به نظرم فعلا این راه بهتری برای بهتر زندگی کردن باشد برای هرکس تجربه ای تازه و راهی جدید میگشاید.خوشحالم که زود به این نتیجه رسیدم!

About these ads
دسته‌ها:عمومی
  1. Sarin
    ژانویه 21, 2007 در 7:40 ب.ظ. | #1

    مثل قدیس آنتوان باده‌نوش؟

  2. اکتبر 21, 2007 در 5:57 ب.ظ. | #2

    سلام.بسیار عالی بود. من نوشته ای شما رو قصد دارم بارها بخونم چون فکر میکنم یه حقیقتهای در متنها هست پست دیگهای هم داشتین با این موضوع که دین چیست و بی دین چه کسی است خیلی قشنگ بدون حاشیه و با دلیل هم دین را توضیح دادین هم بی دین را معرفی کردین بسیار عالی بود من خیلی زور میزدم که ثابت کنم هیچ کسی نمیتواند بگوید من دین ندارم ولی چون قدرت بیان خوبی نداشتم نمیتوانستم ان چیزی که در ذهنم هست به گفتار یا نوشتار تبدیل کنم ولی شما خیلی عالی توضیح دادین درست اون چیزی بود که من در تلاش برای بازگو کردنش بودم موفق و سر بلند باشید

  3. مجتبي
    ژانویه 20, 2008 در 4:49 ب.ظ. | #3

    براي من يك سوال به وجود آمده و آن هم اين است كه مگر مي شود بدون داشتن هدفي راهي را در پيش گرفت و مثلاٌ گفت من اين راه رو مي رم و ميدونم از هر راهي كه برم حتماً آخرش مرگه پس براي چي ديگه خودمو عذاب بدم و تو چارچوب اديان حركت كنم ولي نه دين به عنوان مهمترين ركن زندگي هستش چون اين تفكرات را هم من قبلاً داشتم و داشت ديونم مي كرد ولي راه رو در پيروي از دين الهي ( البته بدور از دورنمائي و خرافات ) پيدا كرد دوسدارتان مهرباني

  4. محمد
    مارس 17, 2008 در 8:59 ب.ظ. | #4

    نوشته ی قشنگی بود و قدرت بیان خوبی هم داری ولی من با مجتبی موافقم که هدف چی میشه؟من چند وقتی هست که واقعا مشکل پیدا کردم و ذهنم مشغوله .کسی هدفی از این زندگی سراغ داره یا نه؟

  5. امین
    مه 12, 2008 در 3:38 ب.ظ. | #5

    خیلی خوب بود.

  6. پیمان
    ژوئن 5, 2008 در 12:12 ب.ظ. | #6

    هدف زندگی اینه که تو بفهمی برده نیستی؟
    منظورم اینه که ما الان برده 3چیز هستیم که به ترتیب عبارتند از:
    1-هوای نفس(نفس عماره)
    2-تعلقات دنیایی مثل پول و…
    3-شیطان
    اگه اینو بفهمی و بهش اعتقاد پیدا کنی اون موقع بیدار شدی و میفهمی که هدفت از زندگی
    باید ازاد کردن خودت از دست این سه تا باشه.
    دوست عزیز از این که تو هم به فکر پیدا کردن جواب اصلی ترین معمای زندگی افتادی خوشبختم

  7. mehr
    اوت 23, 2008 در 12:22 ق.ظ. | #7

    متا سفانه ادما با زندگی هایی که امروز دارن و ترس وصف نا پذیر از عذاب دنیای دیگه جرات فکر کردن به فلسفه پوچی رو ندارن
    در حالی که وجود هر چیزی در دنبالش این سوال رو که اون چیز چرا وجود داره رو ایجا میکنه
    انسان که تازه موجود پیش پا افتاده ای هست . مولکولی در هستی
    شما بهتره بپرسی اصلا این نظام هستی با این نظم عجیب و دقیق چرا هست
    اصلا اگه نباشه مگه اتفاقی می افته
    تازه این سوال هم پیش پا افتادس میشه پرسید …
    اگه این سوالا رو که گفتم ادامه بدین جواب مقابل پوچی خواهد بود

  8. ناشناس
    سپتامبر 28, 2008 در 4:30 ب.ظ. | #8

    به یک چیز اعتقاد کامل دارم. و آن سوالات فکر است و باید بگویم تا امروز تنها چیزی است که به آن اعتقاد زیاد دارم. ولی باید بگویم به جوابهای آن هیچ اعتمادی ندارم !!!
    اینکه می گویید هدف زندگی چیست؟ یک سوال است و کاملا موافقم و مخالف سرسخت کسانی ام که می گویند این سوالات را نپرس ، شیطان تورا فریب داده ،به پوچی رسیدی و .. هستم.
    ولی باید قاطعانه بگویم ………هدف زندگی را نمی دانم.
    شاید همین لحظه ی حال است ولی آن را درک نمی کنیم.

  9. دسامبر 19, 2008 در 3:20 ب.ظ. | #9

    خوشبختی در اینه که آدم بتونه همه کارهایی که در زندگی اش انجام می ده رو با یه هدف(خوب بودن) انجام بده چون خوب بودن باعث می شه آدم زندگی و افکارش در مه نره.(در این زمینه توصیه می کنم کتاب «روی ماه خدا رو ببوس » اثر مصطفی مستور رو بخونید .). سعی کنه تا اونجا که می تونه فکر کنه و دلیل رخداد و عبرتهایی که از هر اتفاق زندگی اش می تونه بگیره رو بفهمه هر چند مرتبط کردن وقایع نباید باعث دیوانگی یا متوقف شدن زندگی طبیعی مون بشه . آدم باید سعی کنه خودش را به بهترین وجهی که تا به حال شناخته در هر لحظه ابراز کنه و هر تصمیم ما هم یک نوع ابراز خوده و هر لحظه زندگی مون وقت انتخاب و تصمیم(در این مورد هم کتاب گفتگو با خدا رو توصیه می کنم اثر نیل دونالد والش واقعا کتاب قشنگی از نظر من . امیدوارم همواره در راه کامل تر شدن و بیشتر فهمیدن باشید بیشتر فهمیدنی که بهتون اراده و هدف و آرامش بده .)

  10. مهم نیست
    ژانویه 2, 2009 در 11:55 ب.ظ. | #10

    به نظر من این دنیا کمبود های زیادی داره مثل ما ادما باید فکر کرد و در همین لحظه در ذهن زمان را نگه داشت و دید ما کجاییم داریم چه کار میکنیم واقعا اگر ما گاملیم پس چرا خدا ما رو خلق کرد؟ به نظر من همه ما بنی بشر دارای نقصیم پس باید دنبال رفع نقایص باشیم خدا این گوی ومیدان را داده وما تنها با برنامه ریزی درست قادریم خود را کامل کنیم به ندای وجدان گوش دهید ان خدائی است

  11. جواد
    ژانویه 8, 2009 در 1:44 ب.ظ. | #11

    بسياري از مردم نمي‌دانند هدف از زندگي كردن چيست و تصوري گنگ و مبهم از «هدف زندگي» دارند و به تبع زندگي هدفمندي را هم سپري نمي‌كنند. اگر شما هم از اين دسته افراديد مي‌خواهم به شما بگويم كه دوست عزيز،هدف از زندگي، زندگي كردن هدفمند است. آيا در زندگي هدف خاصي را دنبال مي‌كني؟ به عبارتي آيا به معناي واقعي «زندگي» مي‌كني يا اين كه خودت را در روزمرگي‌ها غرق كرده‌اي؟ هدف در زندگي آن چيزيست كه با همه وجودت به آن علاقه‌مندي و براي رسيدن به آن سخت تلاش مي‌كني و همه سختي‌ها را به جان مي‌خري تا از لذت و خوشي‌هاي آن پيروزي بهره‌مند شوي. هنگامي كه بداني ثمره تلاش و فعاليت‌هاي تو به ديگران هم سود مي‌رساند و ممكن است زندگي آنها را نيز هدفمند كرده تغيير دهد، انگيزه‌اي آنچنان قدرتمند در وجودت شكل خواهد گرفت كه مي‌تواني مشكل‌ترين كارها را نيز انجام دهي.
    وقتي حس كني كه براي ديگران مفيد هستي،‌ شور و شوق و نيرويي رايد الوصف پيدا مي‌كني كه در عبور از هر مانعي به كمكت خواهد آمد. دوست عزيز بدان كه اگر هدفت را از زندگي پيدا نكني، همواره جايي خالي در وجودت حس مي‌كني و انگار كه چيزي گم كرده باشي سرگردان و بي‌هدف زندگي را سپري خواهي كرد ولي لذتي از آن نمي‌بري.
    اين كمبودهاي دروني هستند كه احساس‌هاي تلخ نااميدي، درماندگي، پوچي، طردشدگي، ناامني، ترس و آسيب‌پذيري را به همراه مي‌آورند و زندگي را به كامتان تلخ خواهند كرد.
    پيدا كردن هدف زندگي امر واجبيست و هيچ كس نبايد آن را به حاشيه رانده از آن غافل شود. تو نمي‌تواني هدف زندگي خود را در بين كتاب‌ها و مجلات و آگهي‌هاي بازرگاني پيدا كني يا از كسي بخواهي كه هدف زندگيت را مشخص كند. اين وظيفه فقط برعهده توست يا بايد آن را كشف كني يا اين كه خلقش كني.
    علاقه و خواسته‌هاي تو، تصميم وعزم و اراده‌ات عواملي هستند كه هدفت از زندگي را شكل مي‌دهند.

  12. latif
    ژانویه 25, 2009 در 3:32 ب.ظ. | #12

    دوست گرامی مطالبی که خواندم خیلی جالب بود.

  13. معصومه
    فوریه 6, 2009 در 4:51 ب.ظ. | #13

    هدف از زندگي خوب بودن خوب ماندن و خوب زيستن و در نهايت رسيدن به كمال است رسيدن به خدا . وقتي ديدي هيچ شكستي وهيچ مشكلي تورو از پا در نمي ياره ،يا اينكه آدما رو دوست داري و به اونا بدون هيچ چشم داشتي و تنها براي خدا كمك كردي وماديات برات ارزشي نداشت، از همصحبتي با خدا لذت بردي ودر شكست شيطان سهيم بودي بدون كه خوي و خوب ميماني وبه رسيدن به كمال نزديك شدي.

  14. مهدی نصر
    فوریه 9, 2009 در 10:09 ب.ظ. | #14

    زندگی همان ذهن من و توست که انجام میدهیم پس سعی کنیم ذهن سالم داشته باشیم

  15. فاطمه
    مارس 1, 2009 در 2:26 ب.ظ. | #15

    عالی بود

  16. سحر
    مارس 2, 2009 در 10:05 ق.ظ. | #16

    هدف در زندگي نهفته است واين ما هستيم كه گاهي ويا هرگز آن را نميبينيم.به نظرم هدف از زندگي همين مهربوني هاست كه همگي بي هيچ چشم داشت و بدون انتظار جبران به هم ميكنيم.هدف زندگي عشقي ست كه به مادر داريم……هدف زندگي همون علاقه ي ما به همه ي چيزاي خوبه.پس هيچ كس بي هدف نيست.
    بيايي با هم سعي كنيم كه خوبي ها رو(هدف زندگي رو)ببينيم.

  17. افشار
    مارس 8, 2009 در 9:05 ب.ظ. | #17

    از تمامي دوستاني كه ايراد نظر فرموده اند ممنونم ولي بايد بگويم ما به هيچ وجه نمي توانيم خود به معناي واقعي زندگي دست يابيم چرا كه ما آفريده شده ايم ! و فقط آفرينده مي داند كه چرا ما را خلق كرده ما جزئي از كل هستيم و جز در مورد كل نمي تواند اظهار نظر كند ينابراين براي اين سوال كه ما براي چه هدفي خلق شده ايم از طرف انسانها جوابي نمي تواني پيدا كني و بايد بر اساس قانون احتمالات عمل كني يعني (ببخشد كه حديٍث نقل مي كنم ) به گفته حضرت علي من يك سري اعمال انجام مي دهم اگر آخرتي بود كه برد كرده ام اگر نبود هم فرقي نمي كند .(احتمالات) پس من فعلا با اين منطق خودم را مشغول اعمال ديني نمده ام اما دائما در حال تفكر هستم ولي چه فايده كه چيز زيادي دستگيرم نمي شود .

  18. شهناز
    مه 7, 2009 در 5:28 ب.ظ. | #18

    من هم از هدف زندگيم بي خبرم ولي با نظر معصومه موافقم به هرحال همينه كه هست و من فقط اين را ميدونم كه بايد تسليم امر خدا باشيم چراكه او ما را آفريده و هدف مهمي هم داره. من مي‌گم خيلي جستجو نكنيم بالاخره وقتي رفتيم اون دنيا مي‌فهميم. لذت بردم خيلي جالب بود و نظر واقعي‌ام را گفتم .

  19. فردین
    ژوئن 18, 2009 در 9:02 ق.ظ. | #19

    دوستان عزیز جدا از اینکه همه ی افکار واعتقادات شما کم وبیش ممکن است به حقیقت مربوط باشد اما این را بدانید حقیقت باارزش ترین ثمره ی زندگی در دنیاست و به نظر من ما زندگی می کنیم تا حقیقت را دریابیم وبه نوعی می توان گفت روح و روان ما جز با حقیقت آرامش پیدا نمی کند واین حقیقت ممکن است برای هر کس معنای متفاوتی داشته باشد وبرای افراد مختلف به اشکال مختلفی ظاهر شودولی اصل و روحش یکیست .پس بیاییم زندگی را راهی برای رسیدن به حقیقت بدانیم و از هیچ فکری ، مشکلی ،کاری و…برای رسیدن به آن هراس نداشته باشیم .

  20. معلم
    ژوئیه 11, 2009 در 4:41 ق.ظ. | #20

    به نام خدا

    نوشته ای بود پر از ادعای بی اساس و تناقض!!

    اول ادعا می کند که هیچ کس تا بحال جواب درستی ارائه نداده!
    بعد ادعا می کند فرق مختلف هر یک هدفی ارائه داده اند! از جمله آرامش!!
    بعد ادعا می کند همه آن ها به دنبال آرامش اند!!!

    بعد فاتحانه! تمام تلاش فرقه ها را در راه رسیدن به آرامش! پرزحمت توصیف می کند و در آخر هم فرد ایده آل نویسنده که به وسیله توصیه های اخلاقی فکری او را معرفی می کند پیروز ماجرا می شود!!!!

    البته یادش می رود که خودش قبل از پایان خوش داستان هدف بودن آرامش را زیر سوال برده و گفته حال به آرامش رسیدیم بعدش چی؟ هدف از رسیدن به آرامش چیست؟!

    واقعا که نوشته فوق العاده عالی ای بود!
    خدا به داد انسان های ساده لوحی برسد که این نوشته پر دورغ و تناقض را عالی توصیف می کنند.

  21. رضا
    ژوئیه 11, 2009 در 8:22 ق.ظ. | #21
  22. سحر
    ژوئیه 26, 2009 در 2:47 ب.ظ. | #22

    با عرض سلام

    من خيلي نميدونم..فقط اجازه بدين در جوابتون اينو بگم انسان وقتي به هدفش توي زندگي ميرسه كه اون هدفشو بدونه
    چطور ميتونيم به سوي چيزي حركت كنيم كه نميدونيم چيه؟!!! ما براي شناخت هدف اول بايد خودمونو بشناسيم
    بدونيم كي هستيم؟ واسه چي اومديم ؟ چي ميخواهيم… اين سوالي نيست كه به آسوني بتونيم بهش جواب بديم

    بايد بهش فكر كنيم…مثلا آيا واقعا ما براي اين ازدواج ميكنيم كه به كسي محبت كنيم و بهمون محبت بشه و سكس كنيم و بچه دار بشيمو يه چند صباحي كنار هم باشيمو بعد هم تو بخيرو ما به سلامت؟؟!!!

    عشق همينه؟ واسه همين به درو ديوار ميزنيم عاشق فلاني ميشيم حتما بايد با همون ازدواج كنيم؟

    نه دوستاي من اين فقط ظاهر موضوعه !
    هرهدفي ( هدف مالي هدف معنوي هدف ازدواج هدفهاي شخصي و…) 2 جنبه داره
    يكي ظاهر قضيست كه شامل هموناييه كه گفتم يكسري هم مربوط ميشه به خودمون كه در حقيقت باطن اون هدفه !!

    مثلا:من هدفم اينه شوهرمو خوشبخت كنمو بهش محبت كنم/پس اگه محبت ميكنم ميخوام بهم محبت بشه پس من نياز به محبت و آرامش دارم اين منم كه دوست دارم حس كنم بانوي روياييه همسرم هستم
    دوست دارم شوهرم با من حس كنه بهترينه

    واين همون بطن هدفه…زود قضاوت نكنيد دوستان اين فقط يك مثاله ساده هست

    براي خودتون هدفهاتونو بنوسيد
    ظاهر و باطن هدفتونو بنويسيد و بشناسيد
    انسان رو ميشه از هدفهاي كوچكش تو دنيا شناخت اونوقت ميفهميم چي ميخواد و هدف اصليش چيه از زندگي

    مولاي من علي (ع)ميگه : هركس خودرا نشناخت هلاك شد

    هر چند1400 سال پيش حضرت علي اينو گفت… ما تازه داريم ميپرسيم ليلي زنه يا مرد

    ياعلي

  23. maryam
    سپتامبر 2, 2009 در 2:34 ب.ظ. | #23

    salam.chi begam az daste in dinya va ye alame sooale bi gavab.pesarii ro ke 2st dashtam mese shoma fk mikone.vaghti matlab ro mikhondam hame hafaye on bood..ma az ham joda shodim man khastam.ba eshq joda shodim.to rast migi chizai ke din mige akharesh chie .masalan ham khob shodan be nazaret chi mishe.shyad ma chon rohemon az khodast age hameye adama khob shan qalbe vahed dashte bashan khoda mishim.are khoda mishim.mese keristalhaye ab.2st daram nazareto bedonam/mamnoooooooon az matne qashaget.

  24. T D M V
    سپتامبر 11, 2009 در 7:50 ب.ظ. | #24

    این فکر 1.5 سال داشت دیوونم می کرد.خواب شبمو گرفته بود.افسردم کرده بود.آخر این نتیجه رسیدم:ما آدم ها نمیتونیم برنامه ای واسه خودمون درست کنیم تا آرامش داشته باشیمو با هدف باشیم. ما باید مثل همو ن برنامه ای عمل کنیم که خدا واسمون فر ستاده.اصلا هدف آرامش نیست.هدف زجر کشیدنه.ما تو این دنیا واسه خوش گذروندن نیومدیم.ببخشید که مذهبیه.ولی اصل موضوع همینه پس خوب فکر کنین

  25. حامد
    سپتامبر 28, 2009 در 8:52 ق.ظ. | #25

    در حالت کلی هدف زندگی انسال رسیدن به کمال است
    چون هر کاری میکنیم بیانگر این مفهوم است
    از بدو تولد چرا نوزاد گریه میکند؟ چون گرسنه میباشد و برای برطرف کردن این نقص ابراز نقصان میکند
    حتی حرف زدنمان نیز چون در جهت افزایش معلوماتمان است پس با تکلم خود ابراز نقصان میکنیم
    تا نا خود آگاه فرمایش خداوند را (که میفرماید من انسان را در زمین جانشین خود قرار دادم) تحقق بخشید و به کمال محض برسیم.چون خدا کمال محض است
    با تشکر

  26. حقي
    اکتبر 19, 2009 در 1:23 ب.ظ. | #26

    من با نويسنده مخالفم.منم تو اين عقايد بي انتها قوطه خوردم تا سال قبل كه ديگه واقعا خسته شده بودم ديگه نماز نخوندم و به دنيا از يك زاويه ديگه نگاه كردم .فكر فكر فكر فكر…گفتم من از خاكم و از طبيعت زائيده شدم شايد از اون جواب گرفتم .چند سالي بود عكاسي ميكردم اما فلسفه زنديگمو با شك شروع كردم تمام ذهنمو عين يه كامپيوتر ريست كردم .منگ طبيعت شدم و علتها .يه سئوال داشت ديونم ميكردم مگه ميشه اين نظم وحشتناكي كه دارم تو ويزور دوربينم ميبينم بي صاحب و بي هدف باشه مثله يه تابلو كه بگيد اين اثر خودش پديد اومده.بالاخره راهمو پيدا كردم زمانيكه اوني رو كه در وجودمه حس كردم .خودم حسش كردم كسي بهم جهت نداد و مجبورم نكرد صبح كله سحر پاشم دولا و راست بشم .به زاهدي رسيدم گفت و گفت وبهم گفت هدف از خلق بشر تكامل در مسير عبوديت ذات يگانه است و به من چراغي داد كه هر وقت جانم اتش ميگيره از دنياي سرد اونو روشن ميكنم .مصحف عزيزه من قرآن.آرامش روح بود عين آب روي آتش بود.از اون روزها ياد ندارم به قول شاعر سيبي رو بدون فلسفه گاز زده باشم وراهمو پيدا كردم.نبايد بگم اما از اون روزها به بعد از هر نماز يه پيرهن بايد عوض كنم و هر روز دارم نزديكتر ميشم .و الان مسته مستم.كار ما نيست شناسائي راز گل سرخ كار ما اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم.دوستتون دارم چون پرورده محبوبم هستيد

  27. ثیس
    اکتبر 19, 2009 در 10:20 ب.ظ. | #27

    خیلیها برای لذت بردن از زندگی زندگی میکنند و خوداگاه یا ناخوداگاه به فکر تامین نیازها و لذتهاشون هستند
    شما فکر میکنید ارزش زندگیتان از ارزش زندگی مورچه بیشتره ؟
    فکر میکنید اشرف مخلوقاتید ؟
    اوه …. نه دوست من ….. شما اشتباه میکنید
    برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
    زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
    کین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
    چندان ندهد زمان که ابی بخوریم
    بای

  28. حقي
    اکتبر 20, 2009 در 3:41 ب.ظ. | #28

    وقتي راه رو پيدا كرديد مورچه و روح اون رو هم درك ميكنيد و وقتي داريد راه ميريد حواستون به زيره پاتونه .مورچه ها خيلي عجيبند خيلي عجيب و اگر بخوام راست بگم از خيلي از ماها قوي تر مصمم تر و منظمتر و…هستند خدا به اون غريضه داد اما به ما شعور.با ثيس موافقم.به خودتون اميدوار باشيد چون پي آواز حقيقت ميدويد.جدا شيد از انسانهايي كه دارن گاو از دنيا ميرن.ميگن يك لحظه تفكر از هزار سال عبادت بالاتره .نميخوام دينيش كنم اما جمله ماله عليه.

  29. حقي
    اکتبر 20, 2009 در 3:52 ب.ظ. | #29

    حامدم متن پر محتويي گفت شما ميتونيد به اين دنيا بيائيد و مثله خيليهاي ديگه كه رفتن بريد.اما فكرشو كرديد چرا خيلي از آدمها هزار سال از مرگشون گذشته اما هنوز ازشون ميگن.چون را سختو انتخاب كردند آهن تو سنگه اما چقدر بايد صيقل بخوره تا بشه فولاد ابديده.راه اسون رو انتخاب كردن رو همه بلدن چند سال مياي و چند تا بچه پس مياندازي و عينه … ميري.عين الماس بايد ساب بخوريم

  30. شاهین خان
    اکتبر 25, 2009 در 5:12 ب.ظ. | #30

    هدفی و خدایی در کار نیست. خرد نگهدارتان. کاش کتاب «تولدی دیگر» را پیدا کنید و بخوانید.

  31. کمال
    اکتبر 31, 2009 در 12:20 ق.ظ. | #31

    هست از پس پرده گفتوگوی من وتو چون پرده بر افتد نه تو مانیو نه من

  32. mohammad javad
    نوامبر 6, 2009 در 9:04 ب.ظ. | #32

    salam.hadaf oun chizie ke tuye armanshahre adamha yani jayi ke hame khube khuban az bein nare.age begim hadaf komak kardan be digarane tu armanshahr ke dige digaran moshkeli nadaran.man har hadafi ro ke tu douro baram donbal kardam didam tu armanshahr az bein mire.pas bayad darune khodam donbale hadaf basham.hameye karhaye khub khuban.val lazem nist hadafe ASLI bashan.chizi ke behesh residam ine ke age ba aghle khali soraghe jahan beri ye charkheye puche.chand ta mian chand ta ro dorost mikonan vo miran vo dobare hamin vo hamin.ye chizi mesle zamir na khod agah dar kare.vaghti ghoran mige ye hadaf ebadat kardane va midunim ke hameye ebadat ha niateshun ((ghorbatan elallahe))ke yani nazdik shodan be khoda pas hadaf mitune roshde daruni bashe na faghat ba aghl chun momkene nafahmin bayad zamire na khodagahemunam be kar bendazim va be ghouli ba del biaim tu.

  33. نوامبر 7, 2009 در 2:22 ق.ظ. | #33

    salam
    aya ma zendegi mikonim baray inke az zendegi lezat bebarim
    chera ma bayad berim behesht
    man nemikham beram behesht
    chera hamash maro mitarsonan
    in karo bokoni onjori mishi on karo bokoni injori mishi
    chera man daram dars mikhonam
    chera khoda elate rahesho nagofte
    chera onaee ke midoonan kheli kaman
    chera hichi nemigan
    chera hame avvaman
    man nemikham kalamo bokonam to barf
    chera harfe khoda doroste
    man ba tamame vojodam khodaro hes mikonam
    vali nemidonam chera man niazmand afaride shodam
    kash man divare otagh boodam
    ta nemitonestam fek konam
    kheli fekriam

  34. نوامبر 7, 2009 در 2:24 ق.ظ. | #34

    rasti maryam
    fek nakonam 2stet halo roze khobi dashte bashe

  35. حقي
    نوامبر 7, 2009 در 7:34 ب.ظ. | #35

    با خدا دنيا خيلي زيباست.اما مهرش عين مغناطيس ولت نميكنه.نميدونم عاشقش شدين يا نه؟به خودش قسم از وقتي عاشقش شدم مهر هيچ كس رو مثله اون نديدم.اون هست.قسم به كيهان بي سرو ته اون هست.اگه يه در صدم شك داشتي كه بدون از مومن بوده بد نميبيني.تا وارد اين ميدان مغناطيس وحشنتاك نشي نميفهمي خشكت ميكنه شكمتو به كمرت ميچسبونه رنگتو زرد علائمي بهت ميده كه دخلت قلبت مياد هر روز عاشقتر از ديروز و جايگاه تو رو ديگه اين پائين نميدونه.يه موقعي كعبه آمالم يه دختر خوب بود اما الان كه به بالا وصل شدم ميبينم هر چي خواستم داره اجابت ميكنه .دوست دختر ديگه چيه؟جوونهاي رو ميبينم كه به اسمش قسم دارن ميبازن .سيمتون رو وصل كنيد كار تمومه ديگه چيزي به غير از اون نميخائيد.اگر تيكه تيكه بشم بند بند وجودم اونو ميخواد

  36. من آنم که هستم !
    نوامبر 26, 2009 در 8:22 ق.ظ. | #36

    سلام بهتون توصیه می کنم کتابهای گفتگو با خدا نوشته نیل دونالد والش رو یه نگاهی بندازید (سوال از نیل جواب از خدا)
    البته بهیچ وجه سعی نکنید اون خدا با خدای ما مسلمونها رو مقایسه کنید چون هر دوتاش یکی هستند!!!
    و اینکه چرا با نیل حرف زده !!!
    و…

  37. من آنم که هستم !
    نوامبر 26, 2009 در 8:32 ق.ظ. | #37

    نیل دونالد والش (Neale Donald Walsch) که با نام نیل مارشال ـ والش (Neale Marshall-Walsch) نیز شهرت دارد، در دهم سپتامبر سال 1943 در شهر میلواکی از ایالت ویسکانسین به دنیا آمد و به عنوان یک کاتولیک رومی در خانواده‌ای پرورش یافت که او را به جست و جو در بارۀ حقایق معنوی تشویق می‌کردند. مادرش، به عنوان نخستین آموزگار معنوی به او آموخت که از خدا نترسد. مادر نیل به داشتن یک ارتباط شخصی با آموزه‌های الهی باور داشت و نیل نیز راه او را پی گرفت. بنا بر یک اعتقاد غیر سنتی، مادر والش به کلیسا می‌رفت و هنگامی که پسرش علت را از او جویا شد، پاسخ داد: «من مجبور نیستم به کلیسا بروم تا خدا به سوی من بیاید. خدا با من است؛ در پیرامون من و هر کجا که هستم!» این دیدگاه در بارۀ خدا در سنین کودکی نیل، موجب شد که او به ورای بینش‌های سنتی در رابطه با مذهب سازمان‌یافته برود.
    نیل در کودکی به گونه‌ای عجیب کنجکاو بود و طوری در بارۀ زندگی اظهار نظر می‌کرد که نشان می‌داد عقل او بیش از سنش است. حرف‌های او موجب می‌شد که فامیل و آشنایان اغلب بپرسند: «او در کجا با این چرندیات آشنا شده است؟!» هنگامی که وارد یک مدرسۀ کاتولیک شد، اغلب پرسش‌هایی را در کلاس دینی مطرح می‌کرد که گسترده‌تر از برنامۀ آموزشی سنتی آن مدرسه بود. سرانجام، کشیش محله از او دعوت کرد تا به پرسش‌هایش پاسخ دهد. این ملاقات به دیدارهای مرتب هفتگی تبدیل شد؛ جایی که در جلسات عمومی آن نیل آموخت که نباید از طرح پرسش‌هایی در بارۀ مذهب و معنویات بترسد و همچنین یاد گرفت که این سؤال‌های او موجب رنجش خدا نمی‌شود. نیل تا سن پانزده‌سالگی مشغول مطالعۀ آموزه‌های معنوی بود که او را به خواندن متون معنوی گوناگون مانند انجیل، ریگ ودا (Rig Veda: از متون مقدس هندوان)، اوپانیشادها (Upanishads: از متون مقدس هندوان) و انجیل تفسیرشده توسط شری راماکریشنا (Sri Ramakrishna) هدایت کرد. والش دریافت که مردم مذهبی، کم‌تر شاد به نظر می‌رسند، بیش‌تر خمشگین هستند و رفتارهایی تعصب‌آمیز، مبنی بر جدایی از دیگران بروز می‌دهند. نیل نتیجه گرفت که تجربۀ جمعی خداشناسی، مثبت نیست.
    والش پس از پایان دورۀ دبیرستان، در دانشگاه ویسکانسین میلواکی ثبت نام کرد، اما زندگی دانشگاهی نتوانست علاقۀ او را جلب کند و پس از دو سال دانشگاه را ترک کرد. او در درس‌هایی مانند ادبیات انگلیسی، سخنوری، علوم سیاسی، موسیقی و زبان‌های خارجی که از آنها لذت می‌برد، عالی به شمار می‌آمد، اما در درس‌های دیگر ضعیف بود. این مسأله موجب شد که نیل نتواند امتحانات دانشگاهی را بگذراند و سرانجام از تحصیلات عالی چشم بپوشد.
    والش در پی پیروی از علاقۀ قلبی خود به کار در رادیو مشغول شد؛ شغلی که سرانجام موجب گشت در سن نوزده‌سالگی دور از خانۀ پدری در یک ایستگاه رادیویی کوچک واقع در شهر آناپلیس ایالت مریلند (Annapolis, Maryland) به کار تمام‌وقت بپردازد. اکنون او به یاد می‌آورد که این شغل، کار در یک رادیوی «واقعی» بود؛ موج اِی. ام. (AM) که اکثر مردم در اتومبیل‌های خود داشتند! او در تولد بیست و یک سالگی خود، مدیر تولید آن ایستگاه رادیویی شد. سپس نیل به کار خود در یک ایستگاه رادیویی در جنوبی‌ترین نقطۀ آمریکا ادامه داد و بعد به عنوان مدیر برنامه در یک ایستگاه رادیویی با نام «آمریکا برای همۀ آفریقا» در بالتیمور (Baltimore) به کار پرداخت. این تجربه به گفتۀ خودش به او کمک کرد تا رفتارهای نژادی در آمریکا را بهتر درک کند.
    والش با سرشت ناآرام خود در جست و جوی گسترش فرصت‌هایی برای ابراز وجود، طی سال‌های پیاپی، مشاغل گوناگونی را آزمود؛ چنان چه مدیر برنامۀ ایستگاه رادیویی، خبرنگار روزنامه و سرانجام، رییس بخش ویرایش روزنامه و مسؤول عالی‌رتبۀ اطلاعات اجتماعی یکی از بزرگ‌ترین سیستم‌های آموزش ملی در سطح کشور شد. او در مسیر حرکت از مجری بودن در رادیو تا نویسندگی، خبرنگاری یک روزنامه در آناپلیس به نام «ایوینینگ کاپیتال» (Evening Capital) را بر عهده گرفت. نیل در بارۀ تجربۀ خبرنگاری خود می‌گوید: «هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند سریع‌تر از خبرنگار یک روزنامه بودن، آموزش آزاد به شما بدهد؛ به ویژه در چاپخانۀ شهرستانی کوچک، چون شما از همۀ خبرها آگاه می‌‌شوید؛ همۀ خبرها!» سرانجام، والش پیش از آن که مدیر بخش ویرایش روزنامه‌ای دیگر در آناپلیس به نام «اراندل تایمز» (Arundel Times) شود، خبرنگار و عکاسی ماهر و کامل شده بود. این تجارب، افزون بر تأثیر مقابل در ارتباطات گسترده با مردم، بنا بر گفتۀ نیل این درس ارزشمند را به او آموخت: «آنچه توانستم با اندکی فشار بر خودم با استعدادهایی که داشتم، پیش روی خود فرابخوانم این بود که چنین به زندگی بنگرم… خدا این نکته را به من می‌گفت و دفعات بی‌شماری آن را شنیده بودم: زندگی، در انتهای حیطۀ آسایش تو آغاز می‌شود!»
    مشاغل دیگر والش محدود به کارهای مطبوعاتی بود. نیل پس از دورانی کوتاه کار در فرمانداری شهرستان و نمایندگی سیاسی محلی، به عنوان مسؤول عالی‌رتبۀ اطلاعات اجتماعی برای یکی از بزرگ‌ترین سازمان‌های آموزشی کشور به کار مشغول شد؛ جایی که در رابطه با آن می‌گوید: «بیش‌ترین آموزش‌های باورنکردنی زندگی را دریافت کردم!» او به مدت ده سال در این کار باقی ماند و در نهایت، همکاری داوطلبانه با دکتر الیزابت کوبلر راس (Elisabeth Kubler-Ross) را آغاز کرد.
    پس از ربوده شدن والش توسط دکتر کوبلر راس که ماجرای آن در کتاب «دوستی با خدا» به تفصیل آمده است، در اوج حیرت نیل، الیزابت او را به یک کارگاه آموزش معنوی در پاتکیپسی (Poughkeepsie) برد و به عنوان کارمند روابط عمومی خود معرفی کرد. به این ترتیب والش، کارمند تمام‌وقت دکتر راس شد. این الیزابت کوبلر راس بود که معنویت و آرزوی وصل با خدا را در نیل بیدار کرد. الیزابت در همۀ اوقات از خدایی سخن می‌گفت که بی قید و شرط عشق می‌ورزد، هرگز قضاوت نمی‌کند و در عین حال ما را همان گونه که هستیم، می‌پذیرد.
    والش با تکیه بر نیروی نوآوری و ارتباطات عمومی گستردۀ خود، دوره‌ای نیز در وست کاست (West Coast) به کار بازاریابی در یک شرکت پرداخت. سپس به سن دیگو (San Diego) رفت و در آنجا شرکت روابط انتشاراتی و تبلیغی خود را با نام «گروه» (The Group) به راه انداخت. با وجود دست‌یابی به برخی موفقیت‌ها در این شرکت، نیل خود را همچنان در این کار ناخشنود می‌دید. با تغییر کار از حرفه‌ای به حرفۀ دیگر، چنین به نظر می‌رسید که او نمی‌تواند به رضایت شغلی دست یابد. زندگی خانوادگی والش نیز دستخوش آشفتگی بود؛ چنان چه چهار بار ازدواج کرده و جدا شده بود و سلامتش نیز سیر نزولی را طی می‌کرد. به این ترتیب او دوره‌ای از سرگردانی در پی یک زندگی بهتر را آغاز کرد. ابتدا به کلیکیتت در واشنگتن (Kilichitat , Washington) رفت و سپس در پرتلند اریگان (Portland, Oregan) مستقر شد؛ جایی که امیدوار بود شروعی تازه داشته باشد. اما سرنوشت تغییرات بیش‌تری برای او در نظر گرفته بود و سراسر زندگی‌اش را دگرگون کرد. به این ترتیب در آخرین دهۀ 1990، نیل پیش از نوشتن کتاب‌های «گفت و گو با خدا» با تجارب تلخ و کوبنده‌ای رو به رو شد: همۀ دارایی‌اش سوخت، زندگی مشترکش از هم پاشید و با اتومبیل بسیار قدیمی آقایی سالخورده تصادف کرد که این تصادف به شکستگی گردن والش انجامید. البته نیل بسیار خوش‌اقبال بود که توانست از این رویداد جان سالم به در ببرد.
    طی مدت یک‌سالی که طول کشید تا والش بهبود یابد، از کار بی‌کار شد، با شکست در آخرین ازدواج خود از خانه رانده شد و به زودی حتی نتوانست آپارتمان کوچکی را که اجاره کرده بود، حفظ کند. ظرف چند ماه نیل خود را در خیابان‌ها سرگردان و بی‌خانمان یافت. این رویدادها او را به سوی مردم آوارۀ شهر و یافتن سرپناهی کشاند. هنگامی که گردن آسیب‌دیده‌اش بهبود یافت، تنها و بی‌کار بود و مجبور شد در چادری در جکسن هات اسپرینگز (Jackson Hot Springs) در بیرون اشلند ایالت اریگان (Ashland, Oregan) زندگی کند و برای گذران زندگی به جمع‌آوری قوطی‌های خالی نوشابه بپردازد. در این زمان نیل فکر می‌کرد که زندگی او به پایان رسیده است، اما والش با آدم‌هایی استثنایی رو به رو شد که درس‌هایی باارزش از آنها آموخت؛ مردمی بی‌خانمان که رفتاری دوستانه با او داشتند. آنها حتی در جهش آغازین برای یافتن یک شغل مناسب به او کمک کردند و جهت حضور در مصاحبه‌ای برای کار جدیدش در رادیو بلیت رایگان اتوبوس در اختیار او گذاشتند. اکنون نیل می‌تواند به گذشته بنگرد و در بارۀ آن دوران دشوار بگوید: «من روزی که به سوی آن پارک رفتم و چادر و وسایل خود را به دنبال کشیدم، متبرک شدم، چون آن روز، پایان زندگی من نبود، بلکه آغاز آن بود! من در آن پارک، وفاداری، صداقت، اصالت و اعتماد را آموختم!»
    والش پس از آن دوران در به دری، بار دیگر کاری پاره‌وقت در رادیو پیدا کرد، بعد راه خود را به سوی مجری تمام‌وقت شدن در رادیو گشود و در اثر یک اتفاق، میزبان برنامۀ رادیویی شد. با این حال، نیل بار دیگر در زندگی خود احساس خلأ می‌کرد. او در سن چهل و نه سالگی فهمید که حرفه‌اش به عنوان یک مجری رادیو با شکست رو به رو شده و همراه با آن، روابط و تندرستی‌اش نیز از هم پاشیده است.
    در فوریۀ سال 1992 نیل دونالد والش در پی یک دورۀ ناامیدی عمیق، نیمه‌شبی از خواب برخاست و با اندوه و تشویش نامه‌ای خشم‌آلود به خدا نوشت: «چه کرده‌ام که سزاوار چنین زندگی همواره پر از کشمکشی باشم؟… حالا باید چه کنم؟ چه کاری از دستم برمی‌آید؟» او با خشم روی تکه کاغذ یادداشت زردرنگی را خط‌خطی می‌کرد: «چه کنم تا زندگی‌ام درست پیش برود؟» و در کمال حیرت، پاسخی دریافت کرد!

  38. من آنم که هستم !
    نوامبر 26, 2009 در 8:33 ق.ظ. | #38

    اکنون پس از گذشت زمانی طولانی، والش در بارۀ این ماجرا می‌گوید: «آن یک نامۀ پرسش‌آمیز بود که پاسخی الهی دریافت کرد!» نیل شرح می‌دهد که صدایی نرم، مهربان، گرم و دوست‌داشتنی را شنید که به این پرسش و پرسش‌های دیگر او پاسخ داد. نیل، هراسان و در حالتی از الهام، این پاسخ‌ها را به سرعت و با خطی بد روی همان کاغذها نوشت. پرسش‌های بیش‌تری مطرح شدند و به همان سرعت، همان صدای نرم که اینک به نظر می‌رسید در سر والش جای دارد، پاسخ‌ها را می‌داد. نیل پیش از آن که بداند، خود را درگیر یک گفت و گوی دوسویه بر کاغذ یافت. او طی ساعت‌ها و هفته‌های آتی به این نخستین دور گفت و گوها ادامه داد. نیل همیشه نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شد و روی همان برگه‌های زردرنگ می‌نوشت. بعدها این دست‌نوشته‌های والش به کتاب‌های «گفت و گو با خدا» تبدیل شد که در فهرست پرفروش‌ترین‌ها جا گرفت. او می‌گوید که این روند، «درست مانند دیکته نوشتن»، بود و گفت و گویی که به این ترتیب پدید آمد، بدون تغییر، تصحیح یا ویرایش مهمی به چاپ رسید.
    اکنون نیل دونالد والش به عنوان یک پیام‌آور معنوی و مدرن در سراسر دنیا شناخته شده که گفتار و نوشتارش به گونه‌ای ژرف بر زندگی بسیاری از مردم تأثیر گذاشته است. او که از ابتدا به مسایل دینی علاقه‌مند بود و عمیقاً احساس می‌کرد با موضوعات معنوی ارتباط دارد، بیش‌تر زندگی خود را به طور جدی در راه پیشرفت معنوی گذراند. در حال حاضر مجموعه کتاب‌های «… با خدا» که والش نوشته، به بیست و هفت زبان ترجمه شده و الهام‌بخش دگرگونی‌های مهمی در زندگی روزانۀ انسان‌ها بوده است. اینک گفت و گوهای والش با خدا برای خواندن همگان منتشر شده و به مدت بیش از یکصد و بیست و نُه هفته یا دو سال و نیم، به عنوان اثری واقعی در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفته است.
    نیل می‌گوید که کتاب‌هایش توسط او نوشته نشده‌اند، بلکه الهاماتی از سوی خدا هستند که می‌توانند برای ارتباط با خدا از دیدگاهی جدید به انسان‌ها کمک کنند. برای نمونه، خدا در کتاب‌های او می‌گوید: «کاری وجود ندارد که شما مجبور به انجام آن باشید!» والش به خدایی فراگیر که در همه چیز وجود دارد، معتقد است که چنین خدایی می‌کوشد به عنوان موجودی برکنار از خودخواهی با خودش ارتباط برقرار کند. دیدگاه والش، بینشی گسترده و واحد از همۀ ادیان حاضر به منظور تفسیر آنها برای امروز و دوران ماست. او سازمانی از مردم به عنوان یک حرکت معنوی تشکیل داده که هدف آن ارتباط با خدا و ابراز باورهای معنوی جدید والش است؛ به ویژه این اعتقاد که همگی ما در یک هدف مشترک «بودن» با خدا و زندگی، یکی هستیم!
    مجموعه کتاب‌های «گفت و گو با خدا» به طور کلی، الگوی کهنه و دیدگاه سنتی در بارۀ خدا را تغییر داد.

  39. من آنم که هستم !
    نوامبر 26, 2009 در 8:37 ق.ظ. | #39

    اما باید اعتراف کنم که هنوزم با سوالات و تردیدهائی روبرو هستم چون
    به هر حال من انسانم !!!

  40. من آنم که هستم !
    نوامبر 26, 2009 در 8:39 ق.ظ. | #40

    ولی به هر حال خواندن این کتاب لذت خاص خودش رو داره!!

  41. دسامبر 18, 2009 در 8:50 ب.ظ. | #41

    وووووووووووووو خیلی جالب بود دوست من!
    یک شعر زیبای از سهراب سپهری هم هست که میگه:
    زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
    امتحان ریشه است……….
    ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
    زندگی چون پیچکیست
    انتهایش میرسد پیش خدا……

    موفق باشید

  42. پویا
    ژانویه 2, 2010 در 9:36 ب.ظ. | #42

    عجب دنیاییه امیدوارم اون دنیا ته وتوی خیلی معماها در بیاد.

  43. امیر خسرو
    ژانویه 13, 2010 در 8:58 ب.ظ. | #43

    سلام.هیچی نمیدونم ولی میتونم بگم که برای دل خودتون زندگی کنید.اونوقتی که به شکل کودکی که از مادر متولد شده بدور از (الکل-سیگار-مواد مخدر-شهوت-طمع-حسادت و….)شدید اون موقع برید دنبال احساستون بدون فکر به دین و حرفای دیگران اون چیزی که در نظرتون حتی به اندازه ذره ای خوب و دوست داشتنی بود رو انجام بدید.لا اقل اگه نتونم اون چیزی رو که باید بفهمم،بفهمم، سعی میکنم شاد زندگی کنم.و اگه خدا ازم بپرسه که به نظرت دلیل آفرینشت چی بوده میگم :من به اندازه تواناییم تلاش کردم و فقط همینو فهمیدم که عاشق و شاد باشم.

  44. kamrad
    ژانویه 17, 2010 در 2:45 ق.ظ. | #44

    سلام به همه دوستان!من یه چند صباحی بود که این پرسشا بدجوری ذهنمو آشفته کرده بود!همش از خدا میخواستم یه جوری راهو بهم نشون بده!بهش میگفتم خدایا لااقل یه سرنخ بده بهم!خیییلی زور زدم اما بی فایده بود!من هر روز ازش دور ودورتر میشدم تا اینکه یه شب خییلی بهم فشار اومد!آمدم قرآنو برداشتم رو کردم به آسمونو گفتم خدایاااااااااااااااا من دارم واقعا ازت دور میشم!دیگه نمیتونم ادامه بدم!بهش گفتم قرآنتو باز میکنم باید (جالبه که از فرط عصبانیت و خشمو نادانی به خدا دستورم میدادم) خییلی واضح راهنمائیم کنی والا دیگه نمیتونم قبولت داشته باشم!تو اون دنیا هم اگه خواستی دلیل کارامو بپرسی میگم من با تمام وجود ازت خواستم راهنمائیم کنی اما تو اینکارو نکردی!!!خلاصه اول دستامو دراز کردم طرف آسمون و بعد آوردم پائین و با چشمایه بسته قآنو باز کردم!دیدم اول صفحه یه آیه از سوره ی «شوری» اومد که مضمومش این بود : «»»کسانی که از روی لجاجت درباره خدا بعد از پذیرفتن و ایمان به او محاجه میکنند دلیلشان نزد پروردگارشان باطل و بی پایه است و غضب بر آنهاست و عذابی شدید دارند.خداوند کسی است که کتاب را به حق نازل کرد و میزان (سنجش حق و باطل و خبر قیامت)را نیز تو چه میدانی؟ کسانی که به قیامت ایمان ندارند در مورد آن شتاب میکنند ولی آنها که ایمان آورده اند پیوسته از آن هراسانند و میدانند آن حق است.آگاه باشید کسانی که در قیامت تردید میکنند در گمراهی عمیقی هستند»»» ازون موقع تا حالا بازم نتونستم جواب سوالامو بگیرم اما این موضوع رو هم نمیتونم ساده از کنارش بگذرم!به نظر خودم که جواب قانع کننده ای بود ولی امان از این شیطونه دم بریده!!!!!با تشکر از مسئول سایت و همه ی وستان

  45. سیروس سپیدمهر
    فوریه 14, 2010 در 9:18 ب.ظ. | #45

    سلام
    به نظر من هدف از زندگی رسیدن به کمال ونهایت کمال شناخت خداونداست.

  46. عباس
    مارس 14, 2010 در 9:47 ق.ظ. | #46

    هدف زندگی گفتنی نیست به قول معروف حلوای تنتنانی تانخوری ندانی وبه قول سقراط دغدغه اصلی من شناخت خودم است بعد بقیه مسایل

  47. مصطفی محمدی
    مارس 17, 2010 در 6:17 ب.ظ. | #47

    من نمیدونم.
    گفتن این جمله خیلی طول کشید ولی بالاخره فهمیدم که پاسخ بعضی پرسش ها را نمی دانم.
    می دانم ندانستن پاسخ درد دارد ولی دست کم به خودم دروغ نمی گویم که جوابش را میدانم.
    پاسخ آخوند ها و کشیش ها و خاخام ها به اینگونه پرسش ها سفسطه است.

  48. تک ستاره
    مارس 20, 2010 در 9:23 ق.ظ. | #48

    سلام؛نمیدونم چی بگم خیلی وقته این سوالات ذهنمومشغول خودش کرده من واقعا دوست دارم بدو نم هدف از زیستن وزنده بودن چیه‏؟میگن خدا هر انسانی رو با هدفی آفریده؟اوناکه مردن هدفشون چی بوده؟اگه قراره بمیریم چرامتولد میشیم؟وقتی هیچ هدفی برای زندگی نداری چرا نمیمیری؟و چراوچراوچراهای دیگه؛مگه نمیگن اولین جانداران تک سلولی بودن آیا ادم وهوا تک سلولی بودن؟‏!‏خیلی سوال تو ذهنمه ولی نوشتنی نیستن‏‏!‏

  49. تک ستاره
    مارس 20, 2010 در 9:32 ق.ظ. | #49

    چرا نباید به عشقت برسی ؟چرا بایدشکست بخوری؟چرامجبوری عشقت رو با عشقش ببینی؟وقتی امیدی نداریم به زندگی پس چرا زنده ایم؟؟؟

  50. آنکه بی هدف میزیستد
    مارس 20, 2010 در 9:48 ق.ظ. | #50

    سلام میگن مرگ تولدی دوباره است ؛از این جهت ذهنیتمون نسبت به مرگ با این جمله عوض میشه‏!ولی چرا باید این تولد همراه با زجر کشیدن باشه؟

  51. آوریل 3, 2010 در 10:23 ق.ظ. | #51

    انسان براي به ياد آوردن و تجربه و خلق خودش به اين دنيا اومده.يعني بايد تو اين دنيا و وادي نسبيت دسته و پنجه نرم كنه تا بتونه خودش رو تجربه كنه و علام قبل از خلقت رو به ياد بياره.

  52. صدی
    مه 22, 2010 در 11:56 ب.ظ. | #52

    هدف زندگی زندگی کردن در زمان حال است . زندگی هدفی جز شاد بودن حقیقی و احساس رضایت از آن چیزی که هستی و عدم مقاومت در برابر عظمت کائنات چیز دیگری نیست

  53. سلیا
    ژوئن 4, 2010 در 10:05 ق.ظ. | #53

    خوب

  54. ژوئن 29, 2010 در 3:03 ب.ظ. | #54

    اين جملت اندازه پنجاه تا زونكن تفسير داره:
    میخندد چون میداند روزی از دنیا میرود(بی آنکه بداند چرا آمده یا میرود)
    عالي!

  55. راهي
    ژوئیه 7, 2010 در 10:30 ق.ظ. | #55

    كاش حقي نشاني از خود ميگذاشت تا جستن نشاني آن سرخوشي لطيف را ازش بياموزم

  56. سجاد
    ژوئیه 7, 2010 در 7:58 ب.ظ. | #56

    داره اذان میگه بایدبرم نمازبخونم هدف اززندگی ؟

    یه چیزیو میدونم البته هدفو نه.اونم اینه که سخت ترین کارتوی دنیای به این بزرگی درحال حاضربرام غلبه برهوای نفسمه.چه ربطی داشت؟!
    ربطش اینه که فهمیدم اون حرف پیامبراسلام درست بوده..
    بریم یگردیم شایدهمین پیامبردرموردهدف از زندگی هم چیزی گفته باشه.
    شاید!
    شایداین حرفش هم درست بود!برین بگردین دیگه!!!!!!!

  57. آرش بابایی
    ژوئیه 9, 2010 در 2:11 ق.ظ. | #57

    سلام.نظر دوستان رو خوندم.با احترام به همه ولی این سئوالات وجود داره:
    خوبی چیه و چه معیاری براش وجود داره؟
    اگه هدف آفرینش پوچی بوده پس این از نقص خداست!!؟؟
    آدم باید برای رسیدن به چی برنامه ریزی کنه؟
    کمال زندگی آدم چیه؟ پول؟علم؟رفاه؟آرامش؟…..؟؟؟؟؟؟؟؟ معیار کمال چیه؟؟؟!!!
    اگه تمام حرفهای دین دروغ باشه چی؟؟؟تا حالا شده از خودت سئوال کنی اگه همه اینها دروغ باشه و بر عکس اینها باشه چی میشه؟؟!!
    اصلا حق چیه؟؟؟
    اصلا کی گفته ما آفریده شدیم؟شاید همش از اول خواب بوده و هست!!!!اصلا ما وجود داریم؟؟!!!

  58. مهران
    ژوئیه 20, 2010 در 12:54 ب.ظ. | #58

    سلام .. اول از همه تشکر از مسولین سایت و تشکر زیاد از همه دوستانی که نظر دادند . واقعا برام خیلی جالبه که من تنها نیستم این اولین بار است که همچین نظراتی را دیدم.. چون قبلا به چنین انسانهای روبرو نشدم بودم که از ته ای دلش به خدا شک داشته باشد ..خودم در ابتدائی زندگی ام کور کورانه بدون انیکه از دین و مذهب بدونم خیلی مذهبی بودم نماز میخوندم خدا را بدون اینکه بشناسم دوست داشتم فکر میکردم شاید رئیس قریه ای مان باشد یا شاید یک فرمانده نظامی باشد که همه ازش میترسند .. بعدها کمی از این و آن سوال کردم گفت نه خدا دیدنی نیست صداش با این گوشها شنیدنی نیست اون یک قدرت است و یک نور ..
    تا اینکه رفتم دانشگاه در جریان دانشگاه همچنان در شک وتردید قرار داشتم گاهی عقیده داشتم گاهی نه .. راستش وقی یک مشکل پیش میامد از خدا میخواستم خدا جان اینبار همین مشکلم را حل کن از این به بعد برای همیشه دوستت دارم و هیچ وقت یادم نمیری عبادتت میکنم واقعا خیلی برام جالب بود هر وقت در مورد اون مشکل از خدا کمک میخواستم اون مشکلم حل نمیشد ومن گرفتارش میشدم و خیلی هم اذیت میشدم تا اینکه دیگر هیچ وقت از خدا کمک نخواستم . تا اینکه دانشگاه را هم تمام کردم و از خدا هم بکلی منکر شدم..من افغانی هستم در دانشگاه بلخ درس میخوندم بعدا رفتم ایران در مرگز آموزش عالی اهلبیت در تهران موقعیت دارد جائی است که مسائل مذهبی خیلی نقش دارد . من که اصلا اهلی اینکار ها نیستم باور کنید خیلی برام سخته بدون وضو در جماعت استاد شدن تا/// مدتی طول کشید به خودم فکر آخر تا کی .. باید یک فکری بکنم . . . خیلی برام سخت میگذشت شب ها از خوابم میترسیدم از مرگ میترسیدم هر لحظه فکر میکردم زندگی خیلی آسان به پایان میرسد .. چرا هدف را مشخص نمیکنم .. هر چی کتاب خوندم با خودم فکر کردم و از کسانی که سخت مسلمان بودند خواستم برام فقط خدا را اثبات کنید ..آخر اینقدر انسان در روی زمین مسلمان نیستند اینها چی میشه اون دنیا.. بالاخره ماه محرم فرا رسید منم در مراسم ها شرکت میکردم یک شب یک آغائی یک روضه خیلی خوبی خواند من که هیچ وقت گریه نمیکردم همون شب از ته ای دلم خیلی گریه کردم اون قدر گریه کردم که نتونستم خودمو کنترول کنم .. کسی آمد منو آرام کرد .. از همون روز یک احساسی در دلم ایجاد شده و حالا فکر میکنم انسان جدا از زندگی مادی به یک زندگی دیگری هم نیاز دارد که خیلی ها مهم تر از زندگی مادی است . اون آرامش روح است مهم نیست کدام راه را برای آرامش روح انتخاب کنیم .. اسلام هم یگانه راهی برای رفع ترس از مرگ و راه حل مشکلات روانی است من حالا به اسلام عقیده دارم و خیلی هم معتقدم ..فعلا در آسترالیا زندگی میکنم به خودم فکر میکنم که اسلام نه تنها نیازمندیهای روحی انسان را رفع میکنم بلکه بهترین قانون را برای تنظیم زندگی مادی هم دارد ……

  59. مرتضی
    سپتامبر 10, 2010 در 4:39 ب.ظ. | #59

    با سلام خدمت دوستان عزیزم.
    فکر می کنم این سوال که «هدف از زندگی چیست ؟» حتما برای همه افرادی که کم کم بزرگ می شن و نیاز دارن که یک جهان بینی پیدا کنن به وجود بیاد. این سوال برای من هم پیش اومد و خیلی آزارم داد ولی خوشحالم که حالا می دونم هدف از زندگی چیه. دوستان عزیز هدف از زندگی چیزی جز بازگشت به حقیقت اصلی و انسانی مون یعنی رسیدن به خدا نیست. دوستی گفته بودن من از این به بعد می خوام فقط بگم چی می خوام و با هدف زندگی کاری ندارم. اما دقت کنید که بدون هدف زندگی پوج میشه. پوج پوچ. اما کمی به این هدف فکر کنید. رسیدن به خدا. من با مطالعه مطالب مختلف، گوش دادن به سخنان عالمان بزرگوار و به خصوص استاد الهی قمشه ای به این نتیجه رسیدم. به همتون توصیه می کنم به سخنان چون در استاد قمشه ای گوش بدید تا همه چیز دنیا دستتون بیاد. انشا الله همه توی این سفر با هم به مقصد برسیم.

  60. شایان
    سپتامبر 14, 2010 در 11:51 ب.ظ. | #60

    سلام دوستان تعدادی از نظراتونو خوندم روزی هزار بار از خدا می خوام که حیوان بودم.که از خود اختیاری نداشتم.تفکر و تعقل نداشتم .چون هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر گیچ میشم .در طول تاریخ انسان های زیادی به این موضوع فکر کردن اما هیچ یک به طور کامل به پاسخ این سوال نرسیدن آن هایی که ادعا کردند رسیدند خود رو گول زدند چراکه از پاسخ عاجز بودند .فکر کنم هیچگاه نتوان پاسخ را یافت جز در زمانی که مرگ را به چشم میبینیم.

  61. مهدی از مشهد دوستدارsatan
    اکتبر 29, 2010 در 10:22 ب.ظ. | #61

    سلام سه نیرو که انسان نیاز دارد عشق به دنیا نفس و حرس است که خلاف دید گاه های همه شما انسان را سر پا نگاه داشته کم ان خوب اما زیاد ان شیطانیست زیاد ان انقدر مست کننده است که انسان دوست ندارد از خلثه این لذت که چندین برابر ارامش های احمقانه است خارج شود وحتی حاضر است در ان راه نابود (نیست) شود ودیگر دنیای دیگری را نبیند یا وارد حهنم شود دلیل زنده بودن من و شما همین است خلق لذت های جدید با استفاده از این سه نیرو

  62. آمنه
    نوامبر 19, 2010 در 12:58 ب.ظ. | #62

    آفرین به معلم و سحر من هم با اونا موافقم وقت توضیح ندارم علی یارتون

  63. آمنه
    نوامبر 19, 2010 در 1:01 ب.ظ. | #63

    آفرین به معلم و سحر من هم با اونا موافقم وقت توضیح ندارم علی یارتونخداوند متعال در آیات گوناگونی این حقیقت را برای ما بازگفته است که همه جهان هستی و به ویژه انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی، به سوی خداوند و از آنِ اوست؛

    «وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَتُ الْأُمُورِ؛ و فرجام کارها، به سوی اوست».2

    «وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] کارها به سوی خدا بازگردانده می شود».3

    بر این اساس، هدف، غایت، فرجام و آرمانی که اسلام برای بشر تصویر کرده، فقط خداست و آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان «روح خدا» می‌باشد، دوباره به سوی خداوند در حرکت است و در واقع، جهان به سوی آن هدف، در جریان است و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، رو به سوی آن هدف داریم؛ هدفی که ماورای زندگی و عالم مادی و بلکه محیط بر عوالم دیگر است. بنابراین، هدف از زیستن آدمی در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه او به اصل خویش است و این، عبارت است از حرکت و صعود و بازگشت به سوی خداوند و به بیان دیگر، انسان تنزل یافته، باید تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و زیر حجاب قرار گرفته خود را باز یابد و به حقیقت اصلی خود نایل آید.

    چگونگی رسیدن به این هدف و کیفیت این بازگشت را نیز خداوند متعال، خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبیین این چگونگی را بر دوش برترین انسان ها، یعنی انبیا قرار داده است و در واقع، در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایت ها، ارشادات و تعالیم آنان است که آدمی می تواند به اصل خود، یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا که هدف اصلی و زندگی اوست، دست یازد. به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید:

    «فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ؛ پس ای خردمندانی که ایمان آورده اید! از خدا بترسید. راستی که خدا به سوی شما تذکاری فرو فرستاده است؛ پیامبری که آیات روشن‌گر خدا را بر شما تلاوت می کند؛ تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون ببرد».4

    این آیات با لحن خاصی، این حقیقت را مطرح می کنند که پیامبران آمده اند تا با دستگیری انسان، او را از تاریکی هایی که به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود در آن افتاده، خارج کنند و او را به سوی نور – که همان حقیقت انسان و «روح خدا» بودن اوست – ببرند؛

    «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛ ای پیامبر! ما تو را [به سِمت ] گواه و بشارت‌گر و هشداردهنده فرستادیم و دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک».5

    این عبارات نیز حکایت‌گر این حقیقت است که بعثت انبیا، برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناک، روشن‌گر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگی اند.

    ناگفته نماند که قرآن کریم، ایمان و عمل صالح را دو رکن اساسی و دو ره‌توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی کرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه زیر اشاره می کنیم:

    «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛ به راستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم؛ سپس او را به پست ترین [مراتب ] پستی بازگردانیدیم؛ مگر کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند که پاداشی بی منت خواهند داشت».6

    «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ؛ واقعاً انسان دستخوش زیان است؛ مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند».7

    بنابراین، بر اساس آیات قرآن امور زیر روشن می‌شود:

    1. هدف زندگی، خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد و نه در متن آن.

    2. هدف زندگی، رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود، یعنی «حقیقت انسان» و روح خدا است.

    3. خداوند، چگونگی و کیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیای الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در کنار عقل که حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی، ما را به کلیاتی رهنمون می کند، انبیا و کتاب‌های آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه، فرستاده است.

    4. ایمان و عمل صالح، دو رکن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده‌اند

  64. آمنه
    نوامبر 19, 2010 در 1:04 ب.ظ. | #64

    آفرین به معلم و سحر من هم با اونا موافقم وقت توضیح ندارم علی یارتونخداوند متعال در آیات گوناگونی این حقیقت را برای ما بازگفته است که همه جهان هستی و به ویژه انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی، به سوی خداوند و از آنِ اوست؛

    «وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَتُ الْأُمُورِ؛ و فرجام کارها، به سوی اوست».2

    «وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] کارها به سوی خدا بازگردانده می شود».3

    بر این اساس، هدف، غایت، فرجام و آرمانی که اسلام برای بشر تصویر کرده، فقط خداست و آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان «روح خدا» می‌باشد، دوباره به سوی خداوند در حرکت است و در واقع، جهان به سوی آن هدف، در جریان است و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، رو به سوی آن هدف داریم؛ هدفی که ماورای زندگی و عالم مادی و بلکه محیط بر عوالم دیگر است. بنابراین، هدف از زیستن آدمی در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه او به اصل خویش است و این، عبارت است از حرکت و صعود و بازگشت به سوی خداوند و به بیان دیگر، انسان تنزل یافته، باید تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و زیر حجاب قرار گرفته خود را باز یابد و به حقیقت اصلی خود نایل آید.

    چگونگی رسیدن به این هدف و کیفیت این بازگشت را نیز خداوند متعال، خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبیین این چگونگی را بر دوش برترین انسان ها، یعنی انبیا قرار داده است و در واقع، در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایت ها، ارشادات و تعالیم آنان است که آدمی می تواند به اصل خود، یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا که هدف اصلی و زندگی اوست، دست یازد. به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید:

    «فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ؛ پس ای خردمندانی که ایمان آورده اید! از خدا بترسید. راستی که خدا به سوی شما تذکاری فرو فرستاده است؛ پیامبری که آیات روشن‌گر خدا را بر شما تلاوت می کند؛ تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون ببرد».4

    این آیات با لحن خاصی، این حقیقت را مطرح می کنند که پیامبران آمده اند تا با دستگیری انسان، او را از تاریکی هایی که به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود در آن افتاده، خارج کنند و او را به سوی نور – که همان حقیقت انسان و «روح خدا» بودن اوست – ببرند؛

    «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛ ای پیامبر! ما تو را [به سِمت ] گواه و بشارت‌گر و هشداردهنده فرستادیم و دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک».5

    این عبارات نیز حکایت‌گر این حقیقت است که بعثت انبیا، برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناک، روشن‌گر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگی اند.

    ناگفته نماند که قرآن کریم، ایمان و عمل صالح را دو رکن اساسی و دو ره‌توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی کرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه زیر اشاره می کنیم:

    «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛ به راستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم؛ سپس او را به پست ترین [مراتب ] پستی بازگردانیدیم؛ مگر کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند که پاداشی بی منت خواهند داشت».6

    «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ؛ واقعاً انسان دستخوش زیان است؛ مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند».7

    بنابراین، بر اساس آیات قرآن امور زیر روشن می‌شود:

    1. هدف زندگی، خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد و نه در متن آن.

    2. هدف زندگی، رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود، یعنی «حقیقت انسان» و روح خدا است.

    3. خداوند، چگونگی و کیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیای الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در کنار عقل که حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی، ما را به کلیاتی رهنمون می کند، انبیا و کتاب‌های آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه، فرستاده است.

    4. ایمان و عمل صالح، دو رکن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده‌اندب. هدف از زندگي از ديدگاه اسلام
    براي دست‌يابي به هدف ارائه شده از زندگي توسط اسلام بايد به نكاتي توجه داشته باشيم.
    1. با توجه به اينكه اسلام زندگي بشر را تنها در محدوده اين عالم مادي نمي‌بيند لذا از ديدگاه اسلام زندگي روزمره بشري نمي‌تواند امري آرماني و ايده‌آل نهايي تلقي شود. از اين رو جنبه‌هاي آن نيز به عنوان اهداف اصلي از زندگي بشر قلمداد نخواهد شد از اين روست كه خداوند متعال مي‌فرمايند: «انما الحيوه الدنيا لهو و لعب»[2] همانا زندگي دنيا لهو و بازيگري است.
    2. مقاصدي را كه يك انسان در فرايند زندگي دنبال مي‌كند همه يكسان و هم عرض نيستند و در يك رتبه قرار ندارند برخي از اين اهداف مقدماتي بوده و زمينه‌ساز نيل به هدف‌هاي بالاترند و برخي ديگر هدف نهايي به شمار مي‌روند و برخي هدفهاي ميانه و حد وسطهاي ميان هدفهاي مقدماتي و نهايي به شمار مي‌روند و به عبارت ديگر اين سه دسته هدف در طول هم قرار دارند.[3]
    3. هدف از زندگي عبارت است از وصول به كمال نهايي انسان يعني نقطه‌اي از كمال كه فراتر از آن براي انسان متصور نيست و آخرين پله نردبان ترقي انسان است كه همه تلاش‌ها و اوج گرفتن‌ها براي وصول به آن است قرآن مجيد از اين نقطه اوج با واژگان فوز (كاميابي) فلاح رستگاري و سعادت (خوشبختي) ياد كرده و مي‌فرمايد:
    «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً»[4] هركس از خداوند و رسولش فرمانبري كند حقيقتاً به كاميابي بزرگي دست يافته است، «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[5] مؤمنان واقعي برخوردار از هدايتي از سوي خداوندگارشان هستند و آنان رستگارانند، «وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّه خالِدِينَ فِيها»[6] اما كساني كه خوشبخت شدند در بهشت جاودانه خواهند بود.

    وصول به قرب الهي هدف از زندگي است.
    اكنون جان سخن در اين است كه مصداق و مورد اين هدف و كمال نهايي چيست؟ قرآن كريم مصداق اين كمال نهايي را قرب به خدا مي‌داند كه همه كمالات جسمي و روحي مقدمه رسيدن به آن است و بالاترين، ناب‌ترين، گسترده‌ترين و پايدارترين لذت، از وصول به مقام قرب حاصل مي‌شود و نقطه اوج قرب به خدا، مقامي است كه انسان به ذات اقدس الهي رهنمون مي‌شود و در جوار رحمت الهي استقرار مي‌يابد از قرب الهي گاه به «عندالله بودن» تعبير مي‌شود «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[7] به راستي كه پرهيزكاران در باغ‌ها و جويبار در جايگاهي راستين نزد پادشاهي مقتدرند.

    قرب الهي چيست؟
    انسان دو بعد و دو جنبه فطري و عملي است كه استكمال اين دو هدف زندگي وي را تشكيل مي‌دهد مراد از جنبه نظري بعد شناختي و معرفتي انسان است، هر معرفت جديدي به نسبت نوع و اهميت آن، رشد و كمال جديدي را در نفس آدمي ايجاد مي‌كند ميزان اين تكامل معرفتي رابطه مستقيم با رتبه وجودي معلوم و موضوع آگاهي دارد انساني كه محدوده شناخت‌ها و معرفت‌هاي او در حد محسوسات و صورتهاي خيالي باقي نمي‌ماند به لحاظ استكمال علمي در حد تجرد مثالي متوقف مي‌شود و انساني كه به درك امور عقلاني موفق گردد به تجرد عقلاني مي‌رسد به همين ترتيب آن دسته از انسانهايي كه به درك حضوري و شهودي اسماء و صفات حق تعالي نائل مي‌شوند مراتب و درجات استكمال نظري بالاتري را بدست مي‌آورند.
    مراد از جنبه عملي روح و استكمال عملي انسان آن است كه نفس آدمي در سايه رفتارهاي خاص تحولات و فعليت‌هاي نويني مي‌يابد. مقصود از عمل اختصاصاً رفتارهاي خارجي و فيزيكي نيست بلكه اعمال باطني و دروني آدمي را نيز شامل مي‌شود، اموري نظير نيت، اخلاص، خشوع و خضوع باطني و…
    در آيات قران از غايت بعد نظري انسان كه علم به توحيد الهي و علم به اسماء حسناي پروردگار است به لقاء الله ياد شده است «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»[8] اي انسان حقا كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي و او را ملاقات خواهي كرد.
    اين شناخت و معرفت به هيچ رو معرفت حصولي و مفهومي نيست زيرا معرفت حصولي نسبت به خداوند، معرفتي ناقص و محدود است و نمي‌توان آن را كمال نهايي جنبه نظري انسان قلمداد كرد.
    هدف‌ نهايي بعد عملي انسان رسيدن به مقام عبوديت است «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»[9] و جن و انس را نيافريدم جز براي آنكه مرا پرستند.
    معبوديت پروردگار از مراحل اوليه كه همان خشوع و خضوع ظاهري (پوسته‌عبادي) است شروع مي‌شود و به مراتب نهايي كه اوج اخلاص است منتهي مي‌شود ثمره رسيدن به اوج اخلاص رسيدن به مقام «ولايت كليه الهي» است كه در اين مقام همه امور انسان از نيان و افكار گرفته تا افعال خارجي الهي مي‌شود و در هيچ كدام انانيت و نفس پرستي راهي ندارد و انسان خداگونه و متخلق به اخلاق الهي مي‌گردد.
    جامع ميان كمال نظري و عملي انسان در فرهنگ قرآني «قرب الهي» ناميده مي‌شود.[10]
    نتيجه: از نظر اسلام هدف از زندگي بشري وصول به مقام «قرب الهي»‌ است كه جامع ميان كمال نظري و عملي انسان است. پاسخ مذكور همانگونه كه ملاحظه شد با توجه به آيات قرآن و احاديث ائمه بيان شده و مستند به حدس و گمان و نظر شخص نيست اما پاسخ‌هاي ديگر كه در مغرب زمين و يا در ميان غيرمسلمانان ارائه شده هر يك مبتني بر يكسري جهان‌بيني‌هاست كه در جاي خود مورد نقد قرار گرفته است.

  65. آمنه
    نوامبر 19, 2010 در 1:09 ب.ظ. | #65

    ب. هدف از زندگي از ديدگاه اسلام
    براي دست‌يابي به هدف ارائه شده از زندگي توسط اسلام بايد به نكاتي توجه داشته باشيم.
    1. با توجه به اينكه اسلام زندگي بشر را تنها در محدوده اين عالم مادي نمي‌بيند لذا از ديدگاه اسلام زندگي روزمره بشري نمي‌تواند امري آرماني و ايده‌آل نهايي تلقي شود. از اين رو جنبه‌هاي آن نيز به عنوان اهداف اصلي از زندگي بشر قلمداد نخواهد شد از اين روست كه خداوند متعال مي‌فرمايند: «انما الحيوه الدنيا لهو و لعب»[2] همانا زندگي دنيا لهو و بازيگري است.
    2. مقاصدي را كه يك انسان در فرايند زندگي دنبال مي‌كند همه يكسان و هم عرض نيستند و در يك رتبه قرار ندارند برخي از اين اهداف مقدماتي بوده و زمينه‌ساز نيل به هدف‌هاي بالاترند و برخي ديگر هدف نهايي به شمار مي‌روند و برخي هدفهاي ميانه و حد وسطهاي ميان هدفهاي مقدماتي و نهايي به شمار مي‌روند و به عبارت ديگر اين سه دسته هدف در طول هم قرار دارند.[3]
    3. هدف از زندگي عبارت است از وصول به كمال نهايي انسان يعني نقطه‌اي از كمال كه فراتر از آن براي انسان متصور نيست و آخرين پله نردبان ترقي انسان است كه همه تلاش‌ها و اوج گرفتن‌ها براي وصول به آن است قرآن مجيد از اين نقطه اوج با واژگان فوز (كاميابي) فلاح رستگاري و سعادت (خوشبختي) ياد كرده و مي‌فرمايد:
    «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً»[4] هركس از خداوند و رسولش فرمانبري كند حقيقتاً به كاميابي بزرگي دست يافته است، «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[5] مؤمنان واقعي برخوردار از هدايتي از سوي خداوندگارشان هستند و آنان رستگارانند، «وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّه خالِدِينَ فِيها»[6] اما كساني كه خوشبخت شدند در بهشت جاودانه خواهند بود.

    وصول به قرب الهي هدف از زندگي است.
    اكنون جان سخن در اين است كه مصداق و مورد اين هدف و كمال نهايي چيست؟ قرآن كريم مصداق اين كمال نهايي را قرب به خدا مي‌داند كه همه كمالات جسمي و روحي مقدمه رسيدن به آن است و بالاترين، ناب‌ترين، گسترده‌ترين و پايدارترين لذت، از وصول به مقام قرب حاصل مي‌شود و نقطه اوج قرب به خدا، مقامي است كه انسان به ذات اقدس الهي رهنمون مي‌شود و در جوار رحمت الهي استقرار مي‌يابد از قرب الهي گاه به «عندالله بودن» تعبير مي‌شود «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[7] به راستي كه پرهيزكاران در باغ‌ها و جويبار در جايگاهي راستين نزد پادشاهي مقتدرند.

    قرب الهي چيست؟
    انسان دو بعد و دو جنبه فطري و عملي است كه استكمال اين دو هدف زندگي وي را تشكيل مي‌دهد مراد از جنبه نظري بعد شناختي و معرفتي انسان است، هر معرفت جديدي به نسبت نوع و اهميت آن، رشد و كمال جديدي را در نفس آدمي ايجاد مي‌كند ميزان اين تكامل معرفتي رابطه مستقيم با رتبه وجودي معلوم و موضوع آگاهي دارد انساني كه محدوده شناخت‌ها و معرفت‌هاي او در حد محسوسات و صورتهاي خيالي باقي نمي‌ماند به لحاظ استكمال علمي در حد تجرد مثالي متوقف مي‌شود و انساني كه به درك امور عقلاني موفق گردد به تجرد عقلاني مي‌رسد به همين ترتيب آن دسته از انسانهايي كه به درك حضوري و شهودي اسماء و صفات حق تعالي نائل مي‌شوند مراتب و درجات استكمال نظري بالاتري را بدست مي‌آورند.
    مراد از جنبه عملي روح و استكمال عملي انسان آن است كه نفس آدمي در سايه رفتارهاي خاص تحولات و فعليت‌هاي نويني مي‌يابد. مقصود از عمل اختصاصاً رفتارهاي خارجي و فيزيكي نيست بلكه اعمال باطني و دروني آدمي را نيز شامل مي‌شود، اموري نظير نيت، اخلاص، خشوع و خضوع باطني و…
    در آيات قران از غايت بعد نظري انسان كه علم به توحيد الهي و علم به اسماء حسناي پروردگار است به لقاء الله ياد شده است «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»[8] اي انسان حقا كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي و او را ملاقات خواهي كرد.
    اين شناخت و معرفت به هيچ رو معرفت حصولي و مفهومي نيست زيرا معرفت حصولي نسبت به خداوند، معرفتي ناقص و محدود است و نمي‌توان آن را كمال نهايي جنبه نظري انسان قلمداد كرد.
    هدف‌ نهايي بعد عملي انسان رسيدن به مقام عبوديت است «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»[9] و جن و انس را نيافريدم جز براي آنكه مرا پرستند.
    معبوديت پروردگار از مراحل اوليه كه همان خشوع و خضوع ظاهري (پوسته‌عبادي) است شروع مي‌شود و به مراتب نهايي كه اوج اخلاص است منتهي مي‌شود ثمره رسيدن به اوج اخلاص رسيدن به مقام «ولايت كليه الهي» است كه در اين مقام همه امور انسان از نيان و افكار گرفته تا افعال خارجي الهي مي‌شود و در هيچ كدام انانيت و نفس پرستي راهي ندارد و انسان خداگونه و متخلق به اخلاق الهي مي‌گردد.
    جامع ميان كمال نظري و عملي انسان در فرهنگ قرآني «قرب الهي» ناميده مي‌شود.[10]
    نتيجه: از نظر اسلام هدف از زندگي بشري وصول به مقام «قرب الهي»‌ است كه جامع ميان كمال نظري و عملي انسان است. پاسخ مذكور همانگونه كه ملاحظه شد با توجه به آيات قرآن و احاديث ائمه بيان شده و مستند به حدس و گمان و نظر شخص نيست اما پاسخ‌هاي ديگر كه در مغرب زمين و يا در ميان غيرمسلمانان ارائه شده هر يك مبتني بر يكسري جهان‌بيني‌هاست كه در جاي خود مورد نقد قرار گرفته است.

    ب. هدف از زندگي از ديدگاه اسلام
    براي دست‌يابي به هدف ارائه شده از زندگي توسط اسلام بايد به نكاتي توجه داشته باشيم.
    1. با توجه به اينكه اسلام زندگي بشر را تنها در محدوده اين عالم مادي نمي‌بيند لذا از ديدگاه اسلام زندگي روزمره بشري نمي‌تواند امري آرماني و ايده‌آل نهايي تلقي شود. از اين رو جنبه‌هاي آن نيز به عنوان اهداف اصلي از زندگي بشر قلمداد نخواهد شد از اين روست كه خداوند متعال مي‌فرمايند: «انما الحيوه الدنيا لهو و لعب»[2] همانا زندگي دنيا لهو و بازيگري است.
    2. مقاصدي را كه يك انسان در فرايند زندگي دنبال مي‌كند همه يكسان و هم عرض نيستند و در يك رتبه قرار ندارند برخي از اين اهداف مقدماتي بوده و زمينه‌ساز نيل به هدف‌هاي بالاترند و برخي ديگر هدف نهايي به شمار مي‌روند و برخي هدفهاي ميانه و حد وسطهاي ميان هدفهاي مقدماتي و نهايي به شمار مي‌روند و به عبارت ديگر اين سه دسته هدف در طول هم قرار دارند.[3]
    3. هدف از زندگي عبارت است از وصول به كمال نهايي انسان يعني نقطه‌اي از كمال كه فراتر از آن براي انسان متصور نيست و آخرين پله نردبان ترقي انسان است كه همه تلاش‌ها و اوج گرفتن‌ها براي وصول به آن است قرآن مجيد از اين نقطه اوج با واژگان فوز (كاميابي) فلاح رستگاري و سعادت (خوشبختي) ياد كرده و مي‌فرمايد:
    «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً»[4] هركس از خداوند و رسولش فرمانبري كند حقيقتاً به كاميابي بزرگي دست يافته است، «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[5] مؤمنان واقعي برخوردار از هدايتي از سوي خداوندگارشان هستند و آنان رستگارانند، «وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّه خالِدِينَ فِيها»[6] اما كساني كه خوشبخت شدند در بهشت جاودانه خواهند بود.

    وصول به قرب الهي هدف از زندگي است.
    اكنون جان سخن در اين است كه مصداق و مورد اين هدف و كمال نهايي چيست؟ قرآن كريم مصداق اين كمال نهايي را قرب به خدا مي‌داند كه همه كمالات جسمي و روحي مقدمه رسيدن به آن است و بالاترين، ناب‌ترين، گسترده‌ترين و پايدارترين لذت، از وصول به مقام قرب حاصل مي‌شود و نقطه اوج قرب به خدا، مقامي است كه انسان به ذات اقدس الهي رهنمون مي‌شود و در جوار رحمت الهي استقرار مي‌يابد از قرب الهي گاه به «عندالله بودن» تعبير مي‌شود «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[7] به راستي كه پرهيزكاران در باغ‌ها و جويبار در جايگاهي راستين نزد پادشاهي مقتدرند.

    قرب الهي چيست؟
    انسان دو بعد و دو جنبه فطري و عملي است كه استكمال اين دو هدف زندگي وي را تشكيل مي‌دهد مراد از جنبه نظري بعد شناختي و معرفتي انسان است، هر معرفت جديدي به نسبت نوع و اهميت آن، رشد و كمال جديدي را در نفس آدمي ايجاد مي‌كند ميزان اين تكامل معرفتي رابطه مستقيم با رتبه وجودي معلوم و موضوع آگاهي دارد انساني كه محدوده شناخت‌ها و معرفت‌هاي او در حد محسوسات و صورتهاي خيالي باقي نمي‌ماند به لحاظ استكمال علمي در حد تجرد مثالي متوقف مي‌شود و انساني كه به درك امور عقلاني موفق گردد به تجرد عقلاني مي‌رسد به همين ترتيب آن دسته از انسانهايي كه به درك حضوري و شهودي اسماء و صفات حق تعالي نائل مي‌شوند مراتب و درجات استكمال نظري بالاتري را بدست مي‌آورند.
    مراد از جنبه عملي روح و استكمال عملي انسان آن است كه نفس آدمي در سايه رفتارهاي خاص تحولات و فعليت‌هاي نويني مي‌يابد. مقصود از عمل اختصاصاً رفتارهاي خارجي و فيزيكي نيست بلكه اعمال باطني و دروني آدمي را نيز شامل مي‌شود، اموري نظير نيت، اخلاص، خشوع و خضوع باطني و…
    در آيات قران از غايت بعد نظري انسان كه علم به توحيد الهي و علم به اسماء حسناي پروردگار است به لقاء الله ياد شده است «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»[8] اي انسان حقا كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي و او را ملاقات خواهي كرد.
    اين شناخت و معرفت به هيچ رو معرفت حصولي و مفهومي نيست زيرا معرفت حصولي نسبت به خداوند، معرفتي ناقص و محدود است و نمي‌توان آن را كمال نهايي جنبه نظري انسان قلمداد كرد.
    هدف‌ نهايي بعد عملي انسان رسيدن به مقام عبوديت است «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»[9] و جن و انس را نيافريدم جز براي آنكه مرا پرستند.
    معبوديت پروردگار از مراحل اوليه كه همان خشوع و خضوع ظاهري (پوسته‌عبادي) است شروع مي‌شود و به مراتب نهايي كه اوج اخلاص است منتهي مي‌شود ثمره رسيدن به اوج اخلاص رسيدن به مقام «ولايت كليه الهي» است كه در اين مقام همه امور انسان از نيان و افكار گرفته تا افعال خارجي الهي مي‌شود و در هيچ كدام انانيت و نفس پرستي راهي ندارد و انسان خداگونه و متخلق به اخلاق الهي مي‌گردد.
    جامع ميان كمال نظري و عملي انسان در فرهنگ قرآني «قرب الهي» ناميده مي‌شود.[10]
    نتيجه: از نظر اسلام هدف از زندگي بشري وصول به مقام «قرب الهي»‌ است كه جامع ميان كمال نظري و عملي انسان است. پاسخ مذكور همانگونه كه ملاحظه شد با توجه به آيات قرآن و احاديث ائمه بيان شده و مستند به حدس و گمان و نظر شخص نيست اما پاسخ‌هاي ديگر كه در مغرب زمين و يا در ميان غيرمسلمانان ارائه شده هر يك مبتني بر يكسري جهان‌بيني‌هاست كه در جاي خود مورد نقد قرار گرفته است.

  66. آمنه
    نوامبر 19, 2010 در 1:26 ب.ظ. | #66

    ب. هدف از زندگي از ديدگاه اسلام
    براي دست‌يابي به هدف ارائه شده از زندگي توسط اسلام بايد به نكاتي توجه داشته باشيم.
    1. با توجه به اينكه اسلام زندگي بشر را تنها در محدوده اين عالم مادي نمي‌بيند لذا از ديدگاه اسلام زندگي روزمره بشري نمي‌تواند امري آرماني و ايده‌آل نهايي تلقي شود. از اين رو جنبه‌هاي آن نيز به عنوان اهداف اصلي از زندگي بشر قلمداد نخواهد شد از اين روست كه خداوند متعال مي‌فرمايند: «انما الحيوه الدنيا لهو و لعب»[2] همانا زندگي دنيا لهو و بازيگري است.
    2. مقاصدي را كه يك انسان در فرايند زندگي دنبال مي‌كند همه يكسان و هم عرض نيستند و در يك رتبه قرار ندارند برخي از اين اهداف مقدماتي بوده و زمينه‌ساز نيل به هدف‌هاي بالاترند و برخي ديگر هدف نهايي به شمار مي‌روند و برخي هدفهاي ميانه و حد وسطهاي ميان هدفهاي مقدماتي و نهايي به شمار مي‌روند و به عبارت ديگر اين سه دسته هدف در طول هم قرار دارند.[3]
    3. هدف از زندگي عبارت است از وصول به كمال نهايي انسان يعني نقطه‌اي از كمال كه فراتر از آن براي انسان متصور نيست و آخرين پله نردبان ترقي انسان است كه همه تلاش‌ها و اوج گرفتن‌ها براي وصول به آن است قرآن مجيد از اين نقطه اوج با واژگان فوز (كاميابي) فلاح رستگاري و سعادت (خوشبختي) ياد كرده و مي‌فرمايد:
    «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً»[4] هركس از خداوند و رسولش فرمانبري كند حقيقتاً به كاميابي بزرگي دست يافته است، «أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[5] مؤمنان واقعي برخوردار از هدايتي از سوي خداوندگارشان هستند و آنان رستگارانند، «وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّه خالِدِينَ فِيها»[6] اما كساني كه خوشبخت شدند در بهشت جاودانه خواهند بود.

    وصول به قرب الهي هدف از زندگي است.
    اكنون جان سخن در اين است كه مصداق و مورد اين هدف و كمال نهايي چيست؟ قرآن كريم مصداق اين كمال نهايي را قرب به خدا مي‌داند كه همه كمالات جسمي و روحي مقدمه رسيدن به آن است و بالاترين، ناب‌ترين، گسترده‌ترين و پايدارترين لذت، از وصول به مقام قرب حاصل مي‌شود و نقطه اوج قرب به خدا، مقامي است كه انسان به ذات اقدس الهي رهنمون مي‌شود و در جوار رحمت الهي استقرار مي‌يابد از قرب الهي گاه به «عندالله بودن» تعبير مي‌شود «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[7] به راستي كه پرهيزكاران در باغ‌ها و جويبار در جايگاهي راستين نزد پادشاهي مقتدرند.

    قرب الهي چيست؟
    انسان دو بعد و دو جنبه فطري و عملي است كه استكمال اين دو هدف زندگي وي را تشكيل مي‌دهد مراد از جنبه نظري بعد شناختي و معرفتي انسان است، هر معرفت جديدي به نسبت نوع و اهميت آن، رشد و كمال جديدي را در نفس آدمي ايجاد مي‌كند ميزان اين تكامل معرفتي رابطه مستقيم با رتبه وجودي معلوم و موضوع آگاهي دارد انساني كه محدوده شناخت‌ها و معرفت‌هاي او در حد محسوسات و صورتهاي خيالي باقي نمي‌ماند به لحاظ استكمال علمي در حد تجرد مثالي متوقف مي‌شود و انساني كه به درك امور عقلاني موفق گردد به تجرد عقلاني مي‌رسد به همين ترتيب آن دسته از انسانهايي كه به درك حضوري و شهودي اسماء و صفات حق تعالي نائل مي‌شوند مراتب و درجات استكمال نظري بالاتري را بدست مي‌آورند.
    مراد از جنبه عملي روح و استكمال عملي انسان آن است كه نفس آدمي در سايه رفتارهاي خاص تحولات و فعليت‌هاي نويني مي‌يابد. مقصود از عمل اختصاصاً رفتارهاي خارجي و فيزيكي نيست بلكه اعمال باطني و دروني آدمي را نيز شامل مي‌شود، اموري نظير نيت، اخلاص، خشوع و خضوع باطني و…
    در آيات قران از غايت بعد نظري انسان كه علم به توحيد الهي و علم به اسماء حسناي پروردگار است به لقاء الله ياد شده است «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»[8] اي انسان حقا كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي و او را ملاقات خواهي كرد.
    اين شناخت و معرفت به هيچ رو معرفت حصولي و مفهومي نيست زيرا معرفت حصولي نسبت به خداوند، معرفتي ناقص و محدود است و نمي‌توان آن را كمال نهايي جنبه نظري انسان قلمداد كرد.
    هدف‌ نهايي بعد عملي انسان رسيدن به مقام عبوديت است «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»[9] و جن و انس را نيافريدم جز براي آنكه مرا پرستند.
    معبوديت پروردگار از مراحل اوليه كه همان خشوع و خضوع ظاهري (پوسته‌عبادي) است شروع مي‌شود و به مراتب نهايي كه اوج اخلاص است منتهي مي‌شود ثمره رسيدن به اوج اخلاص رسيدن به مقام «ولايت كليه الهي» است كه در اين مقام همه امور انسان از نيان و افكار گرفته تا افعال خارجي الهي مي‌شود و در هيچ كدام انانيت و نفس پرستي راهي ندارد و انسان خداگونه و متخلق به اخلاق الهي مي‌گردد.
    جامع ميان كمال نظري و عملي انسان در فرهنگ قرآني «قرب الهي» ناميده مي‌شود.[10]
    نتيجه: از نظر اسلام هدف از زندگي بشري وصول به مقام «قرب الهي»‌ است كه جامع ميان كمال نظري و عملي انسان است. پاسخ مذكور همانگونه كه ملاحظه شد با توجه به آيات قرآن و احاديث ائمه بيان شده و مستند به حدس و گمان و نظر شخص نيست اما پاسخ‌هاي ديگر كه در مغرب زمين و يا در ميان غيرمسلمانان ارائه شده هر يك مبتني بر يكسري جهان‌بيني‌هاست كه در جاي خود مورد نقد قرار گرفته است.

  67. ژانویه 17, 2011 در 8:50 ب.ظ. | #67

    هدف زندگی چیست ؟ با هدف شما در زندگی چیست؟
    کدام منظور شما است . هدف زندگی چیست.ساده است زندگی گنیم و احتیاج زیاد به توضیخ ندارد.چرا به دنیا آمده ایم و به کجا می رویم سئوالاتی است که انسانها از جواب آن عاجزند. و اما هدف شما در زندگی چیست ؟ می شود گفت آرامش و آسایش و لذت بردن از لحظه به لحظه زندگی.یک انسان جز این چیز دیگری می خواهد؟
    چگونه : در مرحله اول هدفهایمان را بنویسیم. هدف می تواند معنوی با شد و مادی .جز این دو هدف هدف دیگری هست که ما نمی دانیم؟
    و برای رسیدن به اهدافمان باید پشتکار داشته باشیم , باورکنیم که به آنها می رسیم. در نهایت در مسیر رسیدن به هدف مسیر را از یاد نبریم و از مسیر رسیدن به هدف لذت ببریم.

  68. jaki robitson
    اکتبر 29, 2011 در 10:28 ب.ظ. | #68

    چرا ؟ چرا؟ چرا؟……. آیا هدف رسیدن به آرامش ،کمال ،زن ، شادی ، رستگاری ، پول ، زندگی ، ….و حتی عبادت خود خداست ؟

    خیر ، خیر ، خیر ……..
    بعد از آدم نخستین انسانهای زیادی از پولدار گرفته تا گدا با انواع شغلها ،با انواع سلیقه ها ، دین ها و …….. اومدند و رفتند

    انواع بی عدالتی ها ، ظلم ها ، جنگها و …. اتفاق افتاد اما همه رفتند از قارون و فرعون گرفته تا من وامثال من . اگر هدف عبادت است آیا این همه انسان برای عبادت خدا کافی نبود اگر ……………….. اگرهای زیادی هست اما دستم به نوشتن نمی رود .
    پس ؟

    چرا این همه ، انسانها در حال زایش و مرگند؟ تا کی ؟
    پس بدان که هدف چیز دیگریست ؟

  69. مهدی
    ژانویه 11, 2012 در 5:51 ب.ظ. | #69

    ره نمیداند قلاووزی کند

  70. nader
    مه 11, 2012 در 5:55 ب.ظ. | #70

    بسیار زیبا بود . به نظر من زندگی نمیگذارد به هدف برسیم زیرا اگر هدف درک شود زندگی پوچ و بی معنی خواهد شد و ادمی دچار یاس و بی انگیزگی و مرگ خواهد شد این جهان تا زمانی پا برجاست که رازش مخفی بماند

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: