هدف زندگی چیست؟

29 12 2006

اینکه “هدف زندگی چیست؟” از بدو پیدایش بشر، پرسشی پر پاسخ یا بهتر بگویم بی پاسخ بوده است. ادیان مختلف ایجاد، تولید، کشف یا فرستاده شده تا به این پرسش اساسی انسانها پاسخ دهد بی آنکه پاسخی قانع کننده برای پیدایش انسان داشته باشد. فلسفه نیز برای کمک یا بهتر بگویم فرار انسان از این سوال ایجاد شد تا تسکینی باشد برای اذهان جستجوگر. اما انسانها فارغ از گرایشات ایدئولوژیک هنوز به یک جمع بندی در این زمینه نرسیده اند .(با اینکه این موضوع دغدغه ی همه بوده و خواهد بود) قصد ندارم در این چند بند گره از راز هستی بگشایم یا حرف جدیدی بزنم اما میخواهم تفکری را به چالش بکشم. معمولا ادیان یا فرقه ها یا آئین ها به روش های مختلف مردم را به آرامش، یکتا پرستی، روحانی بودن، خوب زندگی کردن و … دعوت میکنند. عده ای به خاطر سریع رسیدن به این موارد در این راه ریاضت میکشند و به درجاتی دست میابند. شاید هم عده ای انگشت شمار به قول معروف از کرامات برخوردار باشند و بی ریاضت به آرامش و قدرت مافوق انسانی دست یابند. به هر روی همه طالب رسیدن یه یک نوع آرامش هستند. کاش زبان نوشتاری ام نزدیک به افکارم بود تا راحت تر ذهنیاتم را منتقل میکردم. مثلا انسان هایی را فرض کنید که در کتب روانشناسی دنبال آرامش هستند. ده ها راه خروج روح از بدن و پرواز خیال را می آموزند تا ثانیه ای به آن فکر آزاد دست یابند. عده ای هم به دنبال کتب مکاتب جدید هستند و کلاس های فضائی و خیالی تشکیل میدهند و فلان اعمال را برای آرامش و اقتدار روحشان انجام میدهند. شاید هم در این گذر به قدرت های ماورائی دست یافتند و مایه ی جذب دیگران شدند. گروهی نیز نیمه شب ها برمیخیزند و برای پیروی از کتب دینی شان سربر سجده گذاشته و آواز هق هق سر میدهند و خود را خالی میکنند. دقت کنید نیمه شب بر میخیزند و گریه میکنند. قصد انکار روش های درک فضائل را ندارم چون برتری را در چیزهای دیگری میدانم اما دقت کنید لحظه های زیادی از عمر این گروه ها صرف تمرین برای درک آرامش و رسیدن به ذهن آرام میشود بی آنکه بدانند چرا آرامش میخواهند. در حقیقت شاید اینان آرامش را برتری میدانند.اما اینکه به آن میرسند یا نه و اگر هم رسیدند بعد آن چه میخواهند بکنند حلقه ی مفقود ماجراست. فردی را فرض کنید که تاریخ خوانده، سرگذشت پیشینیان را میداند. راهی بر آینده هم گشوده و دیدی نه چندان زیاد از آینده دارد. روزها کار میکند و شب ها مطالعه. در جریان اخبار روز قرار دارد. عمق سخن دیگران را به واسطه ی تجارب مطالعاتی اش درک میکند. در سخن گفتن آرامش دارد. همه چیز را تحلیل میکند. میخندد چون میداند روزی از دنیا میرود(بی آنکه بداند چرا آمده یا میرود) و میداند اندوه جز نزدیک ساختن آن روز چیزی برای او ندارد. با همه خوشروست. در هر کاری تمام تلاشش را انجام میدهد. فدای عشق نمیشود و عشق را فدای هیچ چیزی نمیکند. معنی دوست داشتن را میفهمد و هیچ چیز را بیش از خانواده اش دوست ندارد. گاهی افکارش را مینویسد تا فراموش نکند. شعر میخواند. ساده نیست. در هیچ کاری اول نیست و هیچ وقت از آخر شدن نمیترسد. میداند مردن مثل خواب است و جهان پس از مرگ مانند جهان پیش از تولد غیر قابل لمس. ذهن ماتریکسی ندارد اما دوست دارد خیال کند و کاوش. نه شب ها بیدار میشود که گریه کند و نه موقع خواب زور میزند تا روح را از بدنش خارج کند. اصلا هم دوست ندارد قاشق را با تمرکز خم کند! به نظر شما این فرد راحت تر زیسته یا آن تلاشگران عرصه ی آرامش!؟ پ.ن(یا انتقال منظور در ایکی ثانیه!) : تا همین چند وقت پیش زور میزدم تا پرده از اسرار آفرینش بردارم. بحث میکردم، دیگران را در منگنه قرار میدادم و خودم منگنه میشدم! پر از “چرا” بودم و متاسفانه قانع نمیشدم. این روزها که خوشبختانه منطبق با نوروز بود فهمیدم رمزگشایی از پرسش یا رمزی که هزاران سال اساسی ترین مشکل بشر بوده برایم غیر ممکن است. ممکن است بتوانم مانند میلیون ها انسان دیگر خود را گول بزنم اما برای چه؟ چرا خودم را اسیر فلان مکتب یا متد کنم بی آنکه تمام کلامشان را درک و با منطق خودم سازگار کنم؟ عبادت کنم بی آنکه بدانم عبادت چه چیزی را میکنم؟ چرا باید عبادت کنم؟ چه کسی مرا قانع میکند؟ اصلا چرا باید قانع شوم و … از امروز پرسش زندگی من عوض شده. ” من از زندگی چه میخواهم؟” از حالا این سرلوحه ی باقی عمر من خواهد بود. به نظرم فعلا این راه بهتری برای بهتر زندگی کردن باشد برای هرکس تجربه ای تازه و راهی جدید میگشاید.خوشحالم که زود به این نتیجه رسیدم!


کارها

اطلاعات

39 جواب

21 01 2007
Sarin

مثل قدیس آنتوان باده‌نوش؟

21 10 2007
gozarzaman

سلام.بسیار عالی بود. من نوشته ای شما رو قصد دارم بارها بخونم چون فکر میکنم یه حقیقتهای در متنها هست پست دیگهای هم داشتین با این موضوع که دین چیست و بی دین چه کسی است خیلی قشنگ بدون حاشیه و با دلیل هم دین را توضیح دادین هم بی دین را معرفی کردین بسیار عالی بود من خیلی زور میزدم که ثابت کنم هیچ کسی نمیتواند بگوید من دین ندارم ولی چون قدرت بیان خوبی نداشتم نمیتوانستم ان چیزی که در ذهنم هست به گفتار یا نوشتار تبدیل کنم ولی شما خیلی عالی توضیح دادین درست اون چیزی بود که من در تلاش برای بازگو کردنش بودم موفق و سر بلند باشید

20 01 2008
مجتبي

براي من يك سوال به وجود آمده و آن هم اين است كه مگر مي شود بدون داشتن هدفي راهي را در پيش گرفت و مثلاٌ گفت من اين راه رو مي رم و ميدونم از هر راهي كه برم حتماً آخرش مرگه پس براي چي ديگه خودمو عذاب بدم و تو چارچوب اديان حركت كنم ولي نه دين به عنوان مهمترين ركن زندگي هستش چون اين تفكرات را هم من قبلاً داشتم و داشت ديونم مي كرد ولي راه رو در پيروي از دين الهي ( البته بدور از دورنمائي و خرافات ) پيدا كرد دوسدارتان مهرباني

17 03 2008
محمد

نوشته ی قشنگی بود و قدرت بیان خوبی هم داری ولی من با مجتبی موافقم که هدف چی میشه؟من چند وقتی هست که واقعا مشکل پیدا کردم و ذهنم مشغوله .کسی هدفی از این زندگی سراغ داره یا نه؟

12 05 2008
امین

خیلی خوب بود.

5 06 2008
پیمان

هدف زندگی اینه که تو بفهمی برده نیستی؟
منظورم اینه که ما الان برده 3چیز هستیم که به ترتیب عبارتند از:
1-هوای نفس(نفس عماره)
2-تعلقات دنیایی مثل پول و…
3-شیطان
اگه اینو بفهمی و بهش اعتقاد پیدا کنی اون موقع بیدار شدی و میفهمی که هدفت از زندگی
باید ازاد کردن خودت از دست این سه تا باشه.
دوست عزیز از این که تو هم به فکر پیدا کردن جواب اصلی ترین معمای زندگی افتادی خوشبختم

23 08 2008
mehr

متا سفانه ادما با زندگی هایی که امروز دارن و ترس وصف نا پذیر از عذاب دنیای دیگه جرات فکر کردن به فلسفه پوچی رو ندارن
در حالی که وجود هر چیزی در دنبالش این سوال رو که اون چیز چرا وجود داره رو ایجا میکنه
انسان که تازه موجود پیش پا افتاده ای هست . مولکولی در هستی
شما بهتره بپرسی اصلا این نظام هستی با این نظم عجیب و دقیق چرا هست
اصلا اگه نباشه مگه اتفاقی می افته
تازه این سوال هم پیش پا افتادس میشه پرسید …
اگه این سوالا رو که گفتم ادامه بدین جواب مقابل پوچی خواهد بود

28 09 2008
ناشناس

به یک چیز اعتقاد کامل دارم. و آن سوالات فکر است و باید بگویم تا امروز تنها چیزی است که به آن اعتقاد زیاد دارم. ولی باید بگویم به جوابهای آن هیچ اعتمادی ندارم !!!
اینکه می گویید هدف زندگی چیست؟ یک سوال است و کاملا موافقم و مخالف سرسخت کسانی ام که می گویند این سوالات را نپرس ، شیطان تورا فریب داده ،به پوچی رسیدی و .. هستم.
ولی باید قاطعانه بگویم ………هدف زندگی را نمی دانم.
شاید همین لحظه ی حال است ولی آن را درک نمی کنیم.

19 12 2008
نگار

خوشبختی در اینه که آدم بتونه همه کارهایی که در زندگی اش انجام می ده رو با یه هدف(خوب بودن) انجام بده چون خوب بودن باعث می شه آدم زندگی و افکارش در مه نره.(در این زمینه توصیه می کنم کتاب “روی ماه خدا رو ببوس ” اثر مصطفی مستور رو بخونید .). سعی کنه تا اونجا که می تونه فکر کنه و دلیل رخداد و عبرتهایی که از هر اتفاق زندگی اش می تونه بگیره رو بفهمه هر چند مرتبط کردن وقایع نباید باعث دیوانگی یا متوقف شدن زندگی طبیعی مون بشه . آدم باید سعی کنه خودش را به بهترین وجهی که تا به حال شناخته در هر لحظه ابراز کنه و هر تصمیم ما هم یک نوع ابراز خوده و هر لحظه زندگی مون وقت انتخاب و تصمیم(در این مورد هم کتاب گفتگو با خدا رو توصیه می کنم اثر نیل دونالد والش واقعا کتاب قشنگی از نظر من . امیدوارم همواره در راه کامل تر شدن و بیشتر فهمیدن باشید بیشتر فهمیدنی که بهتون اراده و هدف و آرامش بده .)

2 01 2009
مهم نیست

به نظر من این دنیا کمبود های زیادی داره مثل ما ادما باید فکر کرد و در همین لحظه در ذهن زمان را نگه داشت و دید ما کجاییم داریم چه کار میکنیم واقعا اگر ما گاملیم پس چرا خدا ما رو خلق کرد؟ به نظر من همه ما بنی بشر دارای نقصیم پس باید دنبال رفع نقایص باشیم خدا این گوی ومیدان را داده وما تنها با برنامه ریزی درست قادریم خود را کامل کنیم به ندای وجدان گوش دهید ان خدائی است

8 01 2009
جواد

بسياري از مردم نمي‌دانند هدف از زندگي كردن چيست و تصوري گنگ و مبهم از “هدف زندگي” دارند و به تبع زندگي هدفمندي را هم سپري نمي‌كنند. اگر شما هم از اين دسته افراديد مي‌خواهم به شما بگويم كه دوست عزيز،هدف از زندگي، زندگي كردن هدفمند است. آيا در زندگي هدف خاصي را دنبال مي‌كني؟ به عبارتي آيا به معناي واقعي “زندگي” مي‌كني يا اين كه خودت را در روزمرگي‌ها غرق كرده‌اي؟ هدف در زندگي آن چيزيست كه با همه وجودت به آن علاقه‌مندي و براي رسيدن به آن سخت تلاش مي‌كني و همه سختي‌ها را به جان مي‌خري تا از لذت و خوشي‌هاي آن پيروزي بهره‌مند شوي. هنگامي كه بداني ثمره تلاش و فعاليت‌هاي تو به ديگران هم سود مي‌رساند و ممكن است زندگي آنها را نيز هدفمند كرده تغيير دهد، انگيزه‌اي آنچنان قدرتمند در وجودت شكل خواهد گرفت كه مي‌تواني مشكل‌ترين كارها را نيز انجام دهي.
وقتي حس كني كه براي ديگران مفيد هستي،‌ شور و شوق و نيرويي رايد الوصف پيدا مي‌كني كه در عبور از هر مانعي به كمكت خواهد آمد. دوست عزيز بدان كه اگر هدفت را از زندگي پيدا نكني، همواره جايي خالي در وجودت حس مي‌كني و انگار كه چيزي گم كرده باشي سرگردان و بي‌هدف زندگي را سپري خواهي كرد ولي لذتي از آن نمي‌بري.
اين كمبودهاي دروني هستند كه احساس‌هاي تلخ نااميدي، درماندگي، پوچي، طردشدگي، ناامني، ترس و آسيب‌پذيري را به همراه مي‌آورند و زندگي را به كامتان تلخ خواهند كرد.
پيدا كردن هدف زندگي امر واجبيست و هيچ كس نبايد آن را به حاشيه رانده از آن غافل شود. تو نمي‌تواني هدف زندگي خود را در بين كتاب‌ها و مجلات و آگهي‌هاي بازرگاني پيدا كني يا از كسي بخواهي كه هدف زندگيت را مشخص كند. اين وظيفه فقط برعهده توست يا بايد آن را كشف كني يا اين كه خلقش كني.
علاقه و خواسته‌هاي تو، تصميم وعزم و اراده‌ات عواملي هستند كه هدفت از زندگي را شكل مي‌دهند.

25 01 2009
latif

دوست گرامی مطالبی که خواندم خیلی جالب بود.

6 02 2009
معصومه

هدف از زندگي خوب بودن خوب ماندن و خوب زيستن و در نهايت رسيدن به كمال است رسيدن به خدا . وقتي ديدي هيچ شكستي وهيچ مشكلي تورو از پا در نمي ياره ،يا اينكه آدما رو دوست داري و به اونا بدون هيچ چشم داشتي و تنها براي خدا كمك كردي وماديات برات ارزشي نداشت، از همصحبتي با خدا لذت بردي ودر شكست شيطان سهيم بودي بدون كه خوي و خوب ميماني وبه رسيدن به كمال نزديك شدي.

9 02 2009
مهدی نصر

زندگی همان ذهن من و توست که انجام میدهیم پس سعی کنیم ذهن سالم داشته باشیم

1 03 2009
فاطمه

عالی بود

2 03 2009
سحر

هدف در زندگي نهفته است واين ما هستيم كه گاهي ويا هرگز آن را نميبينيم.به نظرم هدف از زندگي همين مهربوني هاست كه همگي بي هيچ چشم داشت و بدون انتظار جبران به هم ميكنيم.هدف زندگي عشقي ست كه به مادر داريم……هدف زندگي همون علاقه ي ما به همه ي چيزاي خوبه.پس هيچ كس بي هدف نيست.
بيايي با هم سعي كنيم كه خوبي ها رو(هدف زندگي رو)ببينيم.

8 03 2009
افشار

از تمامي دوستاني كه ايراد نظر فرموده اند ممنونم ولي بايد بگويم ما به هيچ وجه نمي توانيم خود به معناي واقعي زندگي دست يابيم چرا كه ما آفريده شده ايم ! و فقط آفرينده مي داند كه چرا ما را خلق كرده ما جزئي از كل هستيم و جز در مورد كل نمي تواند اظهار نظر كند ينابراين براي اين سوال كه ما براي چه هدفي خلق شده ايم از طرف انسانها جوابي نمي تواني پيدا كني و بايد بر اساس قانون احتمالات عمل كني يعني (ببخشد كه حديٍث نقل مي كنم ) به گفته حضرت علي من يك سري اعمال انجام مي دهم اگر آخرتي بود كه برد كرده ام اگر نبود هم فرقي نمي كند .(احتمالات) پس من فعلا با اين منطق خودم را مشغول اعمال ديني نمده ام اما دائما در حال تفكر هستم ولي چه فايده كه چيز زيادي دستگيرم نمي شود .

7 05 2009
شهناز

من هم از هدف زندگيم بي خبرم ولي با نظر معصومه موافقم به هرحال همينه كه هست و من فقط اين را ميدونم كه بايد تسليم امر خدا باشيم چراكه او ما را آفريده و هدف مهمي هم داره. من مي‌گم خيلي جستجو نكنيم بالاخره وقتي رفتيم اون دنيا مي‌فهميم. لذت بردم خيلي جالب بود و نظر واقعي‌ام را گفتم .

18 06 2009
فردین

دوستان عزیز جدا از اینکه همه ی افکار واعتقادات شما کم وبیش ممکن است به حقیقت مربوط باشد اما این را بدانید حقیقت باارزش ترین ثمره ی زندگی در دنیاست و به نظر من ما زندگی می کنیم تا حقیقت را دریابیم وبه نوعی می توان گفت روح و روان ما جز با حقیقت آرامش پیدا نمی کند واین حقیقت ممکن است برای هر کس معنای متفاوتی داشته باشد وبرای افراد مختلف به اشکال مختلفی ظاهر شودولی اصل و روحش یکیست .پس بیاییم زندگی را راهی برای رسیدن به حقیقت بدانیم و از هیچ فکری ، مشکلی ،کاری و…برای رسیدن به آن هراس نداشته باشیم .

11 07 2009
معلم

به نام خدا

نوشته ای بود پر از ادعای بی اساس و تناقض!!

اول ادعا می کند که هیچ کس تا بحال جواب درستی ارائه نداده!
بعد ادعا می کند فرق مختلف هر یک هدفی ارائه داده اند! از جمله آرامش!!
بعد ادعا می کند همه آن ها به دنبال آرامش اند!!!

بعد فاتحانه! تمام تلاش فرقه ها را در راه رسیدن به آرامش! پرزحمت توصیف می کند و در آخر هم فرد ایده آل نویسنده که به وسیله توصیه های اخلاقی فکری او را معرفی می کند پیروز ماجرا می شود!!!!

البته یادش می رود که خودش قبل از پایان خوش داستان هدف بودن آرامش را زیر سوال برده و گفته حال به آرامش رسیدیم بعدش چی؟ هدف از رسیدن به آرامش چیست؟!

واقعا که نوشته فوق العاده عالی ای بود!
خدا به داد انسان های ساده لوحی برسد که این نوشته پر دورغ و تناقض را عالی توصیف می کنند.

26 07 2009
سحر

با عرض سلام

من خيلي نميدونم..فقط اجازه بدين در جوابتون اينو بگم انسان وقتي به هدفش توي زندگي ميرسه كه اون هدفشو بدونه
چطور ميتونيم به سوي چيزي حركت كنيم كه نميدونيم چيه؟!!! ما براي شناخت هدف اول بايد خودمونو بشناسيم
بدونيم كي هستيم؟ واسه چي اومديم ؟ چي ميخواهيم… اين سوالي نيست كه به آسوني بتونيم بهش جواب بديم

بايد بهش فكر كنيم…مثلا آيا واقعا ما براي اين ازدواج ميكنيم كه به كسي محبت كنيم و بهمون محبت بشه و سكس كنيم و بچه دار بشيمو يه چند صباحي كنار هم باشيمو بعد هم تو بخيرو ما به سلامت؟؟!!!

عشق همينه؟ واسه همين به درو ديوار ميزنيم عاشق فلاني ميشيم حتما بايد با همون ازدواج كنيم؟

نه دوستاي من اين فقط ظاهر موضوعه !
هرهدفي ( هدف مالي هدف معنوي هدف ازدواج هدفهاي شخصي و…) 2 جنبه داره
يكي ظاهر قضيست كه شامل هموناييه كه گفتم يكسري هم مربوط ميشه به خودمون كه در حقيقت باطن اون هدفه !!

مثلا:من هدفم اينه شوهرمو خوشبخت كنمو بهش محبت كنم/پس اگه محبت ميكنم ميخوام بهم محبت بشه پس من نياز به محبت و آرامش دارم اين منم كه دوست دارم حس كنم بانوي روياييه همسرم هستم
دوست دارم شوهرم با من حس كنه بهترينه

واين همون بطن هدفه…زود قضاوت نكنيد دوستان اين فقط يك مثاله ساده هست

براي خودتون هدفهاتونو بنوسيد
ظاهر و باطن هدفتونو بنويسيد و بشناسيد
انسان رو ميشه از هدفهاي كوچكش تو دنيا شناخت اونوقت ميفهميم چي ميخواد و هدف اصليش چيه از زندگي

مولاي من علي (ع)ميگه : هركس خودرا نشناخت هلاك شد

هر چند1400 سال پيش حضرت علي اينو گفت… ما تازه داريم ميپرسيم ليلي زنه يا مرد

ياعلي

2 09 2009
maryam

salam.chi begam az daste in dinya va ye alame sooale bi gavab.pesarii ro ke 2st dashtam mese shoma fk mikone.vaghti matlab ro mikhondam hame hafaye on bood..ma az ham joda shodim man khastam.ba eshq joda shodim.to rast migi chizai ke din mige akharesh chie .masalan ham khob shodan be nazaret chi mishe.shyad ma chon rohemon az khodast age hameye adama khob shan qalbe vahed dashte bashan khoda mishim.are khoda mishim.mese keristalhaye ab.2st daram nazareto bedonam/mamnoooooooon az matne qashaget.

11 09 2009
T D M V

این فکر 1.5 سال داشت دیوونم می کرد.خواب شبمو گرفته بود.افسردم کرده بود.آخر این نتیجه رسیدم:ما آدم ها نمیتونیم برنامه ای واسه خودمون درست کنیم تا آرامش داشته باشیمو با هدف باشیم. ما باید مثل همو ن برنامه ای عمل کنیم که خدا واسمون فر ستاده.اصلا هدف آرامش نیست.هدف زجر کشیدنه.ما تو این دنیا واسه خوش گذروندن نیومدیم.ببخشید که مذهبیه.ولی اصل موضوع همینه پس خوب فکر کنین

28 09 2009
حامد

در حالت کلی هدف زندگی انسال رسیدن به کمال است
چون هر کاری میکنیم بیانگر این مفهوم است
از بدو تولد چرا نوزاد گریه میکند؟ چون گرسنه میباشد و برای برطرف کردن این نقص ابراز نقصان میکند
حتی حرف زدنمان نیز چون در جهت افزایش معلوماتمان است پس با تکلم خود ابراز نقصان میکنیم
تا نا خود آگاه فرمایش خداوند را (که میفرماید من انسان را در زمین جانشین خود قرار دادم) تحقق بخشید و به کمال محض برسیم.چون خدا کمال محض است
با تشکر

19 10 2009
حقي

من با نويسنده مخالفم.منم تو اين عقايد بي انتها قوطه خوردم تا سال قبل كه ديگه واقعا خسته شده بودم ديگه نماز نخوندم و به دنيا از يك زاويه ديگه نگاه كردم .فكر فكر فكر فكر…گفتم من از خاكم و از طبيعت زائيده شدم شايد از اون جواب گرفتم .چند سالي بود عكاسي ميكردم اما فلسفه زنديگمو با شك شروع كردم تمام ذهنمو عين يه كامپيوتر ريست كردم .منگ طبيعت شدم و علتها .يه سئوال داشت ديونم ميكردم مگه ميشه اين نظم وحشتناكي كه دارم تو ويزور دوربينم ميبينم بي صاحب و بي هدف باشه مثله يه تابلو كه بگيد اين اثر خودش پديد اومده.بالاخره راهمو پيدا كردم زمانيكه اوني رو كه در وجودمه حس كردم .خودم حسش كردم كسي بهم جهت نداد و مجبورم نكرد صبح كله سحر پاشم دولا و راست بشم .به زاهدي رسيدم گفت و گفت وبهم گفت هدف از خلق بشر تكامل در مسير عبوديت ذات يگانه است و به من چراغي داد كه هر وقت جانم اتش ميگيره از دنياي سرد اونو روشن ميكنم .مصحف عزيزه من قرآن.آرامش روح بود عين آب روي آتش بود.از اون روزها ياد ندارم به قول شاعر سيبي رو بدون فلسفه گاز زده باشم وراهمو پيدا كردم.نبايد بگم اما از اون روزها به بعد از هر نماز يه پيرهن بايد عوض كنم و هر روز دارم نزديكتر ميشم .و الان مسته مستم.كار ما نيست شناسائي راز گل سرخ كار ما اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم.دوستتون دارم چون پرورده محبوبم هستيد

19 10 2009
ثیس

خیلیها برای لذت بردن از زندگی زندگی میکنند و خوداگاه یا ناخوداگاه به فکر تامین نیازها و لذتهاشون هستند
شما فکر میکنید ارزش زندگیتان از ارزش زندگی مورچه بیشتره ؟
فکر میکنید اشرف مخلوقاتید ؟
اوه …. نه دوست من ….. شما اشتباه میکنید
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که ابی بخوریم
بای

20 10 2009
حقي

وقتي راه رو پيدا كرديد مورچه و روح اون رو هم درك ميكنيد و وقتي داريد راه ميريد حواستون به زيره پاتونه .مورچه ها خيلي عجيبند خيلي عجيب و اگر بخوام راست بگم از خيلي از ماها قوي تر مصمم تر و منظمتر و…هستند خدا به اون غريضه داد اما به ما شعور.با ثيس موافقم.به خودتون اميدوار باشيد چون پي آواز حقيقت ميدويد.جدا شيد از انسانهايي كه دارن گاو از دنيا ميرن.ميگن يك لحظه تفكر از هزار سال عبادت بالاتره .نميخوام دينيش كنم اما جمله ماله عليه.

20 10 2009
حقي

حامدم متن پر محتويي گفت شما ميتونيد به اين دنيا بيائيد و مثله خيليهاي ديگه كه رفتن بريد.اما فكرشو كرديد چرا خيلي از آدمها هزار سال از مرگشون گذشته اما هنوز ازشون ميگن.چون را سختو انتخاب كردند آهن تو سنگه اما چقدر بايد صيقل بخوره تا بشه فولاد ابديده.راه اسون رو انتخاب كردن رو همه بلدن چند سال مياي و چند تا بچه پس مياندازي و عينه … ميري.عين الماس بايد ساب بخوريم

25 10 2009
شاهین خان

هدفی و خدایی در کار نیست. خرد نگهدارتان. کاش کتاب “تولدی دیگر” را پیدا کنید و بخوانید.

31 10 2009
کمال

هست از پس پرده گفتوگوی من وتو چون پرده بر افتد نه تو مانیو نه من

6 11 2009
mohammad javad

salam.hadaf oun chizie ke tuye armanshahre adamha yani jayi ke hame khube khuban az bein nare.age begim hadaf komak kardan be digarane tu armanshahr ke dige digaran moshkeli nadaran.man har hadafi ro ke tu douro baram donbal kardam didam tu armanshahr az bein mire.pas bayad darune khodam donbale hadaf basham.hameye karhaye khub khuban.val lazem nist hadafe ASLI bashan.chizi ke behesh residam ine ke age ba aghle khali soraghe jahan beri ye charkheye puche.chand ta mian chand ta ro dorost mikonan vo miran vo dobare hamin vo hamin.ye chizi mesle zamir na khod agah dar kare.vaghti ghoran mige ye hadaf ebadat kardane va midunim ke hameye ebadat ha niateshun ((ghorbatan elallahe))ke yani nazdik shodan be khoda pas hadaf mitune roshde daruni bashe na faghat ba aghl chun momkene nafahmin bayad zamire na khodagahemunam be kar bendazim va be ghouli ba del biaim tu.

7 11 2009
mazaher

salam
aya ma zendegi mikonim baray inke az zendegi lezat bebarim
chera ma bayad berim behesht
man nemikham beram behesht
chera hamash maro mitarsonan
in karo bokoni onjori mishi on karo bokoni injori mishi
chera man daram dars mikhonam
chera khoda elate rahesho nagofte
chera onaee ke midoonan kheli kaman
chera hichi nemigan
chera hame avvaman
man nemikham kalamo bokonam to barf
chera harfe khoda doroste
man ba tamame vojodam khodaro hes mikonam
vali nemidonam chera man niazmand afaride shodam
kash man divare otagh boodam
ta nemitonestam fek konam
kheli fekriam

7 11 2009
mazaher

rasti maryam
fek nakonam 2stet halo roze khobi dashte bashe

7 11 2009
حقي

با خدا دنيا خيلي زيباست.اما مهرش عين مغناطيس ولت نميكنه.نميدونم عاشقش شدين يا نه؟به خودش قسم از وقتي عاشقش شدم مهر هيچ كس رو مثله اون نديدم.اون هست.قسم به كيهان بي سرو ته اون هست.اگه يه در صدم شك داشتي كه بدون از مومن بوده بد نميبيني.تا وارد اين ميدان مغناطيس وحشنتاك نشي نميفهمي خشكت ميكنه شكمتو به كمرت ميچسبونه رنگتو زرد علائمي بهت ميده كه دخلت قلبت مياد هر روز عاشقتر از ديروز و جايگاه تو رو ديگه اين پائين نميدونه.يه موقعي كعبه آمالم يه دختر خوب بود اما الان كه به بالا وصل شدم ميبينم هر چي خواستم داره اجابت ميكنه .دوست دختر ديگه چيه؟جوونهاي رو ميبينم كه به اسمش قسم دارن ميبازن .سيمتون رو وصل كنيد كار تمومه ديگه چيزي به غير از اون نميخائيد.اگر تيكه تيكه بشم بند بند وجودم اونو ميخواد

26 11 2009
من آنم که هستم !

سلام بهتون توصیه می کنم کتابهای گفتگو با خدا نوشته نیل دونالد والش رو یه نگاهی بندازید (سوال از نیل جواب از خدا)
البته بهیچ وجه سعی نکنید اون خدا با خدای ما مسلمونها رو مقایسه کنید چون هر دوتاش یکی هستند!!!
و اینکه چرا با نیل حرف زده !!!
و…

26 11 2009
من آنم که هستم !

نیل دونالد والش (Neale Donald Walsch) که با نام نیل مارشال ـ والش (Neale Marshall-Walsch) نیز شهرت دارد، در دهم سپتامبر سال 1943 در شهر میلواکی از ایالت ویسکانسین به دنیا آمد و به عنوان یک کاتولیک رومی در خانواده‌ای پرورش یافت که او را به جست و جو در بارۀ حقایق معنوی تشویق می‌کردند. مادرش، به عنوان نخستین آموزگار معنوی به او آموخت که از خدا نترسد. مادر نیل به داشتن یک ارتباط شخصی با آموزه‌های الهی باور داشت و نیل نیز راه او را پی گرفت. بنا بر یک اعتقاد غیر سنتی، مادر والش به کلیسا می‌رفت و هنگامی که پسرش علت را از او جویا شد، پاسخ داد: «من مجبور نیستم به کلیسا بروم تا خدا به سوی من بیاید. خدا با من است؛ در پیرامون من و هر کجا که هستم!» این دیدگاه در بارۀ خدا در سنین کودکی نیل، موجب شد که او به ورای بینش‌های سنتی در رابطه با مذهب سازمان‌یافته برود.
نیل در کودکی به گونه‌ای عجیب کنجکاو بود و طوری در بارۀ زندگی اظهار نظر می‌کرد که نشان می‌داد عقل او بیش از سنش است. حرف‌های او موجب می‌شد که فامیل و آشنایان اغلب بپرسند: «او در کجا با این چرندیات آشنا شده است؟!» هنگامی که وارد یک مدرسۀ کاتولیک شد، اغلب پرسش‌هایی را در کلاس دینی مطرح می‌کرد که گسترده‌تر از برنامۀ آموزشی سنتی آن مدرسه بود. سرانجام، کشیش محله از او دعوت کرد تا به پرسش‌هایش پاسخ دهد. این ملاقات به دیدارهای مرتب هفتگی تبدیل شد؛ جایی که در جلسات عمومی آن نیل آموخت که نباید از طرح پرسش‌هایی در بارۀ مذهب و معنویات بترسد و همچنین یاد گرفت که این سؤال‌های او موجب رنجش خدا نمی‌شود. نیل تا سن پانزده‌سالگی مشغول مطالعۀ آموزه‌های معنوی بود که او را به خواندن متون معنوی گوناگون مانند انجیل، ریگ ودا (Rig Veda: از متون مقدس هندوان)، اوپانیشادها (Upanishads: از متون مقدس هندوان) و انجیل تفسیرشده توسط شری راماکریشنا (Sri Ramakrishna) هدایت کرد. والش دریافت که مردم مذهبی، کم‌تر شاد به نظر می‌رسند، بیش‌تر خمشگین هستند و رفتارهایی تعصب‌آمیز، مبنی بر جدایی از دیگران بروز می‌دهند. نیل نتیجه گرفت که تجربۀ جمعی خداشناسی، مثبت نیست.
والش پس از پایان دورۀ دبیرستان، در دانشگاه ویسکانسین میلواکی ثبت نام کرد، اما زندگی دانشگاهی نتوانست علاقۀ او را جلب کند و پس از دو سال دانشگاه را ترک کرد. او در درس‌هایی مانند ادبیات انگلیسی، سخنوری، علوم سیاسی، موسیقی و زبان‌های خارجی که از آنها لذت می‌برد، عالی به شمار می‌آمد، اما در درس‌های دیگر ضعیف بود. این مسأله موجب شد که نیل نتواند امتحانات دانشگاهی را بگذراند و سرانجام از تحصیلات عالی چشم بپوشد.
والش در پی پیروی از علاقۀ قلبی خود به کار در رادیو مشغول شد؛ شغلی که سرانجام موجب گشت در سن نوزده‌سالگی دور از خانۀ پدری در یک ایستگاه رادیویی کوچک واقع در شهر آناپلیس ایالت مریلند (Annapolis, Maryland) به کار تمام‌وقت بپردازد. اکنون او به یاد می‌آورد که این شغل، کار در یک رادیوی «واقعی» بود؛ موج اِی. ام. (AM) که اکثر مردم در اتومبیل‌های خود داشتند! او در تولد بیست و یک سالگی خود، مدیر تولید آن ایستگاه رادیویی شد. سپس نیل به کار خود در یک ایستگاه رادیویی در جنوبی‌ترین نقطۀ آمریکا ادامه داد و بعد به عنوان مدیر برنامه در یک ایستگاه رادیویی با نام «آمریکا برای همۀ آفریقا» در بالتیمور (Baltimore) به کار پرداخت. این تجربه به گفتۀ خودش به او کمک کرد تا رفتارهای نژادی در آمریکا را بهتر درک کند.
والش با سرشت ناآرام خود در جست و جوی گسترش فرصت‌هایی برای ابراز وجود، طی سال‌های پیاپی، مشاغل گوناگونی را آزمود؛ چنان چه مدیر برنامۀ ایستگاه رادیویی، خبرنگار روزنامه و سرانجام، رییس بخش ویرایش روزنامه و مسؤول عالی‌رتبۀ اطلاعات اجتماعی یکی از بزرگ‌ترین سیستم‌های آموزش ملی در سطح کشور شد. او در مسیر حرکت از مجری بودن در رادیو تا نویسندگی، خبرنگاری یک روزنامه در آناپلیس به نام «ایوینینگ کاپیتال» (Evening Capital) را بر عهده گرفت. نیل در بارۀ تجربۀ خبرنگاری خود می‌گوید: «هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند سریع‌تر از خبرنگار یک روزنامه بودن، آموزش آزاد به شما بدهد؛ به ویژه در چاپخانۀ شهرستانی کوچک، چون شما از همۀ خبرها آگاه می‌‌شوید؛ همۀ خبرها!» سرانجام، والش پیش از آن که مدیر بخش ویرایش روزنامه‌ای دیگر در آناپلیس به نام «اراندل تایمز» (Arundel Times) شود، خبرنگار و عکاسی ماهر و کامل شده بود. این تجارب، افزون بر تأثیر مقابل در ارتباطات گسترده با مردم، بنا بر گفتۀ نیل این درس ارزشمند را به او آموخت: «آنچه توانستم با اندکی فشار بر خودم با استعدادهایی که داشتم، پیش روی خود فرابخوانم این بود که چنین به زندگی بنگرم… خدا این نکته را به من می‌گفت و دفعات بی‌شماری آن را شنیده بودم: زندگی، در انتهای حیطۀ آسایش تو آغاز می‌شود!»
مشاغل دیگر والش محدود به کارهای مطبوعاتی بود. نیل پس از دورانی کوتاه کار در فرمانداری شهرستان و نمایندگی سیاسی محلی، به عنوان مسؤول عالی‌رتبۀ اطلاعات اجتماعی برای یکی از بزرگ‌ترین سازمان‌های آموزشی کشور به کار مشغول شد؛ جایی که در رابطه با آن می‌گوید: «بیش‌ترین آموزش‌های باورنکردنی زندگی را دریافت کردم!» او به مدت ده سال در این کار باقی ماند و در نهایت، همکاری داوطلبانه با دکتر الیزابت کوبلر راس (Elisabeth Kubler-Ross) را آغاز کرد.
پس از ربوده شدن والش توسط دکتر کوبلر راس که ماجرای آن در کتاب «دوستی با خدا» به تفصیل آمده است، در اوج حیرت نیل، الیزابت او را به یک کارگاه آموزش معنوی در پاتکیپسی (Poughkeepsie) برد و به عنوان کارمند روابط عمومی خود معرفی کرد. به این ترتیب والش، کارمند تمام‌وقت دکتر راس شد. این الیزابت کوبلر راس بود که معنویت و آرزوی وصل با خدا را در نیل بیدار کرد. الیزابت در همۀ اوقات از خدایی سخن می‌گفت که بی قید و شرط عشق می‌ورزد، هرگز قضاوت نمی‌کند و در عین حال ما را همان گونه که هستیم، می‌پذیرد.
والش با تکیه بر نیروی نوآوری و ارتباطات عمومی گستردۀ خود، دوره‌ای نیز در وست کاست (West Coast) به کار بازاریابی در یک شرکت پرداخت. سپس به سن دیگو (San Diego) رفت و در آنجا شرکت روابط انتشاراتی و تبلیغی خود را با نام «گروه» (The Group) به راه انداخت. با وجود دست‌یابی به برخی موفقیت‌ها در این شرکت، نیل خود را همچنان در این کار ناخشنود می‌دید. با تغییر کار از حرفه‌ای به حرفۀ دیگر، چنین به نظر می‌رسید که او نمی‌تواند به رضایت شغلی دست یابد. زندگی خانوادگی والش نیز دستخوش آشفتگی بود؛ چنان چه چهار بار ازدواج کرده و جدا شده بود و سلامتش نیز سیر نزولی را طی می‌کرد. به این ترتیب او دوره‌ای از سرگردانی در پی یک زندگی بهتر را آغاز کرد. ابتدا به کلیکیتت در واشنگتن (Kilichitat , Washington) رفت و سپس در پرتلند اریگان (Portland, Oregan) مستقر شد؛ جایی که امیدوار بود شروعی تازه داشته باشد. اما سرنوشت تغییرات بیش‌تری برای او در نظر گرفته بود و سراسر زندگی‌اش را دگرگون کرد. به این ترتیب در آخرین دهۀ 1990، نیل پیش از نوشتن کتاب‌های «گفت و گو با خدا» با تجارب تلخ و کوبنده‌ای رو به رو شد: همۀ دارایی‌اش سوخت، زندگی مشترکش از هم پاشید و با اتومبیل بسیار قدیمی آقایی سالخورده تصادف کرد که این تصادف به شکستگی گردن والش انجامید. البته نیل بسیار خوش‌اقبال بود که توانست از این رویداد جان سالم به در ببرد.
طی مدت یک‌سالی که طول کشید تا والش بهبود یابد، از کار بی‌کار شد، با شکست در آخرین ازدواج خود از خانه رانده شد و به زودی حتی نتوانست آپارتمان کوچکی را که اجاره کرده بود، حفظ کند. ظرف چند ماه نیل خود را در خیابان‌ها سرگردان و بی‌خانمان یافت. این رویدادها او را به سوی مردم آوارۀ شهر و یافتن سرپناهی کشاند. هنگامی که گردن آسیب‌دیده‌اش بهبود یافت، تنها و بی‌کار بود و مجبور شد در چادری در جکسن هات اسپرینگز (Jackson Hot Springs) در بیرون اشلند ایالت اریگان (Ashland, Oregan) زندگی کند و برای گذران زندگی به جمع‌آوری قوطی‌های خالی نوشابه بپردازد. در این زمان نیل فکر می‌کرد که زندگی او به پایان رسیده است، اما والش با آدم‌هایی استثنایی رو به رو شد که درس‌هایی باارزش از آنها آموخت؛ مردمی بی‌خانمان که رفتاری دوستانه با او داشتند. آنها حتی در جهش آغازین برای یافتن یک شغل مناسب به او کمک کردند و جهت حضور در مصاحبه‌ای برای کار جدیدش در رادیو بلیت رایگان اتوبوس در اختیار او گذاشتند. اکنون نیل می‌تواند به گذشته بنگرد و در بارۀ آن دوران دشوار بگوید: «من روزی که به سوی آن پارک رفتم و چادر و وسایل خود را به دنبال کشیدم، متبرک شدم، چون آن روز، پایان زندگی من نبود، بلکه آغاز آن بود! من در آن پارک، وفاداری، صداقت، اصالت و اعتماد را آموختم!»
والش پس از آن دوران در به دری، بار دیگر کاری پاره‌وقت در رادیو پیدا کرد، بعد راه خود را به سوی مجری تمام‌وقت شدن در رادیو گشود و در اثر یک اتفاق، میزبان برنامۀ رادیویی شد. با این حال، نیل بار دیگر در زندگی خود احساس خلأ می‌کرد. او در سن چهل و نه سالگی فهمید که حرفه‌اش به عنوان یک مجری رادیو با شکست رو به رو شده و همراه با آن، روابط و تندرستی‌اش نیز از هم پاشیده است.
در فوریۀ سال 1992 نیل دونالد والش در پی یک دورۀ ناامیدی عمیق، نیمه‌شبی از خواب برخاست و با اندوه و تشویش نامه‌ای خشم‌آلود به خدا نوشت: «چه کرده‌ام که سزاوار چنین زندگی همواره پر از کشمکشی باشم؟… حالا باید چه کنم؟ چه کاری از دستم برمی‌آید؟» او با خشم روی تکه کاغذ یادداشت زردرنگی را خط‌خطی می‌کرد: «چه کنم تا زندگی‌ام درست پیش برود؟» و در کمال حیرت، پاسخی دریافت کرد!

26 11 2009
من آنم که هستم !

اکنون پس از گذشت زمانی طولانی، والش در بارۀ این ماجرا می‌گوید: «آن یک نامۀ پرسش‌آمیز بود که پاسخی الهی دریافت کرد!» نیل شرح می‌دهد که صدایی نرم، مهربان، گرم و دوست‌داشتنی را شنید که به این پرسش و پرسش‌های دیگر او پاسخ داد. نیل، هراسان و در حالتی از الهام، این پاسخ‌ها را به سرعت و با خطی بد روی همان کاغذها نوشت. پرسش‌های بیش‌تری مطرح شدند و به همان سرعت، همان صدای نرم که اینک به نظر می‌رسید در سر والش جای دارد، پاسخ‌ها را می‌داد. نیل پیش از آن که بداند، خود را درگیر یک گفت و گوی دوسویه بر کاغذ یافت. او طی ساعت‌ها و هفته‌های آتی به این نخستین دور گفت و گوها ادامه داد. نیل همیشه نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شد و روی همان برگه‌های زردرنگ می‌نوشت. بعدها این دست‌نوشته‌های والش به کتاب‌های «گفت و گو با خدا» تبدیل شد که در فهرست پرفروش‌ترین‌ها جا گرفت. او می‌گوید که این روند، «درست مانند دیکته نوشتن»، بود و گفت و گویی که به این ترتیب پدید آمد، بدون تغییر، تصحیح یا ویرایش مهمی به چاپ رسید.
اکنون نیل دونالد والش به عنوان یک پیام‌آور معنوی و مدرن در سراسر دنیا شناخته شده که گفتار و نوشتارش به گونه‌ای ژرف بر زندگی بسیاری از مردم تأثیر گذاشته است. او که از ابتدا به مسایل دینی علاقه‌مند بود و عمیقاً احساس می‌کرد با موضوعات معنوی ارتباط دارد، بیش‌تر زندگی خود را به طور جدی در راه پیشرفت معنوی گذراند. در حال حاضر مجموعه کتاب‌های «… با خدا» که والش نوشته، به بیست و هفت زبان ترجمه شده و الهام‌بخش دگرگونی‌های مهمی در زندگی روزانۀ انسان‌ها بوده است. اینک گفت و گوهای والش با خدا برای خواندن همگان منتشر شده و به مدت بیش از یکصد و بیست و نُه هفته یا دو سال و نیم، به عنوان اثری واقعی در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفته است.
نیل می‌گوید که کتاب‌هایش توسط او نوشته نشده‌اند، بلکه الهاماتی از سوی خدا هستند که می‌توانند برای ارتباط با خدا از دیدگاهی جدید به انسان‌ها کمک کنند. برای نمونه، خدا در کتاب‌های او می‌گوید: «کاری وجود ندارد که شما مجبور به انجام آن باشید!» والش به خدایی فراگیر که در همه چیز وجود دارد، معتقد است که چنین خدایی می‌کوشد به عنوان موجودی برکنار از خودخواهی با خودش ارتباط برقرار کند. دیدگاه والش، بینشی گسترده و واحد از همۀ ادیان حاضر به منظور تفسیر آنها برای امروز و دوران ماست. او سازمانی از مردم به عنوان یک حرکت معنوی تشکیل داده که هدف آن ارتباط با خدا و ابراز باورهای معنوی جدید والش است؛ به ویژه این اعتقاد که همگی ما در یک هدف مشترک «بودن» با خدا و زندگی، یکی هستیم!
مجموعه کتاب‌های «گفت و گو با خدا» به طور کلی، الگوی کهنه و دیدگاه سنتی در بارۀ خدا را تغییر داد.

26 11 2009
من آنم که هستم !

اما باید اعتراف کنم که هنوزم با سوالات و تردیدهائی روبرو هستم چون
به هر حال من انسانم !!!

26 11 2009
من آنم که هستم !

ولی به هر حال خواندن این کتاب لذت خاص خودش رو داره!!

دیدگاه‌تان را بنویسید: